صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 70

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-26-2017),TB.C.Cage (01-01-2018),thomas (11-30-2017)

  3. #2
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    220
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    474
    تشکر شده 159 بار در 126 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی خوبه فقط اگه ریونو توی لباس سیاهش میزاشتی بهتر بود ولی با مزس
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه
    اگه این حقیقت داره که همه موجودات زنده چیزی به اسم وجدان دارن
    پس این دریای خون چیه؟؟؟

    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (11-29-2017)

  5. #3
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط scorpionxl [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    خیلی خوبه فقط اگه ریونو توی لباس سیاهش میزاشتی بهتر بود ولی با مزس
    خواستم اون عکسی رو بزارم که توش خوشگل تره.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (11-29-2017)

  7. #4
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    2
    حالا وقتشه داستانمو براتون تعریف کنم.شاید براتون جذابیت نداشته باشه چون دارم به عنوان یه شیطان که کار بد زیاد کرده اینو بهتون میگم.ولی بهتون اطمینان میدم که ارزش شنیدن داره یا حداقل از اینکه بهش گوش دادین پشیمونتون نمیکنه و با خودتون نمیگید که چرا وقتتونو برای همچین چیزی تلف کردین.
    بذارید از اولش براتون تعریف کنم.همه چیز رو.
    اولین چیزی که از عمرم یادم میاد،2 سالگیم بود.تو گهوارم خوابیده بودم.ریچل که اون موقع 6 سالش بود منو تکون میداد و بهم لبخند میزد و منم میخندیدم.تا اونجایی که یادم میاد همیشه اون شیشه شیر رو توی دهنم میذاشت یا باهام بازی میکرد،برام قصه میگفت،منو میخوابوند درحالی که مادرم فقط با ترس بهم نگاه میکرد.انگار داشت به یه حیوون وحشی نگاه میکرد که هر لحظه ممکنه بهش حمله کنه و بکشتش.
    ریچل تنها کسی بود که بهم اهمیت میداد و تنها کسی بود که واقعا دوسش داشتم.یه روز مادرم من و خواهر و برادرام رو برد پیک نیک.درسته برادرای ناتنیم با مادرم نسبتی ندارن ولی پدرم،مادرمو مجبور کرده بود مراقبشون باشه.من 4 سالم بود و داشتم برای خودم بازی میکردم.ریچل یه گوشه نشسته بود داشت کتاب میخوند.جیمز از پشت سرش بهش نزدیک شد و از بالا کتاب رو ازش گرفت و بهش خندید و گفت : حالا بیا بگیرش.
    ریچل گفت : اه...بیخیال جیمز بدش به من.
    جیمز کاری نکرد و پرتش کرد برای جارد.ریچل رفت سمت جارد و میخواست کتابش رو بگیره.جارد قدش بلند بود و کتاب رو بالا گرفته بود.ریچل میپرید تا کتابش رو بگیره تا اینکه جارد کتاب رو پرت کرد برای جیک.جیک پرتش کرد برای جیمز و همینطوری کتاب رو بهم دیگه پاس میدادن.من رفتم نزدیک تر تا ببینمشون.ریچل هی سمت یکیشون میرفت و میگفت : اصلا خنده دار نیست.
    جارد بهش گفت : حالا میخوای بری به مامان بگی؟
    همینطوری کتاب رو برای هم پرت میکردن تا اینکه کتاب افتاد دست من.جارد و جیمز و جیک هی میگفتن بنداز اینور-پاس بده به من-زود باش پرتش کن.
    اما من کتابو پرت نکردم و دادمش به ریچل.ریچل کتابو ازم گرفت و منو بوسید و گفت : مرسی داداش کوچولو.
    اینو گفت و رفت پیش مادر.من خوشحال بودم که از خواهرم دفاع کرده بودم.یه دفه جیک منو هل داد روی زمین و گفت : تو یه سوسول بی عرضه ای جک.
    جیمز گفت : فقط تفریح ما رو خراب میکنی...اَه.
    جارد هم یه لگد به پام زد و رفت.لگدش خیلی محکم بود و من گریم گرفت.اونا وایساده بودن و مسخرم میکردن.من به مادر نگاه میکردم که هیچ کاری نمیکرد.انگار واسش مهم نبودم درحالی که پسرش فقط میخواست یکم حمایتش کنن.ولی ریچل اومد و بغلم کرد و گفت : دست از سرش بردارید.اون یه بچه ست.
    بغل ریچل واقعا آرومم کرده بود.منم خواهرمو بغل کردم.جیک گفت : بیاین بریم تا این دوتا سوسول کارشونو بکنن.
    یه پورتال پشت سرمون باز شد و پدرم ازش بیرون اومد و گفت : بیاین بچه ها.دیگه وقتشه با پدرتون زندگی کنید و تموم عمرتون خوش بگذرونید.
    برادرام خوشحال شدن و رفتن.مادر ظاهرا خوشحال بود که دارن میرن به پدرم گفت : اینارو میخوای ببر ولی نمیذارم دخترمو ببری.
    نگاهش برگشت سمت من و گفت : زود باش توام برو.
    اما من میترسیدم و نمیخواستم برم. در گوش ریچل گفتم : من نمیخوام بدون تو برم.
    ریچل خیلی به مادر التماس کرد تا اینکه گذاشت برای یه مدت موقت بمونم.خیلی خوشحال شدم درحالی که هردومون نمیدونستیم موقت یعنی چی.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    Dark Noob (12-01-2017)

  9. #5
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    220
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    474
    تشکر شده 159 بار در 126 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی خوبه جالب بود
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه
    اگه این حقیقت داره که همه موجودات زنده چیزی به اسم وجدان دارن
    پس این دریای خون چیه؟؟؟

    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (11-30-2017)

  11. #6
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    3
    من و مادرم و ریچل باهم زندگی میکردیم.بعد از اینکه پنج تا برادر ناتنیم با پدرم رفتن واقعا احساس میکردم خونه آروم شده.من همیشه با خواهرم بازی میکردم و خوشحال بودم.من و ریچل کم کم فهمیدیم که قدرت داریم.ریچل با پرواز کردن اینو فهمید و من با تله کینزی.هنوز نمیدونستم چه قدرت های دیگه ای دارم.با خوشحالی رفتم و به مادرم قدرتم رو نشون دادم و فکر میکردم خوشحال میشه.اما اون بیشتر از همیشه ازم ترسید و منو از اتاقش بیرون کرد.
    این کار باعث شد من با مادرم سردتر بشم.اون شب تولد 8 سالگی ریچل بود.میخواستم با قدرت تله کینزی که تازه کشفش کرده بودم یه کادو واسه ریچل درست کنم.یه قوطی کنسرو خالی رو که رنگ طلایی داشت برداشتم.به هزار بدبختی قسمتای اضافیش رو جدا کردم و بقیش روبه شکل یه هرم مصری در آوردم.خیلی خوب نشده بود ولی از هیچی بهتر بود.یه تیکه نخ برداشتم و به اون هرمی که درست کرده بودم وصلش کردم و یه گردنبند ساختم.شب تولدش اون گردنبندو بهش دادم.با اینکه خیلی خوب نبود ولی ازش خوشش اومده بود و ازم تشکر کرد.مادرمون هم دوتا کتاب داستان براش خریده بود.مادر موقع تقسیم کیک برای من خیلی کمتر کیک گذاشت.اما اصلا چیز عجیبی نبود چون اون همیشه بین منو خواهرم فرق میذاشت و من هم هیچوقت اعتراض نمیکردم.دو ماه بعد تولد 5 سالگیم شروع شد.خیلی خوشحال بودم.خیلی تو این فکر بودم که چی بهم کادو میدن.اما تنها کاری که مادرم کرد این بود که برام کیک و شمع خرید.فقط ریچل برام کادو آورد.کادو رو باز کردم.اون با جمع کردن پول تو جیبی هاش برام یه جعبه لگو خریده بود که همیشه دوست داشتم یکی داشته باشم.بغلش کردم و میخندیدم.تولدمو بهم تبریک گفت ولی مادرم هیچوقت باهام حرف نمیزد و حتی تولدت مبارک رو هم بهم نگفت.احساس میکردم یه موجود اضافی ام که فقط جاشو تنگ کرده.
    اون شب منو ریچل داشتیم بازی میکردیم.
    من : به منم پرواز کردنو یاد میدی؟
    ریچل : به شرط اینکه تو هم فن جا به جایی وسیله ها رو بهم یاد بدی.
    -باشه.
    -خیله خب اینطوری...
    اون تموم چیزی رو که میدونست بهم یاد داد.اما هنوز نمیتونستم پرواز کنم.بهم گفت : حالا نوبت توئه یادم بدی.
    همون موقع بدترین اتفاق زندگیم رخ داد.مادرم اومد و ریچل رو بغل کرد و ازم فاصله گرفت و گفت : زود باش از خونمون برو بیرون.
    تعجب کردم و گفتم : یعنی چی مامان؟
    مادرم با جدیت و عصبانیت بیشتر گفت : بهت گفتم ازمون فاصله بگیر هیولای بد ذات.
    دستمو گرفت و منو تا دم در برد و هلم داد بیرون.داشتم گریه میکردم و به مادرم التماس میکردم که اینکارو نکنه.ریچل هم گریش گرفته بود و میگفت کاریش نداشته باش.
    بهم گفت : زود باش از اینجا برو.هیچکس اینجا تو رو نمیخواد.تو فقط یه شیطانی.
    بلند شدم و دویدم.برام مهم نبود کجا میرم.فقط داشتم میدویدم تا به یه جا برسم.بالاخره خسته شدم و توی یه پارک وایسادم و به گریه ادامه میدادم.از عصبانیت همه وسایلای پارک رو اینطرف و اونطرف پرت کردم و بعضیاشون له شدن.
    یه نفر که پشت سرم بود دست گذاشت روی شونم.برگشتم و دیدمش.اون پدرم بود.ترسیدم و رفتم عقب.گفت : از پدرت فرار نکن.تنها کسی که داری منم.باهام بیا.من بهت یاد میدم چطوری از قدرت هات استفاده کنی.هرچی بخوای دراختیارت میذارم.اونطوری که واقعا لیاقت داری باهات رفتار میکنم.
    دوباره گریم گرفت گفتم : من فقط میخوام پیش خواهرم باشم.
    پدرم گفت : اگه یذره براش اهمیت داشتی نمیذاشت مامانت از خونه پرتت کنه بیرون.هیشکی تو این دنیا بهت اهمیت نمیده.همه ازت متنفرن.بجز من.با من بیا و یه زندگی جدید رو شروع کن.


    پایان قسمت 3...


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    Dark Noob (12-01-2017)

  13. #7
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    770
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    17
    تشکر
    3,894
    تشکر شده 2,358 بار در 803 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Khaste
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داصتانط خیلی جالبه
    خوشم اومد
    هم
    از شخصیطای ناشناخته ای اثتفاده کردی،هم فزای داصطانو خفن نشون میدی
    ولی اممممم...یکم قسمتا رو طولانی تر کن،به جزئیاتم بیشتر برس.
    اینم نمیدونم که جزو داصطانته یا نه،ولی نفحمیدم چرا مادره یهو فاز عوذ کرد...
    امیدوارم بعدن راجبش بیشطر توزیح بدی....

    موفق باشی
    اودافذ
    ......

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (12-01-2017),scorpionxl (12-01-2017)

  15. #8
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط Dark Noob [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داصتانط خیلی جالبه
    خوشم اومد
    هم
    از شخصیطای ناشناخته ای اثتفاده کردی،هم فزای داصطانو خفن نشون میدی
    ولی اممممم...یکم قسمتا رو طولانی تر کن،به جزئیاتم بیشتر برس.
    اینم نمیدونم که جزو داصطانته یا نه،ولی نفحمیدم چرا مادره یهو فاز عوذ کرد...
    امیدوارم بعدن راجبش بیشطر توزیح بدی....

    موفق باشی
    اودافذ
    خیلی ممنون بابت نظر.
    فعلا اولای داستانه خیلی از چیزایی که هنوز نمیدونید جریانش چیه تو قسمتای بعدی معلوم میشه


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),scorpionxl (12-01-2017)

  17. #9
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    220
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    474
    تشکر شده 159 بار در 126 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی عالیه ولی قم انگیزه دعا میکنم پسر عموم این داستانو نخونه وگرنه دوباره خرو بیار باقالی بار بزن ببر جاده چالوس لوس بازی در بیار
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه
    اگه این حقیقت داره که همه موجودات زنده چیزی به اسم وجدان دارن
    پس این دریای خون چیه؟؟؟

    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-05-2017),love day (12-07-2017)

  19. #10
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    174
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    721
    تشکر شده 420 بار در 193 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    4
    باهاش رفتم.باورم شده بود که تو این دنیا همه ازم متنفرن.پدرم داشت راه میرفت و منم پشت سرش حرکت میکردم.یه پورتال باز باز کرد و رفت داخلش و از من هم خواست واردش شم.من هم رفتم داخل و وارد یه شهر وحشتناک شدم.نمیشد بهش گفت جهنم ولی تقریبا مثل همونجا بود.هوا خیلی گرم بود و هرطرف رو نگاه میکردی آتشفشان و مواد مذاب میدیدی.شهر روی مواد مذاب ساخته شده بود و بدتر از اون آدماش.همه جور موجودی عجیبی اونجا پیدا میشد و یه جوری نگات میکردن که انگار ارث باباشونو خوردی.اما وقتی چشمشون به پدرم میوفتاد از وحشت تو هر سوراخی میرفتن.رفتم و جلوتر و به پدرم گفتم : بابا چرا اونا دارن فرار میکنن؟
    با یه غرور خیلی خاصی بهم گفت : چون ازم میترسن.من قدرتمندترین موجود دنیام.
    یکم ترسم ریخته بود و گفتم : یعنی از سوپرمن هم قوی تری؟
    بهم گفت : درسته و تو هم یه روز مثل من میشی و هرکی ببینتت از ترس فرار میکنه.مثل همین کاری که این فرومایه ها کردن.
    بعد از ده دقیقه به خونه جدیدم رسیدیم.یه برج خیلی وحشتناک ولی خفن بود.وقتی بهش نگاه میکردم سر پدرم رو میدیدم.چشم ها الماس روی سرش پنجره های ساختمون بودن و دهنش در ورودیش.زبونش هم پله ها بودن.از پله ها رفتیم بالا و وارد خونه شدیم.اونجا برادرام رو دیدم که دارن فوتبال دستی باز میکنن.جارد و جیک داشتن بازی میکردن و بقیه نگاه میکردن.همین که جارد به جیک گل زد روشون رو کردن سمت پدرم و منو دیدن.ظاهرا بدجور حالشون گرفته شد.جارد : واقعا؟یعنی این بچه ننه رو هم باید میووردیش؟
    جیک : دوباره بازی خراب کن برگشت.
    جیمز : آغازی دوباره.
    پدرم داد زد : خفه شید.
    همین که صداشو برد بالا کل خونه لرزید.هممون ترسیده بودیم.منو برد به اتاق جدیدم و گفت : هر چیزی که لازم داری اینجاست.ولی درعوض ازت انتظار دارم هرکاری رو که بهت میگم بدون هیچ سوالی انجام بدی.
    اینو گفت و درو بست.یه نگاه به اتاقم انداختم.واقعا هر چیزی رو که میخواستم داشتم.چهار پنج تا جعبه لگو، حتی چند برابر بزرگتر از اونی که ریچل برام خریده بود.فقط این نبود.یه مجموعه کامل از اکشن فیگورهای استار وارز تو دکور بود و...
    پدرم هرچی رو که میخواستم برام گذاشته بود و یجورایی داشت باهام معامله میکرد.حقوق گرفته بودم تا کارایی که میخواد رو براش انجام بدم.درحالی که ریچل فقط یبار تو عمرش برام کادو گرفت اما از ته دلش اونو بهم داد.ولی اون زمان برای اینکه اینو درک کنم خیلی بچه بودم و زود کارایی که ریچل برام کرد رو فراموش کردم؛و به مرور زمان خودش رو هم فراموش کردم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  20. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-05-2017),love day (12-07-2017),scorpionxl (12-06-2017)

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین