صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 33

موضوع: نجات دنيا توسط ريدن

  1. نجات دنيا توسط ريدن

    #1
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)



    بسم الله الرحمن الرحيم

    Reza Akhlagh


    من مي خوام داستاني از يكي از اسا تيد مورتال كمبت براتون تعريف كنم اميدوارم خوشتون بياد . او هست لورد ريدن بزرگ كه بيشتر دشمنان خود رادر ارثه ي مورتال كمبت مي تواند نابود كند. يعني90% آنها را .نه همشونو.
    اين داستان در سال 2008 اتفاق مي افتد يعني 11يا 10 سال بعد ازموضوع واون رخداد مورتال كمبت انيهليشن. چند وقتي بود كه ريدن متوجه ي خبر هايي در زمين شده بود!خبر هايي عجيب! كه گروهي دارد زمين را به تسرف خود در مي آورد و كم كم آن را نابود مي كند. ريدن متوجه ي حقيقت شد وبه زمين رفت. اونجا به معبد روشنايي رفت{ هركي فيلم مورتال كمبت انيهليشن رو ديده باشه مي فهمه معبد روشنايي چيه و كجاست} تا با كمك افرادي كه ياران ودوستان قديمي او بودند از نابود شدن زمين جلو گيري كنند.دوستان او عبارت بودند از ليوكانگ_ كيتانا_ جكس و سونيا_ سيندل ازقلم نيفتاده اون مرد چون سن اون بيشتر از اونا بود. اول به چين رفت وليوكنگ وكيتانا رو باخبر كرد وآون ها رو باخود برد وبعد به نييويرگ رفت وسونيا و جكس رو با خودآورد وهمگي رو دورهم جمع كردوموضوع رو به اونا گفت:اون ها هم دست به كار شدند

    سونياوكيتانا باهم و ليوكانگ وجكس هم باهم. به راه افتادند اول يك پايگاه تحقيقاتي را ساختن همگي باهم.آنها بعد از يك سال و4ماه تحقيق فهميدند اين كار ها از كجا سر چشمه ميگيرد.آنها فهميدند كه اين كار ها در كشور ژاپن وآمريكا صورت ميگيرد.دو گروه بودند بنام هاي _اژدهاي سياه در(ژاپن)وگرگ بنفش در(آمريكا)! {اول گروه اژدهاي سياه} وجود داشت درآن رزمي كاراني بي رحم و هر چيزي مانع اونها بود ازبين مي بردند حتي پدر-مادر-ويا فرزندانشان. آنها در هنر هاي رزمي خيلي ماهر بودند ولي ريدن مي دونست كه ميتونه باقدرتش اون ها رو نابود كنه ولي اين كارو نكرد!{ دوم گروه گرگ بنفش} يك گروه بزرگ آدمكش در لوس انجلس امريكا كه مجهز به صلاح هاي جديد و پيشرفته (كه در زمان خودش اسلحه بودند) آنها فكر كردند وفهميدند كه با يد اول گروه گرگ بنفش رو از بين ببرند چون خيلي سخت تراز اون گروه بود پس جكس وسونيا رو به لوس آنجلس برد آن دو با هم فكر كردند كه چطوري بايد به اطلاعات پي ببرند.؟ فهميدم جكس! ما بايد اول عضو اون گروه بشيم . اون ها رفتند ويكي ازاعضاي گروه گرگ بنفش رو دسگير كردند طي يك ماموريت سرّي اون ها هر چي اطلا عات بود از اون گرفتند و راه عضويت در گروه رو به اون ها نشون داد {بدون اينكه گروه اژدهاي سياه متوجه بشن دست بكار شدند} از اون جا ريدن از همه اوضاع رو تحت كنترول داشت. سر دسته ي خياباني گروه گرگ بنفش شخصي خشن بود به نام (سالي). جكس وسونيا اون رو پيدا كردند . جكس وسونيا خودشونو در يك درگيري جلوي (سالي) بطور ناگهاني با چندي افراد نشون دادند كه چطوري جكس وسونيا با آنها مبارزه ميكردند سالي هم تحت تاثير قرار گرفت وبه فكر آوردن اون ها به گروه بود. وسونيا وجكس هم همين را ميخواستند كه شد... سالي اون ها رو دعوت كرد به گروه_ اون ها هم با كمال ميل قبول كردند .سالي پرسيد شما رو كجا آموزش مي دادند اونها گفتند يه مربي چيني داشتيم. اونها رو سالي برد به مخفي گاه. (البته نه مخفي گاه اصلي) وقتي وارد مخفي گاه شدند تعداد زيادي افراد رو ديدند مسلح . سالي به افرادش گفت به اونا كاري نداشته باشين. بعد اونا رو به يك باشگاه زيرزميني برد. تعدادي كارته كار اون جا بود .جكس به سالي گفت چرا ما رو آوردي اينجا؟ گفت مي خوام يه امتحان رزمي ازتون بگيرم!تا ببينم چقدر هنر رزمي بلدين ! بعد استاد كاراته يكي از شاگردان قوي خودش رو فرستاد تا با جكس مبارزه كنه.مبارزه رو شروع كردند شاگرد حمله كرد ولي جكس بدون اينكه حركت كنه سر جاي خودش با3 ضربه ي مشت هاي بكسري خودش شاگرد رو از پا در آوورد همگي تعجب كردند ولي براي سونيا عادي بود_استاد دستور داد 5 نفري به او حمله كنند _ 5 نفر دور جكس رو گرفتند (5 نفر داشتند از ترس ميمردند ولي به روي خودشون نمي آوردن) 2 نفر اول به جكس حمله كردند ولي جكس در 33 ثانيه اونا رو از پا در آورد استاد 4 نفر آخر هم فرستاد تا 7 نفري حمله كنند جكس در مبارزه از سبك بوكسري خود را استفاده كرد. جكس به طرز عجيبي اونها رو در3 دقيقه شكست داد استاد واقعا تعجب كرد واون رو تشويق كرد بعد خودش با او مبارزه كرد مبارزه ي اونها 30 دقيقه طول كشيد وآخر جكس پيروز شد واستاد در جلوي پاي سالي زانو زد سالي گفت اينطوري مي خواستي افرادمو آموزش بدي همون جا اسلحه ي خودشو درآورد و با يك گولوله تو سر استاد اونو كشت وقتي سالي مبارزه ي جكس رو ديد گفت اون زن هم دوستت_ چيزي بلده از مبارزه جكس خنديد و گفت اين بدتر از من مبارزه ميكنه سالي تعجب كرد! سالي گفت :من نمي دونستم شما اينقدر مبارز خوبي هستيد/ ولي از اين به بعد من روي شما حساب ميكنم. وشما دوتا رو به رئيس معرفي ميكنم.جكس كدوم رئيس؟
    رئيس اصلي كل باند! (درضم اسم گروه گرگ بنفش) يادتون باشه. يه چيزي منو پيشه رئيس رو سفيد كنيد. واگر سر از پا خطا كنيد رئيس منو شما هارو ميكشه اون خيلي بي رحم تر از منه! من ديگه روي شماها حساب ميكنم. {كم كم داشت كار اون دو سخت مي شد} سالي اون ها رو برد به يك شهر ديگه در كشور آمريكا ودر يك خانه ي بزرگ در وسط شهر وارد اون خانه كه شدند يك سر آدم هايي با لباس هاي بنفش كه روي آنها عكس گرگ كشيده بودند . سونيا يه كم ترسيد وارد خانه شدند سالي به يكي از خدمت كاران گفت: رئيس كجاست؟گفت در حال تمرين كونگ فو.15 دقيقه ي ديگه تمرينش تموم ميشه. خدمت كار اون ها رو به اتاق مهمانان برد . بعد از 20 دقيقه رئيس اومد جكس وسونيا به احترام رئيس بلند شدند وايستادند سلام كردند رئيس جواب سلام اونها رو نداد. رئيس به سالي اينا ديگه كيين؟ سالي گفت قربان اينها رو يك بار در خيابان اتفاقي در حال مبارزه ديدم. اون هارو آورد م تو گروه اين يكي اسمش جكسه اون زنم هم سونيا اسمشه/ اونها استاد كارته اي رو كه شما براي ما فرستاده بوديد شكست دادن رئيس تعجب كرد!!!... گفت بعد چيكار كردي با اون استاد؟ سالي گفت كشتمش. رئيس گفت: كار خوبي كردي/ديگه به اون بي اورزه نياز نداشتم.بعد به سونيا گفت مي خوام با تو مبارزه كنم اگه مبارزتون خوب بود شماها محافظ من مي شيد سونيا آماده ي مبارزه شد مبارزه رو شروع كردند رئيس باسرعت به سونيا حمله كرد وبا يك حركت پرنده بر سر سينه ي سونيا زد سونيا 1 متر اون ورتر افتاد سونيا بلند شد مبارزه ي اصلي خودش و آغاز كرد 15دقيقه مبارزه كردند ولي سونيا نتونست رئيس رو شكست بده رئيس گفت تا حالا رقيبي به اين سختي نداشتم ولي نمي توني منو شكست بدي . بعد سونيا كنار رفت. رئيس به جكس گفت: حال نوبته توهه جكس رفت براي مبارزه مبارزه رو شروع كرد ومورد ضرب وشست رئيس قرار گرفت جكس عمدا اين كارو كرد تا بفهمه نقطه ضعفش چيه جكس بعد از3دقيقه فهميد نقطه ضعفش چيه .بعد بلند وروي سر رئيس حمله كرد بعد از5دقيقه اونو شكست داد سالي وسونيا دهانشون باز مونده بود! تعجب كرده بودند !!! رئيس بلند شد و سرو صورت خوني خودشو با دسمالي پاك كرد و با اصبانيت فرياد زد چطور جرعت كردي اين كارو كني؟ جكس با خنده گفت: خودت گفتي مبارزه كنم مبارزه ي من اينطوري_ رئيس از حرف جكس خندش گرفت وگفت: نگفتم ديگه اينطوري.بعد اونها رو تشويق كرد وبه سالي گفت:به هردوشون يكي 100دلار پول بده؟ براي بار اول خوب بود.و به سالي گفت: همه جاي خونه رو به اون ها نشون بده. اين داستان ادامه دارد..... فصل اول تمام شد!

    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:03 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  2. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),ᴀᴍɪʀ ɢʜ (05-23-2014),love day (04-23-2016),mkliukang (09-20-2013),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),shervintahmasian (06-03-2014),shervintahmsian (05-28-2014),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (12-01-2015)

  3. #2
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بنام خدا فصل دوم / لورد ريدن قسمت اول: رئيس ها



    كجا بوديم بچه ها ؟آها فهميدم! .... داشتم مي گفتم__ سالي اون ها رو برد وداشت همه جاي خونه رو به اونها نشون مي داد جكس وسونيا هم دشتن با دقت نگاه مي كردند و وبه ذهن مي سپردن بعد از اين كه همه جاي خونه رو نشونشون داد به خدمت كار گفت: آنها رو به اتاقاشون ببره بعد اونها رو رو به اون ها نشون بده. سالي رفت پيش رئيس و گفت همه جاي خونه رو به آنها نشون دادم بجز اونجا (الان بهتون ميگم كجا بچه ها صبر كنيد) رئيس گفت توميتوني بري سالي رفت: بعد از2 روز سونياو جكس همه جاي خونه رو خوب بلد كردند روز سوم رئيس گفت به خدمت كار تا اون ها بي يا يند كارشون دارم اونها هم اومدند رئيس گفت:مي خوام موضوع اصلي رو به شما بگم/شما درحين اينكه محافظ من هستيد بايد يه كار هايي هم به عهده بگيريد من روي شماها خيلي حساب ميكنم بخصوص تو جكس من ميخوام امروز يه چيزي رو كه تاحال نديده بوديد بهتون نشون بد م كجا همين جا تو خونه حالا چي هست الان بهتون نشون ميدم/ بعد رئيس اونها رو برد به اتاق خودش و كنار تختش يك دكمه را فشار داد و زير تخت يك دريچه بزرگ باز شد جكس وسونيا تعجب كردند رئيس گفت بريم پايين بعد در اون دريچه يك اتاق پيدا كردند رئيس گفت بياين داخل اتاق/ داخل اتاق يك در كوچك بود كه آسانسور بود بعد رفتند سوار آسانسور شدند 5دقيقه همين طور داشتن مي رفتندند زير زمين كه رسيدند (آقا بچه ها وقتي درو باز كردند) دقيقا 55 نفر بودند كه داشتن زير زمين مشغول به ساخت يك نابود كنند عظيم انساني بودند ودوباره خود اين زير زمين دوبخش بود بخش ديگش ساخت اسلحه بود (اونم چه اسلحه هايي بچه ها/ دل آدم كباب مي شد ) ضعيف ترين اسلحه ي اونها NFOR بود /كلت هاي نقره ايي /بمب هاي ديجيتالي/ بيهوش كننده/انواع يوزي/اسنايپرهاي 1كيلومتر برد/ وهزاران اسلحه كه من اگه بخوام همشونو بگم شما سردرد ميگريد(البته خدا نكنه سردرد بگيرد) رئيس گفت : جكس تو مسئول بخش اين دستگاه بزرگ هستي وبايد خيلي زياد مراقب باشي .و تو سونيا توهم مسئول اسلحه خونه ايي ومراقب رفت وآمد اسلحه ها باش كه اين كار برام خيلي مهمه/ بعد رئيس اونها رو به تما م گروه معرفي كرد.رئيس رفت . بعد از اينكه رئيس رفت جكس زد زير خنده سونيا گفت خفه شو ؟آبرورمونو بردي مثلا ما الان رئيسيما/جكس گفت يادم رفته بود/ سونيا رفت سركار خودش وجكس هم همين طور/ بعد از 1 روز سونيا گفت جكس شروع كنيم جكس گفت كم كم/ سونيا رفت به يكي از افراد گروهش گفت:«تو ميتوني براي من يه بمب كه بتونه 3 خونه رو هم زمان باهم نابود كنه بسازي گفت: براي چي/ سونيا گفت :ميخوام يكي رو از سر رام بردارم گفت به رئيس گفتي : سونيا داد زد الان من رئيستم گفت: چشم قربان سونيا گفت چقدر طول ميكشه تا بسازي گفت 2 روز قربان! سونيا تعجب كرد! گفت: ادامه بده .
    جكس هم از اونجا داشت كم كم مانع كار اونها مي شد وكار اونها رو به عقب مي انداخت اونم با خوش گذروني افرادش.كم كم داشت كار اونها پيش مي رفت.
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:04 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  4. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),love day (04-23-2016),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),shervintahmasian (06-03-2014)

  5. #3
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا فصل دوم :نجات دنيا توسط ريدن قسمت دوم: نابودي گروه گرگ بنفش



    بمب رو براي سونيا درست كرد اون نفر وسونيا به جكس خبر داد كه اوضاع چطوره گفت:عالي سونيا گفت:من بمبو آماده كردم . كي عمليات رو شروع كنيم /جكس بهت خبر ميدم.سونيا هر روز كه مي گذ شت يه جاي خوب براي بمب گذاري داشت پيدا ميكرد وآخر يه جاي مناسب پيدا كرد.سونيا طاقتش سر رفت وبه جكس گفت هر چه زود تر بايد شروع كنيم جكس گفت باشه. /روز5 در زيرزمين:/ جكس به سونا گفت ليست توفنگ هايي كه برات مينويسم برام بيار (1عدد كلت نقره اي _5عدد نارنجك دو ثانيه اي_1عدد دوربين در شب_1عدد جليقسه ي ضد گلوله_1عدد يوزي 50 تير_1عدد انفور با خفه كن- و1عددهم چاقوي هوا گير برام آماده كن براي خودت هم هرچي دوست داري فقط مدرن باشه! سونيا دذدكي همه ي وسايلو براي جكس آماده كرد همين طور براي خودش /
    اغازعمليات درشب /: ساعت 1 شب/ موقعيت عالي سفيد/ شروع عمليات :سونيا اون 3 بمبي رو كه براش درست كرده بودند همراه آورده بود اون يك بمبش رو در زير زمين در يه جاي مناسب قرار داده بود يه بمبش هم در مر كز اطلاعات (يعني مركز فرماندهي در خود منزل) وآخرين بمب هم داخل حيات منزل ميخواست به كار ببره كه سخت ترين كار اونها بود بين اين همه سرباز / سونيا مي خواست بمب رو در وسط حيات يعني زير حوضچه ي وسط حيات قرار بده. دست بكار شد به جكس گفت: هواي منو داشته باش هواتو دارم برو رفت جلو دست بكار شد همين كه نشست يكي از سرباز ها متوجه شد جكس سريع خودشو به اون سرباز رسوند و با چاقو از پشت سر گلوشو پار كرد ودم دهنشو گرفت كه صدا نكنه سونيا سريع بمبو كار گذاشت و فعالش كرد. بغد ديده بان اونها رو ديد جكس با تفنگ انفو البته با خفه كن به سمتش شليك كرد وسه تير تو وسط سينش خابوند /پايان عمليات/ صبح كه شد خبر به رئيس رسيد كه ديشب 2نفر از افرادمون كشته شدند رئيس گفت سريع پيگير اين موضوع بشيد . اما نتونستند قاتلارو پيدا كنند بعد از 2روز يكي از افراد گروه به رئيس گزارش داد كه جكس وسونيا اين روز ها كار هاي عجيبي ميكنند رئيس يه دفعه يادش به اون كشته شدن 2 نفر افتاد وشك كرد رئيس گفت:آمار اسلحه ها وزيرزمين رو برام بيار/ بعد از يك ساعت رفت و اومد وگفت: قربان درسته رئيس گفت چي درسته؟ اون توضيع داد و گفت قربان من رفتم زير زمين واز چند نفري كه جاسوسم بودن پرسيدم و اون ها هم چيز هاي عجيبي بهم گفتن/ رئيس : ده جون بكن بگو ديگه چي شده قربان سونيا به يكي از بمب ساز ها گفته بوده 3 تا بمب بزرگ براش بسازه و جكس هم افراد رو از كار دل سرد مي كرده /رئيس به خودش گفت همه ي اين ها تله بوده وداد زد من همه ي شما ها رو ميكشمتون بخوصوص تو رو سالي همه ي اين كار ها زير سر توهه . بعد رئيس دستور داد كه جكس وسونيا رو بيارن در حين اين كه دستور مي داد" سونيا وجكس خودشونو براي فرار آماده كرده بودند سونيا كنترول بمب در دستش بود وجكس هم اسلحه ي خودشو آماده كرده بود سونيا هم كلت هاي خوشو برداشت بعد هر دو آماده شدند بعد از 1 دقيقه هر دو هم زمان از اتاق بيرون اومدند بعد متوجه ي مو ضوع شدند 3 نفر از افراد وارد راه رو شدند براي دستگيري سونيا وجكس /جكس با توفنگش 1نفر اول رو ازبين برد دونفر بعد هم جكس يك نارنجك براي دوتاش انداخت و اونها تكه تكه شدند بعد سريع خودشونو به پله ها رسوندند ديدند كه 5نفر دارند نگهباني ميدند جكس از پشت سر با سونيا هردو اونها رو زير رگبار تير هاي خودشون قرار دادند ادامه دادند وقتي در سالن رو باز كردند 100 نفر آدم با توفنگ هاي خركي مدرن جلو شون ايستاده بودند جكس وسونيا يك دفعه جام كردند جكس به خند گفت شما ها اينجا دم در چيكار مي كنيد با اسلحه بزاريديش پايين خطرناكه اونم براي شما ها بزاريد ديگه! رئيس گفت حالا مي خواستي مانع كار ما بشين ها الان بهتون نشون ميدم دست گيرشون كنيد بعد اونها رو دسگير كردند وآوردند پيش رئيس رئيس اونها رو با لگد مي زد وپرسيد شماها از طرف كي اومدي اينجا/براي كي كار ميكنيد/از كي دستور ميگيريد.جكس گفت من يه سوالي ازت ميپرسم چرا مي خواي دنيا رو نابود كني / رئيس گفت من ميخوام دنيا رو نابود كنم و دوبا ره اون رو بسازم ولي جوري ديگه كه فقط ما بر اون تسلط داشته باشيم وظلم كنيم بر همه ي دنيا جكس گفت تو نمي توني اين كاو كنيد رئيس گفت شما ها ديگه وسيعتي نداريد مي خوايد بريد اون دنيا جكس وسونيا در نا اميدي بودند واشك ميري ختند كه ميخواستند بميرند جكس گفت خدايا من نمي خوام اين طوري بميرم /رئيس گفت افراد آماده براي شليك /هدف /مي خواست بگه آتش كه ناگهان لورد ريدن اونجا ظاهر شد وهمه تعجب كردند لورد ريدن يك حلقه ي مغناتيسي تشكيل داد وگفت: جكس وسونيا بريد داخل اونها رفتند داخل حلقه وكنترول بمب هم دست سونيا بود بعد از 1دقيقه بيرون از خونه 500 متر دور تر از خونه ظاهر شدند بعد رئيس داد زد اين دگه چي بود /نه نه نه / بعد سونيا بيرون از خونه كنترول بمب رو فعال كرد وصداي انفجار عضيمي رخ داد وخونه با خاك يكسان شد وهمه چيز از بين رفت بدون اينكه گروه اژدهاي سياه چيزي از اين موضوع بفهمه. جكس گفت چرا زود تر نيو مدي ريدن داشتيم خودمون مي مورديم قبل از اين كه بكشنمون ريدن لبخند زد وگفت هنوز تموم نشده ليو كانگ وكيتنا هنوز كار دارند ولي كارم با شما ها تموم شد به هر كدومشون يك كيسه ي طلا داد اونها هم نكه طلا نديده بودن ذوق زده شدند. فصل دوم هم تموم شد. بچه ها خوب بود داستانم البته هنوز ادامه داره!
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:05 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  6. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),shervintahmasian (06-03-2014)

  7. #4
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بسم الله الرحمن الرحيم فصل سوم / قسمت اول: رفتن به ژاپن

    بعد از نابودي گروه گرگ بنفش/ ريدن گروه خيابوني اونها كه سردستش سالي بود رو نابود كرد وبعد جكس وسونيا رو به محل زندگي شون برد واز اونها تشكر كرد /ريدن رفت به پايگاه اطلاعاتي كه درست كرده بودند و به ليوكانگ وكيتاني گفت حالا نوبت شماهاست من خودم در اين عمليات با شما هستم چون نابودي اين گروه كار مشكلي ورزمي كاران زيادي دارن وخيلي بي رحمند مواظب خودتون باشيد تا مي تونيد از قدرتتون استفاده نكنيد / بعد اونها همراه با ريدن رفتند به ژاپن در اونجا در حال گشت زدن بودند كه ناگهان از پشت ديوار مغازه اي صداي داد و فرياد شنيدند واونها زود خودشونو به اونجا رسوندند ديدند كه چند نفر دارند با هم مبارزه مي كنند اون هم بد جور داشتند يك ديگه رو مي زدند ريدن گفت: صبر كنيد شما براي چي داريد با هم مي جنگيد همه دست نگه داشتن يه لحظه به ريدن نگاه كردند بعد همه با هم به سوي ريدن هوجوم آوردند ليوكانگ وكيتانا وخود ريدن دست به كار شدند و با اونها جنگيدند ولي بدون اين كه از قدرت خودشون استفاده كنند وبعد 10 دقيقه اونها رو شكست دادند بعد ريدن پرسيد چرا شما با هم مي جنگيد / يكي از اونها گفت: ما بر سر اين مي جنگيم كه هر كي قدرت مبارزه اي اون زياد باشه وحريف هم نداشته باشه رئيس سردسته ي مبارزان خياباني مي شه و مي تونه افراد دل خواه خودشو انتخاب كنه و به گروه اژدهاي سياه بپيونده ريدن به خودش گفت: اها ....اين طوري يك ديگه رو به جون هم مي اندازند تا كم كم يك ديگه رو نابود كنند/ ريدن گفت : الان كي قويتر از شما ست. گفت: يكي به نام (زينگو) كه ما مي خواستيم اون شكست بد يم ولي او مي خواست ما رو بكش كه فرار كرديم اون زن خيلي خطرناكي و بي رحم / ولي يه نفر هست كه ميتونه جلوي اون بگيره اون آدم خيلي خوبي و هميشه به ما ها كمك ميكنه ولي نمي دونه كه ما دست به چه جنايت هايي زديم (تا همين جا بسه بچه ها) اسم اون (زوكا) هست / ريدن: پس ماجرا از اين قراره به اندازه ي كافي اطلاعات جمع كرديم /حالا بگو اين دو نفر رو كجا پيدا كنيم ؟ گفت زينگو هميشه شب هاي 4و5 شنبه توي سالن مبارزات خيابوني و زوكا هم هميشه كنار دريا هستش بجز جمعه ها/ ريدن از اون مرد خدافظي كرد ورفتند /شب 5 شنبه فرا رسيد وريدن وليوكانگ وكيتانا باهم رفتن به سالن مبارزات اونها وارد سالن شدند و ديدند كه 23 نفر اومدن براي مبارزه با زينگو (بجز تماشاگران} نوبت به نفر اول رسيد زينگو همه ي سلاح هارو مجاز كرده بود بجز سلاح هاي گرم (سلاح خودشم يك شمشير عجيب و غريبي بود. ريدن از سلاح او كم كم داشت يه چيزي متوجه مي شد اون سلاح يك نيروي عجيبي داشت ريدن با تمام وجود حس مي كرد اون شمشير طلسم شده بو ويك نيروي شطاني داشت مشغول به مبارزه با نفر اول شد عرض 2 دقيقه بدون اين كه به خودش زحمت بده اون رو از سر راه برداشت .كم كم رسيد تا به نفر 22 نفر 22 كمي در مقابلش ايستادگي كرد زينگو از قدرت شمشير استفاده كرد و اون رو نابود كرد و بدن اون رو با شمشير تكه تكه كرد نفر 23 هم ازبين برد ريدن خيلي ناراحت شد و عصباني شد.اون شب بر ليوكانگ وكيتانا هم خيلي اثر گذاشت / اونها روز 1شنبه به كنار ساحل رفتند و از يك نفر پرسيدند زوكا رو كجاي ساحل مشه پيدا اون مرد گفت اوناهاشش اوني كه روي پله ها كنار ساحل نشسته .اونها رفتند به اونجا گفتند سلام ببخشيد شما آقاي زوكا هستيد ؟ بفرماييد با من كاري داشتيد . ريدن گفت يكي شما رو به ما معرفي كرده /ريدن جريان نابودي زمين رو براش تعريف كرد زوكا گفت من خودم مي دونستم ولي از دست من كاري بر نمي ياد چون رئيس اژدهاي سياه رزمي كاراني داره كه سر كارشون فقط با نيروهاي شيطاني كس نمي تونه در مقابل اونها مقاومت كنه ريدن گفت: ما نقشمون اينه كه سردسته ي مبارزان خيابوني رو از بين ببريم وما ميخواهيم تو اين كارو انجام بدي بقيش با ما / زوكا گفت من مي دونم كه زينگو يك شمشير شيطاني داره من مي تونم طلسم اون شمشير براتون بشكنم ولي با اون مبارزه نمي كنم چون اون خواهر منه (ريدن تعجب كرد گفت: خواهرت) زوكا گفت ما هر دو پيش يك استاد بوديم ماهمه ي هنر هاي رزمي رو ياد گرفتيم ولي اون استاد رو كشت اونم با قدرتي كه استاد به اون داده بود/ من ديگه با اون رابطه اي ندارم ولي اون نجنايت هاي زيادي رو انجام داده و وقتش اون نابود بشه/ ريدن گفت خيلي خوب تو فقط طلسم رو بشكن. .. /كيتانا گفت: من با اون مبارزه ميكنم.(ريدن هم ميتونست اون طلسم رو بشكنه ولي از قدرتش اسفاده نمي كرد) شب4 شنبه فرارسيد كيتانا وارد مسابقه شد ونفر 19 در قرعه كشي اسمش در اومد ريدن و ليوكانگ وزوكا هم داشتند نگاه ميكردند ريدن گفت:زوكا تا نفر 18 طلسم رو نشكن وقتي رسيد به كيتانا اون وقت طلسم رو بشكن يعني نفر 19 / مبارزات شروع شد هچنان زينگو داشت مبارزان رو ازبين مي برد تا رسيد به نفر 19 كه كيتا نا بود! پايان قسمت اول_ فصل سوم! بچه ها ادامه داره ها//
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:06 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  8. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),Super Batman (07-10-2014)

  9. #5
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا فصل سوم /قسمت دوم : نابودي گروهك( زينگو)



    داشتم ميگفتم بچه ها نوبت به كيتانا رسيد و زوكا شروع كرد به شكستن طلسم شمشير/ تماشاگران براي اولين يك زن رو مي ديدند كه در مقابل زينگو وارد مسابقه شده است زينگو به كيتانا گفت:بهتر از اين مسابقه انصراف بدي من دلم نمي خواد زني مثل تو رو بكشم /كيتانا: تو بهتر از مسابقه انصراف بدي چون آخر عمرت فرا رسيده / زوكا طلسم رو شكست ولي زينگو خيال مي كر كه هنوز شمشير قدرت داره . اون شمشير تبديل به يك شمشير معمولي شد بدون اين كه زينگو با خبر بشه.../ كيتانا سلاح مورد علاقش كه همون باد بزن هاي تيغ دار بود رو به همراه آورده بود/ مبارزه رو شروع كردند زينگو حمله كرد و با شمشير از طرف راست كيتانا مي خواست ضربه بزنه كيتانا دفاع كرد همينطور مشغول مبارزه بودند كه زينگو مي خواست از قدرت شمشير استفاده كنه ولي نمي شد زينگو خيلي سعي كرد بعد متوجه شد كه برادرش اون طلسم رو مي تونه باطل كنه بعد به تماشاگران نگاه كرد و زوكا رو ديد با نگاهي نفرت انگيز به اون نگاه كرد اعصباني شد ... وداد زد نه / به كيتانا گفت مي كشمت بعد با تمام قدرت حمله كرد با يك ضربه ي پرنده در هوا بسوي كيتانا خمله كرد كيتانا جاه خالي داد زينگو سخت با كيتانا مبارزه كرد در حين مبارزه كيتانا با سلاحش يك ضربه به بازوي راست زينگو زد و اون زخمي شد(كيتانا به خودش گفت تا حالا اين طوري مبارزه نكرده بودم كه بهم خوش بگذره ) زينگو همينطور به حملات خودش ادامه داد. تا دست آخر خسته شد بعد كيتانا از فرصت استفاده كرد و پاي چپ زينگو رو زخمي كرد زينگو كه متوجه ي شكست خودش شده بود به افرادش دستور داد اون زن رو بكشيد وقتي اونها وارد ميدان شدند ليوكانگ و ريدن و زوكا هم وارد اونجا شدند كه مبادا آسيبي به كيتانا برسه و هر كي با يكي مبارزه مي كرد خلاصه بچه ها شير تو شير شده بو اين قدر اين ژاپني ها رو زدند كه ديگه بقيشون فرار كردند از ترس/ حالا فقط زينگو مانده تنها /// كيتانا خواست كه اون رو بكشه ولي! زوكا گفت : بسپارش به من زوكا گفت : به خاطر كشتن استادمون و اون همه آدم بي گناهي كه كشتي و جنايتهايي كه مرتكب شدي من تو رو با شمشير استاد مون كه مثل پدر با ما رفتارمي كرد ولي تو اون رو كشتي من تو رو مي كشم بعد زوكا پريد به هوا و با يك ضربه ي محكم سر زينگو رو از تنش جدا كرد و خون همه جا رو پر كرد بعد سكوتي متلق جمعيت را فرا گرفت... بعد از 3 دقيقه اعلام كرد كه اين زن از اين به بعد رئيس سر دسته ي مبارزان خياباني مي باشد وبعد رفت .ليوكانگ يه نفس راحت كشيد.
    گفت : اگه يه مو از سرت كم شده بود خودمو ميكشتم كيتانا لبخندي زد! كيتانا به مبارزان اعلام كرد كه من نفرات خودم رو انتخاب ميكنم فعلا اين دو نفر رو انتخاب ميكنم منظورش با ريدن وليو كانگ بود وگفت هركس بخواد در گروه من با شه بايد با اين دو نفر مسابقه بده!
    كيتانا گفت ما كسي رو نميكشيم هركي مبارزش بهتر بود اونو انتخاب مي كنيم ...5 روز بعد كيتانا 8 نفر كه مبارزه ي خوبي داشتند رو انتخاب كرد با ريدن وليوكانگ ميشد10 نفر. بعد از اين كه از جايگاه اژدهاي سياه با خبر شدند اونها رفتند اونجا و وارد اونجا شدند اونها رو راهنمايي كردن وارد حيات دوم كه شدند ديدند كه رزمي كاراني دارند با خاك و يخ وآتش تمرين ميكنند بعضي شون هم داشتند با يك ديگه تمرين ميكردند اونها واقعا داشتند سخت تمرين ميكردند ليوكانگ به خدمت كاري كه داشت اونها رو راهنمايي مي كرد گفت : اينا روزي چند ساعت تمرين مي كنند ؟؟؟
    گفت : روزي 8 ساعت بدون آب . تعجب كرد گفت فكر كنم فاتحمون خوندست ريدن /
    ريدن گفت :نترس ليو جان هيچ كس نميتونه حريف شماها بشه چون شماها برگزيده ي مورتال كامبت هستييد. پايان قسمت دوم / فصل سوم
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:08 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  10. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),Super Batman (07-10-2014)

  11. #6
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا قسمت سوم /فصل سوم : 7 سياه پوش


    سلام دوستان اميدوارم تا اينجا از داستانم خوشتون اومده باشه حالا ادامه ي داستان رو براتون مي نويسم ///// خدمت كار اونها رو راهنمايي كرد به سوي سالن مبارزات و در سالن رو براي اونها باز كرد و بعد رفت. اونها رفتند داخل سالن 5 نفر بودند كه داشتند با يك ديگه تمرين مي كردند بعد اونها به گوشه اي از سالن رفتند و نشستند بعد از 10 دقيقه نگاه كردن به تمرين اونها ! 7 نفر سياه پوش وارد سالن شدند رفتند به طرف اون 5 نفر و گفتند شروع كنيد بعد اون 5 نفر حمله كردند به اون 7 نفر و با هم مبارزه كردند بعد از چند دقيقه اون 7 شمشير ژاپني خودشون رو در آوردند و 5 نفر هم سلاح هاي مخصوص خودشون رو انتخاب كردند وبه مبارزه ادامه دادند يكي از سياه پوش ها با بي رحمي و باسرعت تمام يك ضربه به سر يكي از اون 5 نفر زد وسر اون رو از تنش جدا كرد . همينطور يكي يكي اونها رو شكست دادند و بعد سر هر كدومشون رو از تنشون جدا مي كردند (اين سر بريدن عادت ژاپني هاست شايد در فيلم ها ديده باشيد) بعد از 5 دقيقه خدمت كار هايي اومدند و اون جا رو تميز كردند و بعد رفتند . بعد اون 7 نفر به سمت گروه كيتانا اومدند و عداي احترام كردند يكي از اونها گفت : اين مبارزه اي كه ديديد مي خواستيم بگيم كه هر كي كه مي خواد به گروه اژدهاي سياه بپيونده بايد ما ها رو شكست بده ما 8 نفريم برادر بزرگ تر مون در حال تمرين با پدرمون بود و نتونست بياد هركي ما رو شكست داد برادر بزرگ تر مون مي آيد و اگه اون هم شكست دادين كه محال اون رو شكست بدين پدرمون مياد واين كار رو انجام ميده ... چكاري بعدا خودتون مي فهمين/// 3 روز ديگه شما ها با ما مبارزه ميكنيد در حظور پدر و برادر بزرگ ترمون خودتون رو آماده كنيد براي مبارزه ...مبارزه ي سختي در پيش داريد هرچي خواستين به خدمت كار بگين تا براتون فراهم كنه !مواظب خودتون باشيد ! ريدن با تمام وجود نيروي شيطاني قويي رو حس مي كرد كه شايد بتونه شكستشون بده $$ @};-
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:09 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  12. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),Super Batman (07-10-2014)

  13. #7
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا فصل سوم / قسمت چهارم : شب دردناك


    بعد از اينكه اونها رفتند/ ريدن مي دونست كه مي خواد حادثه ي بزرگي اونجا رخ بده . خدمت كار اونها رو راهنمايي كرد به اتاقاشون . ريدن همون روز به كيتانا وليوكانگ گفت يه كار هايي داره اين جا صورت مي گيره من بايد سر در بيارم ./// رئيس اژدها ي سياه كه همون پدر هفت سياه پوش بود در خونه ي خودش يك آزمايش گاه داشت كه روي انسان ها ازمايشات مختلفي درمورد قدرت دروني انسان انجام ميداد. تا بتونه قدرت مبارزه اي خودشو و بسراشوافزايش بده وشكست ناپذير باشند. شب اول :: ريدن يك شب به منظور اين كه مي خواست بره دست شويي از اتاقش بيرون رفت و داشت دور و ور و اون خونه مي گشت كه يه سرنخي پيدا كنه بعد ريدن تمام اون خونه رو گشت ولي چيزه به خصوصي پيدا نكرد تنها جايي كه نگشته بود اونهم وسط خونه كه جايگاه رئيس بود و رفتن به اونجا كار مشكلي بود (براي ريدن اين كار كه آب خوردن بود) ريدن از قدرتش استفاده كرد و غيب شد و رفت بالاي سقف خونه . ريدن از بالا يه در بزرگ ديد كه دو نفر رزمي كار داشتند از اونجا نگهباني و محافظت مي كردند ريدن فكر كرد كه چطوري از دست اين دوتا خلاص بشه / ريدن يه دفع جلوي اونها ظاهر شد و با قدرت برقي كه داشت دوتا گلوله ي برقي به اونها برتاب كرد و اونها رو بيهوش كرد (اونها رو نكشت چون همه چيز لو مي رفت) بعد در رو باز كرد بعد دونفر ديگه هم پشت در محافظت مي كردند ريدن اون دوتا هم با دست به پشت گردن اونها زد و اونها بيهوش شدند . ريدن وقتي در بعدي رو باز كرد صحنه ي وحشتناكي ديد ! اون ديد كه يه آزمايشگاه اونجا وجود داره كه تعدادي از رزمي كاران رو دارند روي اونها آزمايشهاي وحشتناكي انجام ميدن / از جمله يكي رو بيهوش ميكردند و با تزريق خون هاي جانوري وباكتري هاي خطرناك وسلول هاي موجودات سمي اونها رو تبديل به انسان هاي عجيب و غريب با قدرت هاي متفاوت .ريدن يكي از اونها رو ديد كه با خون گرگ و ژن انساني بزرگ جسه تبديل شد به يك گرگ غول پيكر(منظورم همون گرگ نما هايي كه در بعضي از فيلم وجود دارند) ريدن اين ها رو كه ديد ناراحت شد وبعد از اونجا رفت . اون شب براي ريدن خيلي شب دردناكي بود بود و تو فكر اين بود كه چطوري به اونها كمك كنه / دو راه بيشتر نداشت يا اونها رو ازبين ببره يا به شكل اولشون برگردونه ..... پايان"""
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:10 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),shervintahmasian (06-03-2014),Super Batman (07-10-2014)

  15. #8
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا فصل سوم قسمت پنجم : قدرت شیطانی سلام بچه ها چند وقتی بود که ادامه ی داستان رو ننوشته بودم برای همین اومدم تا براتون ادامشو بنویسم اگه مشکلی تو داستان پیش اومد به خاطر اینه که چند وقتی داستان رو ادامه ندادم داستان از دستم پریده ///// اونشب برای ریدن خیلی سخت بود --- روز دوم: ریدن به کیتانا گفت :افرادتو ببر وسخت تمرین کنید / کیتانا افراشو برد و به سالن تمرینات اونجا رفت تا از امکانات اونجا استفاده بکنه همگی رفتند . بعد از 3 ساعت تمرین کردن استراحت کردن . بعد ریدن/ کیتانا ولیوکانگ رو صدا زد اونها اومدند بعد ریدن موضوع رو به اونها گفت : اونها وقتی موضوع رو فهمیدن لوکانگ گفت :فکر کنم داره یه مبارزه ی مورتال کمبتی برگزار میشه .ریدن گفت:نمیشه این موضوع رو نادیده گرفت باید کاری کنیم. بعد هر سه نشستند و فکر کردند ریدن گفت : ما باید یه جوری کار شون رو خراب کنیم ولی چطوری ؟ یکی از ما ها باید دست بکار بشه و به اونجا نفوذ کنه {منظورم اون آزمایشگاهست که در وسط خونه قرار داشت} ریدن گفت : خودم میدونم چیکار کنم . منباید اطلاعات کافی بدست آورم تا کار اونها هم یه جوری خراب بشه / ریدن از قدرت خودش استفاده کرد و ناپدید شد وبالای پشت بام , وسط خانه ظاهر شد داشت نگاه میکرد / که یکی از اون هفت سیاه پوش اومد دم دری که اون شب ریدن به اونجا رفته بود و 2 نفر همراه خود آورد و به اونا گفت دیشب نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود !نگهبانان اینجا رو بیهوش کرده بودند ومن اونا رو کشتم چون لیاقت نداشتند واگر شماها هم کم ـ کاری کنید سرتونو از دست میدین . بعد ریدن فکر کرد که چیکار باید انجام بده ! ریدن دوباره غیب شد و داخل آزمایشگاه ظاهر شد /{ریدن از بالای آزمایش گاه داشت نگاه به پایین میکرد} که یک نفر اومد و گفت :همه برن بیرون و همه ی کسانی که اونجا بودند رفتند. ریدن متوجه شد که این فرد همون برادر بزرگتر ولی ریدن نمی دونست می خواد چیکار کنه . بعد به یه نفر از اون دکتر ها که آزمایشات رو انجام میدادند گفت: بیا این ماده رو به بدن من تزریق کن / دکتر یه سوزن آورد و ماده رو داخل اون کرد بعد می خواست تزریق کنه که اون گفت هر وقت اونو تزریق کردی سریع از اینجا خارج شو چون کنترلمو از دست میدم و ممکن آسیب ببینی / بعد اون سوزن رو کم کم به دست اون تزریق کرد و به لا فاصله از اون جا خارج شد / اون بعد از چند دقیقه قدرتی عجیب گرفت اون رفت طرف در و در را از جا کند و تمام ماموران از اون منطقه فرار کردند بعد در فلزی رو به راحتی با دست خم کرد و بعد در رو پرتاب کرد به هوا و پرید به هوا با یک ضربه ی مشت به در در رو به خورده فلز تبدیل کرد یکی از اون ماموران داشت یواشکی نگاه میکرد که یهو اون دیدش و با سرعت رفت به طرف اون ما مور و با یک لگد محکم اون به دیوار برخورد کرد و خون از سرو صورت اون می ریخت از این کار خندید و بلند فریاد زد به این میگن قدرت شیطانی هاهاهاهاهاهاهاهاها بعد ریدن متوجه ی کار سختشون شد و گفت هیچ راهی بجز مبارزه با اونها نداریم .... پایان قسمت پنجم !
    ویرایش توسط Thunder boy : 04-08-2012 در ساعت 05:09 PM
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  16. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Onaga (04-02-2013),Rejected Emperor (06-25-2012),shervintahmasian (05-23-2014),Super Batman (07-10-2014)

  17. #9
    SUB_SCORPION آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    نوشته ها
    285
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    MASHHAD
    سن
    21
    تشکر
    1,121
    تشکر شده 1,158 بار در 478 ارسال
    حالت من
    Bitafavot
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    رضا جون دستت درست ممنون.

    SUB__SCORPION



  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید SUB_SCORPION از ایشان تشکر کرده اند:

    Rejected Emperor (06-25-2012),Thunder boy (04-01-2012)

  19. #10
    Thunder boy آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    نوشته ها
    1,146
    علاقه مند به
    raiden
    تشکر
    1,805
    تشکر شده 3,509 بار در 1,317 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی ممنونم علی جون ما که مشکلمون درست نمیشه یه پیامی بهت ارسال کنم
    http://upload7.ir/images/62988384481640551445.jpg

  20. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Thunder boy از ایشان تشکر کرده اند:

    Ahmadreza (07-26-2012),Rejected Emperor (06-25-2012)

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین