نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: سرنوشت سرد ( نوشته شده توسط Darkness )

  1. سرنوشت سرد ( نوشته شده توسط Darkness )

    #1
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,760 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    خب بچه ها دوباره تصمیم گرفتم برم سر داستان سرنوشت سرد خیلی از سایت ها سوء استفاده کرده بودن
    از طرفی این تاپیک رو دوباره زدم چون قبلی با یوزر قبلیم بود و قراره پاک بشه با تشکر


    هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام نویسنده فقط باعث شیلتر شدن سایت خودتون میشه




    نویسنده : امیر مشهدی


    متنفرم از زندگی ای که در اون بین تو و برادرت فرق بذارن پدرم اینو نفهمید و همین باعث شد که من امروز اینطور بشم
    حالا نوبت منه که به دنیا نشون بدم من کی هستم
    ای دشمنای من خودتونو اماده کنید چون ساب زیرو برگشته


    فصل 1 - شروع داستان
    درست یادمه روزی که پدرم ما رو به چین برد . من مثل مادرم دوست نداشتم یه قاتل باشم از طرفی هم پدرم بیشتر به بایهان توجه می کرد تا من . اون شب یعنی شب قبل از رفتن به چین مادرم به من گفت کوای لیانگ من به تو ایمان دارم و می دونم که تو هیچ وقت یک قاتل نمی شی . این حرف مادرم همیشه و همه جا با من بود و من نمی گذاشتم شرایط موجود چیزی رو عوض کنه . توی چین پدرم برای هر کدوم از ما یک لقب جنگی انتخاب کرد . اسم منو گذاشت تندرا و اسم بیهان رو ساب زیرو .
    من هیچ وقت بیهان رو درک نمی کردم . او با گذشت زمان نسبت به قبل وحشی تر می شد و پدرم نیز اورا تشویق می کرد . اما زمانی که پدرم در مبارزه ای که داشتم دستور کشتن حریف رو داد من از این کار خودداری کردم و پدرم گفت تو یه کرایمنسر هستی اجداد ما نسل در نسل عضو لین کویی بودند .
    من گفتم پدر منم لین کویی هستم اما قاتل نیستم . پدرم بعد از این حرف دیگه به من توجه ای نکرد و تا زمان مرگ به بایهان توجه می کرد اون نمی دونست که با این کار در وجود من چه خشمی شعله ور می شه .
    بعد از مرگ پدرم بایهان تصمیم گرفت به قبیله شیرایی رو حمله کنه و با کشتن رئیس ان ها که شخصی به اسم اسکورپیون بود قدرت خودش رو به همه نشون بده . اون ابتدا قبیله شیرایی رو را نابود کرد و بعد با اسکورپیون رو در رو شد اما از اسکورپیون شکست خورد . اسکورپیون در راه بازگشت به دهکده اش به دست بایهان کشته شد اما اون بایهان واقعی نبود . اون کوانچی بود

    زمانی که بایهان به دهکده برگشت از قیافه اش می شد فهمید که شکست خورده اما اون اینقدر مغرور بود که حاضر نشد بگه من شکست خوردم اما از طرف دیگه کوانچی بعد از دوباره متولد شدن اسکورپیون به اسکورپیون گفت قاتل زن و بچه ات بایهان است و من در صورتی حاضر می شوم ان ها رو احیا کنم که تو ساب زیرو را بکشی .
    اسکوپیون مدت زیادی به دنبال بایهان گشت که او را بکشد اما هیچ وقت او را پیدا نمی کرد . شب قبل از مرگ بایهان اون بعد از پانزده سال با من صحبت کرد . اون گفت کوای لیانگ بعد از من تو لقب ساب زیرو را بردار و از لین کویی مواظبت کن تو باید مثل من باشی تا در اینده نژاد ما اسم ساب زیرو را با افتخار یاد کنند کوای لیانگ منو سر بلند کن . این حرف بایهان باعث شد که حرف های مادرم به کل از یادم بره و هدفم رو تغییر داد .
    فردای اون روز بایهان خارج از لین کویی با اسکورپیون رو در رو شد . او با دیدن اسکورپیون وحشت کرد و گفت هانزو چه بلایی سرت اومده چرا چشمات سفید شده چرا از بدنت اتیش بیرون میاد . اسکورپیون که عصبانی بود با صدایی وحشت ناک فریاد زد بایهاااان تو خانوادمو دهکدمو همه چیزمو ازم گرفتی حالا وقتشه که تاوان کارتو پس بدی . بایهان با ترس گفت من که ... اما اسکورپیون با فریاد گفت بیا اینجا و از دستش سر نیزه ای که به یک زنجیر متصل بود بیرون امد و در قلب بایهان فرو رفت . اسکورپیون قلب بایهان را در اورد و بدن بی جان اورا در جنگل رها کرد . مدتی بعد زمانی که من به دنبال بایهان می گشتم جنازه او را روی زمین دیدم و به طرفش رفتم اما ناگهان همه جا را اتش فرا گرفت و بایهان به زیر زمین رفت . منم قسم خوردم که انتقام بایهان رو بگیرم . اما نمی دونستم که بایهان در جهنم احیا شده و به شبحی به اسم نوب سایبوت تبدیل شده
    من رفتم و لباس جنگ بایهان که یک لباس ابی بود را پوشیدم . اون موقع بود که خبر یک مسابقه به گوشم خورد مسابقه ای که اسکورپیون در ان حضور داشت مسابقه مرگبار . من خودم رو اماده کرده بودم که به اون مسابقه برم و انتقام بایهان رو بگیرم . کل هدف زندگی من شده بود کشتن اسکورپیون اما درست زمانی که خواستم برم مادرم رو دیدم . با خوشحالی به سمتش رفتم و اون منو در اغوش گرفت . بعد از چند دقیقه گفت پس بایهان کجاست ؟ . من با ناراحتی جواب دادم اون کشته شد و من می خوام انتقامشو بگیرم . مادرم با ناراحتی گفت کسی که در کل زندگیش مردم رو اذیت می کرد و ان ها را می کشت عاقبتی بهتر از این نداره . من به مادرم گفتم تو از کجا این ها رو می دونی اون گفت من همیشه و همه جا بدون این که بفهمید همراهتان بودم .
    من به مادرم گفتم قصد دارم به مسابقه مرگبار برم و انتقام بایهان رو بگیرم . مادرم با عصبانیت گفت دوست داری مثل بایهان بشی بایهان هم در مسابقات مرگبار شرکت کرد اما شکست خورد . من با تعجب گفتم چی ؟ . مادرم گفت چند سال پیش بود که بایهان در مسابقات مرگبار شرکت کرد اما در مسابقه ای که با پسری از معبد شائولین داشت بوسیله یخ خودش شکست خورد . اگه من اونو نجات نمی دادم اون زودتر از الان مرده بود . به مادرم گفتم پس چرا بایهان در مورد شما چیزی به من نگفت .
    مادرم گفت بایهان هم نمی دونست که من اونجام و نجانش دادم حالا من یکی از بچه هامو از دست دادم و نمی گذارم تو هم کشته بشی .
    یه دفعه چشمامو باز کردم دیدم روی زمین بی هوش افتاده بودم و دیدن مادرم یک رویا بود . این حرف های مادرم هدف اصلی منو به یادم اورد و من رو کمی ارام کرد . قسم می خورم دیگه نذارم چیزی هدفمو تغییر بده
    از روی زمین بلند شدم و به سمت خونه ام رفتم . در راه یکی از اعضای لین کویی پیامی به من رساند . او گفت رییس بزرگ از تو خواسته که به پیش او بروی . من به پیش رییس رفتم . در اتاق رییس اسموک را دیدم . او یکی از دوستان صمیمی دوران کودکیم بود . رییس رو به من کرد و گفت کوایی لیانگ تو باید ماموریتی را که برادرت در انجام ان ناکام ماند را انجام بدهی . برادرت توانست شنگ سونگ که یکی از دشمنای قدیمی ما بود را بکشد اما رییس او یعنی شائوکان را نکشت حالا تو و اسموک وظیفه دارید به دنیای خارج بروید و شائوکان را شکست دهید . من اون موقع نمی دانستم که رییس ما با شائوکان همدسته پس به همراه اسموک به دنیای خارج رفتم .
    اما بشنوید از اسکورپیون . اون زمانی که فهمید من وارد دنیای خارج شده ام فکر کرد بایهان زنده شده و به دنیای خارج امد . او دنبال من می گشت که مرا بکشد .
    من و اسموک در راه با اسکورپیون ملاقات کردیم . اسکورپیون با خشم گفت بایهان تو باید خیلی پر جرعت باشی که برگشتی . همان موقع سپاهی از زامبی ها به طرف ما امدند . اسکورپیون به ان ها گفت نابودشون کنید . اما اسموک کل زامبی ها را با استفاده از قدرتش به هوا فرستاد . فقط یک زامبی مانده بود که به طرف من امد اما من او را نکشتم . اسکورپیون با تعجب گفت تو بایهان نیستی . بهم بگو تو کی هستی ؟
    من گفتم من کوایی لیانگ برادر کوچک بایهانم و بایهان مرده . اسکورپیون گفت تو جنگجوی خوبی هستی و مانند برادرت انسان وحشی ای نیستی من با تمام وجودم اماده ام که از تو مراقبت کنم .
    خدای من اسکورپیون با ما هم گروه شده . پیروزی ما نزدیکه ....
    تو راه بودیم که کوانچی جلوی ما اومد . اون با عصبانیت گفت اسکورپیون قاتل خانوادتو بکش . اسکورپیون گفت این برادر بایهان است و من از اون مراقبت می کنم . کوانچی گفت تو دیوونه شدی اون یه لین کویی هست . لین کویی ها دشمن شما شیرای رو ای ها هستند من خودم رو کشتم تا تو رو مجبور کردم بایهان را بکشی حالا به تو دستور می دم اگر می خواهی خانواده و دهکده ات احیا شوند ساب زیرو را بکشی . اما اسکورپیون با عصبانیت سرنیزه ای را در بدن کوانچی فرو کرد . کوانچی از ترس به جهنم فرار کرد . اسکورپیون گفت من به دنبال اون می روم تا مبادا خانواده ام رو نابود کند .
    اسکورپیون رفت و من و اسموک به راهمان ادامه دادیم . اسموک به من گفت جنازه بایهان را کجا دفن کردید . من گفتم جنازه بایهان به زیر زمین رفت و من نتونستم دیگه پیداش کنم . اسموک گفت مثل اینکه بایهان نمرده . گفتم چرا ؟ . او گفت چیز هایی را که تو میگی به معنی اینه که بایهان به قلمرو زیرین رفته و ....
    ناگهان موجود چهاردستی به طرف ما امد و با صدایی گوش خراش گفت من گورو هستم . دوست های شائوکان دوستان من هستند و دشمنای او دشمنای من . او به طور وحشتناکی اسموک رو زد و به طرف من امد منم از خودم دفاع کردم و دو دست اورا به یخ تبدیل کردم . امیدوار بودم اینطور قدرتش کم بشه اما اون یخ را شکوند . دیگه کم کم داشتم شکست می خوردم که از اسمان اتش بلند شد و پسری از ان بیرون امد .
    امیدوارم طرف ما باشه ....
    ویرایش توسط AmiRDarkness : 06-26-2012 در ساعت 11:35 PM

  2. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    Deadking (03-09-2013),Holy Ninja (06-18-2012),Nightwing (12-06-2012),Onaga (06-18-2012),Princess Kitana (11-21-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),scorpion110 (07-29-2012),Seth Rollins (07-12-2016),Sub-100 (06-18-2012),SUB_SCORPION (07-17-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (02-17-2015),Thunder boy (06-19-2012),هومن اسدی (08-31-2014),Vahid Khatar (11-20-2012),White Night (02-09-2015)

  3. #2
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,760 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    اون پسر به طرف گورو رفت و با او درگیر شد او خیلی راحت گورو را شکست داد . گورو گفت زندگی من در دست تو هستش پس منو بکش اما اون پسر اینکار را نکرد و گورو با او متحد شد . من رفتم که از اون پسر تشکر کنم . وقتی او را صدا کردم او با ترس گفت امکان نداره تو باید مرده باشی . من با تعجب گفتم چرا ؟ . اون گفت تو توی مسابقه ی مرگبار از من شکست خوردی و به یخ تبدیل شدی . من با خنده گفتم اهان تو اون پسره مال معبد شائولین هستی که برادرم رو شکست داد . اون گفت پس برادرت بود ؟ . گفتم اره اون بایهان بود . من کوایی لیانگ هستم و اینم دوستم اسموک است . اونم گفت خوشبختم منم لیو کنگ هستم . من یکی از نگهبانان جهان هستم . پس من و اسموک به راهمان ادامه دادیم چون لیو کنگ هم قصد کشتن شائوکان را داشت او و گورو هم به همراه ما امدند .
    در راه بودیم که گورو گفت احساس خطر می کنم . ناگهان انسان سیاه پوشی به گورو حمله کرد و او را تا سر حد مرگ زد . دیگه گورو در حال مردن بود که مردی با فریاد گفت نوب سایبات بسه . اون مرد گفت خب گورو سرنوشت هر کس که به امپراتورش خیانت کنه همینه . من با تعجب گفتم خدای من این کیه ؟ . لیو کنگ گفت این مرد یکی از خدایان شرور است . این شیناک است
    شیناک و نوب سایبات به طرف ما حمله کردند اما اسمان رعد و برقی شد و لیو کنگ با خوشحالی گفت بالاخره اومد
    خدای من این یکی دیگه کیه ؟ ....
    به لیو کنگ گفتم کی اومد اون گفت برادر بزرگ شیناک . گفتم پس دیگه شکست خوردیم . لیو گفت نه اون با ماست اون ریدن خدای رعد و برق است . ریدن به پایین امد و نوب به اوحمله اما ریدن چنان برقی به بدن نوب زد که او به طرفی پرت شد . شیناک با خنده گفت سلام برادر مثل اینکه دوباره به هم رسیدیم . ریدن با خشم گفت من برادر تو نیستم . شیناک گفت اوه یادم رفته بود که تو رفتی و با بقیه خدایان از موجودات فانی دفاع می کنید . ریدن گفت دفاع از موجودات فانی بهتر از این است که مثل تو یک خدای شرور باشم . شیناک با عصبانیت گفت خودت خواستی . و ریدن و شیناک به هم حمله کردن . لیو کنگ و اسموک به کمک ریدن رفتند و منم به دنبال انها رفتم اما نوب سایبات منو به گوشه ای برد و گفت کوایی لیانگ این کار خطرناکه همینجا بمون .
    صدای نوب خیلی برای من اشنا بود خدای من اون اسم منو از کجا می دونست نکنه که اون...
    با عصبانیت گفتم تو کی هستی و منو از کجا می شناسی . اون گفت تو خیلی بچه ای که هنوز برادرتو نمیشناسی . با گریه گفتم بایهان خودتی اونم گفت اره و منو در اغوش گرفت .
    من به بایهان گفتم چرا به شیناک کمک می کنی . او گفت شیناک زندگی منو نجات داد ....
    صحبت های من و بایهان مدتی طول کشید ولی در اخر بایهان قبول کرد به ما کمک کنه پس دو برادر قدرتمند و بی باک از لین کویی با نام های نوب سایبات و ساب زیرو به سمت بدی ها هجوم بردن ....
    شیناک با تعجب گفت نوب سایبات تو هم به من خیانت کردی . نوب گفت من یک لین کویی هستم و با ضد لین کویی می جنگم . شیناک گفت خیلی خوبه و پورتالی را باز کرد . او فرار کرد و نوب به دنبال او رفت . من رفتم طرفش اما ریدن پورتال را بست و گفت نه نه نه شرمنده رفیق اما خودکشی ممنوع . من با عصبانیت گفتم اون برادرمه . ریدن تعجب کرد و اسوک امد و گفت منم می خواستم همین رو به تو بگم . گفتم منظورت چیه ؟ اسموک گفت به احتمال زیاد با چیزهایی که تو گفتی معلوم می شود که بایهان بعد از مرگ به جهنم رفته و در اونجا احیا شده و به اهریمن تبدیل شده اما چیزی رو که من نمی فهمم اینه که چرا بایهان اینطور شده ؟

    ریدن گفت شائوکان قصد داره سپاهی عظیم درست کنه و به دنیا حمله کنه . به همین دلیل او جنگجو های شجاع و قدرتمند را می برد و به یکی از اعضای گروه خود تبدیل می کند . شما باید مواظب خودتون باشید و ریدن ادامه داد . گفت لیو کنگ من به کمک تو احتیاج دارم . توی دنیا شورشی شده و تو باید به من کمک کنی این شورش رو از بین ببرم . ریدن و لیو کنگ رفتند . من و اسموک هم به راهمون ادامه دادیم .

    خدای من بالاخره به قصر شائوکان رسیدیم . به اسموک گفتم بیا بریم داخل قصر . اما همون موقع اسکوپیون و نوب سایبات جلوی ما اومدند . من اول خوشحال شدم اما بعد واقعا ترسیدم چون زمانی که شائوکان امد ان دو جلوی شائوکان تعظیم کردند . من با ترس گفتم چطور ممکنه . شائوکان خندید و گفت من راحت می تونم حافظه جنگجو ها مو پاک کنم . همون موقع شیناک و کوان چی امدن و چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم پیش اومد . شنگ سونگ زندست .....
    این ماموریت نمی خواد تمام بشه ......
    ای بابا شنگ سونگ هم زندست . حالا من و اسموک مجبوریم با شائوکان و نوب سایبات و شیناک و اسکورپیون و کوانچی و شنگ سونگ مبارزه کنیم . شائوکان گفت شما دوتا خیلی بچه اید و ارزش نداره که سپاه من برای مبارزه با شما وقتشونو تلف کنند نوب سایبات تو این دو را بکش . نوب به طرف ما امد و اسموک را به مبارزه دعوت کرد . من واقعا برای اسموک نگران بودم چون اون به هیچ وجه نمی توانست نوب را شکست دهد .
    مبارزه اغاز شد و نوب و اسموک به هم حمله کردند . مبارزه مدتی طول کشید و در اخر اسموک شکست خورد . شائوکان فریاد زد نوب سایبات تمومش کن . من که دیگه طاقت نداشتم به طرف نوب حمله کردم . شائوکان خندید و گفت تو واقعا می خوایی با برادر خودت مبارزه کنی . باشه اگه این خواسته تو هست منم قبول می کنم . مبارزه اغاز شد و بعد از مدتی نوب را به یخ تبدیل کردم اما او یخ را شکست و دروبرش را دودی سبز فرا گرفت .
    شنگ سونگ به کمک نوب امد و به من حمله کردند اما از من شکست خوردند . طولی نکشید که کل سپاه شائوکان به من و اسموک حمله کردند . تعداد ان ها خیلی زیاد بود اسموک هم اسیب زیادی دیده بود و اگر به مبارزه ادامه می دادیم هر دومان شکست می خوردیم پس من و اسموک مجبور شدیم به لین کویی فرار کنیم .
    خدای من . ما شکست خوردیم
    پایان فصل 1

  4. 15 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    Deadking (03-09-2013),Holy Ninja (06-18-2012),Nightwing (12-06-2012),Onaga (06-18-2012),Princess Kitana (11-21-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),scorpion110 (07-29-2012),Seth Rollins (07-12-2016),Sub-100 (06-18-2012),SUB_SCORPION (07-17-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (07-06-2015),Thunder boy (06-19-2012),Vahid Khatar (11-20-2012),White Night (02-09-2015)

  5. #3
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,760 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نویسنده : امیر مشهدی

    متنفرم از زندگی ای که در اون بین تو و برادرت فرق بذارن پدرم اینو نفهمید و همین باعث شد که من امروز اینطور بشم
    حالا نوبت منه که به دنیا نشون بدم من کی هستم
    ای دشمنای من خودتونو اماده کنید چون ساب زیرو برگشته


    فصل 2 - جنگ سایبرها

    تو راه بازگشت به لین کویی بودیم که اسموک با ناراحتی گفت تو چطور می تونی به لین کویی برگردی و بگی که ما شکست خوردیم . نمی ترسی که پیش بقیه برادرامون کوچک بشی . من گفتم خود رئییس لین کویی هم نمی تواند شائوکان را شکست دهد تازه ما با ارتشش جنگیدیم و اگه تعدادمون بیشتر بود راحت شکستشان می دادیم
    بالاخره به لین کویی رسیدیم اما چیزی رو دیدیم که باور کردنش واقعا سخت بود

    رئییس دهکده ما راهی برای قدرتمند کردن اعضا لین کویی پیدا کرده بود . اون جنگجو های قدرتمند خود را به روباط تبدیل می کرد و وقتی ان ها به روباط تبدیل می شدند ده برابر قدرت قبلی که داشتند به قدرتشان اضافه می شد اما بدی اش این بود که تمام احساسات انسانی ان ها از بین می رفت و تبدیل به یک روباط بی رحم می شدند
    این تکنولوژی قبل از این که به لین کویی برسه در دهکده شینو بی اجرا شده بود اما رییس ما نقشه ای داشت
    . طوری که من فهمیدم تمام جنگجو های دهکده شینو بی بر روی فاز 1 این تکنولوژی برنامه ریزی شده اند اما رییس ما قصد داشت به کمک شائوکان فاز 2 را روی جنگجو های لیین کویی اجرا کنه .
    اما این جنگجو ها کی هستند ؟ ........
    رییس دهکده به اعضای لین کویی گفت امروز دهکده لین کویی شاهد تغییراتی می شود که این تغییرات باعث سربلندی همیشگی لین کویی می شود . حالا کی حاضره که به دهکده اش کمک کنه و تبدیل به روباط بشه .
    ناگهان از پشت سرم صدای نینجایی از لین کویی امد که می گفت من حاضرم جان را فدای لین کویی کنم . اون سکتور بود . اون یکی از نینجا های شجاع لین کویی بود .
    رییس دهکده به اون گفت افرین به شجاعتت اما تو به تنهایی می توانی از لین کویی مراقبت کنی . سکتور گفت قربان من تنها نیستم بلکه سایرکس هم همراه من است . سایرکس هم قبول کرد که این تکنولوژی روی اون اجرا بشه . اون یکی از نینجاهی لین کویی بود که من خیلی از اون خوشم می امد چون او روحیه جوانمردی داشت و برعکس سکتور انسان مهربانی بود .
    سکتور و سایرکس به ازمایشگاهی خارج از دهکده رفتند و عملیات تبدیل انها به روباط فاز 2 یا اصطلاحا سایبورگ شروع شد . بعد از مدتی روباطی زرد که سایرکس و روباطی قرمز که سکتور بود به لین کویی امدند .
    رییس دهکده برنامه ای ترتیب داد که سکتور و سایرکس با هایدرو قهرمان سایبر شده دهکده شینو بی مبارزه کنند
    سایرکس و سکتور بعد از شنیدن این موضوع خودشان را برای مسابقه اماده کردند . سایرکس و سکتور روز قبل از مبارزه تا صبح از لین کویی مراقبت می کردند . من که باور نمی کردم سایرکس تبدیل به موجودی بی روح شده پس به پیش او رفتم و گفتم سایرکس تو خوبی و او هم با صدایی دیجیتالی گفت من خوب هستم و از شما مراقبت می کنم . من خوشحال شدم و فکر کردم سایرکس تغییر نکرده اما این فکر من اشتباه بود .
    روز مبارزه فرا رسید و سایرکس و سکتور برای مبارزه با هایدرو برنامه ریزی شدند .
    هایدرو و سکتور و سایرکس در حالت خاموش بودند و زمانی که فرمان شروع مسابقه داده شد انها روشن شدند و مبارزه اغاز شد . هایدرو که جنگجوی قوی ای بود بعد از مدتی توانست سایرکس را شکست دهد و او را خاموش کند . سکتور هم به طرف هایدرو حمله ور شد اما او هم به گوشه ای افتاد . او دوباره بلند شد و به سمت هایدرو رفت . سایرکس که عصبانی شده بود روشن شد و خارج از برنامه عمل کرد . هایدرو به سمت سکتور حمله ور شد اما سکتور او را گرفت و از گوشه ای سایرکس با شمشیری گردن هایدرو را زد .
    خدای من این خود سایرکسه ؟

    باورم نمی شه . سایرکس که نینجای جوان مرد و با رحمی بود . پس چرا حالا با بی رحمی هایدرو را کشت .
    بعد از این مسابقه شائوکان به رئییس لین کویی گفت تو می توانی بهترین نینجا های خود را سایبورگ کنی . رییس لین کویی خوشحال شد و گفت نا امیدتون نمی کنم قربان . او همه ی نینجا های لین کویی را در دهکده جمع کرد و گفت شما دیدید که سایرکس و سکتور به چه قدرتی دست پیدا کردند . حالا من می خواهم دو تن از بهترین نینجا های لین کویی را به این تکنولوژی مجهز کنم . من قصد دارم که ساب زیرو و اسموک را تبدیل به سایبورگ کنم .
    من و اسموک بلند شدیم و با عصبانیت گفتیم ما هیچ علاقه ای به سایبورگ شدن نداریم . رییس لین کویی گفت شما مجبورید .
    من و اسموک هم فرار کردیم . سایرکس و سکتور به دنبال ما امدند . رییس لین کویی هم همینطور . ما در راه با سکتور رو به رو شدیم اما تونستیم از دست سکتور فرار کنیم . ناگهان رییس لین کویی و سایرکس جلوی ما رو گرفتند . انها خیلی قوی بودند و اسموک هم صدمه زیادی دیده بود . من به اسموک گفتم بیا بریم . اسموک گفت تو برو . من جلوشونو می گیرم . منم رفتم اما انها اسموک را گرفتند و او را به سایبورگ تبدیل کردند و او برای کشتن من برنامه ریزی شد .
    خدای من . من دوتا از دوستامو از دست دادم
    من در حال فرار بودم که سکتور جلویم امد و گفت به لین کویی برگرد . من گفتم اصلا بر نمی گردم . سکتور گفت واقعا از کشتن تو پشیمون می شم . سکتور دستش را به طرف من کرد و از دستش اتش بیرون زد . من هم فرار کردم اما ناگهان همه جا را دود فرا گرفت و اسموک به طرف من امد . من فریاد زدم اسموک من باور نمی کنم که تو به یک موجود بی روح تبدیل شده باشی . اما اینطور نبود . اسموک هم به یک موجود بی روح تبدیل شده بود . او با مشت به صورت من زد و گفت من برنامه ریزی شدم که تو را به لین کویی ببرم .
    دیگه مجبور بودم با اسموک مبارزه کنم اما هنوز بلند نشده بودم که بندی سبز رنگ به طرفم پرتاپ شد . من در ان بند گیر کردم و دیدم سایرکس هم جلویم ایستاده . او گفت به لین کویی برگرد . منم گفتم اگه بمیرم هم سایبورگ نمی شوم .
    اسموک و سکتور و سایرکس به طرف من حمله کردند . درست همون موقع که فکر می کردم همه چیز تمام شده نینجایی فلزی تیغی به طرف تور پرتاب کرد و تور پاره شد .
    امیدوارم طرف من باشه ..
    اون نینجا به سمت سکتور رفت و اون رو به شدت داغون کرد .
    اسموک به طرف او حمله ور شد اما اون نینجا راحت کنار رفت و اسموک را به گوشه ای پرتاب کرد . سایرکس هم امد اما اینبار اون نینجا سایرکس را خاموش کرد . بعد از مدتی اسموک و سکتور فرار کردند . اون نینجا به طرف من امد و با کمال تعجب دیدم که اون هایدرو است .
    هایدرو سایرکس را برنامه ریزی مجدد کرد و سایرکس با ما همراه شد .
    در راه که بودیم من به هایدرو گفتم من دیدم که تو کشته شدی اما چطور برگشتی ؟
    هایدرو گفت بعد از کشته شدنم به دنیای زیرین رفتم اما بعد از مدتی ریدن مرا احیا کرد و به من گفت که قرار است جنگی آغاز شود و از من خواست که عضو گروهش بشم . منم قبول کردم و به دنبال تو و سایرکس گشتم تا شما هم جزئی از این اتحاد باشید .
    من گفتم : قبول میکنم
    و سایرکس گفت : من ... تابع ..... دستورات شما هستم
    ما به بیابانی رسیدیم اما چرا حس خوبی ندارم ؟

    ناگهان تمام خاک ها و سنگهای بیابان به شکل کرمی بزرگ در امد . اون کرم به طرف ما امد سایرکس از بالای سر کرم پرید و بمبی در ان انداخت . بمب منفجر شد اما کرم هیچ تغییری نکرد . هایدرو فریاد زد و گفت باید توی یه فضای بسته بدون خاک اونو منفجر کنیم اما از بدی شانس ما در بیابان بودیم . ناگهان فکری به سرم زد .
    به هایدرو گفتم با قدرتت اونو به بالا بیار . هایدرو کرم را به سختی به طرف بالا برد . گفتم سایرکس حالا . سایرکس پرید و بمبی در بدن ان انداخت . حالا نوبت من بود . گلوله ای از یخ را به طرف کرم پرتاب کردم و کرم یخ زد . بعد از چند ثانیه کرم و یخ با هم در هوا منفجر شدند
    کرم نابود شد و ما به راهمون برای پیدا کردن نگهبانان جهان ادامه دادیم اما ناگهان با نینجایی قهوه ای رنگ مواجه شدیم .

    اون نینجا خندید و گفت درسته حیوان خانگی من رو کشتید اما توان مقابله با من رو دارید ؟ . گفتم تو دیگه کی هستی . اون نینجا گفت من ترمورم کسی که قراره شمارو نابود کنه
    اون نینجا به طرف ما حمله کرد ..........
    ترمور به طرف ما حمله کرد . سایرکس سعی کرد جلوی اونو بگیره . اون با بندی سبز ترمور را گیر انداخت . اما ترمور به راحتی بند را پاره کرد .
    سایرکس به طرف ترمور پرید اما ترمور او را در کوهی از خاک گیر انداخت و انقدر فشارش داد که سایرکس از کار افتاد . هایدرو رفت که سایرکس را نجات دهد اما زیر پایش گرد و غباری راه افتاد .
    گرد و غبار خیلی شدید بود و هایدرو به سختی خود را روی زمین نگه داشته بود .
    ناگهان هایدرو کنترل خود را از دست داد و با گرد و غبار به بالا رفت . ترمور بر روی زمین سنگی با لبه های تیز درست کرد و ان را زیر پایه هایدرو گذاشت ناگهان گرد و غبار قطع شد و هایدرو از پشت بر روی لبه تیز سنگ افتاد . همه جا رو خون فرا گرفت .
    من به سمت هایدرو دویدم . هایدرو با سختی گقت ساب زیرو هدفت رو فراموش نکن .
    هایدرو مرد اونم توی بغل من .
    نمی دونم چی شده فقط می دونم دوستامو از دست دادم .
    خیلی عصبانی شدم . دمای بدنم به زیر صفر رسیده . چرا دستام یخ زده .
    واقعا نمی دونم چی شده اما می دونم که ترمور باید جوابشو بگیره
    اماده باش ترمور
    در این زمان من هیچ رحمی نمی کنم
    چشمام ابی شده بود و از دهن و دماغم بخاری سرد بیرون می زد . دمای بدنم پایین امده بود انقدر که دستانم به یخ تبدیل شده بودند .
    ترمور خندید و گفت فکر می کنی می تونی منو بترسونی . گقتم ترمور خودتو برای مردن اماده کن . ترمور به طرفم دوید و منم به طرف او دویدم اما درست زمانی که می خواستم اونو بزنم همه جا تاریک شد ترمور اونجا نبود . از دور نوری ابی رنگ درخشید . مردی که مانند یخ بود به طرف من امد . به او گفتم شما کی هستید . اون مرد گفت من کوری هستم اغاز کننده نسل کرایمنسر ها و تو هم باید ساب زیرو باشی درسته .
    گفتم بله من ساب زیرو اخرین کرایمنسر در جهان هستم . کوری خندید و گفت تو اخرین کرایمنسر نیستی . گفتم مگه کسایه دیگه ای هم هستند . کوری گفت دو دختر دیگه هم هستند . یکی از اونا دختری به اسم فراست و دیگری خواهر خودته . با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم چون فکر می کردم خواهرم مرده . کوری گفت ترمور قوی تر از تو است و اگه تو دست خالی به جنگ او بروی حتما کشته می شوی .
    گفتم خب باید چکار کنم . کوری گفت تو جنگجوی خوبی هستی و فکر کنم لیاقت گرفتن شمشیر منو داری .
    اون از دست خود شمشیری یخی بیرون اورد و گفت اسم این شمشیر را گذاشتم شمشیر کوری . من با این شمشیر از نسل کرایمنسر ها محافظت کردم حالا نوبت تو است برو
    ناگهان برگشتم به بیابان شمشیر هم در دستم بود .

    ترمور گفت این امکان نداره . چطور ممکنه که شمشیر کوری دست تو باشه . چشمم به جنازه هایدرو خورد و انقدر عصبانی شدم که شمشیر را به طرف ترمور پرتاب کردم . شمشیر به سینه ترمور برخورد کرد و ترمور کشته شد .
    کار من تمام شده بود و رفتم که سایرکس را روشن کنم اما سایرکس ناپدید شده بود .
    برام مهم نیست باید به نگهبانان جهان برسم
    پایان فصل 2
    ویرایش توسط AmiRDarkness : 06-26-2012 در ساعت 11:36 PM

  6. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    Deadking (03-09-2013),Holy Ninja (06-18-2012),Nightwing (12-06-2012),Onaga (06-18-2012),Princess Kitana (11-21-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),scorpion110 (07-29-2012),scorpionxl (12-27-2017),shang (02-19-2013),Sub-100 (06-18-2012),SUB_SCORPION (07-17-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (07-06-2015),Thunder boy (06-19-2012),Vahid Khatar (11-20-2012),White Night (02-09-2015)

  7. #4
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,760 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    مقدمه فصل 3

    ساب زیرو به دنبال سرنوشت نامعلومش رفت .

    اما چی به سر سایرکس افتاد . بهتره برگردیم به عقب زمانی که سایرکس بچه ای کوچک در امریکا بود .

    چی شد که به لین کویی رفت ؟

    چی شد که سایبر شد ؟

    چی شد که سرنوشتش سرد شد ؟

    همه اینا در فصل سوم شکست سرد





    نویسنده : امیر مشهدی

    پدرم مادرم همه رو از دست دادم حالا هم با قلبی تاریک که تشنه انتقام است برگشته ام
    برایم مهم نیست کی سر راهم است . من انتقام پدر و مادرم رو می گیرم
    اسم من سایرکس است


    فصل سوم : کودکی تنها

    در سال 1985 در امریکا به دنیا اومدم . پدرم تا دیروقت توی یک شرکت بزرگ کار می کرد و سر ماه یه حقوق بخور نمیر به دست می اورد . مادرم برای اینکه بتونه یک کمک خرجی به دست بیاره از شب تا صبح خانه های مردم را تمیز می کرد

    منم از دو خواهر کوچکم در خانه نگه داری می کردم . یک روز که همه ما در خانه منتظر پدرمان بودیم مردی به خانه ما امد و به مادرم گفت من رییس شرکتی هستم که شوهرتان در ان کار می کند . متاسفانه امروز سر کار ایشون با یکی از کارگر ها بحثش می شود . بعد از مدتی دعواشون می شود و اون کارگر شوهرتون رو به داخل دستگاه پرس پرت می کند . مادرم با گریه گفت چه اتفاقی برای شوهرم افتاده ؟ چی شده ؟ چی شده ؟

    اون مرد با ناراحتی گفت متاسفم اما شوهر شما کشته شده . همون موقع بود که غم مثل شعله ای در دلم روشن شد و تا انتقام پدرم رو نمی گرفتم خاموش نمی شد با عصبانیت به اون مرد گفتم کارگره چی شد ؟ اون کی بود ؟ اون مرد گفت اون کارگر همون موقع فرار کرد . گفتم اسم اون مرد چیه ؟ اون گفت اسمش هیدیرو هان است که ساکن چین است اما الان معلوم نیست کجاست

    اون ادامه داد و گفت اقای هان یه مدت بود که با پسرش سکتور به امریکا اومده بود اما پسرش را از خانه انداخت بیرون حالا هم معلوم نیست چه بلایی سر پسرش امده

    اون مرد خداحافظی کرد و رفت مدتی بعد مادرم که از مرگ پدرم خیلی ناراحت بود از شدت ناراحتی از دنیا رفت . من کودکی تنها شدم با قلبی پر از ناراحتی که تشنه انتقام بود . همون موقع شروع کردم به تمرین هنر های رزمی . چند سال گذشت و هر دو خواهر من ازدواج کردند و رفتند . منم تصمیم گرفتم بعد از تمام کردن هنر های رزمی به چین برم و انتقام بگیرم .

    مدتی بعد هنر های رزمی را به صورت کامل تمام کردم .

    یک شب که توی خیابون راه میرفتم پسری رو دیدم که چند نفر دورش جمع شده بودند و می خواستند او را بزنند . خواستم به او کمک کنم اما اون پسر به راحتی نصف انها را زد . دیدم که یکی از پشت می خواست به او حمله کنه . پریدم و به اون کمک کردم بعد از اینکه همه اونا فرار کردند اون پسر از من تشکر کرد .

    گفتم از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باش . اون گفت اسمت چیه ؟ گفتم سایرکس جکسون . اون گفت خوشبختم منم سکتور هان هستم .

    اینو که شنیدم مشتی به او زدم و گفتم لعنتی من از تو و پدرت متنفرم . اون گفت چرا ؟ گفتم پدر تو پدر منو کشته و قسم خوردم اونو بکشم . سکتور گفت پس هدف ما یکیه چون منم از پدرم متنفر چون باعث مرگ مادرم شده . وقتی اینو شنیدم تصمیم گرفتم به سکتور اموزش بدم .

    من و سکتور به چین رفتیم و چند سال به دنبال پدر سکتور گشتیم تا اینکه فهمیدیم اون گروهی به اسم لین کویی تاسیس کرده و قصد داره قاتل های حرفه ای را به وجود بیاورد و من و سکتور هم نقشه کشیدیم تا به اون حمله کنیم اما به دست شاگردانه لین کویی دستگیر شدیم و ما رو پیش پدر سکتور بردند .

    اون خندید و گفت سکتور خیلی بزرگ شدی . سکتور با عصبانیت گفت میکشمت لعنتی . اون گفت من می تونم شما رو به راحتی بکشم اما می زارم زنده بمونید به شرطی که برای لین کویی کار کنید . سکتور قبول نکرد اما من نقشه ای داشتم .

    به پدر سکتور گفتم قبول میکنیم . سکتور گفت لعنتی تو چت شده . به اون چشمکی زدم و اون فهمید .

    شب که شد من و سکتور یواشکی به طرف اتاق اون رفتیم و به شکل وحشیانه ای اونو کشتیم . فردای اون روز متوجه شدیم که چه کلاه بزرگی سرمون رفته . پدر سکتور زنده بود و چون می دونست ما قصد کشتن اونو داریم جاشو با کسی عوض کرده بود .

    فکر کنم بدبخت شدیم .........
    ویرایش توسط AmiRDarkness : 06-26-2012 در ساعت 11:37 PM

  8. 13 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    Deadking (03-09-2013),Holy Ninja (06-18-2012),Nightwing (12-06-2012),Onaga (08-30-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),shang (02-19-2013),Sub-100 (06-18-2012),SUB_SCORPION (07-17-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (07-06-2015),Thunder boy (06-19-2012),Vahid Khatar (11-20-2012),White Night (02-09-2015)

  9. #5
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,760 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نویسنده : امیر مشهدی


    پدرم مادرم همه رو از دست دادم حالا هم با قلبی تاریک که تشنه انتقام است برگشته ام
    برایم مهم نیست کی سر راهم است . من انتقام پدر و مادرم رو می گیرم
    اسم من سایرکس است



    فصل 4 : دارکنس

    اون فریاد زد و گفت بکشیدشون اما ناگهان سرباز ها توی تاریکی فرو رفتن . من و سکتور هم فرار کردیم . پدر سکتور به همه ی سرباز های لین کویی دستور داد که ما رو بکشند اما بیشتر سرباز ها توی تاریکی ناپدید می شدند .
    بقیه سرباز ها هم بخاطر این که ترسیده بودن به لین کویی فرار کردند . خودم و سکتور تنها بودیم و همه جا تاریک بود ناگهان پسری سیاه پوش به طرف ما اومد من به اون پسر گفتم تو کی هستی اون گفت من دارکنس هستم رهبر سپاه تاریکی . من با تعجب گفتم سپاه تاریکی چیه ؟ . اون گفت خدایان ارشد پیش بینی کردند که یک روز شائوکان به کل سرزمین ها حمله میکنه و همه رو نابود میکنه پس سپاه تاریکی رو بوجود اوردند تا جلوی حمله شائوکان رو بگیره . من گفتم خب چرا ما رو نجات دادی . اون گفت سپاه تاریکی در حال شکل گیری هست و منم به دنبال سرباز هایی می گردم که به این سپاه ملحق بشن و علیه شائوکان بجنگند . من پرسیدم اصلا این شائوکان کی هست . او گفت اون یکی از بدترین امپراطور های دنیای خارج است . من گفتم باشه من و سایرکس به سپاه تاریکی ملحق میشیم ولی ما یکار نیمه تموم داریم . دارکنس پرسید چکاری ؟
    من گفتم باید به لین کویی برگردم و انتقام خانواده ام رو بگیرم . دارکنس گفت خوشحال میشم کمکتون کنم
    سکوت سکتور منو ترسونده بود . من و سکتور و دارکنس به لین کویی رفتیم .
    دم در لین کویی یکی از نینجا های لین کویی ایستاده بود . اسم اون نینجا اسید بود . اون گفت من ماموریت دارم که شما رو نابود کنم . اسید به ما حمله کرد من و سکتور به سختی با او مشغول مبارزه شدیم اما دارکنس ایستاده بود و نگاه میکرد . به اون گفتم نمی خوایی کمکی بکنی . دارکنس در تاریکی فرو رفت . ناگهان اسید چاقویش رو در اورد و خودش رو تیکه تیکه کرد . من و سکتور خیلی تعجب کردیم . دارکنس ظاهر شد و گفت اینم کمک . من گفتم چطور اینکار رو کردی .
    دارکنس گفت شما هنوز منو نشناختید . ما به راهمون ادامه دادیم من از اینکه دارکنس با ما بود خیلی خوشحال بودم چون می دونستم به راحتی می تونم پدر سکتور رو بکشم .
    رسیدیم به اتاق رییس لین کویی اما اونجا الکترو ایستاده بود
    اون یکی از نینجا های لین کویی بود که قدرت کنترل برق رو داشت . من به دارکنس گفتم اونو نابود کن . اما دارکنس سکوت کرد و همه جا تاریک شد . دارکنس گفت این وظیفه من نیست که از شما ها محافظت کنم شما خودتون باید سرنوشتتون رو رقم بزنید . من و سکتور به الکترو حمله کردیم . الکترو خندید و اینقدر به بدن سکتور برق وارد کرد که سکتور از هوش رفت . دارکنس گفت خب فکر نکنم یه کمک کوچولو کسی رو ناراحت کنه . اون اومد کمکم اما از قدرتش استفاده نکرد . من و اون به سختی بالاخره تونستیم الکترو رو شکست بدیم . صدای خنده رییس لین کویی اومد . دارکنس گفت حواست باشه . ناگهان رییس لین کویی اومد و گفت خیلی وقته ندیدمت پسرم . دارکنس با عصبانیت گفت نه تو دیگه پدر منی نه من پسر تو . رییس لین کویی گفت اره می بینم که دوستای جدید پیدا کردی . از این نمی ترسی که کشته بشی . دارکنس خندید و گفت من می دونم تو واسه شائوکان کار میکنی و من از شائوکان و متحدین اون متنفرم . برام مهم نیست کشته بشم اما برام مهمه که تو رو بکشم . رییس لین کویی خندید و گفت خیلی گستاخی میکنی . ناگهان فریاد زد و گفت سکتور کارش رو تموم کن . ناگهان سکتور چشماش رو باز کرد و به طرف دارکنس حمله کرد . تعجب کردم و گفتم سکتور چرا ؟ . سکتور گفت نباید تو این زمونه به کسی اعتماد کرد . من به کمک دارکنس رفتم . دارکنس به راحتی سکتور رو شکست داد اما نکشتش . اون گفت اشغالی مثل تو اینقدر پسته که لیاقت موردن رو هم نداره . ناگهان چشم های دارکنس سفید شد . کل بدنش سیاه شد و به رییس لین کویی گفت خودتو اماده کن چون نفر بعدی تو هستی . رییس لین کویی خندید و گفت تو می دونی ژن تاریکی رو از کی به ارث بردی . ناگهان رییس لین کویی به اژدهایی سیاه تبدیل شد و گفت از من . دارکنس به طرف اون حمله کرد .
    مبارزه اون ها مدتی طول کشید اما در اخر رییس لین کویی شکست خورد و روی زمین افتاد . دارکنس اومد و گفت حالا می تونم از این زندگی پر از گناهت خلاصت کنم . اما ناگهان سکتور از پشت نیزه ای به دارکنس زد و اون نیزه از سینه دارکنس رد شد . دارکنس بر روی زمین افتاد و من به طرفش دویدم و بهش گفتم چرا ؟ . اون گفت وظیفه همه ما اینه که از مردم بیگناه در مقابل شیاطین دفاع کنیم من نتونستم این کار رو انجام بدم . اشک توی چشم های دارکنس جمع شده بود . دارکنس با صدایی ضعیف گفت بقیش به تو بستگی داره . دارکنس دیگه نفس نکشید باوردم نمی شه دارکنس کشته شد اونم به وسیله خانواده خودش . دارکنس هر طور که شده انتقام تو رو میگیرم

    ویرایش توسط AmiRDarkness : 08-14-2012 در ساعت 01:52 PM

  10. 22 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    ArashNew (08-10-2012),CONNOR KENWAY (06-27-2012),DARKNIGHT (08-15-2012),dash_yaser (03-11-2014),Deadking (03-09-2013),Holy Ninja (06-26-2012),Nightwing (12-06-2012),Onaga (08-30-2012),predatorr (07-12-2016),Princess Kitana (11-21-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),scorpion110 (07-29-2012),Seth Rollins (07-12-2016),shang (02-19-2013),SUB_SCORPION (07-17-2012),Super Batman (07-10-2014),T A R O K H (08-29-2013),The JokeR (07-06-2015),Thunder boy (06-27-2012),هومن اسدی (08-31-2014),Vahid Khatar (11-20-2012),White Night (02-09-2015)

  11. #6
    noob210 آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    165
    علاقه مند به
    noob-saibot
    محل سکونت
    به نفع خودته ندونی!
    تشکر
    69
    تشکر شده 227 بار در 122 ارسال
    حالت من
    Asabani
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    چهار سال گذشت و قسمت بعدی نیومد
    !FEAR ME
    if you
    !CAN


  12. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید noob210 از ایشان تشکر کرده اند:

    love day (07-12-2016),Noob__Smoke (07-12-2016),scorpionxl (12-27-2017)

  13. #7
    mahyar_ach آواتار ها #πεδαπ πøll#
    تاریخ عضویت
    May 2014
    نوشته ها
    507
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    Guilanrelam
    تشکر
    1,795
    تشکر شده 1,205 بار در 512 ارسال
    حالت من
    Movafagh
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    صاحب تاپیک نیست پس قسمت بعدی هم در کار نخواهد بود
    ?Do you like to Freeze


    Telegram ID / Instagram : @mahyar_ach

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید mahyar_ach از ایشان تشکر کرده اند:

    Noob__Smoke (07-12-2016),scorpionxl (12-27-2017)