صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 44

موضوع: ::Dark War Story::

  1. ::Dark War Story::

    #1
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,037
    تشکر شده 2,437 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا

    همین چند دقیقه پیش تایپیک ثبت نام این داستان رو بستم!در مورد داستان توضیح خواصی نمیدم تا خودتون بخونین.

    اعضای گروه ها بدین شرح میباشند:


    گروه رایدن:
    لاودی(در نقش خودش)
    ژنرال کمبتنت(در نقش خودش)
    شی رای ریو(در نقش اسکورپین دوم)
    اریا فر(در نقش خودش)

    گروه شاوکان:
    دارک نوب(در نقش وینترسولجر)
    نیوفرند(در نقش شاه مردگان)
    Adp(درنقش ددپول)
    جوکر(در نقش
    سینتوس)

    قسمت هایی که با فونت سبز نوشته میشن برای گروه شاوکان و قسمت هایی که با فونت ابی نوشته میشن برای گروه رایدن هستن.
    داستان هم به صورت سوم شخصه.از زبان کسی روایت نمیشه!




    توجه:هرکسی تشکر نکنه یا نظر نده بعد از دو یا سه قسمت کشته میشه،اعتراضی هم نکنین،اگر در مورد داستان نظر ندیدن پخ پخ!

    با تشکر



    پوستر اختصاصی داستان:

    (با تشکر از جنرال کمبتنت بابت عکس)




    و
    (با تشکر از جوکر به خاطر ایده دادن برای اسم داستان)
    ......

  2. 15 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    aryafar (03-17-2016),General KOMBATENT (03-16-2016),haghy (08-09-2017),love day (03-16-2016),m.kitana (03-16-2016),mahyar_ach (08-09-2016),MKXsubzero (08-10-2017),New Friend (03-16-2016),Noob__Smoke (03-25-2016),predatorr (07-17-2016),scorpionxl (08-20-2017),scorsub (04-01-2016),Shirai Ryu Warrior (03-16-2016),The JokeR (03-16-2016),White Night (10-18-2016)

  3. #2
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,037
    تشکر شده 2,437 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به نام خدا


    قسمت اول

    *گروه شاوکان*

    (قلعه شاوکان)
    شاوکان روی صندلی خودش نشسته بود و به حرف های کوانچی گوش میداد.کوانچی درحالی که جلوی شاوکان زانو زده بود میگفت:
    سرورم،افرادی که دنبالشون بودین رو پیدا کردیم.
    شاوکان نیشخندی زد و گفت:
    خوبه.مطمئنی همونایی هستن که بهشون نیاز داریم؟
    کوانچی:بله سرورم،طبق دستور شما،قوی ترین افراد دنیاهای مختلف رو پیداکردیم.با کمک این افراد شما میتونین رایدن و افرادش رو برای همیشه نابود کنین.
    شاوکان:خوب،منتظر چی هستی؟برو دنبالشون.
    کوانچی بلند شد و به حیاط قلعه رفت.درحیاط نوب و ارمک منتظر کوانچی ایستاده بودند.کوانچی به انها نزدیک شد و گفت:
    نوب،یک پورتال برات باز میکنم،میری به یونان،اونجا یک فرمانروای قوی به نام سینتوس(جوکر) وجود داره،بیارش اینجا،اون مهم ترین فردیه که گروه شاوکان بهش نیاز داره.فقط مواظب باش،اون خیلی قدرتمند و خطرناکه
    نوب سرش رو به نشانه تایید تکون داد.کوانچی پورتالی برای او باز کرد و نوب وارد پورتال شد.
    کوانچی:ارمک،تو باید بری دنبال...
    .................................................. ......................
    (یونان)
    پورتال وسط میدان شهر باز شد و نوب از ان خارج شد،همه مردمی که اطراف میدان در حال رفت و ادم و خرید بودند ایستادند و با ترس به نوب نگاه کردند.نوب به قصری سفید رنگ که بالای کوهی در همان شهر بود نگاهی انداخت.بعد ارام ارام به سمت قصر راه افتاد.داخل یکی از کوچه های باریک شهر که شد،چند سرباز نیزه به دست جلوی او را گرفتند.نوب که قصد درگیری نداشت،به سمت عقب کوچه برگشت،ولی دید سربازها ان طرف کوچه را هم بستند.
    نوب مشت هایش را به هم فشار داد و با صدایی سر و بی روح گفت:
    خیلی خوب،بیاین شروع کنیم.
    سرباز ها فریاد زنان به طرف نوب دویدند،نوب سایه ای از خودش درست کرد و به سمت گروهی از سرباز ها فرستاد.بعد به سمت گروه دیگر حرکت کرد.نزدیک گروه که شد،جلوی پای خودش سایه ای انداخت،سایه تبدیل به پورتال چاله مانندی شد،همه سربازها داخل ان افتادند.نوب به پشت سرش نگاه کرد و دید سایه اش کار تمام سرباز ها را تمام کرده.دوباره به سمت قلعه حرکت کرد.به نزدیک در قلعه که رسید با دو سرباز رو به رو شد.سربازها شمشیر های خودشان را به سمت نوب گرفتند.نوب به بالای قلعه نگاه کرد،مقدار بسیار زیادی مرد کمان دار به سمت او نشانه گرفته بودند.نوب بدون حرکت ایستاد و کاری نکرد.سربازها خواستند به او شلیک کنند که ناگهان همه انها شروع به فریاد زدن کردند.کم کم همه انها خشک شدند و جسد بی جان انها روی زمین افتاد.
    نوب درحالی که به سمت در میرفت گفت:
    ارمک،اینجا چیکار میکنی؟
    در از پشت شکسته شد و نوب با ارمک مواجه شد.
    ارمک درحالی که نیشخند میزد گفت:
    هرچی ادم تو قلعه بود رو کشتیم و روحش رو برای خودمون کردیم.
    نوب:نوش جونت.سینتوس رو پیدا نکردی؟
    ارمک:هنوزنه،من یه دنیای دیگه کار دارم،خودت پیداش کن.
    بعد هم وارد پورتالی شد و رفت.نوب درحالی که سرش را میخواراند گفت:
    خوب،حالا سینتوس رو از کجا پیدا کنم؟
    ناگهان فرد ناشناسی لگدی محکم به او زد.نوب روی زمین افتاد،برگشت و پشت سرش را نگاه کرد،با مرد قوی هیکل و عضله ای مواجه شد که تیرکمان بزرگی به پشتش بود و یک سپر دایره ای شکل و طلایی دستش بود.
    مرد:چطور جرئت کردی به قصر من حمله کنی و همه رو بکشی؟
    نوب:باید باهام بیای،سرورم شاوکان باهات کار داره.
    مرد پای خودش را روی سینه نوب گذاشت و گفت:
    اینجا کسی سرور نیست جز من.
    مرد خواست با سپر خودش به سر نوب ضربه بزنه که نوب مشت محکمی به پای مرد زد،مرد پای خودش را از روی سینه نوب ورداشت و کمی عقب رفت،بعد نیشخند زنان گفت:
    پس میخوای مبارزه کنی...
    سپس سپر خودش را به سمت نوب پرتاب کرد،سپر به سینه نوب برخورد کرد و نوب دوباره روی زمین افتاد.نوب سریع بلند شد و به سمت مرد رفت،مشت محکمی به سمت صورت او زد،ولی مرد با یک دست جلوی مشت او را گرفت بعد با سر محکم به صورت نوب ضربه زد.نوب کمی عقب عقب رفت،بعد با عصبانیت گفت:
    فهمیدم که خود سینتوسی.
    به سمت سینتوس رفت و با حرکتی سریع دستش را روی شانه او گذاشت،بعد پورتالی باز کرد و خودش و سینتوس را داخل ان پرتاب کرد.
    .................................................. .
    شاوکان روی صندلی خودش نشسته بود و کوانچی هم کنار او ایستاده بود،ناگهان پورتالی باز شد و سینتوس و نوب از داخل ان بیرون امدند.
    نوب بلند شد و به شاوکان تعظیم کرد و گفت:
    سرورم،سینتوس رو براتون اوردم.
    شاوکان نیشخند زنان گفت:
    خوبه،برو،میخوام باهاش حرف بزنم...
    نوب بلند شد و رفت.سینتوس بلند شد و به شاوکان و کوانچی نگاهی انداخت،بعد گفت:
    اینجا کجاست؟
    کوانچی:اینجا اوت ورلده،تو به اینجا اومدی برای سرگروهی گروهی از قوی ترین مردان زمین.
    سینتوس با تعجب گفت:
    چرا؟
    کوانچی:سرورم شاوکان،دشمنی به نام رایدن داره،رایدن میخواد زمین رو نابود کنه،احتمالا کشور تو جزو زمین هم میشه.
    سینتوس:الان چیکار کنم؟
    کوانچی:اول خدمت سرورم شاوکان زانو بزن،بعد از اون هم برو و استراحت کن تا بقیه اعضای گروهت بیان..
    سینتوس جلوی شاوکان زانو زد،شاوکان به کوانچی نگاهی انداخت و گفت:
    قدرت این چیه؟
    کوانچی:
    میتونه مرده ها رو کنترل کنه سرورم...توی شمشیر زنی و استفاده از تیرکمان هم استاده،همینطور یک سپر داره که با اون خیلی ها رو زمینگیر کرده.
    شاوکان:
    اونی که ارمک رو فرستادم دنبالش چیکار میکنه؟
    کوانچی:
    اون مرده ها رو زنده میکنه ...
    شاوکان:
    ایندفعه رایدن رو نابود میکنم!
    .................................................. ......................
    آنچه در قسمت بعد خواهید دید:
    ارمک:باید با ما بیای،شاوکان باهات کار داره.
    ؟:من با تو هیچ جا نمیام
    ..
    کوانچی:خوب،سینتوس در مقابل شاه مردگان،یکم مبارزه کنید تا شاوکان بفهمه گروه خوبی رو داره جمع میکنه
    ..
    شاه مردگان:هه،مرده ها رو کنترل میکنی؟؟اینو چی میگی...



    ادامه دارد...
    ......

  4. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    General KOMBATENT (03-25-2016),New Friend (03-17-2016),scorsub (03-28-2016),Shirai Ryu Warrior (03-18-2016),The JokeR (03-17-2016)

  5. #3
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    نوشته ها
    122
    علاقه مند به
    None
    تشکر
    28
    تشکر شده 90 بار در 50 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    مس همیششه عال باحال خوب بود

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید New Friend از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-17-2016),love day (03-17-2016)

  7. #4
    love day آواتار ها کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    نوشته ها
    473
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Tehran
    تشکر
    934
    تشکر شده 1,051 بار در 520 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    16
    حالت من
    Ghati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    واقعا ایرادی نمیشه گرفت لایک


    Like how a single word
    Can make a heart open
    I might only have one match
    But I can make an explosion


  8. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید love day از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-17-2016),TB.C.Cage (03-18-2016),The JokeR (03-17-2016)

  9. #5
    The JokeR آواتار ها a man who laughs
    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    نوشته ها
    597
    علاقه مند به
    mileena
    تشکر
    3,016
    تشکر شده 2,007 بار در 626 ارسال
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بد نبود خوشمان آمد ابهت دادی بهم ولی نگفتم که انقد گولاخ طراحی کن
    اتفاقا تو ذهن خودم ریزه میزه بود زدی تصوراتمو ترکوندی
    ولی بازم ایول حال کردم از شخصیت پردازیت
    اونجا هم که نوب میزنه سربازارو میترکونه خیلی خوب بود
    در کل همونطور که بالا گفتم خوشمان آمد

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید The JokeR از ایشان تشکر کرده است:

    Dark Noob (03-17-2016)

  11. #6
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,037
    تشکر شده 2,437 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت دوم



    *گروه شاوکان*
    (کلیسای متروک،لندن)
    ارمک ارام ارام به سمت کلیسای متروکی که در جنگل قرار داشت میرفت.خاک جنگل مرطوب بود به همین دلیل گل شده بود و ارمک به سختی قدم برمیداشت.به کلیسا که رسید کلاغ های زیادی شروع به قارقار کردن کردند.کلیسا خیلی قدیمی بود و ساختمان خرابی داشت،در و پنجره های انرا با تخته چوب های زیادی بسته بودند.ارمک جلوی در اصلی کلیسا رفت،با کمک قدرت خودش در رو باز کرد،کلیسا کاملا تاریک بود،چند اسکلت بسیار قدیمی روی زمین افتاده بود،جلوی کلیسا مردی با شمشیری بزرگ و ترسناک نشسته بود و داشت شمشیرش را روی زمین میکشید.ارمک نزدیک او شد و گفت:
    شاه مردگان(نیو فرند).
    مرد بلند شد،زره سیاهی پوشیده بود که شنل بلندی از پشت به ان اویزان بود.به سمت ارمک برگشت.با صدایی ترسناک گفت:
    تو هم ازونایی هستی که میخوان منو بکشن ولی اخرش خودشون میمیرن؟
    ارمک:ما اومدیم تا تو رو پیش سرورمون شاوکان ببریم.
    شاه مردگان نیشخندی زد و به او خیره شد.
    ارمک:باید با ما بیای،شاوکان باهات کار داره.
    شاه مردگان:من با تو هیچ جا نمیام.
    بعد شمشیرش را به سمت ارمک پرتاب کرد،ارمک جا خالی داد و شمشیر از بغل گردن او رد شد.به سمت شاه مردگان دوید،با دوپا به شکم او ضربه زد،شاه مردگان درحالی که میخندید گفت:
    این چیزا روی من اثر نداره.
    بعد یقه ارمک رو گرفت و او را به سمت دیوار کلیسا پرتاب کرد،ارمک محکم به دیوار برخورد کرد و روی زمین افتاد.شاه مردگان درحالی که به او نزدیک میشد گفت:
    تو رو هم میکشم،مثل بقیه...
    ارمک به سختی بلند شد و دستش را به سمت شاه مردگان گرفت.شاه مردگان درحالی که نمیتوانست حرکت کند گفت:
    چیکار کردی؟
    ارمک او را بالا برد و محکم به زمین زد،چند بار این کار را تکرار کرد.بعد از ان او را ول کرد.شاه مردگان درحالی که خون بالا می اورد دستش را به سمت اسکلت هایی که روی زمین بودند گرفت.اسکلت ها شروع به لرزیدن کردند و کم کم روی انها را گوشت فرا گرفت،اسکلت ها درحالی که دوباره تبدیل به ادم میشدند بلند شدند و به سمت ارمک حرکت کردند.شاه مردگان قهقه ای زد و گفت:
    کارش رو تموم کنین.
    مرده هایی که زنده شده بودند به سمت ارمک حرکت کردند،ارمک دست خودش را به سمت ادم ها گرفت و انها خشک شدند،خنده ای کرد و گفت:
    روحشون مال ما شد،حالا میخوای چیکار کنی؟
    شاه مردگان درحالی که شمشیر خودش رو بیرون می اورد گفت:
    مجبورم کردی واقعا باهات بجنگم!
    به سمت ارمک دوید و لگد محکمی به سینه او زد،ارمک پرتاب شد و به دیوار کلیسا خورد،دیوار شکست و ارمک به بیرون پرتاب شد.ارمک روی زمین افتاده بود و نمیتوانست بلند شود.شاه مردگان از حفره ای که توی دیوار ایجاد شده بود از کلیسا خارج شد و به سمت ارمک رفت.شمشیر خودش را بالابرد و خواست سر ارمک را قطع کند که مشت محکمی به پشت گردن او خورد.افتاد زمین،به پشت سرش که نگاه کرد با سینتوس مواجه شد.سینتوس یقه او را گرفت و مشت محکمی به صورت او زد،شاه مردگان گیج و بی حال شد،ارمک پورتالی باز کرد و همراه با سینتوس و شاه مردگان به قلعه شاوکان منتقل شدند.
    .................................................. .......
    شاه مردگان در حالی که ایستاده بود و به حرف های کوانچی گوش میداد گفت:
    قبوله،منم عضو گروهتون میشم،فقط...نمیتونم قبول کنم که این یارو سینتوس رییسم باشه،رییس گروه باید من باشم.
    شاوکان قهقه ای زد و گفت:
    خوبه،نظرتون راجع به یک مبارزه چیه؟هرکی مبارزه رو برد میشه رییس گروه.
    کوانچی:خوب،سینتوس در مقابل شاه مردگان،یکم مبارزه کنید تا شاوکان بفهمه گروه خوبی رو داره جمع میکنه.
    شاه مردگان شمشیر خودش رو در اورد و به سینتوس خیره شد،سینتوس هم در حالی که سپر خودش رو در می اورد به شاه مردگان نگاهی انداخت و نیش خندی زد.
    کوانچی:همونطور که میدونین سینتوس میتونه مرده ها رو کنترل کنه.
    شاه مردگان:هه،مرده ها رو کنترل میکنی؟؟اینو چی میگی،من میتونم مرده ها رو زنده کنم و به نوکرهای خودم تبدیل کنم.
    شاوکان:شروع کنید!
    .................................................. ........................
    انچه در قسمت بعد خواهید دید:
    ریپتایل:اسید روی دستت اثری نداره ها؟
    ..
    وینترسولجر:سعی نکن باهام درگیر بشی
    ..
    کوانچی:شروع کنید!
    ..
    وینترسولجر:قبوله،تو رییسی
    ..

    ادامه دارد...
    ......

  12. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    General KOMBATENT (03-25-2016),love day (03-18-2016),New Friend (03-18-2016),scorsub (03-28-2016),Shirai Ryu Warrior (03-18-2016),The JokeR (03-18-2016)

  13. #7
    love day آواتار ها کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    نوشته ها
    473
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Tehran
    تشکر
    934
    تشکر شده 1,051 بار در 520 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    16
    حالت من
    Ghati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان قشنگی بود یه چیزی
    یکم توصیفات کمه مثلا توی اولای داستان که ارمک داره راه میره جملاتی مثل باد زوزه میکشید شاخه میشکست یا اون جاکه یارو شمشیر میکشید میگفتی 'صدا ش خیلی گوش خراشه '
    اینجوری خیلی بهتر میشد
    راستی خیلی با خوش قول بودنت حال کردم درست سر وقت گذاشتی الوشه برا بعضیا



    *الگو^_^^_^^_^


    Like how a single word
    Can make a heart open
    I might only have one match
    But I can make an explosion


  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید love day از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-18-2016),scorsub (03-28-2016),Shirai Ryu Warrior (03-21-2016),TB.C.Cage (03-18-2016),The JokeR (03-18-2016)

  15. #8
    aryafar آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    246
    علاقه مند به
    takeda
    محل سکونت
    نصف جهون اصفهون
    تشکر
    598
    تشکر شده 404 بار در 211 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ارمک مگه تو هوا معلق نیس?

  16. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید aryafar از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-18-2016),scorsub (03-28-2016),Shirai Ryu Warrior (03-21-2016)

  17. #9
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,037
    تشکر شده 2,437 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط aryafar [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    ارمک مگه تو هوا معلق نیس?

    تو داستان من خیر متاسفانه



    نوشته اصلی توسط love day [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داستان قشنگی بود یه چیزی
    یکم توصیفات کمه مثلا توی اولای داستان که ارمک داره راه میره جملاتی مثل باد زوزه میکشید شاخه میشکست یا اون جاکه یارو شمشیر میکشید میگفتی 'صدا ش خیلی گوش خراشه '
    اینجوری خیلی بهتر میشد
    راستی خیلی با خوش قول بودنت حال کردم درست سر وقت گذاشتی الوشه برا بعضیا



    *الگو^_^^_^^_^

    حرف شما متین!توصیف من کمه!ولی من کلا توی توصیف استعداد ندارم!همینقدرم که توصیف میکنم پدرم در میاد!

    با تشکر از نظر شما
    ......

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    scorsub (03-28-2016),The JokeR (03-18-2016)

  19. #10
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    نوشته ها
    122
    علاقه مند به
    None
    تشکر
    28
    تشکر شده 90 بار در 50 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نصفشو که لاو دی گف حرفاته تجسم کردم اسپشلا خیلی زیاد بود کمبوهامم مس بارا کا بود ولی خوب بود

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید New Friend از ایشان تشکر کرده است:

    Dark Noob (03-18-2016)

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین