صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 23 از 23

موضوع: سگ های وحشی»»نوشته شده توسط Scorpion-Z««

  1. سگ های وحشی»»نوشته شده توسط Scorpion-Z««

    #1
    Scorpion-Z آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    437
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    24
    تشکر
    179
    تشکر شده 1,031 بار در 412 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    باسلام امروز قصددارم اولین داستانموشروع کنم امیدوارم یکم رضایت بخش باشه البته این داستان طنزی دیکه مثل کامبت واقعی نیس

    شروع قسمت اول.شادی و ناراحتی

    درزمان های قدیم که من هنوزبه دنیانیومده بودم اتفاقاتی نمیدونم اسمشونو بایدخوب بذارم یا بدافتاده بوداین روپدرم تو8سالگی برام تعریف میکردمیگفت که تواون زمان مسابقاتی صورت میگرفت به نام مسابقات فناپذیر.بازی مرگباریاهمون مورتال کامبت خوب باتعریف های اون من ازاین مسابقات خوشم اومدو تصمیم گرفتم به تمرین واینجورچیزابپردازم من تمریناموشروع کردم باعلاقه ی خاصی که داشتم تونستم تویکسال فنونی رو یادبگیرم هنوز چندهفته ازاون یکسال نگذشته بودکه گروهی ازمبارزان به رهبری شائوکان به دهکده ی ما حمله کردن وپدرومادرمنوکشتن لامصب ها.منم که هنوز9سال داشتم نمیدونستم چیکارکنم که یهویی یکی منوازپشت گرفت و منوبه پشت دیوارکشیدوقتی نگاهش کردم دیدم برادرم ساب هس اون هم11سال داشت اون منوفراری داد ومن فرارکردمودیگه ندیدمش ازاین موضوع ها خیلی ناراحت بودم قتل پدرومادرم گم کردن داداشم انقدرعصبانی بودم که داشتم اتیش میگرفتم انقدرفریادزدم دیدم دستم اتیش گرفت و بعد خاموش شدو ناگهان نوری پررنگچشمانمرا گرفت وچیزی نمیدیدم وداشت انگاری یکی بهم نزدیک میشد


    نظریادتون نره
    سلامتی همه ی کاربرای سایت

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید Scorpion-Z از ایشان تشکر کرده اند:

    chameleon mk9 (07-31-2013),Midnight man (07-22-2019),Onaga (04-02-2013),PooRia-OrtON (07-08-2012),Rejected Emperor (06-27-2012),Thunder boy (06-27-2012)

  3. #21
    Scorpion-Z آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    437
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    24
    تشکر
    179
    تشکر شده 1,031 بار در 412 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    king dead2 خب همون طورکه گفتم ارمک ناپدید شد و رایدن هم زود دوید به طرفه ما که دیگه داشتیم از حال میرفتیم رایدن به کمک اون دختره فقیر مارو کشیدند داخل خونه ی چوبیه اون دختره درهمون حوالی که داشتن دوتایی به زخمهایه ما رسیدگی میکردن یهو ی صدای خیلی بلند و وحشتناک گفت رایدن بیا بیرون دیگه وقتت به اخر رسیده زود بیا بیرون رایدن هم که دیگه طاقت نیاورد میخاست بره بیرون که وقتی دررو باز کرد یدفعه پکی درس خورد به سینه اش و رایدن رو پرتاپ کرد به اونطرف و خورد ب دیوار خانه ی چوبی و دیوارو شکست اون دختره انگار اون مرده وحشتناک رو میشناخت و داد میزد شائوکان اومده یالا فرار کنیم منم که همیشه دنبال انتقام بودم با هزار دردو رنج میخاستم پاشم برم به مبارزه بااون که وقتی پاشدم رایدن یهو جلو ظاهرشد و ماهارو به ی جای دیگه منتقل کرد ولی خودش نیومده بود انگاری رایدن قصدمبارزه با شائوکان رو داشت که دیگه نمیدونم نتیجه ی مبارزشون چی شد وقتی به دوروورمون نگاهی کردیم دیدم همون مردی که یخ پرتاپ میکرد داره میاد سمتمون خوشحال شدم گفتم حتما دیگه یهو در نمی ره و از یه طرف هم برا رایدن نگران بودم و بودیم هون طور که اون داشت به ما نزدیک مبشد من با دقت بیشتری بهش خیره میشدم که رسید جلوم و ایستاد حدودای 2دقیقه بهم خیره شد بعدش یهو اروم اروم دستشو داشت میبرد طرف ماسکش منم داشتم همین طور نگاش میکردم که یهو ماسکشو دراورد که من دیگه از تعجب شاخ دراوردم اون داداشم بود همون داداشیه که پیداش نبود با گریه بغلش کردم بعد ازیو گفت احوالپرسی رو بذارین برا بعدن ی جایی رو پیدا کنین یکم استراحت کنیم همه موافقتشون رو اعلام کردن و داداش گفت که ی جایی رو سراغ داره بریم اونجا ما هم از خدا خواسته رفتیم اونجا بعد ترمیم اینا و استراحت که حدودای 3یا4 روز طول کشید به فکر این افتادیم که برگردیم و دنبال رایدن بگردیم با این حال همه برخاستن تا دنبال رایدن خان بگردیم البته همه باهم بودیم به خاطر خطرات و حملات احتمالی من گفتم بریم ی سری به خونه ی رایدن همون خونه ی خودمون بزنیم شاید اونجا باشه به راه افتدیم بریم اونجا بعد 1ساعت را رفتن رسیدیم اونجا که دیدیم ی موجود چهاردست شبیه انسان با سربازای کمی انگاری دنبال چیزی میگردن ما هم زود ی جایی برا قائم شدن پیدا کردیم و قایم شدیم ولی انگاری یکی از سربازا مارو دیده بود با فریاد میگفت چندنفری اونجان بیان دستگیرشون کنیم بالاخره ریختن سرمون ولی نتونستن کاری بکنن همشونو زدیم انداختیم زمین دراین حال ازیو ازخودش خیلی راضی بود و داشت می خندید که یهو از پشت اون موجود چهاردست اونو گرفت و داشت به کمرش فشار زیادی میاورد و تو ی لحظه با چهاردستش فشاری ب کمرش اورد که شکستن استخوناش ب گوش رسید و اونو اندخت زمین و داشت میومد سمت ما ما هم از دیدن این منظره چشممون رو خون گرفت و ............ ادامه دارد
    سلامتی همه ی کاربرای سایت

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید Scorpion-Z از ایشان تشکر کرده اند:

    chameleon mk9 (07-31-2013),doctor5 (07-31-2013),Midnight man (07-22-2019)

  5. #22
    کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jul 2019
    نوشته ها
    1
    علاقه مند به
    None
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام همگی
    اقا از مدیران کسی باشه یه لطفی کنه بم
    من رمز عبور این اکانتم scorpion-zرو یادم رفته خیلی وقت پیش داشتمش لطف کنین تغییر رمز بدین و رمزمو به 09366788636 ارسال کنین ممنون میشم

  6. #23
    Noob__Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,308
    علاقه مند به
    rain
    محل سکونت
    oregon, gravity falls
    تشکر
    4,561
    تشکر شده 2,853 بار در 1,259 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    22
    حالت من
    Movafagh
    تگ شده
    4 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط scorpion-zz [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    سلام همگی
    اقا از مدیران کسی باشه یه لطفی کنه بم
    من رمز عبور این اکانتم scorpion-zرو یادم رفته خیلی وقت پیش داشتمش لطف کنین تغییر رمز بدین و رمزمو به 09366788636 ارسال کنین ممنون میشم
    ای برادر قدیمی، منم از بازگشتت خوشحالم ولی احساس میکنم که نباید اینو تو یه تاپیک پست کنی!
    بالا آوردن تاپیکای خیلی قدیمی کار خیلی جالبی نیست! هرچند که این مال خودت هست...
    بهرحال.
    مدیرا! به این مرد پسووردشو بدید! یه داستان داره که باید تموم کنه!

    DEAD MAN WALKING...
    GRANDPA IS BACK!



  7. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Noob__Smoke از ایشان تشکر کرده است:

    Midnight man (07-08-2019)

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123