صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 51

موضوع: زندگی لرزشی (داستان زندگی ترمور)

  1. زندگی لرزشی (داستان زندگی ترمور)

    #1
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان عزیز اگه دیدید که اسم تاپیک مناسب نیست بهم بگید تا عوضش کنم.
    زندگی لرزشی :
    فصل اول : کودکی

    اولین روز های زندگی من با بدشانسی شروع شد ، داستان از اینجا شروع میشه که وقتی من بچه بودم پدر و مادرم که همیشه در مزارع ادنیا مشغول به کشاورزی بودند برای همین خیلی به من توجه نمی کردند چون که ما خانواده فقری بودیم آنها مجبور به کارکردن بودند از همین جهت من رو همیشه میزاشتن خونه همسایه تا آنها به کار کشاورزی شون بپردازند از همین رو من هم که بی کار نمی نشستم همش می خواستم که با یه نفر بازی کنم اما با اونهایی که با من بازی می کردند همش منو مسخره می کردند من هم که می خواستم کم نیارم باهاشون رقابت می کردم اما اونها باز هم به من توهین و مسخره می کردند دیگه طاقتم به سر اومده بود و می خواستم گریه کنم از پیش اونها که رفتم همین طور توی راه که داشتم گریه میکردم یه دفعه دیدم که صدای داد و فریاد میومد سریع به سمت داد و فریاد رفتم که نکنه دعوا شده باشه رفتم جلو دیدم نه بابا افرادی هستند که توی باشگاه در حال تمرین کردن و مبارزه هستند من تا اینها رو دیدم یه دفعه یه فکری به سرم زد رفتم جلو و به استاد باشگاه گفتم که منم می تونم از این حرکات انجام بدم؟ اما استاد باشگاه گفت که نه تو هنوز خیلی کوچک هستی و نمی تونی از این حرکات انجام بدی من که خیلی ناراحت شده بودم من هم این موضوع رو به پدر و مادرم گفتم اما اونها توجهی به من نکردند و منو از خونه بیرون انداختند. بد بختی از این بیشتر! همین طور که توی راه با گریه می رفتم یه دفعه یه مردی منو دید و داستانم رو بهش گفتم اون هم به من گفت که اگه می خوای فنون رزمی یاد بگیری باید با من به یه شهری بیای برای همیشه ؛ بهش گفتم پس پدر و مادرم چی ؟ گفت که اگه می خوای بهترین مبارز در فنون رزمی بشی باید اونها رو فراموش کنی. من که اون حرکت پدر و مادرم که من رو از خونه انداختن بیرون یادم اومد و با اون مرد به اون شهری که گفت در حرکت بودم در حین راه به خودم گفتم که نکنه این آدم دزد و راهزنی چیزی باشه بهش گفتم که اسمش چیه گفت اسم من شنگ سونگ هست ما داریم به شهر فنون هنر های رزمی یعنی شهر لین کویی میریم.

    ادامه دارد..............
    سعی می کنم در فصل های بعدی داستانم همراه با عکس باشه

    فصل دوم شهر لین کویی : .................


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  2. 29 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *scorpion* (03-07-2015),@amirreza@ (08-08-2013),AMIREDDIN (12-16-2016),aryafar (02-04-2016),ᴀᴍɪʀ ɢʜ (10-07-2013),chameleon mk9 (08-09-2013),DARK GAIA (10-03-2015),Dark Noob (11-20-2014),Fantom Ninja (11-24-2014),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (07-03-2012),haghy (05-31-2017),HUNTERZR (05-29-2017),ilia_zero (06-19-2017),love day (02-22-2016),Maximo (02-28-2015),MK360 (11-27-2012),mkliukang (10-18-2013),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (06-29-2012),scorpion110 (06-30-2012),shervintahmasian (05-26-2014),shinobi (07-01-2015),SUB-SOROUSH (04-06-2015),SUB_SCORPION (07-15-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

  3. #2
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل دوم : شهر لين کويي

    وارد شهر بزرگ لين کويي شدم در اونجا نينجا هاي زيادي در حال تمرين بودند و بعضي هاشون هم با هم در حال مبارزه بودند شنگ سونگ من رو به ارباب بزرگ لين کويي معرفي کرد و گفت که مي خوام اين بچه رو طوري آموزش بديد که هم سطح شاگردان ديگه تون بشه گرند مستر هم پذيرفت و وقتي وارد محوطه تمرين شدم اسکورپيون و رپتايل منو ديدند و به گرند مستر گفتند که اين بچه رو چرا به اينجا راه داديد؟ مگه ايجا جاي بچه هاست؟ ارباب بهش گفت که مگه شما هم وقتي وارد اينجا بوديد بزرگ بوديد مگه؟ با اين صحبت گرند مستر همه پذيرفتند اما يک نفر بود که از من در مقابل اسکورپيون حمايت مي کرد و اون هم نوب سايبات بود کسي که در همه وقت به من کمک مي کرد . خلاصه وقتي تمرينم رو شروع کردم اوايل تمرين سخت بود و از ديگران عقب مي افتادم اما خيلي زود تونستم خودم رو به ديگران برسونم اين موقعي بود که من به نوجواني رسيده بودم ارباب بزرگ لين کويي به من گفت که مي خواي اولين مسابقه ات رو انجام بدي؟ من که تعجب کرده بودم از روي بي تجرگي و خوشحالي قبول کردم اما خبر نداشتم که حريف من چه کسي است! حريف من همون اسکورپيون بود همون کسي که از من نفرت داشت و مي خواست من رو پيش همه کوچيک کنه . مبارزه شروع شد اولين ضربه رو من وارد کردم و اسکورپيون همش منو مسخره مي کرد که با يه ضربه کارش رو ساختم و اسکورپيون من رو انداخت روي زمين من فکر کردم که برنده شدم اما اون با نامردي بلند شد و يه ضربه اي به من زد که منجر به شکست من شد. من که ناراحت شده بودم به تمريناتم ادامه دادم تا بتونم دوباره با اون مبارزه کنم.........
    پایان فصل دوم


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  4. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    ᴀᴍɪʀ ɢʜ (10-07-2013),Dark Noob (01-22-2015),Fantom Ninja (11-24-2014),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (07-03-2012),MK360 (11-27-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (07-03-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB-SOROUSH (04-06-2015),SUB_SCORPION (07-15-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

  5. #3
    Gray-Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    نوشته ها
    313
    علاقه مند به
    sub-zero
    تشکر
    344
    تشکر شده 1,317 بار در 531 ارسال
    حالت من
    Relax
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستانت خوبه خوبه ولی خیلی کمه!
    بلند تر بنویس بهتر خواهد بود!


  6. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید Gray-Smoke از ایشان تشکر کرده اند:

    Holy Ninja (07-03-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (07-03-2012),The JokeR (12-01-2015),هومن اسدی (12-07-2013),White Night (03-01-2015)

  7. #4
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان که رو به جلو داره پیش میره طولانی تر خواهد شد و شاهد اتفاقات جالبی شاهد خواهید بود....


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  8. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    alifat (07-29-2015),Gray-Smoke (08-05-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (03-30-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (07-03-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (07-16-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

  9. #5
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل سوم : نوجواني

    دوره نوجواني دوره خوبي براي من بود که تونستم تمريناتم رو افزايش و با مهارت هايي که داشتم در مرز آمادگي به سر مي بردم در حال تمرين توي جنگل بودم که احساس مي کردم يه نفر داره به من نگاه مي کنه در حالي که داشتم تمرين خودم رو مي کردم زير چشمي به دور و اطرافم نگاه مي کردم که کسي به من حمله نکنه وقتي اون چيز نا شناس داشت بهم نزديک ميشد به طرفش حمله کردم که ديدم شنگ سونگ هست رفتم جلو و گفتم اينجا چي مي خواي؟گفت مي خواستم ببينيم سطح آمادگيت در چه حاله. و بعدش گفت که مي خواي به من يه مبارزه تمريني داشته باشي ؟ گفتم آره. مبارزه شروع شد اولش داشت مراعات من رو مي کردم ولي همچين که گرم گرفت يه مشت خوابوند زير چونم گفت افراد ضعيف به درد مبارزه کردن نميخورند، من که خونم به جوش اومده بود بهش حمله کردم و يه بادمجون زير چشمش کاشتم و افتاد زمين و وقتي بلند شد دوباره بهش حمله کردم تا مي خواستم بهش ضربه بزنم يه دفعه ديدم به شکل خودم در اومده بود ، من که زبونم بند اومده بود سر جام ميخکوب شده بودم و ديدم دوباره به حالت اوليه اش در اومد بهش گفتم که چجوري اين کار رو کردي؟ گفت که من يه جادوگرم و اين جور کار ها براي من کاري نداره اگه تو هم مي خواي نينجايي قدرتمند بشي بايد تمريناتت رو بيشتر کني و وقتي بزرگتر شده بهت قدرت هايي ميدم که خودت هم نمي توني تصورش رو بکني . من که از اين حرفش رفته بودم توي فکر که نکنه به من خيانت کنه از اين طرف هم فکر مي کردم که اگه اون قدرتي رو که بهم قولش رو داده بهم بده مي تونم خيلي قوي بشم تمريناتم رو افزايش دادم و براي مبارزه با اسکورپيون آماده شده نينجايي که فکر مي کرد که من رو کشته و خيالش راحت شده ولي فکرش رو هم نمي کرد که من نمرده بودم و زنده بودم.

    پايان فصل سوم

    نظرتون رو راجب داستان من بنویسید اگه همین طور خوبه که ادامه میدم اگر هم می تونید توی نامه خصوصی بهم اطلاعاتی از داستان ترمور بهم بدید. Tank You


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  10. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    alifat (07-29-2015),ᴀᴍɪʀ ɢʜ (10-07-2013),Dark Noob (11-15-2014),Farshad Grayson (06-30-2015),Gray-Smoke (08-05-2012),MK360 (11-27-2012),NOOB_ALI (09-20-2015),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-21-2012),Princess Kitana (03-05-2013),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (07-31-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (07-15-2012),هومن اسدی (12-07-2013),White Night (03-01-2015)

  11. #6
    PooRia-OrtON آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    نوشته ها
    89
    تشکر
    44
    تشکر شده 131 بار در 71 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی باحاله ولی مگه نگفتی تصویر میذاری؟

    [SIGPIC]

  12. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید PooRia-OrtON از ایشان تشکر کرده اند:

    Gray-Smoke (08-05-2012),Holy Ninja (07-16-2012),Rejected Emperor (07-31-2012),White Night (03-01-2015)

  13. #7
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط PooRia-OrtON [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    خیلی باحاله ولی مگه نگفتی تصویر میذاری؟
    بله گفتم تصویر میزارم هنوز هم میگم ولی در این بخش از داستان عکسی وجود نداره یا عکس های ترمور خیلی سخت گیر میاد برای قسمت های بعد که داستان اصلی از اونجا شروع میشه عکس ها رو در اون بخش میزارم


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    Gray-Smoke (08-05-2012),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-21-2012),Rejected Emperor (07-31-2012),SUB_SCORPION (07-16-2012)

  15. #8
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    این هم داستان همراه با عکس

    فصل چهارم : مبارزه با اسکورپیون


    دیگه تمریناتم به حدی رسیده بود که می تونستم با اسکورپیون رو در رو بشم وقتی به شنگ سونگ گفتم که من آماده نبرد با اسکورپیون هستم با طعنه به من گفت تو حتما پیروز میشی . و بعد گفت بسیار خوب اگه نتونی اسکورپیون رو شکست بدی باید به خدمت من در بیای و هر چیزی که من میگم باید از من اطاعت کنی ، منم گفتم باشه قبوله. مبارزه بین من و اسکورپیون شروع شد وقتی وارد زمین شدم همه به من می خندیدند و من رو مسخره می کردند و به مهم می گفتند مگه از جونت سیر شدی که می خوای با اسکورپیون بجنگی اون خیلی راحت کارتو می سازه. مبارزه بین ما شروع شد اول من شروع به حمله کردم ولی اون همش جا خالی می داد تا اینکه نقطه ضعفش رو پیدا کردم و بهش چند تا مشت آبدار و ضربه پا روونش کردم
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من که خیلی خوشحال شده بودم که دارم اسکورپیون رو شکست میدم یه دفعه دیدم اسکورپیون عصبانی شد و عقب رفت از دستش یه چیزی بیرون اومد نمی دونستم چیه تا خواستم از خودم دفاع کنم یه دفعه دیدم که یک طناب که به یه سر نیزه وصله به سمت من میاد تا خواستم دفاع کنم رفت توی بدنم و من رو پیش خودش کشید

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و بعد از اینکه منو پیش خودش کشوند اون یه مشت به من زد
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و اسکورپیون گفت افراد ضعبف تر جایی در مبارزات ندارند و بعد ماسک صورتش رو برداشت و سرش شده بود اسکلت و از سرش آتیش بیرون میومد اون منو آتیش زد تمام بدنم داشتم می سوخت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    که یه دفعه دیدم یه میع سیاه رنگ اومد و آتیش رو خاموش کرد منم فکر کردم که دارم نجات پیدا می کنم بعد اون چیزی که به شکل مایع ساه رنگ بود من رو با خودش به زیر زمین برد. به زیر زمین که رسیدم بیهوش بودم یه چند ساعتی بیهوش بودم وقتی به هوش اومدم دیدم که نوب بالای سر من هست ازش پرسیدم که چی شده گفت که تو توی مبارزه با اسکورپیون داشتی شکست می خوردی که من تو رو نجات دادم همین که نوب حرفش تموم شد شنگ سونگ ظاهر شد و گفت تو از اسکورپیون شکست خوردی و باید تحت فرمان من باشی اگه از فرمان من سرپیچی کنی روح تو رو برای خودم بر می دارم منم از ترس قبول کردم و همراه شنگ سونگ به دنیای خارج (Out World) رفتیم.

    پایان فصل چهارم


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  16. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    alifat (07-29-2015),Gray-Smoke (07-16-2012),NOOB_ALI (09-20-2015),Noob__Smoke (08-07-2013),Onaga (08-21-2012),RedDragon (02-28-2015),Rejected Emperor (07-31-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (07-16-2012),White Night (03-01-2015)

  17. #9
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل پنجم : دنياي خارج

    همراه شنگ سونگ وارد دنياي خارج (out World) شديم. عجب سرزمين بزرگ و ترسناکيه هر طرف رو نگاه مي کني جسد روي زمين افتاده من داشتم از ترس مي مردم به شنگ سونگ گفتم که اينجا چرا اينجوريه؟ چرا اينها همه مرده اند؟ شنگ سونگ جواب داد اين ها به خاطر ندادن ماليات به اين روز افتاده اند همين طوري که شنگ سونگ داشت درباره دنياي خارج صحبت مي کرد رسيديم به يه قصر خيلي بزرگ و وحشتناک وقتي جلوي در ورودي قصر رسيديم يه موجود عجيبي رو ديدم که روي دستهاش تيغه هاي خيلي بلند داشت و دندون هاش هم به صورت تيغه مانند بود وقتي وارد قصر شديم همين طوري اين موجودات بيشتر شدند از شنگ سونگ پرسيدم اينها کي هستند؟ گفت اينها همه از سربازان باراکا هستند و از نژاد تارتاکان. وقتي وارد قصر شديم خودت باراکا رو مي بيني. و يه نکته مهم اينکه وقتي به داخل قصر رفتيم و امپراطور وارد شد حتما بايد بهش احترام بزاري در غير اينصورت تو رو خواهد کشت. ما با هم داخل قصر امپراطور شديم چندين موجود عجيب و غريب ديدم که يکي شون 4 تا دست داشت و يکي بند از پوست ببر بود و اون هم 4 تا دست داشت و يه زن هم ديدم 4 که اتفاقا اون هم 4 تا دست داشت و يه زن با موهاي بلند سياه و سفيد و يه موجود که نصفه تنه بالايي بدنش انسان و نصفه پاييني بدنش اسب بود رو ديدم و همين طور اون موجودي که دندون هاش تيز بود که شنگ سونگ گفت اسمش باراکا هست. همين طور داشتم تمام قصر رو خوب نگاه مي کردم يه يهو باراکا بلند گفت امپراطور وارد مي شود و بعد ديدم که همه به او احترام گذاشتند



    وقتي امپراطور آمد با اون يه آدم کچل که خيلي زشت بود و کل بدنش سفيد بود و روي پيشاني اش يه مهر بود همراه با دو تا دختر با لباس هاي آبي و صورتي وارد شدند. وقتي امپراطور روي تختش نشست شنگ سونگ گفت که قربان من مي خوام يه جنگجوي جديد رو به شما معرفي کنم امپراطور به من گفت که بيا جلو تر، من با ترس و لرز رفتم جلو و بعد گفت که اين نينجا جثه اش که خيلي کوچيکه. اين که به درد ما نمي خوره ، شنگ سونگ گفت قربان من اون رو طوري آموزش ميدم که به يکي از نينجاهاي خوب و وفادار شما بشه و بعد شنگ سونگ همشون رو به من معرفي کرد. نام امپراطور < شائوکاهان > است. نام اين زن با موهاي سفيد و سياه (سيندل) است که به عنوان ملکه در اينجا حضور دارند. نام اين يکي کوانچي هست دومين جادوگر امپراطور بعد از من بقيه رو هم بهت معرفي مي کنم : گورو ، کينتارو،شيوا،باراکا،کينو و نام من هم شنگ سونگ هست. بعد از معرفي همه شنگ سونگ من رو با خودش به يه جنگل ترسناک برد و بعد خودش غيب شد من هر چي صداش کردم کسي جواب منو نداد



    که يه دفعه يه صدايي اومد و به من گفت اگه مي خواي قدرت هاي جديدي به تو بدم که بتوني از پس اسکورپيون بر بياي بايد توي اين جنگل دوام بياري و بعد صدا قطع شد و بعدش ديدم که همون دختري که توي قصر امپراطور بود با لباس صورتي پيش من اومد ، اولش ديدم که خيلي آرومه يواش يواش به من نزديک شد و در حين غافلگيري يه مشت به صورتم زد و من روي زمين افتادم بهش گفتم چي کار مي کني؟ من نينجاي شنگ سونگ هستم و به من گفت که تو ضعيفي و به اينجا تعلق نداري و بعد گفت که اسم من ملينا است تو بايد با من مبارزه کني؟؟؟؟!!!!!!!



    من با اون مبارزه کردم اون خيلي سريع به من حمله مي کرد يه چند تا مشت و لگد به من زد و وقتي که روي زمين افتادم ياد حرف هاي شنگ سونگ افتادم که گفته بود در صورت پيروزي به تو قدرت هاي جاويدان بهت ميدم از جام بلند شدم و من هم آروم آروم به ملينا با کلي زور زدن بهش نزديک مي شدم اون که فکر مي کرد من رو شکست داده مي خواست ضربه آخر رو به من بزنه که با يه جا خالي اون به زمين خورد و از اونجا بود که من شروع به زدن ملينا کردم تا جون داشت زدمش و بعد مرد. در آخر وقتي که اون رو کشتم بعد از چند قدم شنگ سونگ ظاهر شد و به من گفت که بهت تبريک ميگم تو داري به قدرت هاي جاويدان نزديک ميشي اما براي رسيدن به اون بايد دو تا مبارزه سخت رو با گورو و کينتارو انجام بدي من بهش گفتم آخه من چطوري اون دو تا نرغول رو بزنم گفت که همين طور که تونستي ملينا رو از راهت برداري اين دو نفر رو هم مي توني شکست بدي که کار خيلي سختيه و بعد ديدم که به همراه شنگ سونگ وارد يه غار خيلي بزرگ و تاريک رسيدم و شنگ سونگ دوباره غيب شد..........


    پایان فصل پنجم

  18. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    cyborg (08-09-2013),Gray-Smoke (08-05-2012),NOOB_ALI (09-20-2015),Onaga (08-21-2012),Rejected Emperor (07-31-2012),shervintahmasian (05-26-2014),sub-zero2 (08-08-2013),SUB_SCORPION (07-22-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

  19. #10
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,549
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,248
    تشکر شده 9,852 بار در 2,493 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل ششم : مبارزه با گورو و کينتارو

    همين که شنگ سونگ غيب شد رفتم جلو تر ديدم يه چند تا ميله زندان هست جلو تر که رفتم ديدم استخوان هاي چند تا انسان افتاده من داشتم از ترس سکته مي کردم يه صداي خيلي بلندي توي اين غار پيچيد ديدم که يه سايه خيلي بزرگ داره به من نزديک ميشه ديدم که همون گوروهه به من گفت که تو اينجا چي کار مي کني و بدون اجازه چه کسي وارد اينجا شدي؟ گفتم که من براي به دست آوردن قدرت هاي جاويدان بايد تو رو شکست بدم تا اون قدرت رو بدست بگيرم. گورو با خنده اي طعنه آميز به من گفت که تو مي خواي منو شکست بدي؟ هه هه هه هه . مگه از جونت سير شدي؟ اون آدم ها رو نمي بيني که پشت ميله هاي زندان مرده اند تو هم مي خواي به اون ها ملحق بشي؟گفتم خواهيم ديد که چه کسي به اون ها ملحق ميشه و بعد مبارزه من و گورو شروع شد.




    وقتي مبارزه شروع شد نامرد حتي يه بار هم به من فرصت نمي داد تا بهش ضربه بزنم من تونستم که چند تا مشت و لگد بهش بزنم اما هر چي بهش ضربه ميزدم اثر نداشت به من نزديک شد و با دو تا از دستاش من رو گرفت و با دو دست ديگه اش داشت به من ضربه مي زد و بعد من رو انداخت روي زمين همين که روي زمين افتادم فوري خودمو توي سايه هاي غار پنهان کردم و گورو داشت گيج مي شد. نقطه ضعفشو فهميده بودم اون توي تاريکي هيچ کاري نمي تونه انجام بده، اون رو کشوندم توي تاريکي و بهش ضربه زدم سر آخر ديدم يه تخت خيلي بزرگي اون جا هست حدس زدم که تخت خودش باشه يه طناب پيدا کردم و يه سرش رو به تختش بستم و يه طرف ديگه اش رو توي دستم نگه داشتم و توي تاريکي پنهان شدم وقتي پيداش شد اون سر طناب رو به گردنش بستم و بعد خفه شد و خودمم به خفه شدنش بيشتر کمک کردم و اين رو هم کشتم و دوباره شنگ سونگ ظاهر شد و گفت و که تو بايد کينتارو رو هم شکست بدي و بعد اون من رو به يه صحراي برهتوت برد و ديدم که يه موجودي بلند با 4 دست داره به من نزديک ميشه و من فکر کردم که اون گورو باشه اما ديدم اون از گورو بلند تره نزديک که شد ديدم کيتارو هست که از دهانش آتش بيرون مي اومد هنوز به من نزديک نشده بود از همون راه دور داشت مبارزه رو شروع مي کرد



    از راه دور به طرف من آتش پرت کرد و غيب شد رفتم جلو ببينم کجا غيبش زد که ديدم يه چيز بزرگي از آسمون داره روي من مي افته ديدم که اون کينتاروهه من که تجعب کرده بودم که آخه يه همچين موجود سنگين وزني چطور به هوا رفته!!! خلاصه مبارزه ما ادامه داشت که ياد حرف هاي استادم توي لين کويي افتادم که گفته بود اگه يه حريف بزرگ تر از خودت افتادي بايد از نزديک بهش ضربه بزني چون من هر چي از راه دور بهش ضربه مي زدم نه تنها بهش اثري نداشت بلکه من بيشتر داشتم صدمه مي ديدم بهش نزديک شدم که نتونه به طرف من آتش پرتاب کنه رفتم جلود تر که پام خورد به يه فلز رفتم که درش بيارم ديدم يه نيزه بسيار تيز هست يه فکري به سرم زد ، نيزه رو زير شن ها قايمش کردم به کينارو گفتم همه زورت همينه!!!!؟!!! من راحت مي تونم بهت نزديک بشم و تو رو شکست بدم ولي نمي تونم از هوا که تو مياي فرار کنم کينارو که نمي دونست براش نقشه کشيدم به هوا پريد و وقتي که روي زمين فرود اومد افتاد روي زميني که زيرش نيزه رو مخفي کرده بودم و در جا کشته شد و دوباره شنگ سونگ ظاهر شد به من گفت که بهت تبريک ميگم تو تونستي از اين امتحانات موفق بيرون بياي.


    پایان فصل ششم

  20. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    alifat (07-29-2015),cyborg (08-09-2013),Fantom Ninja (11-26-2014),Gray-Smoke (08-05-2012),love day (02-22-2016),Onaga (08-21-2012),Rejected Emperor (07-31-2012),shervintahmasian (05-26-2014),SUB_SCORPION (07-22-2012),The JokeR (12-01-2015),White Night (03-01-2015)

صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین