صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: ×× برادر برای همیشه ××

  1. ×× برادر برای همیشه ××

    #1
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها


    چند سالی از زمانی که چان لیانگ و سئو هان رییس دو قبیله تاکو و هان پیام صلح را امضا کرده بودند می گذشت اما سئو هان همچنان خواهان قبیله تاکو و سر چان لیانگ بود . دشمنی این دو قبیله بر می گشت به زمان اجداد آن ها . در دوره ای که قبیله تاکو با آرامش در چین زندگی میکردند مورد حمله قبیله هان قرار گرفتن و مردم اونجا توسط سربازان سپاه هان قتل عام شدند . اما بلاخره بعد از هزاران سال فرمانده های جدید این دو قبیله تصمیم گرفتند به این دشمنی خاتمه بدهند . هر چند که این پیام کاملا رسمی بود اما چان لیانگ می دونست که سئو هان هیچوقت دست از جنگ بر نمی داره و حتما دوباره به قبیله حمله میکنه . اما چون چان لیانگ مردی صلح طلب بود هیچ وقت به قبیله هان حمله نمی کرد .

    چان لیانگ به تازگی صاحب دختری شده بود ( لیلیان ) . اما این دختر به طور مرموزی در جنگل ناپدید شد . چان لیانگ شک نداشت که اینکار حتما توسط قبیله هان انجام شده پس به قبیله هان رفت اما چیزی را که دید اصلا باور نکرد . سئو هان در حال آماده سازی سربازانش برای حمله به تاکو بود . چان لیانگ با تعجب پرسید اینجا چه خبره ؟

    سئو هان با عصبانیت گفت توئه لعنتی مگه پیام صلح رو امضا نکردی ؟؟؟ پس چرا پسر من ( سای ) رو دزدیدی ؟؟؟

    چان لیانگ با عصبانیت گفت تو دختر من رو دزدیدی . بعدش من اصلا از پسر تو خبری ندارم .

    سئو هان گفت من چکار به دختر یه ساله تو دارم ؟؟

    چان لیانگ گفت من حرفت رو باور نمی کنم .

    سئو هان گفت چه دلیلی داره من حرف تو رو باور کنم ؟؟

    بعد از کلی بحث هر دو تصمیم گرفتن به جنگلی که هر دو کودک در اون گمشده اند بروند و دنبال اونها بگردند . جنگل بسیار تاریک بود . اون دو همه جای اون جنگل رو دنبال اون دو بچه گشتند اما هیچ چیزی پیدا نکردند . ولی همچینین به جستجو ادامه دادند .

    حدود دو روزی می شد که چان لیانگ و سئو هان در جنگل بودند . اما هیچ چیز پیدا نکرده بودند . درست در زمانی که این دو از جستجو خسته شده بودند و قصد داشتند از جنگل بیرون بروند و با نیرو های خود بر گردند صحنه ای را دیدند که باعث تعجب هر دو بود . سای و لیلیان هر دو در وسط جنگل یخ زده بودند . سئو هان با ناراحتی دستش را به طرف سای برد اما اون یخ ترک خورد و شکست و اون دو از یخ بیرون افتادند اما دیگه خیلی دیر شده بود چون هر دو انها مرده بودند . سئو هان با عصبانیت گفت این کار کار قبیله دارک کریمنسر ه . چان لیانگ در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت حرف الکی نزن این قبیله چند هزار سالی هست که نابود شده . سائوهان با عصبانیت گفت به غیر از قبیله دارک کریمنسر کدوم قبیله می تونه کسی رو منجمد کنه ؟ . هیچ قبیله ای مثل این قبیله خواهان نابودی قبیله تاکو و هان نیست . حتما با این کار می خواستند ما رو با هم به جنگ بی اندازند . چان لیانگ گفت تو هم که اصلا قصد حمله نداشتی .

    سئو با عصبانیت گقت من این قبیله رو نابود میکنم برام هم مهم نیست که تو میایی یا نه . چان هم که در غم از دست دادن دخترش بود قبول کرد که با سئوهان همکاری کند .

    حدود 10 سال کذشت و چان و سئو همچنان در جستجوی قبیله دارک کریمنسر بودند . در طی این 10 سئو صاحب پسری شده بود . بلاخره اون دو قبیله دارک کریمنسر رو پیدا کردند و دو تنه به کل قبیله حمله کردند . اون دو مردم کل قبیله رو قتل عام کردند و به طرف رییس قبیله رفتند .

    سئو رو به رییس قبیله کرد و گفت دیگه زمان مرگت فرا رسیده

    رییس قبیله خندید و گفت فکر کنم الان نیروی های تاریکی در حال نابودی قبیله هان باشند .

    سئو با شنیدن این حرف با عصبانیت به طرف رییس قبیله حمله ور شد اما اصلا متوجه نبود که رییس قبیله یه انسان عادی نیست .

    صدای فریاد سئو در همه جا پخش شد . چان در کمال ناباوری دید که رییس قبیله دارک کریمنسر شمشیر کوری رو در سینه سئو هان فرو کرده است . سئوهان بر روی زمین افتاد . چان با دیدن این صحنه با عصبانیت به سمت رییس قبیله حمله کرد .

    مبارزه خیلی طولانی ای بود .

    رییس قبیله شمشیر کوری رو به طرف چان لیانگ پرتاب کرد . شمشیر دست چان لیانگ رو زخم کرد . دو دست چان لیانگ یخ زد و اون سرما رو در کل بدنش حس کرد .

    از دهان چان بخاری سرد بیرون میومد اون تازه متوجه شده بود که چی شده پس به سمت رییس قبیله حمله کرد و هر دو پای اون رو منجمد کرد . رییس قبیله در کمال ناباوری گقت چطور ممکنه ؟؟

    چان گفت شمشیر کوری مال نژاد کریمنسر ه . مردمانی که قابلیت کنترل یخ رو دارن اما فراموش کردی که مردم قبیله تاکو قابلیت جذب نیرو ها رو دارن . زمانی که تو منو با شمشیر زخمی کردی , در واقع من رو به کریمنسر تبدیل کردی .

    چان شمشیر کوری را در دستش گرفت و اون رو در سینه رییس قبیله فرو کرد . رییس قبیله کشته شد .



    چان به سرعت بالای سر سئو نیمه جان رفت و گفت تو نباید اینطور بمیری

    سئو در حالی که نفس نفس میزد گفت قبیله ام ....... خانوادم ........ پسرم

    چان گفت من به کمک قبیله ات میرم فقط تو زنده بمون

    اما سئو در حالی که نفس های آخرش را میکشید گفت پسرم .... بی هان رو نجات بده .

    ویرایش توسط AmiRDarkness : 03-01-2015 در ساعت 06:45 PM

  2. 36 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    a.m.297 (02-15-2016),amirali7 (07-25-2014),Amish (07-10-2013),arasg (07-10-2013),Ares (07-05-2013),aryafar (03-04-2016),ᴀᴍɪʀ ɢʜ (09-26-2013),Bi-Han (07-01-2013),Bihazo (07-15-2013),CYBER SUB-SCOR (10-02-2013),Deadking (07-02-2013),DFSHINNOK7 (09-27-2013),E R M A C (02-21-2015),EMPEROR (02-21-2015),RICAROS (07-01-2013),Fantom Ninja (12-19-2014),General KOMBATENT (07-02-2013),GHOST (07-19-2013),HNafisi (08-25-2014),Kombo Master (03-05-2014),Kung Lao (07-11-2013),Lord Quan chi (03-01-2015),m.m.m.m (07-10-2013),mkliukang (07-10-2013),noob-zero (07-11-2013),Onaga (07-02-2013),Princess Kitana (03-01-2015),Raiden2012 (07-26-2013),RATED (07-15-2013),RedDragon (03-01-2015),Rejected Emperor (07-03-2013),scorpion123 (07-22-2013),Sepanta (07-04-2013),The Great HEZAR (07-01-2013),The JokeR (02-21-2015),zero vii (07-11-2013)

  3. #2
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    فصل دوم : کودک تاریکی

    سئو دیگه نفس نمیکشید . چان رد حالی که اشک هایش رو پاک میکرد گفت حتما از پسرت دفاع میکنم دوست من , فقط امیدوارم زنده مونده باشه .

    چان به سرعت به سمت قبیله هان رفت اما صحنه ای رو که دید باعث شکه شدنش شد . کل قبیله در سکوتی مرگبار فرو رفته بود . مردم قبیله به طرز وحشتناکی قتل عام شده بودند . چان کل قبیله رو دنبال بی هان گشت اما هیچ اثری از اون پیدا نکرد و دیگه کم کم باورش شد که اون بچه هم کشته شده . چان با ناراحتی سرش را رو به اسمون گرفت و گفت متاسفم دوست من . همون موقع صدای گریه بچه ای رو شنید و به سرعت به سمت صدا رفت . صدا از پشت خانه سئو می امد . چان به سرعت به پشت خانه سئو رفت و بی هان رو دید . اما اون بچه ...........

    کل بدن بچه سیاه شده بود . چشم های اون بچه سفید شده بود و ماده ای سیاه رنگ از بدن بچه به بیرون پخش میشد . چان با عصبانیت فریاد زد و گفت ای وحشی ها . برای مجازات سئو می خوایید بچه اش رو زجرکش کنید . اون بچه از شدت درد به خود می پیچید و همش گریه میکرد . چان برای جلوگیری از درد کشیدن بچه باید سم رو از بدن اون خارج میکرد بخاطر همین دست به کار شد .

    اون اول با افشانه گلی بیهان رو بیهوش کرد و بعد از اون شروع به خارج کردن خون فاسد از بدن بچه کرد . خون کاملا شبیه به نفت شده بود و چان برای تصفیه خون بچه از طرفی خون بچه رو خارج میکرد و از طرف دیگه خون خودش رو به بدن بچه تزریق میکرد . زمانی که خون فاسد کاملا از بدن بچه خارج شد رنگ پوست اون به رنگ معمولی ش برگشت . مدتی طول کشید تا اون به هوش بیاد .

    بلاخره بیهان به هوش اومد و با دیدن چان پا به فرار گذاشت . چان به دنبال بیهان رفت و گفت بیهان نترس من کاری ت ندارم . هیچ آسیبی بهت نمی رسونم . بیهان هم با جیغ و گریه فرار میکرد . اما چان از اون فرض تر بود پس بیهان رو گرفت و گفت نترس من رو پدرت فرستاده . بیهان با صدایی کودکانه گفت بابام کجاست . چان گفت نگران نباش اون رفته به جنگ کسایی که این بلا رو سر قبیله تون اوردن و من و اینجا فرستاده تا تو رو نجات بدم و با خودم ببرم یه جای امن .

    چشمان بیهان پر از اشک شد و گفت اونا مامان من رو کشتن . چان بیهان رو در آغوش گرفت و گفت نگران نباش تا وقتی من اینجام اجازه نمیدم کسی بهت آسیب برسونه .

    چان و بیهان به سمت قبیله تاکو راه افتادند .

    در قبیله تاکو زمانی که اون دو وارد شدند مردم با خوش حالی به سمت چان رفتند و اون رو در آغوش گرفتند . چان گفت وقت برای چشن گرفتن هست ولی فعلا باید بیهان رو ببرم خونه . یکی از اعضای قبیله گفت بیهان کیه ؟ .

    چان می دونست که اگر بگه که این بچه بچه سئو هان هست مردم اون رو میکشند بخاطر همین گفت : این بچه فرزند یکی دوستای من ه که رفته جنگ و من رو مامور کرده که از اون مراقبت کنم . چان و بیهان به سمت خونه رفتند . در خانه چان کل قضیه رو برای زنش تعریف کرد و به اون گفت که بیهان پسر سئو هست . زن چان با شنیدن این حرف ابتدا قبول نکرد که اون بچه رو نگه داره ولی وقتی غم رو در نگاه اون بچه دید اون رو در آغوش گرفت و گفت تو ه بیچاره که گناهی نداری ......

    اون روز گذشت و روز بعد صبح زود صدای در خونه چان به صدا در اومد . چان با سرعت به سمت در رفت تا ببینه چی شده اما با تعجب دید که نوجوونی دم در خونه ایستاده .

    چان با لبخندی گفت لین !! چی شده که صبح زود به اینجا اومدی ؟؟

    لین گفت استاد خیلی صبر کردم تا از سفرتون برگردید . همونطور که گفتید من این مدت خیلی روی قدرتم کار کردم و الان می تونم خودم رو به هر موجودی که بخوام تبدیل کنم می خوایید نشونتون بدم ؟؟

    چان گفت فعلا نه برو خودت رو گرم کن تا بیام و تمرین رو شروع کنیم

    در محل تمرین چان به لین گفت میدونی چرا من قبول کردم به تو آموزش مبارزه بدم ؟؟

    لین گفت استاد هزار بار گفتید . چون من با استعدادم

    چان گفت دقیقا حالا وقت اون ه که تمرین رو شروع کنیم .

    بعد از کلی تمرین لین گفت خوب استاد حالا وقت اونه که بهتون قدرتم رو نشون بدم . اما همون موقع بیهان وارد محل تمرین شد و گفت آقای چان دارید چکار می کنید ؟؟ لین گفت این بچه کیه ؟ چان رو به بیهان کرد و گفت داریم تمرین میکنیم تو هم میخوایی با ما تمرین کنی تا آدم بد ها رو نابود کنی . بیهان با خوش حالی گفت آره .

    چان رو به لین کرد و گفت این بچه رو توی جنگ پیدا کردم . متاسفانه اون خانوادش رو از دست داده ولی چیزی بهش نگو . لین گفت چشم استاد

    چان گفت تا وقتی زنده ام این بچه رو تمرین میدم ولی بعد از مرگم ازت می خوام تو استاد این بچه باشی

    لین لبخندی زد و گفت من لین کویی قول شرف میدم که بیهان رو کاملا برای آینده آماده کنم .

    ادامه دارد ..................


    کامنت ها


    سپنتا

    فقط ممنون از داستان خوبت و ادامه بده .

    دوستار تو - سپنتا


    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    لیوکنگ

    چی؟؟انتقاد از تو؟؟؟؟مگه می شه از داستان های فوق العاده ی تو انتقاد کرد؟؟؟؟من فقط یک پیشنهاد دارم(پیشنهاد)بهتر نیست تو ی داستانات از عکس استفاده کنی؟؟؟البته می دونم گیر آوردن عکس از این دوران نوب سایبات سخته ولی می شه گیر آورد.اگر عکسی خواستی به من بگو.
    طرفدار پر و پا قرص داستانات لیو کنگ>3>3>3

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    ارشنیو

    اغا من يه انتقاد و ايراد خيلي بزرگ دارم

    چرا داستان هاتو اينقدر خوب مينويسي ها

    پيشنهاد دارم يكم طولاني تر بنويسي

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    گرند مستر لین کویی

    دارکی عکس از نوب یا هر نوع عکس دیگه ای از داستانت خواستی بهم بگو برات آماده می کنم.

    داستان عالی شده اما داستان بدون عکس مزه نداره. (این هم انتقاد بود و هم پیشنهاد)

    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    اراسگ

    سلام .دارکی جون انقدر ردیف مینو یسی جای انتقاد نمیزاری مرسی ازت

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    گری اسموک

    سلام!

    خیلی خوبه!
    داستانات قشنگن و هستن!
    حالا من پیر شدم! مگه نه؟
    چه قد کاربر جدید اومده ....

    بازم میگم داستانات قشنگن!

    --------------------------------------------------------------------------------------------------

    ام.ام.ام.ام

    نمرت بیست بیسته
    داستانت حرف نداره داداش فقط زود تر بنویس که طاقت ندارم

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    ریتد

    خیلی قشنگه دارکی جون ادامه بده حرف نداره یکی خیلیم عالیه

    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

    گوست

    دارکی داستانت عالیه حتما ادامه بده................................

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------

    اتم دبلیو دبلیو

    دارکی دمت قیژ داستانت عالیه مرسیــ

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------



    ویرایش توسط AmiRDarkness : 07-21-2013 در ساعت 11:03 PM

  4. 25 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (07-06-2013),amirali7 (07-25-2014),Amish (07-10-2013),ArashNew (07-05-2013),Bi-Han (07-05-2013),Bihazo (07-15-2013),chameleon mk9 (09-27-2013),EMPEROR (02-21-2015),RICAROS (03-05-2014),GHOST (07-19-2013),HNafisi (08-25-2014),Holy Ninja (07-15-2013),Kombo Master (03-05-2014),Lord Quan chi (03-01-2015),m.m.m.m (07-10-2013),mkliukang (07-10-2013),noob-zero (07-11-2013),Onaga (07-05-2013),Princess Kitana (03-01-2015),Raiden2012 (07-26-2013),RedDragon (03-01-2015),Rejected Emperor (09-26-2013),scorpion123 (07-22-2013),Sepanta (07-05-2013),The JokeR (02-21-2015)

  5. #3
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    فصل سوم : ماموریت جدید قسمت اول

    چند سالی گذشته بود و بیهان و لین کویی توسط چان آموزش داده میشدند . چان که میدونست چیزی نمونده که به اون دو آموزش نداده رو به اون ها کرد و گفت من هر چیزی رو که توی توانم بود به شما یاد دادم . حالا وقت اینه که بفهمم کدوم یکی از شما توی این چند سال بیشترین پیشرفت رو داشته . لین کویی . بیهان شما دو تا باید همین الان با هم مبارزه کنید .

    بیهان به شدت ترسیده بود چون میدونست که لین از اون خیلی بزرگتر و قوی تره پس رو به چان کرد و گفت پدر میشه این مبارزه رو لغو کنید .

    لین رو به بیهان کرد و گفت نترس کوچولو زیاد بهت سخت نمیگیرم البته سعی م رو میکنم . بیهان که از این حرف لین کویی عصبی شده بود با اینکه هنوز ترس توی وجودش بود اما قبول کرد که با لین مبارزه کنه .

    بیهان و لین کویی در مقابل هم ایستادند و چان گفت شروع کنید . مبارزه شروع شد و لین به سرعت به طرف بیهان حمله ور شد . بیهان از شدت ترس دستش را جلوی صورتش گرفت و گفت نه نزن اما لین کویی با تمام قدرت مشتی در شکم بیهان زد و گفت این یه مبارزه واقعی ه بچه جون و توی مبارزه واقعی هیچ وقت دشمنت بهت اجازه تسلیم شدن نمیده و تا نکشت ول کن تو نیست حالا بجای این بچه بازی ها مبارزه کن .

    بیهان به طرف لین کویی حمله ور شد اما لین کویی جاخالی داد و با پا ضربه ای به کمر بیهان زد . بیهان بر روی زمین افتاد و لین کویی زد زیر خنده و گفت جوجه با این نوع جنگیدن توی جنگ راحت کشته میشی .

    بیهان از جا بلند شد . با عصبانیت به لین نگاه میکرد . لین گفت ووو حالا عصبی شدی وای میخوای منو بکشی یکی منو نجات بده .

    همون موقع احساس کرد که کسی از پشت دست و پای اون رو گرفته . اون به پشت سرش نگاه کرد و دید موجودی سیاه که خیلی شبیه بیهان ه اونو از پشت گرفته . لین رو به بیهان کرد اما اون رو ندید ناگهان بالای سر اون پورتالی باز شد و بیهان از اون پرید بیرون و گردن لین رو گرفت و گفت حالا کی جوجه س ؟

    لین کویی به شدت ترسیده بود و راه فراری نداشت و میدونست که بیهان قصد کشتنش رو داشت چون میدید که چشم های بیهان از شدت خشم کاملا مشکی شده بود .

    درست زمانی که بیهان میخواست مشتش را در سر لین کویی بزند چان دست اون رو گرفت و گفت پسرم بس کن به خودت بیا . ناگهان اون موجود سیاه لین کویی رو ول کرد و چسبید به بیهان . بیهان خندید و گفت من پسر تو نیستم هیچوقت نبودم من پسر دشمنتم و همیشه منتظر این روز بودم که قدرت اصلی م بیدار بشه تا بتونم تو رو بکشم . چان خوب میدونست که این اثر طلسم دارک کریمنسر ه که باعث شده بیهان اینطور بشه .

    بیهان به طرف چان حمله ور شد اما چان جاخالی داد و گفت بیهان پسرم میدونم که تو یه جا اون تویی اگه صدام رو میشنوی اینو بدون که تو باید باهاش بجنگی به خودت بیا پسرم .

    بیهان در حالی که سرش را گرفته بود بر روی زمین افتاد و با فریاد گفت خفه شو و پا به فرار گذاشت .

    لین کویی گفت استاد حالا چکار کنیم ؟

    چان گفت بلاخره این اتفاق افتاد و ما باید بیهان رو برگردونیم . لین کویی گفت چطور ؟ چان گفت اون پسر خون من رو داره پس باید با شمشیر کوری ضربه ای به اون بزنیم تا قدرت اون رو جذب کنه و به حالت اولش برگرده .

    لین کویی گفت استاد شمشیر رو به من بدید . قسم میخورم که اون رو برگردونم

    چان گفت اسید و فلیم و تورنیدو رو هم با خودت ببر

    لین کویی اسید فلیم و تورنیدو برای برگردوندن بیهان به ماموریت جدیدشون راهی شدن


    کامنت ها


    امیر عرفان

    دمت گرم اجب اطلاعاطی.


    ردفد

    سلام داداش گلم داستانت خیلی خوبه ادامشو لطفا بنویس


    گریت حزار

    خدایی منم موافقم
    دلمون برای یک داستان دارکنسی تنگ شده!




    ویرایش توسط AmiRDarkness : 02-21-2015 در ساعت 02:55 AM

  6. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    amirali7 (07-25-2014),Amish (03-06-2014),EMPEROR (02-21-2015),RICAROS (03-05-2014),HNafisi (08-25-2014),Kombo Master (03-05-2014),Lord Quan chi (03-01-2015),Princess Kitana (03-01-2015),RedDragon (03-01-2015),Rejected Emperor (02-21-2015),The JokeR (02-21-2015)

  7. #4
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    حوصله م سر رفته بود گفتم بیام یه قسمتی بنویسم همیطور یهویی

    فصل چهارم : ماموریت جدید قسمت دوم

    لین کویی و فلیم و اسید و تورنیدو عازم ماموریت خودشون شده بودند و در تمام مسیر لین کویی به شمشیر کوری زل زده بود .

    چند روزی از فرار بیهان گذشته بود و اون چهار نفر هیچ نشونه ای از اون پیدا نکرده بودند و دیگه کم کم امیدشون رو برای پیدا کردن بیهان از دست داده بودند اما لین کویی دست از جست و جو بر نمیداشت .

    لین کویی بلاخره موفق شد نشونه ای از بیهان پیدا کنه . لکه سیاهی روی زمین ریخته بود . دقیقا همون لکه سیاهی که از بدن بیهان خارج میشد . لین کویی و فلیم و اسید و تورنیدو اون لکه رو دنبال کردند تا به پورتالی رسیدند .
    اونا وارد اون پورتال شدند و با کمال تعجب خودشون رو توی جایی دیدند که به هیچ وجه انتظارش رو نداشتند .

    اونا به قلمرو هرج و مرج وارد شده بودند .

    لین کویی گفت اگر بیهان وارد قلمرو هرج و مرج شده باشه فکر کنم بدونم همه اینا زیر سر کیه .

    فلیم گفت خدای اخراج شده شیناک . تورنیدو گفت شیناک ؟ اما اون به چه دلیلی دنبال بیهانه ؟ . لین کویی گفت اون کسی بود که سعی داشت یگانه رو بیدار کنه و با استفاده از اون کنترل تمام جهان رو بدست بگیره . وقتی اون دنبال بیهان ه حتما موضوع مهمیه . ما نباید بزاریم بیهان دست شیناک بیافته .

    همون موقع دو نفر جلوی اونا ظاهر شدند . اسید گفت هه فکر میکردم به این آسونی نباشه اونا از اینجا بودن ما با خبرن .

    یکی از اونا گفت شما اجازه ورود به این قلمرو رو ندارید همین الان برگردید . اسید گفت شرمنده رفیق اما ما از تو دستور نمیگیریم اصلا شما ها کی هستید ؟

    اون گفت اسم من ماکسیموس ه و این رامیوس همکاره منه ما نگهبانان پورتال شمالی هستیم . ماموریت ما جلوگیری از کسایی مثل شماست پس یا همین الان برگردید یا اینجا تبدیل به مقبره شما میشه .

    اسید گفت گزینه دو عادلانه س دوست دارم ببینم چطوری مبارزه میکنی . لین کویی گفت اسید ما وقت برای این کارا نداریم . اسید گفت من و تورنیدو حواسشون رو پرت میکنیم شما برید .

    تورنیدو گفت اسید مثل همیشه مارو تو دردسر انداختی

    ماکسیموس با فریاد گفت این مسخره بازی ها بسه و به همراه رامیوس به طرف اونا حمله ور شد .

    اونا جاخالی دادند . ماکسیموس گفت من وقت مبارزه با این دلقکا رو ندارم خودت حسابشون رو برس

    رامیوس گفت با کمال میل . اون به طرف اسید حمله ور شد . اسید خندید و گفت دختر کوچولو بیا جلوتر تا سرخ بشی . رامیوس گفت تو هنوز منو نشناختی . اسید به طرف رامیوس حمله کرد . رامیوس تیغ هایی به طرف اسید پرتاب کرد . اسید جاخالی داد اما همون موقع ماکسیموس پرید و با پا اسید رو زد .

    دستش رو به طرف تورنیدو بلند کرد و گفت تو نفر بعدی هستی . تورنیدو خندید . ماکسیموس گفت چی شد حرف خنده داری زدم . تورنیدو گفت حواست به پشت سرت باشه .

    ماکسیموس پشت سرش رو نگاه کرد و دید که اسید به طرفش حمله ورد شد . ماکسیموس برای دفاع از خودش دستش رو جلوی صورتش گرفت اما احساس کرد که یکی پشت سرش ایستاده . اون تورنیدو بود بود . برق توی چشمای تورنیدو جریان داشت . ماکسیموس گفت این غیر ممکنه . تورنیدو گفت حالا با سرنوشتت روبه رو شو . اون کله ماکسیموس رو گرفت و گفت بای بای .

    لین کویی روبه فلیم کرد و گفت الان وقت خوب برای فراره .

    تورنیدو کل قدرت بدنش رو وارد دستش کرد و گفت الان کلت میره هوا . همون موقع رامیوس ضربه ای به تورنیدو زد و گفت ما رو دسته کم نگیر .

    اسید رامیوس رو از پشت گرفت اونا با بالاترین ارتفاع بود و به اون گفت به خوب بخوابی . اون با کل قدرتش رامیوس رو به سمت پایین پرتاب کرد و همون موقع گلوله ای از اسید رو به طرفش پرتاب کرد . رامیوس بخاطر ضربه سنگینی که خورد از هوش رفت .

    تورنیدو به ماکسیموس گفت فقط تو موندی . ماکسیموس چشماش قرمز شد و گفت حالا با قدرت شیطانی خودم شما رو نابود میکنم .

    تورنیدو فریاد زد و به اسید که پشت سر ماکسیموس بود گفت حمله کن و کارشو تموم کن . اسید به سمت ماکسیموس حمله ور شد .

    تورنیدو هم از جهت مخالف به سمت اون حمله ور شد . تورنیدو و اسید از دو طرف به ماکسیموس ضربه ای وارد کردند .

    ماکسیموس و رامیوس هر دو بر روی زمین افتاده بودند .

    اسید گفت تورنیدو زود باش باید خودمون رو سریع به لین کویی و فلیم برسونیم اما همون موقع دستی از سینه تورنیدو در اومد و قلب تورنیدو را مچاله کرد .
    اسید با فریاد گفت نه تورنیدو

    ماکسیموس دستش را از سینه تورنیدو در اورد و گفت بهت که گفته بودم کار من جلوگیری از افرادی مثل توِئه .

    اسید با عصبانیت به سمت ماکسیموس حمله ور شد و گفت انتقام همرزمم رو ازت میگیرم اما همون موقع شمشیری به طرف اون پرتاب شد و وارد سینه ش شد .

    رامیوس با خنده گفت حالا یکی باید انتقام خودتو بگیره .

    اسید با صدایی ضعیف گفت برادرای من ..... برادرای من

    ماکسیموس رو به رامیوس کرد و گفت کارش رو تموم کن ..... اون دوتا فرار کردن و باید بریم سراغشون .... کار ما هنوز تمام نشده

    پایان فصل چهارم

  8. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    Bi-Han (02-21-2015),EMPEROR (02-21-2015),General KOMBATENT (02-21-2015),HamedWS (02-21-2015),Lord Quan chi (03-01-2015),Princess Kitana (03-01-2015),RedDragon (03-01-2015),Rejected Emperor (02-21-2015),sakhan (09-10-2016),T A R O K H (02-21-2015),The Great HEZAR (02-21-2015),The JokeR (02-21-2015)

  9. #5
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    فصل پنجم : خیانت

    ماکسیموس و رامیوس به تعقیب لین کویی و فلیم ادامه دادند و بلاخره موفق شدند اون ها رو در نزدیکی پورتالی که به قلعه شیناک ختم میشد پیدا کنند .

    رامیوس با خنده گفت دیگه آخر خطه .

    فلیم گفت چه بلایی سر بردارای من اوردی . ماکسیموس گفت نگران نباش فرستادمشون جایی که دیگه هیچی رو احساس نخواهند کرد

    دور تا دور فلیم رو دود فرا گرفت .

    رامیوس به سمت فلیم حمله کرد اما فلیم تبدیل به دود شد و رامیوس از بدنش رد شد . ناگهان ماکسیموس فریاد زد پشت سرت .

    رامیوس سریع پشت سرش رو نگاه کرد و دید لین کویی پشت سرش ایستاده . چشمای لین کویی سیاه شد و به رامیوس گفت وقت مرگت فرا رسیده . اون به رامیوس ضربه ای وارد کرد و رامیوس به هوا پرتاب شد . همون موقع اسمون پر از دود شد رامیوس دید که فلیم بالای سرش ایستاده . دست فلیم تبدیل به گلوله ای از اتش شده بود . اون با مشت به طرف رامیوس حمله ور شد ولی رامیوس چون ضربه سنگینی از لین کویی خورده بود نتونست جلوی ضربه رو بگیره .

    اون روی زمین افتاد . لین کویی خندید و ناپدید شد . ماکسیموس اومد بالای سر رامیوس تا اونو بلند کنه اما همون موقع رامیوس به ماکسیموس حمله کرد . ماکسیموس تعجب کرد و گفت چرا اینکار رو میکنی .
    رامیوس فریاد زد و گفت خفه شو...... .

    ماکسیموس نمی دونست که لین کویی وارد بدن رامیوس شده و داره اونو مجبور میکنه باهاش مبارزه کنه . رامیوس ضربه ای به ماکسیموس وارد کرد و ماکسیموس به گوشه ای پرتاب شد

    لین کویی از بدن رامیوس خارج شد و رو به رویش ایستاد . رامیوس در حالی که نفس نفس میزد گفت چی شد ؟ همه زورت همین بود ؟

    اما همون موقع فلیم به طرف رامیوس شیرجه زد .

    فلیم و رامیوس هر دو به پایین دره ای که اونجا بود سقوط کردند

    ماکسیموس به طرف اونا دوید تا رامیوس رو نجات بده اما نتونست .

    ماکسیموس با عصبانیت مشتی به صورت لین کویی زد و گفت فقط ما موندیم پس بذار همینجا تمومش کنیم . چشمای ماکسیموس زرد شد . بال های بزرگ مشکی در اورد و روی بدنش خالکوبی ای شکل گرفت . لین کویی نگاهی به ماکسیموس انداخت .

    دهنش رو که خونی شده بود پاک کرد . به ماکسیموس گفت منم موافقم بیا تمومش کنیم . کل بدن لین کویی مشکی شد و چشم های اون سفید شد .

    اون با صدایی ترسناک به ماکسیموس گفت همه چیز اینجا تموم میشه .

    اون دوتا به هم حمله کردند و ماکسیموس مشتی به شکم لین کویی زد ولی همون موقع لین کویی سرش رو بالا گرفت و صد مشت به کل بدن ماکسیموس زد . مدتی جنگ این دو طول کشید .

    در اخر لین کویی و ماکسیموس هر دو روی زمین افتادند . ماکسیموس بلند شد و گفت من بخاطر هدفم زندم و زنده می مونم . لین کویی بلند شد و گفت پس براش بجنگ . بالای چشم ماکسیموس قرمز شد و به هوا پرید و گفت از سر راه من برو کنار.

    همون موقع دست لین کویی پر از برق شد و به طرف ماکسیموس پرید . وقتی این دو به هم خوردند همه جا سفید شد . وقتی سفیدی رفت ماکسیموس به شکل قبلیش برگشته و روی زمین افتاده اما لین کویی بالای سرش ایستاده . لین کویی به ماکسیموس گفت من پیروز شدم .

    ماکسیموس گفت به چه قیمت ؟

    به قیمت از دست دادن هم رزم ت . لین کویی خندید گفت خیلی ساده ای اون به همین راحتی نابود نمی شه . ماکسیموس بالای سرش رو نگاه کرد و دید فلیم بالای سرش ایستاده .
    فلیم هر دو دستش را اتشین کرد و خودش را به سمت ماکسیموس پرتاب کرد .

    لین کویی گفت چکار کردی ؟ کجا رفت ؟

    فلیم گفت رفت جایی که دیگه هیچ چیزی رو احساس نمیکنه

    لین کویی لبخندی زد و گفت ممنون برادر ولی همون موقع دستش رو وارد سینه فلیم کرد

    فلیم گفت چ چ چ ........... چرا ؟

    لین کویی گفت ارباب شیناک دوست نداره کسی از نقشه اش خبر دار بشه

  10. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید AmiRDarkness از ایشان تشکر کرده اند:

    ᴀᴍɪʀ ɢʜ (03-01-2015),Bi-Han (03-01-2015),Dark Noob (03-01-2015),Fantom Ninja (03-01-2015),Lord Quan chi (03-01-2015),Princess Kitana (03-01-2015),RedDragon (03-01-2015),The Great HEZAR (03-01-2015)

  11. #6
    Lord Quan chi آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    نوشته ها
    96
    علاقه مند به
    tanya
    محل سکونت
    Netherrealm
    تشکر
    313
    تشکر شده 92 بار در 46 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالیه ولی خیلی از کلمه ی گفت استفاده میکنی باز حداقل یه : بعد کلمه ی گفت بزارید عالی میشه.

  12. #7
    AmiRDarkness آواتار ها Darky
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,995
    علاقه مند به
    kenshi
    محل سکونت
    Home
    سن
    21
    تشکر
    2,188
    تشکر شده 11,762 بار در 2,632 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    25 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نوشته اصلی توسط Lord Quan chi [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    خیلی از کلمه ی گفت استفاده میکنی
    داستان صامت که نیست

    ----------------------------------------------------

  13. #8
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,034
    تشکر شده 2,436 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    میتونید به جای گفت از این : استفاده کنین
    به طور مثال:
    دارک نوب :
    دارکنس: چیه؟؟؟

  14. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده است:

    Lord Quan chi (03-01-2015)

  15. #9
    Lord Quan chi آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    نوشته ها
    96
    علاقه مند به
    tanya
    محل سکونت
    Netherrealm
    تشکر
    313
    تشکر شده 92 بار در 46 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    منم همینو میگم اینطوری بهتره

  16. #10
    Fantom Ninja آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    نوشته ها
    335
    علاقه مند به
    nightwing
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    19
    تشکر
    465
    تشکر شده 754 بار در 290 ارسال
    حالت من
    Bitafavot
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    اگه اینطوریه
    پرانتز و کاما و بقیه علاعم نگارش رو هم رعابت کنن
    الکی انتقاد نکنین

    شمشیر سلاحیه برای کشتن و شمشیر زنی هم هنری برای کشتن هرچقدر هم با جملات خوب توصیفش کنی بازم همونه

  17. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Fantom Ninja از ایشان تشکر کرده است:

    RedDragon (03-01-2015)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین