صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 18 از 18

موضوع: qio(by the aryafar)

  1. qio(by the aryafar)

    #1
    aryafar آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    246
    علاقه مند به
    takeda
    محل سکونت
    نصف جهون اصفهون
    تشکر
    598
    تشکر شده 409 بار در 214 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    این شما و این کیو و مسخره شده بنگ!!!!

    شاید داستان هایی رو شنیده باشید که میخواند داستان هارو مسخره کنه!
    ما در اینجا مثل ددپول که مسخره شده ی دث استروک هست ماهم اینکارو میکنیم !!!!
    داستانارو مسخره میکنیم!!!!! و البته امیدوارم جوکر ناراحت نشه!
    این شما و این کیو و مسخره شده بنگ!!!!

    به نام خدا
    135،136،137 ,وزنه میزنیم
    لعنتی عصن خوب نشد با خدافظی سریع دیگر با یه قصه دیگه بی دلیل به خدمت دوستان(با مشت و لگد) میرسیم از اینجا که چرت و پرت گویی زیاد بود بر اون شد که نسبت به قبل چرت و پرتامو کمتر کنم
    خب محتوای بیرون جامد قصه در مورد یه آدم غیر معمولیه که از دنیای مجازی!!!(همون واقعی!!!) وارد دنیای کمبت میشه
    اگه بیشتر بگم چرت و پرت میشه !!!!!

    قسمت اعول

    همیشه دبم میخواست با دهنم یه تف توی گوشم بریزم و از پای این زندگی باحال کنده شم.من زندگیمو دوس دالم و رنگ خشونتو ببینم!. حرف درستی زدم آره! رنگ خشونت قرمزه! رنگ خونه!خودم ترجیح میدم قهوه ای باشه البته قابل توجه بورای چو
    هیچکس بهم نمیگه که قراره اتفاق بدی برام بیفته ولی چشم من غذا میخوره و همیشه تشنشه و همیشه آب میخوره اه من چقد ضر میزنم خوبه بالاخره به چرت و پرتام اعتراف کردم البته من به غذای مامانم که همیشه کوفته قلقلی بود خوشبین بودم الان دارید جوابمو میدید که چرا سوره ذات الکرسی میخونم!!!
    تو روخدا نذارید بگم
    اسم من خره البته مامانم بهم میگه خر در اصل اسم واقعیم که همه بهم میگند خره اما سره این خره درد گرفت و گفت من گوشام کره کاش بود اما ننه میگه بخور نون و کره و میگه نذار باید از خونه نره
    اما اسم من مایلزه و در جزیره دقیقا 70 کیلو متر مربع زندگی میکنم که نزدیک آسیای غربی نزدیک به خاورمیانه از آمریکا مهاجرت کردیم تا برای صلح و آرامش در این طبیعت زندگی کنیم اما موفق نشدیم و بازم مهاجرت کردیم برگشتیم تو آمریکا
    یه روز که داشتم با یه آقای محترم که سیگار میخواست میخواستم بش بدم فهمیدم این همونیه داداشمو کشت . گفتم :فراری هستی انگار! گفت :کارت به کار خودت باشه هم برا تو شر میشه هم برامن
    منم کلتمو در آوردم و گفتم: مثل برادرم که کشتی منم انتقاممو میگرم تو اونو جلوی من کشتی ! اونم خندید گفت :من تاحال 2 تارو کشتم! تو رو هم بکشم یه 3 گانه ساختم!
    نامزدم(جسیکا)با من دعواش شده بود و رفت پیش یکی دیگه به اسم مکس . اون مرد،هم مکس رو کشت هم برادرم پیت.
    من تیرو تو مغزش خال کردم(بیچاره تیرم)
    جسیکا به من زنگ زد گفت : مامانم دیونه شده میخواد بابامو بکشه ! منم گفتم: خوب چیکار کنم من ! اصن اونم داد کشید گفت: من هنوز دوست دارم عوضی
    تو دلم بهش گفتم نکبت تو که منو دوستم داری چرا میگی عوضی !!!
    اومدم دیدم مامان جسیکا خودشه از ساختمون پرت کرده بعد اومدم دیدم عخی این که زندست!!!! اصن این که مامان جسیکا نیست!!! این لباساش مث اونه!!!
    دیدم جسیکا و باباش اومدن پایین و این موضوعه فهمیدن و جسیکا هرهر خندید و مامانشم اومد و گفتند سرکاریه و این کارو به دو دلیل کردن
    یک : به ما بخندند
    دو:جسیکا بهم بگه که میخواد برگرده و بابت اون جدایی متاسفه
    بدون خلاصه منم قبول کردم
    ادامه دارد...
    لطفا نظرات یادتون نره
    وقتی که یک مرد جوان بودم ؛به من گفتند تو آزادی،اما نبودم.من زمان داشتم،اما نمی دونستم.و من عشق داشتم،اما انو حس نمی کردم.سال ها گذشت تا به درک صحیحی از این سه برسم.واکنون در آخرین لحظات زندگیم،این درک رو به خوبیپیدا کردم:عشق،آزادی و زمان:تنها یک بار اتفاق میوفتند یکبار در هر زندگی و سوخت وانگیزه ای بودند که منو به جلو حرکت می دادند.و به خصوص عشق عزیزم
    Ezio Auditore



  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید aryafar از ایشان تشکر کرده اند:

    aryana (06-22-2016),Noob__Smoke (06-21-2016),RedDragon (06-21-2016),Shirai Ryu Warrior (06-22-2016),The JokeR (12-08-2016)

  3. #11
    RedDragon آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    نوشته ها
    809
    علاقه مند به
    mavado
    محل سکونت
    Earthrealm
    سن
    31
    تشکر
    5,983
    تشکر شده 1,787 بار در 734 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    63
    حالت من
    ShadOsarhal
    تگ شده
    3 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    آقا خیلی تایپگ خوبی بود
    ادامه بده.
    :))



    Ed Boon


    شعله خشماژدهای قرمز، قلعه لین کویی را میسوزاند.

  4. #12
    aryafar آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    246
    علاقه مند به
    takeda
    محل سکونت
    نصف جهون اصفهون
    تشکر
    598
    تشکر شده 409 بار در 214 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط RedDragon [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    آقا خیلی تایپگ خوبی بود
    ادامه بده.
    :))


    در نا امیدی بسی امید است پایان نقد پیامی مفید است

    من ادامه میدم شاید بعدش خوشتون اومد تا الان که به هدف رسیدم



    قسمت دوم:

    هیچی دیگه منم برگشتم سر مغازم و اون جسدو گذاشتم تو ماشین و رسیدیم به مقصدمون و بدون خلاصه آخرش اون یارو رو گذاشتم تو گودال و روش خاک ریختم و یه جا گم و گورش کردیم و منم اومدم و سوار ماشین شدم که برم سر مغازه و بنگ
    ها چی شد اینو کم داشتیم
    من هم تنها بودم ، خوب یه ذره ترسیدم دیدم توی بانک یکی داره بانکو میزنه . منم فقط نگاهش میکردم که یهو غافلگیرم کرد و تفنگو با این که حداقل 2 تا 3 متر فاصله داشتیم جلوی من گرفت و گفت بیا جلو منم اومدم بهش گفتم واسه چی من اخه . اومدم جلو یهو گفت:چرااااا؟؟؟؟؟ گفتم :چی چرا؟؟ گفت :اونروز!!! گفتم :چی اونروز گفت:توی اونجا!!! گفتم :چی توی اونجا؟
    گفت :منو یادت نمیاد! گفتم : چی !!!!!!!!!!!منو یادت نمیاد؟؟ گفت :قفل کردی گفتم: چی رو قفل کردم؟؟؟ گفت :ذهنت !! گفتم :چی ذهنم اونم یه نگاه عمیقی کرد و گفت : تو باعث شدی من اینطور بشمممم!!
    گفتم : من!!!! اول باید خودم آدم بشم بعد تو رو ادم میکنم گفت: چی میگی واس خودت !! به من خوب نگاه کن !!! گفتم :!!!!!!!!!!! نه شمارو یادم نمیاد اون گفت:تو اون مسابقه!!!! گفتم :کدوم مسابقه
    گفت :تو از من تو مسابقه شطرنج بردی و من به این کار رو آوردم!!! گفتم :من کی شطرنج بازی میکردک!!! گفت :عخخخخی ببخشید اشتباه گرفتم شرمنده اون یکی دیگه بود!
    در اون سمت خیابون یه تیمارستان بود. یه پرستار از اون جا اومدم .به این مردی که منو اشتباه گرفته بود گفت :کریس ! تو چرا لباستو عوض کردی!!
    او ن مرد یه لباس سیاه با کت قهوه ای پوشیده بود.
    پرستار گفت:بیا ببینم ! تو از تیمارستان فرار کردی!
    همون موقع در تیمارستان باز شد و کلی دیونه درجه 1 اومدن بیرون . هرج و مرج زیاد شده بود و من به سرعت سمت ماشینم دویدم و رفتم و دیدم جسیکا ... ا جسیکا کجاست !!! کوش !! کلید رو زدم به ماشین دیدم این ماشین من نیست! و پلاکشم پلاک من نیس ...هان جسیکا سوار ماشین شده رفته ! من سریعا دویدم و رسیدم و تو کوچه پس کوچه ها خودم گم کردم و دویدم سمت مرکز خرید!
    دویدم و دویدم و داخل که ..... ا این که ماشین منه!!!! اونم که جسیکاست ! با یه عالمه وسیله و کلی خرید کرده سوار ماشین شدیم و اومدم که رسیدم به یه بن بست ! دور زدم
    جسیکا رو به من کرد و با یه حس تنفر بهم گفت:موهات شکسته
    گفتم : مثل شیشه! حالا رسیدیم چسبش میزنم
    جسیکا عصبانی شد و گفت :نگه دار!
    نگه داشتم و اونم پیاده شد و میخواست سوار شه که یه دیونه اومدو بهش حمله کرد و اونم داد زد :ولم کن عوضی
    منم شیشه ماشین رو خیلی آروم پایین دادم و گفتم :آخرش من عوضیم یا این؟
    جسیکا گفت: کمکم کن!
    منم جوابش رو ندادم و ماشین رو روشن کردم و از اونجا رفتم
    اصن من میخوام تنها باشم مشکلیه هان !
    یه لحظه یاد فیلمای درام افتادم
    یهو از یه گودال وارد یه جای عجیب شدم! من کجام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    دیدم چندتا آدم عجیب غریب دور هم جمع شدن و میگن که:نه ! بد تر از این نمیشد!شائوکان داره به طرف قلمروی زمین حمله ور میشه! و ما دوستانمون رو از دست دادیم!
    یک مرد با دست های آهنی در حال حرف زدن بود
    اون ادامه داد:جانی کیج،لوکنگ،رایدن،کانگ لایو، کنشی ؛ سونیا ، کسی،فوجین به طور ناگهانی نیست شدن! حتی کوتال کان هم نیست شد!
    یک پسر (تاکیدا خودمون جواب داد) اون چطور زنده شد ! چطور شائوکان برگشت!
    دختری هم که انگار دو ذست آهنی داشت(جکول) گفت:دنیاها بهم ریختن نظمی بر اینجا برقرار نیست! ارون بلک و ارمک هم نیست شدند حتی لین کویی با ناپدید شدن ساب زیرو به هم ریختند.معبد شادوپریست هم بدون هارنبیکل مونده که البته این به نفع ماست!بلوک هم ناپدید شده
    یهو پای من به یه سنگ خورد ایجاد صدا کرد مردی با یک کمان جلو اومد و منو دید و گفت بگیریدش !!!!
    و منو به یه زندان انداختند!
    اون مردی که دستای آهنی داشت اومد تو زندان و به من گفت:تو از جاسوسای شائوکانی
    من جواب دادم:نه اصن کی هست!شما رهبر گروهید!
    جکس : فعلا بله
    من گفتم :من شمارو نمیشناسم چه برسه که جاسوسی کنم
    جکس: اسم من جکسه و ازت میخوام راستشو بگی!
    من گفتم :دارم راستشو میگم چرا باور نمیکنید!
    جکس از اونجا رفت وگفت:اگه نمیخوای واقعییتو بگی همینجا بمون!
    یهو یه چراغ قرکز روشن شد بیق بیق بیق بیق
    یک سرباز با لباس نظامی اومد و گفت که :شائوکان به اینجا حمله کرده!
    سربازای شائوکان به رهبری یک زن با یک لباس بنفش از جلوی سلول من گذشتندو اون زن به من نگاه کرد و گفت!:تو دیگه کی هستی؟
    من گفتم:شما شائوکانید!
    گفت:نه من دخترشم ، ملینا تو چطور ملکه اوت ورلد رو نمیشناسی؟
    از اون سلول بیا بیرون تورو چرا زندانی کردن !؟
    من گفتم :میگن من جاسوس شائوکانم چون حرفاشونو شنیدم!
    ملینا:تو حرفاشونو شنیدی!!!؟
    گفتم :همه حرفاشونو!
    ملینا داد زد و گفت : سرباز! این یارو رو از اینجا بیرون ببرید بهش غذا و لباس و سلاح بدین!
    با خودم فکر میکردم این شائکانم آدم بدی نیستا!!!!!!!!!!!
    به من لباس اینارو که دادم ملینا اومد و گفت :حالا بلند شو و دنبال من بیا!
    دیدم یه مرد قوی هیکل داره با جکس حرف میزنه و میگه
    امروز قلمروی زمین و اوت ورلد یکی خواهد شد و تمام اینجا .....
    من گفتم :ببخشید آقا ! شما شائوکانید!!!!!!!
    شائوکان به من نگاهی کرد و به من جواب نداد .تنها یک نگاه به من کرد وجلو رفت ،یک سیب طلایی در آورد و آروم آروم به جلو میرفت .
    جکس خشمیگین و متعجب و ناراحت بود و داد زد !: سیب عدن!!
    شائوکان :گفت حتی اگر شما انسان ها با تمدن های اولیه(تمپلارها) متحد بشید نمیتونید در برابر سیب و شمشیر عدن مقاومت کنید! من با این از زندگی بازگشتم و هم اکنون تمام انسان ها زیر نظر من خواهند بود...
    ادامه دارد...
    نظر یادتون نره...
    میدونم این قسمت بیشتر جنبه خفن داشت تا طنز



    مطمعنم هیشکی نمیخونه!
    بگم این قسمت زیاد طنز نیست



    نوشته اصلی توسط HNafisi [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    من خودم اگه جای نویسنده ی داستانی باشم که مسخره کردین








    زنده ت نمیزارم :->
    انشاا... داستان شما بمونه برای دفعه بعد یهو دیدید شد دبیرستان کمبتی:->:->
    وقتی که یک مرد جوان بودم ؛به من گفتند تو آزادی،اما نبودم.من زمان داشتم،اما نمی دونستم.و من عشق داشتم،اما انو حس نمی کردم.سال ها گذشت تا به درک صحیحی از این سه برسم.واکنون در آخرین لحظات زندگیم،این درک رو به خوبیپیدا کردم:عشق،آزادی و زمان:تنها یک بار اتفاق میوفتند یکبار در هر زندگی و سوخت وانگیزه ای بودند که منو به جلو حرکت می دادند.و به خصوص عشق عزیزم
    Ezio Auditore



  5. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید aryafar از ایشان تشکر کرده اند:

    aryana (06-22-2016),love day (06-22-2016),Noob__Smoke (06-25-2016),RedDragon (06-22-2016)

  6. #13
    aryana آواتار ها کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    8
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    16
    تشکر شده 22 بار در 9 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط aryafar [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    در نا امیدی بسی امید است پایان نقد پیامی مفید است

    من ادامه میدم شاید بعدش خوشتون اومد تا الان که به هدف رسیدم



    قسمت دوم:

    هیچی دیگه منم برگشتم سر مغازم و اون جسدو گذاشتم تو ماشین و رسیدیم به مقصدمون و بدون خلاصه آخرش اون یارو رو گذاشتم تو گودال و روش خاک ریختم و یه جا گم و گورش کردیم و منم اومدم و سوار ماشین شدم که برم سر مغازه و بنگ
    ها چی شد اینو کم داشتیم
    من هم تنها بودم ، خوب یه ذره ترسیدم دیدم توی بانک یکی داره بانکو میزنه . منم فقط نگاهش میکردم که یهو غافلگیرم کرد و تفنگو با این که حداقل 2 تا 3 متر فاصله داشتیم جلوی من گرفت و گفت بیا جلو منم اومدم بهش گفتم واسه چی من اخه . اومدم جلو یهو گفت:چرااااا؟؟؟؟؟ گفتم :چی چرا؟؟ گفت :اونروز!!! گفتم :چی اونروز گفت:توی اونجا!!! گفتم :چی توی اونجا؟
    گفت :منو یادت نمیاد! گفتم : چی !!!!!!!!!!!منو یادت نمیاد؟؟ گفت :قفل کردی گفتم: چی رو قفل کردم؟؟؟ گفت :ذهنت !! گفتم :چی ذهنم اونم یه نگاه عمیقی کرد و گفت : تو باعث شدی من اینطور بشمممم!!
    گفتم : من!!!! اول باید خودم آدم بشم بعد تو رو ادم میکنم گفت: چی میگی واس خودت !! به من خوب نگاه کن !!! گفتم :!!!!!!!!!!! نه شمارو یادم نمیاد اون گفت:تو اون مسابقه!!!! گفتم :کدوم مسابقه
    گفت :تو از من تو مسابقه شطرنج بردی و من به این کار رو آوردم!!! گفتم :من کی شطرنج بازی میکردک!!! گفت :عخخخخی ببخشید اشتباه گرفتم شرمنده اون یکی دیگه بود!
    در اون سمت خیابون یه تیمارستان بود. یه پرستار از اون جا اومدم .به این مردی که منو اشتباه گرفته بود گفت :کریس ! تو چرا لباستو عوض کردی!!
    او ن مرد یه لباس سیاه با کت قهوه ای پوشیده بود.
    پرستار گفت:بیا ببینم ! تو از تیمارستان فرار کردی!
    همون موقع در تیمارستان باز شد و کلی دیونه درجه 1 اومدن بیرون . هرج و مرج زیاد شده بود و من به سرعت سمت ماشینم دویدم و رفتم و دیدم جسیکا ... ا جسیکا کجاست !!! کوش !! کلید رو زدم به ماشین دیدم این ماشین من نیست! و پلاکشم پلاک من نیس ...هان جسیکا سوار ماشین شده رفته ! من سریعا دویدم و رسیدم و تو کوچه پس کوچه ها خودم گم کردم و دویدم سمت مرکز خرید!
    دویدم و دویدم و داخل که ..... ا این که ماشین منه!!!! اونم که جسیکاست ! با یه عالمه وسیله و کلی خرید کرده سوار ماشین شدیم و اومدم که رسیدم به یه بن بست ! دور زدم
    جسیکا رو به من کرد و با یه حس تنفر بهم گفت:موهات شکسته
    گفتم : مثل شیشه! حالا رسیدیم چسبش میزنم
    جسیکا عصبانی شد و گفت :نگه دار!
    نگه داشتم و اونم پیاده شد و میخواست سوار شه که یه دیونه اومدو بهش حمله کرد و اونم داد زد :ولم کن عوضی
    منم شیشه ماشین رو خیلی آروم پایین دادم و گفتم :آخرش من عوضیم یا این؟
    جسیکا گفت: کمکم کن!
    منم جوابش رو ندادم و ماشین رو روشن کردم و از اونجا رفتم
    اصن من میخوام تنها باشم مشکلیه هان !
    یه لحظه یاد فیلمای درام افتادم
    یهو از یه گودال وارد یه جای عجیب شدم! من کجام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    دیدم چندتا آدم عجیب غریب دور هم جمع شدن و میگن که:نه ! بد تر از این نمیشد!شائوکان داره به طرف قلمروی زمین حمله ور میشه! و ما دوستانمون رو از دست دادیم!
    یک مرد با دست های آهنی در حال حرف زدن بود
    اون ادامه داد:جانی کیج،لوکنگ،رایدن،کانگ لایو، کنشی ؛ سونیا ، کسی،فوجین به طور ناگهانی نیست شدن! حتی کوتال کان هم نیست شد!
    یک پسر (تاکیدا خودمون جواب داد) اون چطور زنده شد ! چطور شائوکان برگشت!
    دختری هم که انگار دو ذست آهنی داشت(جکول) گفت:دنیاها بهم ریختن نظمی بر اینجا برقرار نیست! ارون بلک و ارمک هم نیست شدند حتی لین کویی با ناپدید شدن ساب زیرو به هم ریختند.معبد شادوپریست هم بدون هارنبیکل مونده که البته این به نفع ماست!بلوک هم ناپدید شده
    یهو پای من به یه سنگ خورد ایجاد صدا کرد مردی با یک کمان جلو اومد و منو دید و گفت بگیریدش !!!!
    و منو به یه زندان انداختند!
    اون مردی که دستای آهنی داشت اومد تو زندان و به من گفت:تو از جاسوسای شائوکانی
    من جواب دادم:نه اصن کی هست!شما رهبر گروهید!
    جکس : فعلا بله
    من گفتم :من شمارو نمیشناسم چه برسه که جاسوسی کنم
    جکس: اسم من جکسه و ازت میخوام راستشو بگی!
    من گفتم :دارم راستشو میگم چرا باور نمیکنید!
    جکس از اونجا رفت وگفت:اگه نمیخوای واقعییتو بگی همینجا بمون!
    یهو یه چراغ قرکز روشن شد بیق بیق بیق بیق
    یک سرباز با لباس نظامی اومد و گفت که :شائوکان به اینجا حمله کرده!
    سربازای شائوکان به رهبری یک زن با یک لباس بنفش از جلوی سلول من گذشتندو اون زن به من نگاه کرد و گفت!:تو دیگه کی هستی؟
    من گفتم:شما شائوکانید!
    گفت:نه من دخترشم ، ملینا تو چطور ملکه اوت ورلد رو نمیشناسی؟
    از اون سلول بیا بیرون تورو چرا زندانی کردن !؟
    من گفتم :میگن من جاسوس شائوکانم چون حرفاشونو شنیدم!
    ملینا:تو حرفاشونو شنیدی!!!؟
    گفتم :همه حرفاشونو!
    ملینا داد زد و گفت : سرباز! این یارو رو از اینجا بیرون ببرید بهش غذا و لباس و سلاح بدین!
    با خودم فکر میکردم این شائکانم آدم بدی نیستا!!!!!!!!!!!
    به من لباس اینارو که دادم ملینا اومد و گفت :حالا بلند شو و دنبال من بیا!
    دیدم یه مرد قوی هیکل داره با جکس حرف میزنه و میگه
    امروز قلمروی زمین و اوت ورلد یکی خواهد شد و تمام اینجا .....
    من گفتم :ببخشید آقا ! شما شائوکانید!!!!!!!
    شائوکان به من نگاهی کرد و به من جواب نداد .تنها یک نگاه به من کرد وجلو رفت ،یک سیب طلایی در آورد و آروم آروم به جلو میرفت .
    جکس خشمیگین و متعجب و ناراحت بود و داد زد !: سیب عدن!!
    شائوکان :گفت حتی اگر شما انسان ها با تمدن های اولیه(تمپلارها) متحد بشید نمیتونید در برابر سیب و شمشیر عدن مقاومت کنید! من با این از زندگی بازگشتم و هم اکنون تمام انسان ها زیر نظر من خواهند بود...
    ادامه دارد...
    نظر یادتون نره...
    میدونم این قسمت بیشتر جنبه خفن داشت تا طنز



    مطمعنم هیشکی نمیخونه!
    بگم این قسمت زیاد طنز نیست





    انشاا... داستان شما بمونه برای دفعه بعد یهو دیدید شد دبیرستان کمبتی:->:->
    قسمت اول نامید کننده اما قسمت دوم واقعا خوب بود اما طنزش کم بود .اگه قسمت 3 طنزش بیشتر باشه داستان خوبی میشه

  7. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید aryana از ایشان تشکر کرده است:

    aryafar (06-24-2016)

  8. #14
    love day آواتار ها کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    نوشته ها
    473
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Tehran
    تشکر
    934
    تشکر شده 1,051 بار در 520 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    16
    حالت من
    Ghati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    حالا که این شکلی داری می نویسی.......این می تونست یه فن فیکشن جدا باشه



    فقط یکم توش تغییر و فکر لازم بود


    Like how a single word
    Can make a heart open
    I might only have one match
    But I can make an explosion


  9. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید love day از ایشان تشکر کرده است:

    RedDragon (06-22-2016)

  10. #15
    aryafar آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    246
    علاقه مند به
    takeda
    محل سکونت
    نصف جهون اصفهون
    تشکر
    598
    تشکر شده 409 بار در 214 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط love day [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    حالا که این شکلی داری می نویسی.......این می تونست یه فن فیکشن جدا باشه



    فقط یکم توش تغییر و فکر لازم بود
    این قسمتش زیاد طنز نبود اما قسمت بعدی طنزش بیشتره
    ومن واقعا ممنونم بابت نقد ها .
    منم سعی کردم این قسمت زیاد قرینه نکنم واقعا ممنون
    وقتی که یک مرد جوان بودم ؛به من گفتند تو آزادی،اما نبودم.من زمان داشتم،اما نمی دونستم.و من عشق داشتم،اما انو حس نمی کردم.سال ها گذشت تا به درک صحیحی از این سه برسم.واکنون در آخرین لحظات زندگیم،این درک رو به خوبیپیدا کردم:عشق،آزادی و زمان:تنها یک بار اتفاق میوفتند یکبار در هر زندگی و سوخت وانگیزه ای بودند که منو به جلو حرکت می دادند.و به خصوص عشق عزیزم
    Ezio Auditore



  11. #16
    leona kennedy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    87
    علاقه مند به
    sonya
    سن
    18
    تشکر
    215
    تشکر شده 228 بار در 136 ارسال
    حالت من
    Sepasgozar
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط love day [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    حالا که این شکلی داری می نویسی.......این می تونست یه فن فیکشن جدا باشه



    فقط یکم توش تغییر و فکر لازم بود
    بله دوست عزیز منم موافقم...
    درباره داستان دوستمون هم باید بگم که حالا که شما قدرت نویسندگی دارید بهتر یه اثر زیبا خلق کنید. مطمئنم که این توانایی رو دارید...اینکار باعث میشه که کسی هم ناراحت نشه


  12. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید leona kennedy از ایشان تشکر کرده اند:

    aryafar (06-24-2016),Mary Cage (06-24-2016),Noob__Smoke (07-01-2016)

  13. #17
    Noob__Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,297
    علاقه مند به
    rain
    محل سکونت
    oregon, gravity falls
    تشکر
    4,499
    تشکر شده 2,831 بار در 1,250 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    22
    حالت من
    Movafagh
    تگ شده
    4 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    !!shit! that's good
    طنز ترش کن نامرد!

    DEAD MAN WALKING...
    GRANDPA IS BACK!



  14. #18
    aryafar آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    246
    علاقه مند به
    takeda
    محل سکونت
    نصف جهون اصفهون
    تشکر
    598
    تشکر شده 409 بار در 214 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط Noob__Smoke [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    !!shit! that's good
    طنز ترش کن نامرد!
    ممنون امیدوار شدم!!!!!!!!!!!!
    قسمت بعدی شنبه!
    وقتی که یک مرد جوان بودم ؛به من گفتند تو آزادی،اما نبودم.من زمان داشتم،اما نمی دونستم.و من عشق داشتم،اما انو حس نمی کردم.سال ها گذشت تا به درک صحیحی از این سه برسم.واکنون در آخرین لحظات زندگیم،این درک رو به خوبیپیدا کردم:عشق،آزادی و زمان:تنها یک بار اتفاق میوفتند یکبار در هر زندگی و سوخت وانگیزه ای بودند که منو به جلو حرکت می دادند.و به خصوص عشق عزیزم
    Ezio Auditore



  15. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید aryafar از ایشان تشکر کرده است:

    Noob__Smoke (07-01-2016)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12