صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 31

موضوع: آخرالزمان ام کی سی | The MkC's Armageddon

  1. آخرالزمان ام کی سی | The MkC's Armageddon

    #1
    T A R O K H آواتار ها tarokh is here
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,132
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    Earth
    سن
    19
    تشکر
    2,088
    تشکر شده 3,508 بار در 1,272 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    27
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    بـــــه زودی از ام کی سی تی وی | Coming soon from MKC TV

    [ها ها ها ها]

  2. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید T A R O K H از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (02-27-2015),Ahmadreza (02-28-2015),DARK GAIA (11-05-2015),Farshad Grayson (05-03-2015),HamedWS (02-22-2015),HNafisi (08-31-2014),javadali2626 (02-23-2015),Legend Of Darkness (05-04-2015),Lord Quan chi (06-12-2015),Maximo (02-23-2015),predatorr (08-31-2016),RATED (09-14-2015),RedDragon (02-22-2015),scorpion123 (08-25-2014),Shirai Ryu Warrior (09-14-2015),White Night (02-22-2015)

  3. #2
    HNafisi آواتار ها MKCenter.ir
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    نوشته ها
    778
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    At Arena
    تشکر
    3,113
    تشکر شده 3,315 بار در 954 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    77
    حالت من
    Delvapas
    تگ شده
    3 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ببخشیدا ولی بهتر نیست وقتی میساختیش تاپیک میزدی ؟

    الان یه 6 ، 7 روزه نمیزاریش ..
    #پنج آتشین


  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید HNafisi از ایشان تشکر کرده اند:

    General KOMBATENT (09-01-2014),T A R O K H (08-31-2014),White Night (02-22-2015)

  5. #3
    T A R O K H آواتار ها tarokh is here
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,132
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    Earth
    سن
    19
    تشکر
    2,088
    تشکر شده 3,508 بار در 1,272 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    27
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نوشته اصلی توسط TEDDY NeXuS [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    بـــــه زودی
    .
    .

  6. #4
    اخراج شده
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    بندربوشهر
    تشکر
    375
    تشکر شده 206 بار در 111 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط TEDDY NeXuS [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    بـــــه زودی از ام کی سی تی وی | Coming soon from MKC TV

    [ها ها ها ها]
    ببخشیدا اسپم نباشه به زودی یعنی کی؟
    لطفا بگید هممون متوجه بشیم ودیگه سوال پیش نیاد.
    باتشکر.

  7. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Paria1392 از ایشان تشکر کرده اند:

    T A R O K H (11-21-2015),White Night (02-22-2015)

  8. #5
    T A R O K H آواتار ها tarokh is here
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,132
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    Earth
    سن
    19
    تشکر
    2,088
    تشکر شده 3,508 بار در 1,272 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    27
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    [خسته و خوابالود اون روز رو هم با صدای کیلر بلند شدم...

    کیلر:تارخ پاشو داداش برو بیرون یکی از دوستات دم دره !

    من: چی؟ کیه پشت در ... بگو بیاد داخل خب...

    کیلر: میگه نمیخواد بیاد داخل هرچی تعارفش کردم...

    من: خب باشه...

    سریع پاشدم و یه آبی به سر و صورتم زدم با صدای گرفته و خوابالود به سمت در رفتم...

    من: به به سلام داداش خوبی؟

    نفیسی: سلام تارخ خوبی؟ سریع لباساتو بپوش بیا دم در.

    من؟ چیزی شده؟ بگو؟

    نفیسی: بدو بیا تو ماشین بهت میگم

    من: بعـ داداش ماشین گرفتی... خو زود تر میگفتی؟ پول چکـ ـات مونده؟ خب چقدی میخوای حالا؟

    نفیسی: بیا بشین چرت نگو..

    بدوبدو لباسام رو پوشیدم و به سمت ماشین "جدید" حرکت کردم...

    خلاصه با هر زوری بود تو ماشین نشستم و راه افتادیم...

    (در ماشین و در حال حرکت به سمت میدون توءستی)

    من: حسین جان مادرت یواش تر برو...

    نفیسی: برو عمو جان ، میدونی چی شده؟ شورشـــه ! میفهمی ! بفهم داداش شورش تو میدون توءستی شده باید سریع بریم

    من؟ کی ؟ با چی؟

    نفیسی:

    من: خب به ما چه ربطی داره؟ ها؟

    نفیسی:

    نفیسی:

    نفیسی: خب اسکل مثلا منو تو سردسته نیرو ها ضربت کشوریما !!

    من: نه بابا جدّی؟

    نفیسی:

    من:

    خب ... بالاخره بعد کلی چرت و پرت با حسین رسیدیم به میدون توستی

    حسین: پیاده شو تارخ بیا اینم شوکرت

    من: خب دیگه وقتشه جدّی باشیم...مرسی حسین

    من: این زندانیا مال ایالت ما نیستن نه؟

    نفیسی: نه ماله ما نیستن

    من: فکر کنم اینا ماله زندان ددکینگ از ایالت دشمنن...ولی این جان واسه چی؟

    خیلی سریع بین جمعیت رفتم و ماسکم رو زدم و با یه سوت بلند به حسین علامت دادم و دیدم که حسین هم خیلی سریع یه گاز فلفل قوی میون جمعیت پرت کردو بیشترشون نقش زمین شدن.

    بقیه رو هم سعی کردیم سوار اتوبوس امنیتی کنیم...

    به سرعت من و بچه های تیمم یه سری ها رو سوار کردیم...

    در حین کار چشمم به یه یارو خورد که بد جور داشت نخ میداد و منم یهو داغ کردمو اومدم بهش یه مشت بزنم که دقیقا قبل از این که به بدنش اصابت کنه دستمو گرفت و پیچوند و همین طور تو چشاش نگا کردم

    احساس کردم خیلی برام آشناس بالاخره خیلی یواش دستم رو تو جیب سوئیشرتم کردمو از زیر لباسم بهش با شوکر ، شوک دادمو نقش زمینش کردم . هنوز با این که رو زمین بود اما دستم خیلی محکم تو دستش بود

    خلاصه با کلی بد بختی دستم رو در آوردم و بهش یه دست بند زدم و سر دیگشو به میله آویزون کنار حصار ها وصل کردم...

    سمت حسین رفتم و با هم چند نفری رو زدیم اما کل حواس من به اون یارو بود یه چند لحظه ای چشمام سیاهی رفت و چند تا از بچه های تیم حسین منو گرفتن اما سعی کردن با دستام بهشون بفهمونم که کنار برن

    با زور و زحمت پا شدم اما متوجه شدم یارو نیست...نتونستم روی پاهام وایسم و خوردم زمین

    هنوز چند ثانیه بعد از این که زمین خوردم هوشیاری داشتم و احساس سرد زمین که منو به آغوش گرفته بود منو به خواب دعوت میکرد...

    ماسکم رو کنار زدم تا بتونم بهتر ببینم دورو برم رو ولی ... هیچی نبود فقط یه سری آدم که با زندانی ها در حال دعوا بودند...

    حتی انقدر سوی چشمام کم شده بود که حسین رو هم نمیدیدم تو همین حین یکی اومد من رو از زیر بلند کرد و توی یه ماشین گزاشت...

    دیگه هیچی یادم نمیاد تا به محض این که چشمام باز شد...

    من : چاکّر ارتشبد هم هستیما

    امیر: سلام سرتیپ...مثل این که حالتون خیلی خیلی وخیمه

    من: نه بابا میزونم ... حالا چه اتفاقی افتاده؟

    امیر: سرتیپ ، سرتیپ دوم تیمتون ، آقای حسین نفیسی ، همراه با سه تا از زندانیان دشمن به طور خوفناکی مفقود شده اند...

    من: نه باباحالا برای چی اینا مفقود پفقود شدن؟

    امیر: سرتیپ حواست باشه داری با کی صحبت میکنی ها ... من آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر هستم..

    من: چقد اسمت طولانیه .... خب حالا آقای آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر کجا میتونیم اونا رو پیدا کنیم ؟ ردّی چیزی از خودشون به جا نذاشتن؟

    آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر : خیر

    من : میتونم این سیم میم ها رو از خودم بکّنم؟

    آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر : خیر

    من: دم شما گرم...

    تویه یه حرکت همه سیما رو کندم و جلیقه و تجهیزاتم رو تنم کردم و به سمت ماشینم حرکت کردم که یادم افتاد...

    ماشین ندارم...خلاثه ، ماشین که با دوچرخه زیاد فرق نداره واسه همین سریع سوار شدم ولی زیاد تند نمیرفت و یه مسیر 5 دیقه ای رو نیم ساعت پا زدم تا به میدون رسیدم...

    کلی دورو برم رو نگاه کردم ولی هیچ چیزی نبود دورو برم...جز خرابی های ناشی از شورش

    05:00ظهر

    شروع به گشتن خرابی ها کردم که دست کمیه تعداد کم بتونم سر نخ پیدا کنم...

    07:00صبح

    بعد دست کم 14 ساعت گشتن مداوم هیچ چیز دست گیرم نشد الّا...

    ...دهن سرویسی

    خلاصه سمت اتوبوس رفتم...آفتاب دیگه کامل در اومده بود و من هم تشنه بودم ...

    در اتوبوس آتش گرفته که بعد گزشت یک روز از رنگ و روی زیباییش کلی کاسته شده بود و به صورت چپ شده روی زمین دراز کشیده بود رو باز کردم...

    زمانی که داخلش شدم ، دقیقا تصاویری از انقلاب بزرگ جهان یعنی جنگ جهانی سوم رو یادم آورد...

    بالاخره بعد کلی گشتن تونستم کیف نفیسی رو که داخل چند تیکه پارچه های تیکه تیکه شده پیچیده شده بود رو پیدا کنم...

    در کیف رو باز کردم...

    ...اما هیچی توش نبود...

    با نا امیدی داشتم بر میگشتم که چیزی چشمم رو کمی برق انداخت ماسک حسین که تو خیابون نهم غربی مورد تهاجم کلاغ ها قرار گرفته بود...

    این جا کجاس ؟ کمی جلو تر رفتم و متوجه یه انبار نزدیک لنگرگاه شدم...

    متوجه چند تا مرد که بالای انبار متروکه بودند شدم و برای همین هم با مشغول کردن خودم با تیکه کاغذ های روزنامه ی داخل دستم ، توجه ـشون رو نسبت به خودم کم کردم...

    به سمت لنگر گاه رفتمو متوجه شدم که هنوز هم دارن نگاهم میکنن...برای همین هم تکه سنگ کوچکی که روی زمین بود رو برداشتم و به سمت افق های دور شلیک کردم...

    چند دقیقه ای روی زمین بودم و خودم رو با اجسمام روی زمین مشغول کرده بودم تا توجه ـشون از رو من برداشته شه تا من سریع جیم بزنم بعد کلی بیکاری بلند شدم و به سمت خروجی کوچه حرکت کردم

    حین حرکت کردم چشمم به اسم ساختمون یعنی تزرا و آرون خورد...که فک میکنم اسم های لهستانی باشن

    به سمت خونه حرکت کردم و برای این که کسی بهم مشکوک نشه چندین بار از تو کوچه پس کوچه ها گزشتم و به یه سوپر مارکت شلوغ رفتم و یه چند دیقه ای اون جا موندم تا با یه گروه توریست از مغازه بیرون زدم

    رسیدم در خونه سریع زنگ زدم و ، امیرکیلر در رو برام باز کرد...

    کیلر:سلام داداش، روز سختی داشتی؟ شام میخوری؟

    من: آره

    کیلر : پس پاشو درست کن...

    من: گرفتم خوابیدم
    ]




    عکس ها رو هم دارم میسازم برای بعضی صحنه ها
    ویرایش توسط T A R O K H : 02-22-2015 در ساعت 06:57 PM

  9. 14 کاربر به خاطر ارسال مفید T A R O K H از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (02-22-2015),A D P (09-13-2015),Ahmadreza (02-28-2015),AmirKiller (05-23-2015),cyraxx (12-05-2014),Dark Noob (11-30-2014),HamedWS (02-22-2015),HNafisi (11-30-2014),liu-kang (02-22-2015),Maximo (02-22-2015),mkliukang (12-02-2014),RedDragon (02-22-2015),The JokeR (02-23-2015),White Night (02-22-2015)

  10. #6
    HNafisi آواتار ها MKCenter.ir
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    نوشته ها
    778
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    At Arena
    تشکر
    3,113
    تشکر شده 3,315 بار در 954 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    77
    حالت من
    Delvapas
    تگ شده
    3 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خوب بود ،

    به همه پیشنهاد می کنم این داستان رو بخونن ..

    سرگرم کنندست !
    #پنج آتشین


  11. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید HNafisi از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2014),HamedWS (02-22-2015),mahyar.A (09-13-2015),T A R O K H (12-01-2014),White Night (02-22-2015)

  12. #7
    T A R O K H آواتار ها tarokh is here
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,132
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    Earth
    سن
    19
    تشکر
    2,088
    تشکر شده 3,508 بار در 1,272 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    27
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    با تشکر از نظر حسین ، سعی کردم یه داستان گیرا و طولانی بنویسم ...به همراه طنز همیشگی

  13. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید T A R O K H از ایشان تشکر کرده اند:

    HNafisi (12-03-2014),RedDragon (02-22-2015),White Night (02-22-2015)

  14. #8
    T A R O K H آواتار ها tarokh is here
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,132
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    Earth
    سن
    19
    تشکر
    2,088
    تشکر شده 3,508 بار در 1,272 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    27
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    [کیلر: تارخ پاشو یه یارو کت شلواری اومده دم در کارت داره

    من: بی خیال داداش
    داشتم انگشتمو تا آرنج میکردم تو چش چالم

    کیلر: چی بگم بهش؟

    من: ولش کن دو دیقه وامیسته میره

    نوشته اصلی توسط AmirKiller [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    یه یارو کت شلواری اومده دم در


    من: اوه شیت ...آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر



    من: سگ تو روحت ... این جا چیکار داره این آخرین مقام کشوری قبل از رئیس جمهور ، ارتشبد امیر ؟
    خلاصه بدو بدو با بیژامه رفتم دم در و دیدم همه مرتب و شیک با کت شلوارای استایل ، دم در وایستادن
    منم که دستم تو موهام بودو داشتم میخاروندم کلمو

    امیر: درود سرتیپ

    من: بعـــ ـسلام داداش خوبی؟ نبودی؟ کم پیدایی

    امیر: سپاس سرتیپ ، تا دیروز ظهر ، قبل از رفتنت ، شما پیش ما بودی...بعد ما کم پیداییم؟

    من: خخخ ، مزاح میفرمایی داداش... چخبر از زحمتای ما؟

    امیر: سوار ماشین شو بریم

    من: لامصب انقد زیاد بودن به زور با قد بلندی و اینا دیدم چهار تا لندکروز وایساده...
    دمپاییامو پام کردم ، با زور از میون جمعیت رد شدم و پریدم تو ماشین



    من: امیر ، افتخار میدی؟

    یکی از جمعیت ها : بیا پایین کره خر (البته یواش گفت)

    من: با کی بودی؟

    یکی از جمعیت ها : تو (البت یواش تر)

    من: درارو قفل کردم گفتم کره خر خودتی (بلند گفتم)

    یکی از جمعیت ها : ببخشید عذر میخوام

    من: برو گیاهتو بخور رفیق.. فک کردی من خرم؟ امیر بیا بالا بریم
    به پسره رکب زدم گفتم اگه دور وایسی درو باز میکنم ماشینو تحویل میدم
    اونم رفت عقب ، در شاگردو باز کردم امیر یواش یواش داشت میومد تو ، یخشو(یقه اش را) گرفتم کشوندمش تو

    امیر: این چه کاری بود پسر؟

    من: کجا بریم؟

    امیر: سمت خیابان 719 شرقی برو...

    من : باشه
    راه افتادیم و رسیدیم به بزرگراه لانِت (lea net)
    پیچیدم به سمت ، شهرک فروم(forum) بعد از دو دیقه ، خیابان 719 ...

    امیر : ممنون

    من: نوش

    امیر: بیا این جا تا یه سری مدرک بهت نشون بدم...
    همراهش راه افتادم و به سمت یه در قهوه ای بزرگ که مثه یه در گاراژ بود حرکت کردیم
    بعد از داخل شدن ، یه دسته کلیدو از زیر یه تخته سنگ برداشت و بعد ، در ساختمون رو باز کرد

    امیر: تارخ اینو میشناسی؟

    من: این کیه؟

    امیر: این یکی از شورشی هاست که نیروهای فوق حرفه ای ما گرفتنش

    من: (ناموسا فرمانده نبود یه چی بارش کرده بودم *** ) خو شاسکول این که عقب موندس؟

    من: اسیر ، رفیق ، داداش اسمت چیه؟ رسمت چیه؟

    اسیر: توئتوشوت

    من: نمنه؟

    من: امیر میدونی چی میگه !

    امیر: نه سرتیپ

    من: میگه من توالت شورم

    امیر --><--من

    خلاصه امیر داشت از یارو بازحویی میکرد...منم که گیره ماشین ، سوییچم دست من بود ، پریدم تو ماشین و رفتم سمت لنگرگاه
    بعد یه ربع رسیدم سمت لنگرگاه
    ماشین و پشت یه خونه که دو سه تا ماشین پارک شده بود پارک کردم
    یه امضا هم رو یه کاغذ زدم گزاشتم رو داشبورد

    رفتم تو کوچه ، نگهبانای اون روز نبودن

    خیلی سریع رفتم دم در کارخونه ترزا و آرون...
    بالا رو دید زدم و با یه چاقو خواستم دروباز کنم
    اما در باز نشدش...هی فکر کردم ، دیدم امیر قبلا زیر کمربندم برام یه شاه کلید جاساز کرده بود
    درش آوردم و درو باز کردم...

    یه مقدار وحشتناک بودش...
    فضای داخل سالن این طوری بود : در رو که باز میکردی ، جلوت یه انبار بزرگ با کلی پالت و... بود
    کلی کارتن و جعبه بزرگ ، سمت چپ یه راه پله مارپیچ بود که تا یه طبقه بالا رو ، از پایین میشد دید
    و در سمت راست سه تا در بود...

    هوا رو به گرگ و میش رفت و من هنوز توی زیر راه پله ها استطار کرده بودم..
    خلاصه حوصلم سر رفت گفتم این گیاه خوریا به من نیومده

    پاشدم از پله ها رفتم بالا ، طبقه دوم که رسیدم دیدم کیف کمری حسین رو زمینه ، بازش کردم و دیدم یه امضا زده با یه قطره خون کنارش
    از طبقه بالا صدای درگیری شنیدم

    سریع رفتم طبقه سوم و ناگهان از پشت سر چیزی به سرم بر خورد کردش...
    بعد از برخورد به زمین ، دستم رو به پشت سرم دراز کردم...خخخ داشت خون میومد

    از پررویی نمیخواستم چشام رو ببندم ، حسین رو دیدم که داشت با اونا بارزه میکرد...

    یهو مُردم
    ]
    ویرایش توسط T A R O K H : 02-22-2015 در ساعت 09:12 PM

  15. 14 کاربر به خاطر ارسال مفید T A R O K H از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (02-22-2015),Ahmadreza (02-28-2015),AmirKiller (05-23-2015),Dark Noob (02-22-2015),E R M A C (02-22-2015),HamedWS (02-22-2015),HNafisi (02-27-2015),javadali2626 (02-22-2015),lord smoke (02-22-2015),Maximo (02-22-2015),RedDragon (02-22-2015),Rejected Emperor (02-22-2015),The JokeR (02-23-2015),White Night (02-22-2015)

  16. #9
    HamedWS آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    نوشته ها
    368
    علاقه مند به
    ermac
    سن
    21
    تشکر
    1,843
    تشکر شده 1,520 بار در 409 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    خیلی باحاله آقا تارخ.
    ادامه بدیدش حتما.(البته اگه به زندگی برگردین)


  17. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید HamedWS از ایشان تشکر کرده اند:

    Maximo (02-22-2015),RedDragon (02-22-2015),T A R O K H (02-22-2015),White Night (02-22-2015)

  18. #10
    White Night آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    نوشته ها
    280
    علاقه مند به
    shujinko
    محل سکونت
    خونه بابام
    تشکر
    3,812
    تشکر شده 862 بار در 295 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    63
    حالت من
    Sarbezir
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام.
    ببخشید من نتونستم جلو خودمو بگیرم و دیگه دستمو بردم به صفحه کلید.نقاط ضعف و قوت این تاپیک رو نوشت.تدی جان لطفا یکم بهشون توجه کن.

    نقاط قوت
    داستانت واقهعا بی نظیره:
    1.جملات بسیار روان و قابل فهم
    2.جنبه شوخی و خنده همیشگی
    3.کلمات بامزه
    4.قوه تخیل بالا و مهارت بهره گیری از تخیل
    5.مناسبی رنگ داستان
    6.استفاده از کاربران سایت در داستان
    7.بهره گیری درست از شکلک های سایت
    8.موقعیت کلمات
    9.نشان دادن داستان و خلق تصاویر داستان در ذهن مخاطب
    10.خواستم عددو روند کنم.....

    نقاط ضعف
    از محدود داستانهاییه که نمیشه ازش زیاد غلط گرفت.
    1.تبلیغات ضعیف برای داستان:چون کمترکسی متوجه وجود همچین داستان باحالی میشه.
    2.طولانی بودن داستان:یکی از دلایلی که بعضی افراد این داستان رو نمی خونن طولانی بودن داستانه.

    باتشکر از تدی نکسوس واسه داستان توپش.موفق باشی.

  19. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید White Night از ایشان تشکر کرده اند:

    HamedWS (02-22-2015),mahyar.A (09-13-2015),Maximo (02-22-2015),RedDragon (02-24-2015),T A R O K H (02-22-2015)

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین