صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 51

موضوع: زندگی لرزشی (داستان زندگی ترمور)

  1. زندگی لرزشی (داستان زندگی ترمور)

    #1
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان عزیز اگه دیدید که اسم تاپیک مناسب نیست بهم بگید تا عوضش کنم.
    زندگی لرزشی :
    فصل اول : کودکی

    اولین روز های زندگی من با بدشانسی شروع شد ، داستان از اینجا شروع میشه که وقتی من بچه بودم پدر و مادرم که همیشه در مزارع ادنیا مشغول به کشاورزی بودند برای همین خیلی به من توجه نمی کردند چون که ما خانواده فقری بودیم آنها مجبور به کارکردن بودند از همین جهت من رو همیشه میزاشتن خونه همسایه تا آنها به کار کشاورزی شون بپردازند از همین رو من هم که بی کار نمی نشستم همش می خواستم که با یه نفر بازی کنم اما با اونهایی که با من بازی می کردند همش منو مسخره می کردند من هم که می خواستم کم نیارم باهاشون رقابت می کردم اما اونها باز هم به من توهین و مسخره می کردند دیگه طاقتم به سر اومده بود و می خواستم گریه کنم از پیش اونها که رفتم همین طور توی راه که داشتم گریه میکردم یه دفعه دیدم که صدای داد و فریاد میومد سریع به سمت داد و فریاد رفتم که نکنه دعوا شده باشه رفتم جلو دیدم نه بابا افرادی هستند که توی باشگاه در حال تمرین کردن و مبارزه هستند من تا اینها رو دیدم یه دفعه یه فکری به سرم زد رفتم جلو و به استاد باشگاه گفتم که منم می تونم از این حرکات انجام بدم؟ اما استاد باشگاه گفت که نه تو هنوز خیلی کوچک هستی و نمی تونی از این حرکات انجام بدی من که خیلی ناراحت شده بودم من هم این موضوع رو به پدر و مادرم گفتم اما اونها توجهی به من نکردند و منو از خونه بیرون انداختند. بد بختی از این بیشتر! همین طور که توی راه با گریه می رفتم یه دفعه یه مردی منو دید و داستانم رو بهش گفتم اون هم به من گفت که اگه می خوای فنون رزمی یاد بگیری باید با من به یه شهری بیای برای همیشه ؛ بهش گفتم پس پدر و مادرم چی ؟ گفت که اگه می خوای بهترین مبارز در فنون رزمی بشی باید اونها رو فراموش کنی. من که اون حرکت پدر و مادرم که من رو از خونه انداختن بیرون یادم اومد و با اون مرد به اون شهری که گفت در حرکت بودم در حین راه به خودم گفتم که نکنه این آدم دزد و راهزنی چیزی باشه بهش گفتم که اسمش چیه گفت اسم من شنگ سونگ هست ما داریم به شهر فنون هنر های رزمی یعنی شهر لین کویی میریم.

    ادامه دارد..............
    سعی می کنم در فصل های بعدی داستانم همراه با عکس باشه

    فصل دوم شهر لین کویی : .................


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  2. 29 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),@amirreza@ (08-08-2013),AMIREDDIN (12-16-2016),aryafar (02-04-2016),ᴀᴍɪʀ ɢʜ (10-07-2013),chameleon mk9 (08-09-2013),DARK GAIA (10-03-2015),Dark Noob (11-20-2014),Fantom Ninja (11-24-2014),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (07-03-2012),haghy (05-31-2017),HUNTERZR (05-29-2017),ilia_zero (06-19-2017),love day (02-22-2016),Maximo (02-28-2015),MK360 (11-27-2012),mkliukang (10-18-2013),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (06-29-2012),scorpion110 (06-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),shinobi (07-01-2015),SUB-SOROUSH (04-06-2015),SUB_SCORPION (07-15-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

  3. #11
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل هفتم : قدرت هاي جديد من

    از حالا اسم تو ميشه ترمور به معني لرزش و نام تو هم به خاطر قدرتيه که به تو ميدم ، مثل قدرت پرتاب سنگ به طرف جلو،



    پرتاب سنگ از زير زمين،



    حرکت چرخشي در هوا



    حرکت تنه با دست


    حرکت تکل



    حرکت مشت قدرتي



    دفاع قدرتي سر پا



    دفاع قدرتي نشسته



    و يه سلاح به نام گرز



    به من داد و بعدش ديدم که دستهام داره به سنگ تبديل ميشه ،


    به شنگ سونگ گفتم که چه بلايي داره سر من مياد گفت که اين هم يکي از قدرت هاي توهه هر وقت تونستي تعادل دست هاي خودت رو حفظ کني دو تا دست هاتو به هم بچسبون و از دستات تيغه هايي شبيه نيزه بيرون مياد که به دشمنت بزني


    من بايد برم تو يه هفته ديگه با موتارو در قبيله خودش مبارزه مي کني من بهش گفتم اين يکي ديگه کار من نيست، شنگ سونگ گفت که به همين خاطر بهت يه هفته فرصت دادم تا خودت رو با قدرت هاي جديدت عادت بدي و بعد غيب شد. من که دستهام شبيه سنگ شده بود نمي تونستم تعادل خودم رو حفظ کنم به زور داشتم راه ميرفتم تمرينات خودم رو براي شکست دادن موتارو شروع کردم 2 ، 3 روز اول به خاطر دستهام نمي تونستم خوب تمرين کنم تا اينکه به دستهايه سنگيم عادت کردم و از روز اول هم بهتر شده بودم و به فکر انتقام از اسکورپيون بودم ، خداي من عجب قدرتي من دارم با اين قدرت ها راحت مي تونم اسکورپيون رو شکست بدم که ديدم يه نفر به من گفت که تو نبايد مغرور اين قدرت هات بشي بهش گفتم که تو کي هستي؟ ديدم يه نفر از سايه جنگل بيرون اومد ديدم که اون نوب سايبات هست ، گفت براي چي ميگي که من نمي تونم اسکورپيون رو شکست بدم گفتم اگر مي خواي اسکورپيون رو شکست بدي نبايد مغرور حرکات جديدت بشي و بعد با هم تمرين کرديم و نوب شد حريف تمريني من. تونستم نوب رو شکست بدم بهم گفت که آفرين تو با اين قدرتت اگه غرورت رو کنار بزاري هم موتارو رو مي توني شکست بدي و هم مي توني انتقامتو از اسکورپيون بگيري. روز مبارزه من با موتارو فرا رسيد ....................

    پایان فصل هفتم
    ویرایش توسط Holy Ninja : 07-31-2012 در ساعت 06:44 PM

  4. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    *scorpion* (03-07-2015),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-05-2012),MK360 (11-27-2012),NOOB_ALI (09-22-2015),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (07-31-2012),shervintahmasian (05-26-2014),The JokeR (12-01-2015)

  5. #12
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل هشتم : مبارزه مبا موتارو

    وارد قلمرو موتارو شده بودم دیدم تعداد زیادی موجود عجیب و غریب با شاخ های بلند و بدن اسبی شکل و سر انسانی و که شبیه موتارو بودند دور تا دور قلمروشون رو نگه بانی می دادند اولش می ترسیدم وارد قلمروشون بشم اما از طرفی هم حتما باید موتارو رو شکست می دادم تا به اسکورپیون برسم خلاصه به راهم ادامه دادم یواش یواش وارد قلمروشون شدم خودم رو به شکل خرده سنگ زیادی در آوردم تا بتونم از بین شون رد بشم وقتی می خواستم به حالت اولیه ام در بیام دیدم پست سرم یکی از سنتاروها پشتم وایستاده با یه جاخالی سریع حسابش رو رسیدم تا اولی رو کشتم بقیه هم خبر دارد شدند (ای وای حالا بیا و درستش کن) همشون افتاده بودند دنبال من

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    چند تا شون رو تونستم بزنم اما دیدم که تعدادشون خیلی زیاده ، دیگه باید از دستشون فرار می کردم ، اونها هم همین طوری پشت سر من می اومدند کی یکی شون داشت به من نزدیک می شد که دوباره خودم رو به خرده سنگ های کوچک تبدیل کردم و سریع از اونجا فرار کردم و مقر اصلی موتارو رسیدم و وقتی وارد اتاقش شدم منو دید و گفت منتظرت بودم یا با من می جنگی و کشته میشی و یا می کشمت (این که هر دو تاش شد یکی !!!) مبارزه بین من و موتارو شروع شد تا می خواستم بهش حمله کنم یه دفعه برگشت و عین اسب بهم جفتک زد و من رو چند متر پرت کرد اون طرف تر ، ضربه پاش اونقدر سنگین بود که من چند ثانیه ای گیج شده بودم. دوباره حالم سرجاش اومد و فهمیدم که باید نقطه ضعفش رو پیدا کنم و خیلی سریع پیداش کردم نقطه ضعفش توی خود بدنش بود اون تا بخواد بدنش رو تکون بده و جفتک بزنه من کارم رو انجام می دم با یه ضربه به نقطه زیرین بدنش کاملا گیج شده بود و وقتش بود که حرکت آخر یعنی (فینیش هیم) رو روش انجام بدم می خواستم ببینم فتالتی جدیدم چجوریه چند متر به عقب رفتم و دیدم یه تکه سنگ بزرگ فرود اومد روی موتارو و اون رو له کرد . این آخرین مبارزه من تا قبل از رسیدن به اسکورپیون بود وقتی موتارو رو کشتم شنگ سونگ ظاهر شد و به من گفت که تو حالا می تونی با اسکورپیون بجنگی اما قبل از اون باید مثل دوستات بشی!!! هان! دوستام! کدوم دوستام! گفت بزودی می بینیشون ................

    پایان فصل هشتم

    تصاویری از مبارزه بین من و موتارو

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-21-2012 در ساعت 05:36 PM

  6. 13 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),cyborg (08-09-2013),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-05-2012),NOOB_ALI (09-22-2015),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (12-01-2015)

  7. #13
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل نهم : بازگشت به لین کویی

    خبر کشته شدن مورتارو به گوش امپراطور رسید و به کلی عصبانی شد.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    بعد شنگ شونگ دست من رو گرفت و من رو به قلعه امپراطور برد دیدم که دو نفر جدید دیگه به اینجا اومدن به شنگ سونگ گفتم اون ها کی هستند؟ گفت که برو از خودشون بپرس؛ رفتم جلو و گفتم ببخشید شما کی هستید؟ اون دو نفر گفتند اگه گفتی؟(من!!!!!!) من از کجا بدونم شما کی هستید؟!!! یکی شون که لباش قرمز پوشیده بود گفت من سکتورم و این هم سارکس هست(من!!!!!!!!!!! ) با تعجب بهشون گفتم که چی شده چه بلایی به سرتون اومده و چرا این شکلی شدین؟ چرا به شکل روبات در اومدین؟ مگه شما توی لین کویی نبودید؟ سایرکس گفت که چرا ؛ ما توی لین کویی بودیم که خبر رسید که ارباب بزرگ (گرند مستر) یه دستگاه تکنولوژی آورده که آدم رو به شکل روبات در میاره و قدرتش رو چندین برابر می کنه. منم که کنجکاو شده بودم که ببینم این چه دستگاهیه که قدرت آدم رو این قدر زیاد می کنه با سکتور و سایرکس نزدیک یه پورتال شدیم و اون پورتال باز شد و 3 نفری رفتیم اون ور و دیدم که توی حیاط آموزشی لین کویی هستیم. اون دستگاهی که می گفتن رو دیدم خدای من عجب دستگاهیه!!! نزدیکش که شدم دیدم که نینجاهای زیادی دارن به روبات تبدیل میشن ، از (اینفرنو و پروپاگاتور و لویت هن بگیر تا توکسیک و اسید و میکرو و نکرو و مونوراتور و مانیتور) (اینهایی که گفتم اسم روبات های مورتال کمبات اسپیسیال ادیشن هستند) به همه نینجا ها رو دیدم به جز اسموک و ساب زیرو، از سکتور پرسدیم که اسموک و سابزیرو کجا هستند؟ گفت که اونها فرار کردند و داریم دنبالشون می گردیم . و بعد از چند ثانیه یکی از نینجاها اومد و گفت که قربان ما نتونستیم اسموک و سابزیرو رو دستگیر کنیم سکتور به من گفت که می خوای بدونی قدرت روباتی شدن چیه ؟ خیلی برای من جالب بود که وقتی روبات شدن چه کاری میتونن انجام بدن ، گفتم آره سکتور گفت که پس خوب نگاه کن یه دفعه دیدم که سکتور به زیر زمین فرو رفت و سایرکس هم غیب شد اون دو تا رفتند که سابزیرو و اسموک رو دستگیر کنند. اسموک و سابزیرو جنگ بسیار سختی با این دو داشتند که اسموک به سابزیرو گفت که تو برو و من جلوشون رو می گیرم و بعد سابزیرو رفت ولی اسموک نتونست فرار کنه و توسط سکتور دستگیر شد و بعد از چند دقیقه دیدم که سکتور و سایرکس دارن اسموک رو به طرف دستگاه می برن تا به روبات تبدیلش کنن علی رغم مقاومت اسموک ولی او هم به روبات تبدیل شد و سکتور اون رو طوری برنامه ریزی کرد که سابزیرو رو پیدا و اون رو بکشه . به خودم گفتم این دیگه چه دستگاهیه فقط برای کشتنه .سکتور به من گفت که چرا تو امتحانش نمی کنی؟ گفتم که نه من همین طوری خوبم و بعد یه چیزی محکم خورد توی سرم و بیهوش شدم ، سکتور من رو بیهوش کرده بود و من رو پیش دستگاه تکنولوژی برد و وقتی از اون طرف دستگاه رد شدم دیدم که به یه روبات قهوه ای رنگ تبدیل شدم ولی وزنم خیلی سنگین شده بود و می ترسیدم که اگه به روبات تبدیل شدم قدرت هام از بین نرفته باشه که کل زحمتم به هدر رفته باشه قدرت هامو یکی یکی چک کردم با دستم می خواستم سنگ پرت کنم دیدم کار نمی کنه،از زیر زمین خواستم سنگ بیرون بیارم باز هم دیدم کار نمی کنه به سکتور گفتم که چرا قدرت های من همه از بین رفته : گفت که قدرت هات از بین نرفته فقط نحوه پرت کردنشون فرق کرده دیدم که به جای اینکه با دستم سنگ پرت کنم سنگ ها از شکمم بیرون میومد و می خواستم سنگ رو از زیر زمین بیرون بیارم دیدم یه دکمه روی دستم هست اون رو امتحان کردم دیدم که از زیر زمین بیرون میاد دوباره خوشحال شدم که هم قدرت های قبلیمو دارم و هم قدرتم خیلی بیشتر شده و بعد از اون به همراه سکتور و سایرکس لین کویی رو برای همیشه ترک کردم و دوباره به دنیای خارج برگشتم و دیدم که اسکورپیون اونجاست خواستم همون جا دخلش رو بیارم که دیدم یه صدایی توی گوشم می پیچه گفت که صبر کن چند روز دیگه امپراطور قراره یه تورنمنت جدید به راه بیندازه، در اون مسابقات اسکورپیون هم شرکت می کنه ، به نزد امپراطور برو و بگو که من هم می خوام در این مسابقات شرکت کنم و همین کار رو هم کردم ، پیش امپراطور رفتم و گفتم که می خوام در این مسابقات شرکت کنم. اون هم قبول کرد. مسابقات در حال شروع شدنه.........

    پایان فصل نهم
    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-21-2012 در ساعت 06:18 PM

  8. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-05-2012),NOOB_ALI (09-22-2015),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),The JokeR (12-01-2015)

  9. #14
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل دهم : شروع تورنمنت

    بالاخره تونستم از امپراطور اجازه ورود به مسابقات رو بگیرم. و بعد از اجازه امپراطور پیش شنگ سونگ رفتم و گفتم که من برای همیشه روبات خواهم ماند؟ گفت نه من به تو قدرتی میدم که بتونه هر وقت خواستی به روبایت یا نینجا دربیای .همه افراد شرکت کننده اومده بودند از قلمرو دنیای خارج : من،رین،اسکورپیون،رپتایل و .... و از گروه زمینی ها هم لیوکنگ،جانی کیج،جکس و ... در این مسابقات حضور داشتند. امپراطور شروع مسابقات را اعلام کرد : شائوکاهان : شروع کنید....
    مسابقه اول بین جانی کیج و باراکا، من دیگه نمی تونستم صبر کنم رفتم تابلو مسابقات رو دیدم که من باید در دوردوم با برنده جکس و کینو مسابقه می دادم و بعد از اون هر کس می برد با اسکورپیون باید مسابقه می داد. مبارزه اول رو جانی کیج از گروه زمینی ها پیروز شد و باراکا از دور مسابقات حذف شد.
    مبارزه دوم بین سونیا از گروه زمین با رین از گروه دنیای خارج با هم رو به رو شدند مسابقه حساسی بود چون اگه مسابقه رو گروه زمینی ها می بردند ممکن بود نوبت من نشه و من نتونم مبارزه کنم.
    متاسفانه رین هم شکست خورد تا شانس حضور من در این مسابقات کمتر بشه. دور اول مسابقات تموم شد و همه رفتند استراحت کنند تا دور دوم مسابقات شروع بشه. شائوکاهان که از باخت رین خیلی عصبانی شده بود و نمی تونست شکست رو بپذیره اون رو به پرتگاه آتش انداخت با اینکه رین از شائوکاهان عذر خواهی کرد اما عذر خواهی اون رو قبول نکرد و اون رو به پرتگاه آتش فرستاد.منم که از این عصبانیت شائوکاهان سرجام میخکوب شده بودم با این حرکت شائوکاهان تصمیم گرفتم تا تمریناتم رو بیشتر کنم که یه وقت منم به سرنوشت رین دچار نشم.وقتی همه از اتاق امپراطور بیرون رفتند من رفتم و رین رو از پرتگاه آتش بیرون آوردم و اون رو به جای امن بردم تا بعد از مسابقات بهش رسیدگی کنم.
    دور دوم مسابقات شروع شد. اولین مبارزه دور دوم مصاف کینو و جکس بود.در این مبارزه هم کینو از دور مسابقات حذف شد و گروه زمینی ها کلی خوشحال شدند امپراطور که داشت دیوونه می شد با صدای عصبانی اسم منو صدا کرد : ترمور برو بجنگ اگه تو هم شکست بخوری تو رو هم به سرنوشت رین دچار می کنم.با این حرف شائوکاهان ریدن فهمید که چه بلایی به سر رین اومده رفت اون رو پیدا کرد و به یه جای امن دور از دسترس امپراطور برد. مبارزه من شروع شد.مصاف من با جکس.جکس که از 3 برد گروهش بسیار خوشحال و مغرور شده بود فکر می کرد که من رو هم می تونه راحت بکشه.مبارزه شروع شد.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تا امپراطور دستور شروع رو صادر کرد به جکس رحم نکردم و تا می خورد زدمش خیلی راحت تونستم راند اول رو ببرم.راند دوم : جکس یکم از حرکاتم آگاه شده بود ولی باز هم نتونست من رو ببره، حرکت آخر ، شائوکاهان :Finish )Him)یعنی تمومش کن. همه منتظر بودند که ببیند من چی کار می کنم.به جکس نزدیک شدم با چند حرکت سریع مشت و لگد اون رو با حرکت بی رحمی (Brutality) کشتم.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    هم من از پیروزیم خوشحال شدم و هم امپراطور از اولین پیروزی گروه دنیای خارج خوشحال شد. بعد یه ربع استراحت مبارزه بعدی بین اسکورپیون و
    جانی کیج شروع شد.جانی خیلی بالا و پایین می پرید و اعتماد به نفس بالایی داشت.مبارزه شروع شد.راند اول به سود جانی کیج...... گروه زمینی ها خوشحال شده بودند. شروع راند دوم : اما در راند دوم این اسکورپیون بود که به لطف زنجیرش تونست جانی کیج رو شکست بده.مسابقه بسیار حساس شده بود چون اگه اسکورپیون نمی برد نمی تونستم باهاش مبارزه کنم.اسکورپیون رو صدا کردم و بهش گفتم تو باید در مبارزه بعدی با من مبارزه کنی.با این حرف من اسکورپیون به سرهت جانی کیج رو شکست داد و در پایان این بار هم امپراطور دستور فینیش هیم رو صادر کرد همه منتظر حرکت اسکورپیون بودیم که یه دفعه دیدم ماسکش رو برداشت و صورتش اسکلتی بود همراه با آتش به آتش خودش جانی کیج رو سوزوند.و این طور بود که مبارزه بین من و اسکورپیون شروع شد. (نتیجه 3 بر 2 به سود زمینی ها )
    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-21-2012 در ساعت 05:44 PM

  10. 14 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),ArashNew (08-21-2012),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-25-2012),love day (02-22-2016),NOOB_ALI (09-22-2015),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (12-01-2015)

  11. #15
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل یازدهم : شکست اسکورپیون و پیروزی من

    همه بازیکنان به داخل قصر رفتند چون بارون شدیدی داشت میومد ، ریدن نمایده گروه زمینی ها از امپراطور درخواست کرد تا مسابقات را متوقف کند و بعد از اتمام بارون دوباره شروع شود اما امپراطور قبول نکرد و گفت که باید ادامه مبارزات در داخل قصر برگزار شود، ادامه مبارزات در داخل قصر در اتاق شنگ شونگ ادامه یافت.
    شنگ سونگ ادامه مسابقات رو اعلام کرد و بعد از زیر زمین یه چیزی آتیش مانند با سرعت از زیر زمین به بالا اومد و اون اسکورپیون بود ، اما هیچ کس از حریف اسکورپیون خبر نداشت.اسکورپیون رو به شنگ سونگ گفت که منو مسخره کردی؟ پس حریفم کو؟ شنگ سونگ با پوزخند گفت حریفت داره میاد تا 5 ثانیه دیگه حریفت رو به روت هست ، بعد از تموم شدن حرف شنگ سونگ یه دفعه زمین شروع به لرزش کرد و اتاق شنگ سونگ در حال لرزش و تکون خوردن بود اسکورپیون گفت که چه خبره؟شنگ سونگ گفت این حریفته؟!!! اسکورپیون : حریف!!!!! و بعد از 5 ثانیه یه روبات قهوه ای رنگ با دستان سنگی وارد اتاق شد.اون همون ترمور بود.
    قبل از مبارزه بین ترمور و اسکورپیون : رجز خونی.... ترمور : اسکورپیون منو یادته؟من همون بچه ای هستم که منو مسخره می کردی و بعد ها که بزرگ شدم و باهات مسابقه دادم می خواستی منو بکشی که با کمک دوستم از دستت فرار کردم.... اسکورپیون با تعجب : تو!!!!! تو همونی هه هه هه.من الان هم مثل دفعات قبل تو رو شکست میدم و این دفعه نمیزارم از دستم در بری.
    مسابقه شروع شد.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    مسابقه رو شروع کردند
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    برخلاف مسابقات قبلی هیچ یک از این دو قصد شکست خوردن رو ندارند و این مسابقه چندین دقیقه طول کشید.راند اول به سود ترمور به پایان رسید. اسکورپیون عصبانی از جاش بلند شد و دستش رو گذاشت روی شونه هام که یه دفعه دیدم در جای سراسر آتش و مذاب هستیم که گدازه های آتشفشان در حال فوران هستند.اسکورپیون : اگه می تونی اینجا منو ببر.راند دوم شروع شد.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    قدرت اسکورپیون در این زمین بسیار افزایش یافت که بعد از زد و خورد های هر دومون این راند رو اسکورپیون برد.راند سوم بسیار حساس بود چرا که اگر شکست می خوردم دیگه شاید حالا حالاها فرصت انتقامم رو نداشتم.راند سوم شروع شد وقتی می خواستیم مبارزه کنیم دیدم که جادوگر دوم امپراطور به طرف ما اومد نمی دونستیم چی کار داره بعد یه سر اسکلت سبز رنگ به طرف من پرت کرد گفتم چی کار می کنی؟ گفت که من اسکورپیون رو دوباره زنده اش کردم و امپراطور دلش می خواد که اسکورپیون این مبارزه رو ببره. من !!!!!بعد دیدم که اون دو تا دارن به من حمله می کنند چند قدم به عقب رفتم دیدم پام داره لیز می خوره که یه دفعه دیدم که نوب سایبات اومد به کمکم ؛ چه شود مبارزه بین ترمور و نوب سایبات همراه با اسکورپیون و کوانچی.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    دیگه نفس هر 4 تامون داشت تموم میشد هیچ کدوممون نای بلند شدن رو نداشتیم چون من روبات بودم قدرت من از اسکورپیون بیشتر بود که یه دفعه چند تا سنگ از بدنم بهش پرت کردم و اون کارش رو به پایان بود و موقع حرکت آخر یعنی فتالتی بود . عجب فتالتیی هم شد نوب، کوانچی و اسکورپیون رو بغل هم گذاشت و بعد دیدم یه چاله بزرگ سیاه رنگ باز شد و یه نفر که خیلی شبیه نوب بود اون دو تا رو با هم به زیر زمین برد

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و وقتی نوب چاله رو بست نصف بدنشون از بین رفت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و نصف بدن بالاییشون روز زمین افتاده بود

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و حالا نوبت فتالتی من بود منم چند قدم به عقب رفتم و یک صخره بزرگ سنگ رو روی هر دوتاشون انداختم و له شدند.

    Fatality

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    وقتی اون دوتا مردن از نوب پرسیدم اون کی بود که شبیه تو بودو اون دو تا رو به زیر زمین برد؟ گفت اون سایه من بود.

    پایان فصل یازدهم

  12. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),AmiRDarkness (08-23-2012),AMIREDDIN (12-16-2016),ArashNew (08-22-2012),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-25-2012),NOOB_ALI (09-22-2015),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-24-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (12-01-2015)

  13. #16
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل دوازدهم : پیدا کردن برادرم

    بعد از کشته شدن اسکورپیون و کوانچی همه حاضرین در مسابقه منتظر بودند که ببینند چه کسی پیروز این مسابقه شده است حتی امپراطور.یه دفعه زمین شروع به لرزیدن کرد و ترمور به همراه نوب سایبات از زیر زمین بیرون اومدند. من نصف بدنه بالایی اسکورپیون که با اون صخره بزرگی که به سرش زده بودم سرش خونی بود توی بدنش رو توی دستانم داشتم و نوب هم نصفه بدن بالایی کوانچی رو داشت.همه از تعجب دهنشون باز مونده بود که چطور این دو بازیکن جوان از پس کوانچی و اسکورپیون بر اومدند؟!! . من فکر می کردم که امپراطور از پیروزی من خیلی خوشحال میشه اما نه تنها خوشحال نشد بلکه می خواست منو هم بکشه، با عصبانیت از جاش بلند شد و از دستانش نور سبز رنگی تیغه ای شکل به طرف من و نوب اومد ، نوب سریع عین مایع غلیظی به زیر زمین فرو رفت و من هم جلوم یه صخره بلند درست کردم تا اون نور سبز رنگ بهم نخوره اما امپراطور دست بردار نبود و می خواست من رو بکشه همه حاضرین مخصوصا گروه بازیکنان زمینی تعجب کرده بودند که ترمور که جزو بازیکنان دنیای خارجه پس چرا امپراطور می خواد اون رو بکشه؟ تا می خواستم از امپراطور بپرسم که چرا می خواد منو بکشه یه دفعه ای یه پتک از دستاش بیرون آورد و به طرف من پرت کرد و من هم سریع مثل تکه سنگ خورد شدم و به زیر زمین فرو رفتم تا از دستش در امان بمونم.یادم رفته بود که رین رو به جای امن برده بودم بلافاصله رفتم به مخفی گاهم تا رین رو معالجه کنم اما با تعجب دیدم که رین اونجا نیست هر چی هم گشتم پیداش نکردم. یه دفعه داخل مخفی گاهم پر از نور شده و بعد از چند لحظه یک مرد با کلاه بزرگ که از دستاش رعد و برق بیرون میزد اومد. بهش گفتم تو کی هستی؟ گفت که من ریدن هستم نماینده گروه زمینی ها،گفتم با من چی کار داری؟ گفت که بیخود نگرد رین پیش منه. من : پیش تو؟!!! پیش تو چی کار می کنه اون مریضه و سخت مجروح شده می خوام بهش کمک کنم تا خوب بشه باهاش چی کار کردی؟ریدن : نگران نباش اون پیش منه و در حال خوب شدنه. می خوام یه چیزی بهت بگم که ممکنه باور نکنی. طاقت شنیدنش رو داری؟من : با نگرانی ؛ آره بگو چی شده.رین هم همانند تو در ادنیا متولد شده و پسر یکی از ژنرال های ارتش ادنیا بوده ، من : واقعا!! خوب این چه ربطی به من داشت؟!! ریدن : ربطش اینه که توووووو با رین با هم برادر هستید؟من : چی؟!!!! ریدن : رین برادرته و تو هم پسر همون ژنرال ادنیا هستی؟ من : چرا دروغ میگی پدر و مادر من توی ادنیا مشغول کشاورزی هستند؟ ریدن : نه اونها پدر و مادر واقعی تو نیستند موقعی که شائوکاهان به ادنیا حمله کرد به هیچ کس رحم نکرد و حتی پدر واقعیت یعنی ژنرال ارتش ادنیا رو هم کشت و شائوکاهان به همه افرادش دستور داد که هیچ نفر زنده نمونه و همشون رو بکش همون موقع بود که من تو رو پیدات کردم و بردم پیش اون خانواده فقیر که بچه دار نمی شدن اونها هم از من می خواستن که برم زیر آوار رو نگاه کنم شاید یه بچه ای باشه و بهشون بدم منم رفتم و تو رو پیدات کردم و بهشون دادم. من : اشک تو چشمام جمع شده بود، پش به خاطر همین بود که وقتی برابر اسکورپیون پیروز شدم شائوکاهان می خواست منو بکشه .
    من : بغض و خشم و انتقام سرار وجودم رو گرفته بود و می خواستم هر چه زودتر شائوکاهان رو بکشم.


    این بخش عکس نداشت . در واقع عکس های این بخش رو در آخرین قسمت در بخش ادینگ ترمور قرار میدم
    پایان فصل دوازدهم

  14. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),AMIREDDIN (12-16-2016),ArashNew (08-24-2012),Bi-Han (08-24-2012),Gray-Smoke (08-25-2012),Onaga (08-24-2012),Princess Kitana (03-05-2013),shervintahmasian (05-26-2014),The JokeR (12-01-2015)

  15. #17
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل سیزدهم : عضویت در اژدهای سیاه (Black Dargon)
    اول هر چیز رفتم پیش برادرم تا ببینم حالش چطوره.دیدم داره کم کم بهتر میشه.رفتم پیشش قبل از اینکه چیزی بهش بگم به من گفت : آه برادر.بهش گفتم تو می دونستی ما با هم برادریم؟رین : نه من هم همین الان از ریدن شنیدم.رین رو به من : حالا می خوای چی کار کنی؟ من : می خوام با تمرینات بیشترم همراه با تو و دوستم نوب سایبات شائوکاهان رو بکشیم تو هنوز حالت خوب نشده همین جا بمون من باید تمرین کنم. توی جنگل های دنیای خارج بودم که دیدم یه نفر داره به من نزدیک میشه، نزدیک و نزدیک تر . بهش گفتم تو کی هستی؟ گفت اسم من جرک هست من عضو گروه اژدهای سیاه (Black Dragon) هستم. من : اژدهای سیاه ؟!! جرک : آره توی این گروه بازیکنان زیادی وجود دارند که توی این گروه سطح مهارت های بازیکنان آزمایش میشه و بعد ها چیزهای جدیدی بهش آموزش داده میشه. به خودم گفتم این همون فرصتیه که منتظرش بودم به جرک گفتم آیا من هم می تونم عضو این گروه بشم؟ جرک : آره تو هم می تونی عضو این گروه بشی اما این رو بدون که کار راحتی در پیش نداری و توی این گروه همه بازیکنانش قوی و نیرومند هستند پش خیلی باید مواظب خودت باشی. گفتم باشه. پس به اتفاق هم به گروه اژدهای سیاه رفتیم ؛ اونجا بازیکنان زیادی حضور داشتند 2 نفر از بهترین هاشون اومدند جلو و خودشون رو معرفی کردند ، سلام من کبرا هستم ، دومی،منم ***ا هستم،بعد یه نفر رو دیدم که به نظرم خیلی آشنا میومد رفتم جلوتر دیدم که اون کینوهه!!! رفتم پیشش بهش گفتم که تو مگه به دست جکس کشته نشدی؟کینو گفت : آره ولی امپراطور دوباره منو زنده کرد و ریاست گروه اژدهای سیاه رو به من داد. یعنی تو الان رئیس این گروهی؟کینو : آره. کینو : تو اینجا جی کار می کنی؟ من اومدم به این گروه بپیوندم ، کینو : به همین آسونی ها نیست اول باید با یکی از این بازیکنان مبارزه کنیو بعد نشان اژدهای سیاه رو روی بازوهات حک کنی؟ باشه قبول می کنم. کینو : خوب کی حاضره از بین شما با ترمور بجنگه؟ کبرا اومد جلو و گفت که من حاضرم با ترمور بجنگم و جنگ بین من وکبرا شروع شد......

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    خیلی سریع تونستم کبرا رو شکست بدم. کینو : تبریک میگم تو از الان عضو گروه اژدهای سیاه هستی و باید نشان مخصوص اژدهای سیاه رو روی بازوهات حک کنی.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    روی دست راست ترمور بالای بازوهاش رو نگاه کنید........

    پایان قسمت سیزدهم
    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-26-2012 در ساعت 09:20 PM

  16. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),ArashNew (08-25-2012),Gray-Smoke (08-25-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-31-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),Super Batman (07-10-2014),The JokeR (12-01-2015)

  17. #18
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل چهاردهم : مبارزه رپتایل و استادم

    بعد از اینکه تونستم با موفقیت عضو اژدهای سیاه بشم تونستم در اونجا مهارت هامو بیشتر کنم چون می دونستم که کشتن شائوکاهان به همین آسونی ها هم نیست.اول رفتم پیش برادرم رین و نوب که با اونها هم مشورت کنم و یه نقشه ای بکشیم که چطور میشه این امپراطور ظالم و بی رحم رو کشت. اول نوب به صورت قطره های ریز سیاه رنگ به شکل مایع تونست وارد قصر امپراطور بشه تا ببینه که اگه شکست خوردیم راه فرار داشته باشیم و بتونیم فرار کنیم. رین هم رفت تا ببینه تعداد سربازان داخل قصر چقدر هستند که یه موقع غافلگیر نشیم.منم رفتم تا ببینم شائوکاهان الان داره چی کار می کنه. خلاصه بعد از چند ساعت دوباره همه با هم جمع شدیم و مسائلی رو که دیده بودیم رو به هم دیگه گزارش کنیم. فردای اون روز مسابقات دوباره از سر گرفته شد و اونهایی که باقی مونده بودند منتظر بودند تا حریف هاشون مشخص بشه.روز مسابقات فرا رسید و امپراطور گفت که ترمور با اینکه پیروز مسابقه قبل شده بود فرار کرده و هیچ اثری از اون نیست بنابراین حذف میشه و رپتایل به جاش مسابقه رو ادامه میده. یه دفعه زمین شروع به لرزیدن شدیدی کرد همه یه جایی رو گرفته بودند که نیفتند که یه دفعه یه نفر از زیر زمین بیرون اومد ؛ بله اون همون ترمور بود در کمال تعجب همه بازیکنان ترمور دوباره به مسابقات بازگشت و وقتی اومد امپراطور خنده ای از نوع عصبانیت کرد و رپتایل رو صدا زد ،
    شائوکاهان : رپتایل؟
    رپتایل : بله امپراطور،
    شائوکاهان : تو باید این آدم گستاخ رو شکست بدی و بعد از شکست باید حرکت آخر رو بهش بزنی تا یاد بگیره که دیگه فرار نکنه.
    رپتایل : بله امپراطور
    ترمور نزدیک تر اومد و دستور شروع مسابقه از سوی شائوکاهان صادر شد
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و بعد دیدم که رپتایل غیب شد ، و بعد من زیر لب خنده ای کردم و گفتم : هه، تو می خوای منو ببری؟ خودم رو به شکل روباتیم در آوردم و دوربین مادون قرمزم رو روشن کردم (اَاَاَاَ. ببین دیگه ساخت دوربین مادون قرمز از کی ساخته شده بود).
    هر ضربه ای که رپتایل میزد منم دفاع می کردم انگاری رپتایل فهمیده بود که من می تونم ببینمش به همین خاطر دوباره به شکل اولیه خودش ظاهر شد و وقتی ظاهر شد حرکت سریع و جذاب (X-RAY) رو بهش زدم در راند دوم رپتایل به جنگل دنیای خارج یعنی (Living Forest) فرار کرد و راند دوم اونجا شروع شد


    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و بعد اون رو تونستم به حالت فینیش هیم در بیارم. رو به شائوکاهان گفتم حالا ببین که باهاش چی کار می کنم.چند قدم رفتم به عقب که خواستم حرکت آخر رو بزنم دیدم شائوکاهان رپتایل رو غیبش کرد و با عصبانیت رو به جادوگرش گفت : شنگ سونگ؟

    شنگ سونگ : بله امپراطور
    شائوکاهان : چرا هیچ کس نمی تونه این مزاحم رو از سر راه برداره تو باید اینو بکشی و گر نه خودت کشته میشی.
    واو(Wow)!!! باید با استادم مبارزه می کردم. شائوکاهان دستور شروع مسابقه رو صادر کرد. منم به لطف تمریناتی که شنگ سونگ بهم آموزش داده بود قبل از مبارزه بهش احترام گذاشتم و بعد مبارزمون شروع شد.شنگ سونگ هم به من گفت که اصلا فراموش کن که یه روزی من بهت آموزش میدادم. شنگ سونگ : روح تو مال منه. من : به همین خیال باش.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    به من نزدیک شد و دستش رو روی بدن من گذاشت و بعد دیدم که تبدیل به خودم شده تمامی حرکاتی که من میزنم اون هم می تونه بزنه کاملا شکه شده بودم انگاری که دارم خودم رو میزنم اول آروم زدمش گفتم که نکنه با ضربه به اون خودم آسیب ببینم اما دیدم نه من هیچ آسیبی نمی بینم تا می خواستم بهش ضربه بزنم یه دفعه اون حرکات من رو زد و تا اینکه من توی راند اول مسابقه رو باختم.شائوکاهان داشت می خندید راند دوم شروع شد : یاد اون تمرینات توی اژدهای سیاه افتادم و با اون حرکات تونستم شنگ سونگ رو در راند دوم ببرم دوباره چهره امپراطور ناراحت و عصبانی شده بود راند سوم و حساس شروع شد دوباره شنگ سونگ به من تبدیل شد و چند تا سنگ به طرف من پرتاب کرد که یکیش خورد به سرم و چند ثانیه ای بیهوش شدم وقتی بلند شدم دیدم که خواستم دوباره با اون حرکاتی که توی اژدهای سیاه آموزش دیده بودم دوباره بزنمش اما چیزی یادم نیومد. خدای من حالا چیکار باید بکنم با همون حرکات خودم تونستم شنگ سونگ رو بزنم هر دو مون خیلی خسته شده بودیم ولی من از جام بلند شدم و آخرین حرکت رو بهش زدم و موقع حرکت آخرم بود شائوکاهان گفت تمومش کن،

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    دیدم عجب بابا آدم بی رحمیه به افراد خودش هم رحم نمی کنه و بعد یاد اون تمریناتی که بهش یاد داده بود افتادم و بعد گفتم که نه من شنگ سونگ رو نمی کشم.(در واقع این همون حرکت Mercy است که من گفتم)

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    .شنگ سونگ از من تشکر کرد و رفت عقب و شائوکاهان چهره عصبانی رو به من گفت که : تو باید با من در مسابقه فینال شرکت کنی ، و بعد شائوکاهان با همراهانش به استراحت گاهشون رفتند شائوکاهان با عصبانیت شنگ سونگ رو صدا زد واون اومد پیشش و بهش گفت : چطور نتونستی که کسی رو که بهش آموزش داده بودی رو شکست بدی!!! شنگ سونگ با ترس و لرز: همه این مشکلات زیر سر ریدن هست ریدن به اون گفت که چطوری بتونه ما رو شکست بده.منم یواشکی رفتم به قصر امپراطور که ببینم با شنگ سونگ چی کار میکنه و بعد دیدم که شائوکاهان با عصبانیت روح شنگ سونگ رو از بدنش جدا کرد.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    حالا دیگه انتفام من 4 منظوره شده بود : 1- انتقام خون پدرم 2- انتقام شکست برادرم رین 3- انتقام استادم رو که کشت 4- نجات دادن زمین از دست این امپراطور بی رحم.روز بعد
    مسابقه ای بود که اگر ببرم هم انتقامم رو میگیرم و هم دنیای زمین(EarthRealm) رو از دستش نجات میدم.


    بهتون پیشنهاد می کنم فصل پانزدهم (آخر) رو حتما ببینید و بخونید. داستانش رو تموم کردم و الان درحال درست کردن عکس هاش هستم

    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-30-2012 در ساعت 07:30 PM

  18. 13 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),AMIREDDIN (12-16-2016),DARK GAIA (08-31-2012),Gray-Smoke (08-31-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-31-2012),Princess Kitana (03-05-2013),Rejected Emperor (08-30-2012),Scorpion-Z (09-02-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),The JokeR (12-01-2015)

  19. #19
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,530
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    24
    تشکر
    3,218
    تشکر شده 9,740 بار در 2,472 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بابا زبونم مو در آورد،10 هزار بار بهتون گفتم این جور سئوالاتتون رو پیام خصوصی بدید.


    فصل پانزدهم (آخر) : مبارزه و با امپراطور شائوکاهان

    بعد از کشته شدن شنگ سونگ همه رفتند که استراحت کنند و من هم رفتم تا برای مسابقه فردا آماده بشم،مسابقه ای بسیار سخت که ممکنه آخرین مسابقه عمرم باشه. به استراحت گاهم رفتم. رفتم که استراحت کنم دیدم که ریدن اومد پیشم.من : از من چی می خوای؟ ریدن : می خوام بهت کمک کنم.
    من : چه کمکی؟
    ریدن : من باید حرف هایی به بگم که ممکنه توی مسابقه آخر بهت کمک کنه.
    من : خوب بگو
    ریدن : امپراطور واقعا یه آدم بی رحم و خطرناکیه،همون طور که دیدی به بهترین دستیار خودش یعنی شنگ سونگ هم رحم نکرد و اون رو کشت، می خواستم بگم که امپراطور برادر منه.
    من با تعجب : چی؟!! شائوکاهان برادرته؟!!!
    ریدن : آره. اما هیچ کدوم از اخلاق و رفتارمون با هم یکی نیست ، توی مسابقه فردا باید ازش فاصله بگیری،اگه می خوای ببریش نباید بهش نزدیک بشی و گرنه با پتک بزرگش تو رو از پای در میاره اونوقته که دیگه نمی تونی انتقامتو بگیری.پس باید خیلی مواظب خودت باشی.اگه تونستی اون رو بکشی می تونی پدرت رو ببینی و باهاش صحبت کنی.
    من با چشمان اشکبار : واقعا؟
    ریدن : آره فقط در صورت پیروز شدن می تونی پدرت رو ببینی.
    من : باشه ممنون. این لطفت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. و بعد دوباره ریدن مثل یه رعد و برق غیب شد. و من رفتم که تمریناتم رو شروع کنم.

    خلاصـــه روز مسابقه نهایی فرا رسید. همه منتظر بودند که ببینند که من با این امپراطور چی کار می کنم ، حتی بزگان دنیای خارج و ندرلم هم اومده بودند.(شیناک و اوناگا) و همراه بازیکنان باقی مانده و همین طور شائوکاهان روح موتارو رو که کشته بودم هم آورده بود تا این مبارزه رو ببینه. اول لیو کنگ رفت که پرنسس کیتانا رو آزاد کنه

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و بعد منم رفتم تا مبارزه رو شروع کنم.تقریبا اکثر مبارزان برد شائوکاهان رو پیش بینی می کردند. این دفعه ریدن دستور شروع رو داد.
    من رو به شائوکاهان: من رو میشناسی؟ من همون بچه ای هستم که پدرم رو کشتی و بعد به سربازات دستور دادی که همه بچه های ادنیا رو بکشند؟ من پسر ژنرال ارتش ادنیا هستم؟
    شائوکاهان با تعجب : چی؟ تو پسر اون ژنرال هستی؟ خیلی دوست داری تو رو هم بفرستم پیش پدرت. ها ها ها ها.
    ریدن : شروع کنید.

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    مبارزه نهایی بین من و شائوکاهان شروع شد.یاد حرف های ریدن افتادم که بهم گفت نزدیکش نشم، دیدم که خود شائوکاهان داره به من نزدیک میشه.منم همش ازش دور می شدم و از راه دور می زدمش حتی جرأت نزدیک شدن بهش رو نداشتم دیدم که یه نور سبز رنگی از کلاهش بیرون اومد که تونستم جا خالی بدم اما بعد پشت سرش هم پتکش رو به طرفم پرت کرد خورد به شکمم کاملا دل پیچه گرفته بودم نمی تونستم تکون بخورم دیدم که شائوکاهان به من نزدیک شد با یه تنه به من ، من رو چند متر به اون طرف تر پرت کرد. راند اول رو شائوکاهان پیروز شد.راند دوم شروع شد. در راند دوم هم مثل راند اول به من رحمی نکرد و پشت سر هم منو با پتک سنگینش میزد دیگه آخرای جونم بود.داشتم می مردم و با مردنم دیگه نمی تونستم انتقامم رو بگیرم.ضربه آخرش رو به من زد و من افتادم روی زمین. شائوکاهان خوشحال شده بود چون تونسته بود منو شکست بده وقتی می خواست بره سر جاش بشینه دید که زیر پاهاش شروع به لرزیدن می کنه.شائوکاهان پشت سرش رو نگاه کرد دید که من زنده هستم. حالا به شکل روباتیم تبدیل شدم انگار که بازی تازه شروع شده بود همون قدر قدرت داشتم از راه دور از دستم چند تا تیغه از دستهام به طرفش پرت کردم و حالا اون به روی زمین افتاد، تیم گروه زمینی خوشحال از برگشتن من بودند و دوباره مبارزه ما از سر گرفته شد و تا می خورد زدمش،نقطه ضعفش رو پیدا کرده بودم و حتی با اون پتک سنگینش هم نمی تونست کاری بکنه دیگه داشت دیوونه میشد ، داشتم پیروز میشدم که دیدم شائوکاهان رو به پدرش شیناک میگه : پدر کمکم کن.شیناک گفت که این مبارزه توهه و تو باید شکستش بدی.شائوکاهان : اما قدرت من کم شده و من به تنهایی نمی تونم شکستش بدم.شیناک کاری کردی که بهت کمک کنم و با کمک من دیگه کسی بهت احترام نمیزاره.دیدم که شیناک دستش رو بالا برد فکر کردم که می خواد کاری بکنه اما دیدم سرجاش وایستاده، یه دفعه دیدم از زیر زمین یه دست بزرگ اسکلتی بیرون اومد و اینقدر منو فشار داد که داشتم می مردم. و من دوباره به شکل آدمی خودم در اومدم دیگه نمی تونستم با شکل روباتی مبارزه کنم. منم از درد زیاد پدرم رو صدا کردم : من : پــــــــــدر!!!!!!!! کجایی؟؟؟؟؟ بعد یه صدایی اومد که گفت من اینجام پسرم من توی وجود تو هستم اگه بتونی شائوکاهان رو شکست بدی منو می بینی . پدر کمکم کن و بعد دیدم که دوتا شیء نا معلوم از آسمون اومدند پایین که یکیشون به شکل آب و اون یکی به شکل آتش. اونها دو تن از خدایان بودند که جلوی شیناک رو گرفتند که به من حمله نکنه ؛

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    حالا فقط دوباره من بودم و شائوکاهان پریدم توی هوا و هر چی قدرت داشتم با مشت کوبیدم روی زمین و همه جا مثل یه خرده سنگ ریز ریز شد شائوکاهان در حال مردن بود

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    حالا نوبت من بود که بکشمش سپس رین و نوب هم به من ملحق شدند و با هم یه فتالتی سه نفره زدیم. به فتالتی ما دقت کنید.
    نوب سایه اش رو به طرف شائوکاهان فرستاد و اون هم دو تا دستهای شائوکاهان رو گرفت و نوب رین بود رین هم پشت سر هم داشت بهش رعد و برق میزد و حالا نوب من بود منم یک سنگ بزرگ که زیرش پر از تیغ بود رو روی شائوکاهان انداختم.(فتالتی 3 نفره رو حال کردین).

    تونستیم شائوکاهان رو بکشیم و بعد دیدم که یه نور خیلی شدیدی از آسمون داره میاد و شائوکاهان رو با خودش به آسمون می بره

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و بعد نور سفید غیب شد و دیدم که روی زمین ماسک صورت شائوکاهان افتاده بود

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و در آخر هم دیدم که همه جا به شکل اولیه خودش برگشته و دوباره همه جا زیبا شده و بعد دیدم که یه نفر منو صدا می کنه : ترمور،ترمور پسرم کجایی؟به پشت سرم برگشتم دیدم که یه پشت سر منه اون مرد گفت که من پدرتم.من باورم نمیشد.ریدن نزدیک من اومد و گفت بهت تبریک میگم تو با پیروزی بر شائوکاهان هم زمین رو نجات دادی و هم به آرزوت رسیدی همون طور که بهت گفته بودم می تونی با پدرت صحبت کنی. من و رین رفتیم جلو و پدرمون رو با چشمانی اشکبار سرشار از خوشحالی در آغوش گرفتیم .(اینجاش یکم فیلم هندی شد.)

    و بعد ديدم كه يه حلقه اي بزرگ باز شد و سه نفر از داخل اون حلقه كه به پورتال معروف بود بيرون اومدند.پدرم اومد جلو و گفت : پسرم تو قبلا با برادرت رين آشنا شدي حالا ميخوام تو رو با دو برادر ديگه ات آشنا كنم.
    من : چي؟مگه بازم برادر دارم.؟؟!!!
    پدرم : آره اين دو نفر هم برادران تو هستند اين اسمش ديگان هست و اون يكي هم تيون.
    اما نفر سوم هم كسي نيست جز مادرت.
    من : چي؟!! مادر؟!!! چشمانم از اشك پر شده بود و با صداي بلند فرياد زدم مـــــــــــــــادر........
    من : خداي من اينچا چه خبره!!! من كه تا چند وقت پيش هيچ نشاني از خانواده ام نداشتم حالا يه خانواده 6 نفره پيدا كردم كه با خودم ميشيم 6 نفر.
    در اين لحظه اون پورتال باز شد و همگي مون وارد اون پورتال شديم و وقتي از از اون طرفش بيرون اومديم ديدم كه توي ادنيا هستم.
    پدرم : خوب پسران من ، من اين سرزمين رو به شما واگذار مي كنم.
    ترمور تو به منطقه شمالي برو و حكمراني اونجا رو برعهده بگير.رين : تو برو حكمراني منطقه جنوبي را بر عهده بگير،تيون : تو برو حكمراني منطقه شرقي رو برعهده بگير و ديگان : تو هم برو حكمراني منطقه غربي رو بر عهده بگير.
    دلم ميخواد منو سربلند كنيد و نگذاريد كه هيچ تجاوز گري به اين سرزمين تجاوز كنه.
    بعد از صحبت پدرم ديدم كه يه سري افراد شورشي وارد ادنيا شده اند و ميخوان ادنيا رو تصرف كنند.
    من : خوب برادران من بريم بهشون يه درس درست و حسابي بديم تا به پدرمون نشون بديم كه در انتخاب هاش اشتباه نكرده. بعدش ما 4 تا برادر رفتيم و بهشون حمله كرديم. اول رين شروع كرد و با قدرت رعد و برقش چندين نفر رو كشت، بعدش نوبت تيون بود كه با مشت هاي سنگينش تونست چندين نفر ديگه رو از پا در بياره و سومين نفر هم نوبت ديگان بود كه با قدرت تسلط بر 2 شمشيرش تونست نيمي ديگر رو بكشه و فقط چندين نفر مونده بودند به برادرانم و پدر و مادرم گفت : نگاه كنيد ؛ حالا نوبت منه. منم كه نمي خواستم اين فرصت رو از دست بدم با تكيه بر قدرت سنگ و لرزش اون چند نفري رو كه مونده بودند رو به سنگ تبديل كردم و بعدش با قدرت لرزشم همشون رو به خرده سنگي تبديل كردم ، برادرانم كه تعجب كرده بودند منو تشويق كردند و من گفتم اينه قدرت واقعي ترمور.
    و بعدش هممون رفيتم سر پست هامون و حكمراني مناطق مربوط به خودمون رو بر عهده گرفتيم.
    رين بلافاصله بعد از رسيدن به منطقه جنوب مجسمه بزرگي از خودش در وسط ميدون شهر نصب كرد تا همگان شاهد قدرتش باشند.
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    از اون به بعد بود كه كسي جرأت حمله به ادنيا رو نداشتند و نام ترمور و برادرانش لرزه بر اندام دشمنان مي انداخت.



    و بعد از اون روز بود که دیگه کسی جرأت نداشت به ادنیا حمله کنه و نام ترمور لرزه بر تن دشمنان می انداخت.

    ادینگ ترمور در مورتال کمبات اسپیسیال ادیشن

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]



    خداحافظ و موفق باشید .........
    ویرایش توسط Holy Ninja : 08-07-2013 در ساعت 05:02 PM

  20. 15 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),alifat (07-29-2015),AmiRDarkness (09-06-2012),AMIREDDIN (12-16-2016),Bi-Han (09-06-2012),CONNOR KENWAY (09-18-2012),DARK GAIA (09-05-2012),Farshad Grayson (07-01-2015),Gray-Smoke (09-06-2012),Onaga (09-06-2012),Rejected Emperor (11-27-2012),shadow21 (09-18-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (11-28-2012),The JokeR (07-28-2015)

  21. #20
    کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    نوشته ها
    1
    تشکر
    2
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت اخر اصلا جالب نبود ولی انصافا همه قسمت ها جز اخری حرف نداشت دمت گرم ولی کاش قسمت اخر رو اینقدر لوس تموم نمیکردی چون ترمور در نهایت به دست جکس کشته میشه یعنی بلک دراگون رو ادامه ندادی تو داستان که اون محافظ گذرگاه میشه و جکس اونو میکشه این طوری جکس و ترمور باز باهم ملاقات میکنن و جکس انتقامشو میگیره ازش
    به هر حال ممنون از داستان زیبات

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین