صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 21

موضوع: خودتون رو وارد مورتال کمبت کنید

  1. Smile خودتون رو وارد مورتال کمبت کنید

    #1
    love day آواتار ها کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    نوشته ها
    473
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Tehran
    تشکر
    934
    تشکر شده 1,051 بار در 520 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    16
    حالت من
    Ghati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    تصور کنید قرار وارد مسبقات مورتال کمبت بشید......
    با وضعیت الانتون.....فقط میتونید 3 چیز در ظاهر و جسم......و فقط سه نوع قدرت مختلف رو در خودتون به وجود بیارید .......
    چکار میکردید ؟ چه شکلی میشدید؟..... برای کدوم طرف می جنگیدید؟....میتونید فقط این رو بگید البته اگر همراه داستان بذارید خیلی بهتره( داستان میتونه 2 خط باشه میتونه 200 خط)همه چیز بستگی به خودتون داره

    با سپاس


    Like how a single word
    Can make a heart open
    I might only have one match
    But I can make an explosion


  2. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید love day از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (08-09-2018),leona kennedy (06-25-2016),Lord Quan chi (06-25-2016),predatorr (06-26-2016),scorsub (08-17-2016),staibod (06-26-2016),TB.C.Cage (01-14-2018),The JokeR (06-25-2016)

  3. #11
    leona kennedy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    87
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    روی زمین خدا...
    سن
    17
    تشکر
    217
    تشکر شده 227 بار در 136 ارسال
    حالت من
    Sepasgozar
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    اینم بخش دوم و آخر:
    به سختی گفتم:
    _مممممممن؟؟؟؟...خداحافظ...
    دویدم سمت در ورودی که یهو یه سوزشی توی پشتم احساس کردم و بعد با یه صدای مهیبی که می گفت:
    _get over here!
    خوردم به باجه. سرم رو به سختی بالا آوردم و دیدم، هانزو از پشت باجه سرش رو بیرون آورد و گفت:
    _how are you?
    با عصبانیت گفتم:
    _حالم چطوره؟ آقای محترم، با قلابت من رو چسبوندی به باجه بعد...
    ایرون نذاشت حرفم تموم شه. دستش رو گذاشت رو صورتم گفت:
    _ثبت نام کن.
    به سختی دستش رو پایین کشیدم گفتم:
    _زورکی؟...بعد چرا شما فارسی حرف می زنی ولی آقای هاساشی انگلیسی؟
    _درباره سوال اولت بله زورکی...دومی هم که این عزیز دل عمو ، با همه فرق داره.
    بازوم رو گرفت و من رو مثل یه جاسوییچی کشوند سمت در انتهای بانک. که هانزو داد زد:
    _where?
    ایرون آروم گفت:
    _کتال جانگل.
    قلبم وایستاد...بزور دستم رو آزاد کردم و از در انتهایی خارج شدم که ناگهان...
    _خدای من کوتال جانگل!!!!
    از ترس مارهایی که دور تخت سنگ می پیچیدن، سیخ وایستادم که ایرون اومد تو گفت:
    _خب داشتم می آوردمت. خودت عجله کردی!
    باورم نمی شد. از پشت شیشه تلویزیون خیلی با واقعیش فرق داشت. برگشتم سمت ایرون. از نزدیک خیلی ترسناک به نظر می رسید. گفتم:
    _درب خروج کجاست؟
    که دستش رو جلو آورد. سرم رو که آوردم پایین دیدم اسلحه اش رو رو دست گذاشته و اشاره می کنه بگیرمش. گفتم:
    _که چی؟
    _مگه ادعا نمی کنی تو Re و Tew تکی؟ بگیرش. برو جلو.
    اسلحه رو گرفتم. خیلی سنگین بود. کیفم رو دادم دست ایرون و اون هم با حالاتی که انگار بهش توهین شده اون رو روی شونش ول کرد. زنجیر کیفم رو برداشتم و با اسلحه ایرون رفتم جلو. یه گاردی گرفتم که کوتال با دیدنم. با خنده به ایرون گفت:
    _چشم ادبون روشن. این دیگه کیه ایرون؟
    _تو فقط بکشش چیکار داری کیه؟
    برگشتم سمت ایرون و گفتم :
    _چی؟
    که یهو کوتال با لگد اومد تو دهنم. خودم رو جمع کردم و روپوشم رو تکون دادم. بعد اسلحه ایرون رو گرفتم سمت کوتال و چشمم رو بستم. مثل دیوونه ها فقط شلیک می کردم. بعد چشمم رو بازم کردم و مدام بالا رو نگاه می کردم. ایرون با حالت بی حوصلگی گفت:
    _دنبال چی میگردی؟
    _خون.
    _خون دیگه چیه؟
    _بابا همینه که بالای کارکترا می زنه می فهمی چقدر مونده تا بمیره.
    _آهان الان من بهت میگم وضعیت چطوره. خون تو داره چشمک می زنه و خون کوتال یکم...کم شده.
    اشهدم رو خوندم و چشمم رو بستم و رو زانو نشستم.سر و صدای عجیبی می اومد. که وقتی بازش کردم دیدم ایرون جلوم نشسته و میگه:
    _بده ببینم اسلحه ام رو.
    بعد بقل چشمش چروک ریزی خورد که فهمیدم لبخند زد و رفت. کوتال روی زمین افتاده بود. رفتم سمتش و گفتم :
    _چتون شد یهو؟
    که ایرون داد زد:
    _ولش کن اون بیچاره مرده.
    با تعجب گفتم:
    _مگه تو نمی خواستی من بمیرم.
    _آخه دختر! اگه تو بمیری پس کی داستان رو به نفع ایرون تموم کنه.
    کمی فکر کردم و بعد دویدم سمتش که یهو سرم محکم خورد به در شیشه ای بانک. سرم رو که بالا آوردم...باورتون نمی شه...خانم کتاب دار رو دیدم که گفت:
    _مراقب باش دختر! فقط همینا رو می بری؟
    خبری از ایرون نبود. هانزو، بانک. من هنوز تو کتابفروشی بودم.نگاهی به دفترچه توی دستم کردم که با ماژیک روش نوشته بودم: من و کابوی...
    لبخندی زدم و گفتم:
    _اینم پایان...ایرون،جونم رو نجات داد، ولی نتونست از من یه مبارز بسازه...
    هنوز بارون می بارید. من از کتابفروشی خارج شدم و رفتم سمت خونه...به بنر اون طرف خیابون نگاه کردم:
    _قورعه کشی بزرگ. همین امروز حساب باز کنید...
    _هه تورنمنت!! اونم تو بانک.
    سرم رو پایین انداختم و به سمت خونه حرکت کردم...

    ♡♡♡♡
    RESIDENT EVIL 2 : REMAKE

    LEON SCOTT KENNEDY
    MY LOVE
    ♡♡♡♡


  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید leona kennedy از ایشان تشکر کرده است:

    TB.C.Cage (06-29-2016)

  5. #12
    predatorr آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    نوشته ها
    230
    علاقه مند به
    sektor
    محل سکونت
    Earthrealm,amazon jungle
    سن
    16
    تشکر
    876
    تشکر شده 513 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Bitafavot
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    لپ تابمو روشن کردم ام کی ایکسو اجرا کردم بازیو رو پنج رانده تنظیم کردم پرداتور وریشن هیشکوتنو انتخاب کردم حریفمو رندوم گذاشتم و دیدم ریدن انتخاب شد بعدش درجه هاردو انتخاب کردم , استیج مورد علاقم یعنی kuatan jungle رو انتخاب کردم و مبارزه رو شروع کردم ریدن رو پنج سه شکست دادم اما وقتی رفتم فیتالیتی بزنم دیدم ریدن بجای اینکه سرش گیج بره داره کارای عجیب مثل ورد خوندن انجام میده از زدن فیتالیتی پشیمون شدم و یکدفه ریدن دست هاشو بالا برد و نور زیادی از صفحه تابیده شد.چشمامو بستم اما وقتی بازشون کردم دیدم که دیگه توی خونه نیستم یه جای آشنا بودم. جنگل کواتان. صدای آشنایی شنیدم:چطوری جنگجو! ریدن بود برگشتمو بهش خیره شدم اومد طرفم دستشو دراز کرد دستشو گرفتمو بلند شدم بهم گفت:تو خیلی خوب میجنگی جوون
    من:ممنون ولی من تاحالا نجنگیدم
    ریدن:پس پرداتور کیه؟
    من:آها حالا منظورتو گرفتم
    ریدن:دوس داری تو مسابقات مورتال کمبت شرکت کنی؟
    من:آررره ولی نه قدرتی دارم و نه مهارتی تو مبارزه
    ریدن:اون با من
    من:ینی میتونی به من قدرت بدی ؟
    ریدن:اره ناسلامته من یه نیمچه خدام بزار کارمو انجام بدم و ساکت باش
    من:باشه من آمادم
    ریدن:سسمعهلغسثهالسمقنلعقی غسلغعسثملتتبدیلیوپرداتور کیلاتلاننظا
    من:امممم ریدن
    ریدن:سنالسنثلاسلاسثتلاسقم ث.سشهعسثفعصصهثعفغثقهفغقهف عغث
    بعد ریدن دستشو زد به منو یکمی برقم گرفت اما اتفاقی که افتاد از اونم بدتر بود یهو حالت تهوع گرفتمو بالا آوردم
    حالا محتویاتش چی بوووود؟؟؟ خوووووووووووووووون تا رفتم حرف بزنم دوباره بالا آوردم اما ایندفعه محتویاتش یه ماده سبز رنگ بود رنگ مثل خون پرداتور بود
    من:این چه کوقتیه؟چه مرگم شده؟با من چیکار کردی؟
    ریدن:اینا علاعم تبدیله بزودی خوب میشی
    فهمیدم که دارم به پرداتور تبدیل میشم روی پوستم لکه های تیره ظاهر شدن رنگ پوستم تغییر کرد موهام ریختنو موهای کلفت پرداتوری در آوردم کلا شبیه پرداتور شدم فقط یک چیز کم داشتم سلاح. از قدیم گفتن پرداتور بی سلاح به چه ماند؟ به زنبور بی عسل یه غرش پرداتوری کردمو بعد یه چیز کپسول مانند فرو رفت تو زمین. دقیقا میدونستم که اون چیه درش باز شد اما پرداتور دیگه ای توش نبود پس من رفتم توش و درش بسته شد اونجا بطور اتومات به تمام سلاح ها مجهز شدم{خودمم نفهمیدم چطوری} دوباره درش بازشد و ازش اومدم بیرون حالا من دیگه ماهان نبودم >>> الان ماهان پرداتور بودم اما تو مسابقات اسممو skull lover میزارم
    ادامه دارد......
    اینم بخش اول داستانم و اولین داستانی که نوشتم
    اگه اشکالی داشت بگین درست کنم کلا نظراتتونو بگین

    you can run but you only die tired

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید predatorr از ایشان تشکر کرده است:

    TB.C.Cage (06-30-2016)

  7. #13
    BenyGhost آواتار ها کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    6
    علاقه مند به
    sub-zero
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام من کاربر تازه واردم و اولین پستمه
    خب بریم سراغ داستان
    اسم من بنیامینه من یه زندانم شاید عجیب باشه ولی خب هستم
    الان که دارم تعریف میکنم تقریبا هیچ اختیاری از خودم ندارم بزا از اول تعریف کنم
    تقریبا یه کسی هست که نه تنها شاوکان بلکه الگارد ها هم ازش میترسن اون یه تیکه ای ای از موجود یگانس که درون من زندانیه
    اون اسمش Darkness خیلی وقده درون من زندانیه تقریبا قدرت مند ترین قسمت موجود یگانس که الگارد ها رو تا مرز نابودی برد ولی راید ن تونس با کمک من اونو زندانی کنه کجا خب معلومه درون من حالا چرا من چون من قدرت م مثل بقیه نبود قدرت من قدرت اراده بود برای همین داخل من زندانی بود اما یه مشکل کوچیک اما خیلی خطرناک بود اونم این که با یک گناه من اون آزاد میشه چون من طلسم اراده داشتم و طلسم اراده این بود که هیچ وقت گناه نکنم
    اما یه روز یه مشکلی پیش میاد یه مشکل بد ......
    ... بقیه داستانو وقت داشتم مینوشتم ولی نمیتونم
    حتما نظر بدید ادامه بدم یا نه؟

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید BenyGhost از ایشان تشکر کرده است:

    TB.C.Cage (06-30-2016)

  9. #14
    noob210 آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    165
    علاقه مند به
    noob-saibot
    محل سکونت
    به نفع خودته ندونی!
    تشکر
    69
    تشکر شده 227 بار در 122 ارسال
    حالت من
    Asabani
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام ، مام اومدیم یه نظری بدیم
    یه روز مثل مثل همیشه اکثر وقتمو صرف بازی ام کا 9 کردم ، آخه زیاد از ایکس خوشم نمیاد کمتر پلی فور بازی میکنم ، بعدش که رفتم بخوابم کنار تختم یه چیز عجیب دیدم ، مثل تلپورت های بود که نوب درست میکرد ، از سر کنجکاوی رفتم داخلش و یهو دیدم تو یه اتاق سرد و تاریک نشستم. یهو دیدم یکی داره میاد داخل،. رفتم پشت تخت قایم شدم و منتظر کسی موندم که میخواست بیاد داخل. یهو در باز شد و بیهان اومد داخل! جاننننن؟؟؟؟ یعنی خواب میبینم؟ نوب با صدای خسته ولی مردونه ای گفت : پسر جون نترس من خودم پورتالو واست ساختم . چون از طرز بازی کردنت با خودم خوشم اومد و میخوام تو رو دستیار خودم بکنم. منم کم کم جرئت به خرج دادمو اومدم بیرون. با لباس خواب بودم و خجالت کشیدم. نوب گفت از این به بعد تو این لباس رو داری. گفتم کدوم؟ یه لباس خفن و مشکی نشونم داد و گفت همینه ، تو از الان عضو گروه برادران سایه ای. من میتونم سه تا قدرت بهت بدم ولی این سه تا نباید خیلی باهم تفاوت داشته باشن.
    منم گفتم : یه سایه میخوام درست مثل خودت که هرجا برم مواظبم باشه ، دوم قدرت تلپورت میخوام و سوم مهارت جنگی سیلت
    نوب قدرت ها رو به من داد و من تبدیل به قاتلی سرد و بی روح شدم. درست مثل خودش . وای که من عاشقشم!
    !FEAR ME
    if you
    !CAN


  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید noob210 از ایشان تشکر کرده است:

    TB.C.Cage (06-30-2016)

  11. #15
    TB.C.Cage آواتار ها ʳᵉᶤᶰᵃ ᵈᵉ ˡᵃ ˡᵘᶜʰᵃ
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    نوشته ها
    627
    علاقه مند به
    johnny-cage
    سن
    21
    تشکر
    1,889
    تشکر شده 1,689 بار در 755 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    4 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط noob210 [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    سلام ، مام اومدیم یه نظری بدیم
    یه روز مثل مثل همیشه اکثر وقتمو صرف بازی ام کا 9 کردم ، آخه زیاد از ایکس خوشم نمیاد کمتر پلی فور بازی میکنم ، بعدش که رفتم بخوابم کنار تختم یه چیز عجیب دیدم ، مثل تلپورت های بود که نوب درست میکرد ، از سر کنجکاوی رفتم داخلش و یهو دیدم تو یه اتاق سرد و تاریک نشستم. یهو دیدم یکی داره میاد داخل،. رفتم پشت تخت قایم شدم و منتظر کسی موندم که میخواست بیاد داخل. یهو در باز شد و بیهان اومد داخل! جاننننن؟؟؟؟ یعنی خواب میبینم؟ نوب با صدای خسته ولی مردونه ای گفت : پسر جون نترس من خودم پورتالو واست ساختم . چون از طرز بازی کردنت با خودم خوشم اومد و میخوام تو رو دستیار خودم بکنم. منم کم کم جرئت به خرج دادمو اومدم بیرون. با لباس خواب بودم و خجالت کشیدم. نوب گفت از این به بعد تو این لباس رو داری. گفتم کدوم؟ یه لباس خفن و مشکی نشونم داد و گفت همینه ، تو از الان عضو گروه برادران سایه ای. من میتونم سه تا قدرت بهت بدم ولی این سه تا نباید خیلی باهم تفاوت داشته باشن.
    منم گفتم : یه سایه میخوام درست مثل خودت که هرجا برم مواظبم باشه ، دوم قدرت تلپورت میخوام و سوم مهارت جنگی سیلت
    نوب قدرت ها رو به من داد و من تبدیل به قاتلی سرد و بی روح شدم. درست مثل خودش . وای که من عاشقشم!
    جسارته خدمت شما دوست عزیز و عز خواهی میکنم اما شما فرمودین عاشق هستین.........ولی خداییش هیچکسی کارکترشو به اندازه من دیووونه وار دوس نداره ...من وحشتناک کارکتر موردعلاقمو دوست دارم.. اینو مطمعنم....درضمن من اصلا حالت و اینها برا خودم برنداشته بودم فقط یه پنجه بوکس جانی بود......خداییش یادم رفت......



    نوشته اصلی توسط noob210 [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    سلام ، مام اومدیم یه نظری بدیم
    یه روز مثل مثل همیشه اکثر وقتمو صرف بازی ام کا 9 کردم ، آخه زیاد از ایکس خوشم نمیاد کمتر پلی فور بازی میکنم ، بعدش که رفتم بخوابم کنار تختم یه چیز عجیب دیدم ، مثل تلپورت های بود که نوب درست میکرد ، از سر کنجکاوی رفتم داخلش و یهو دیدم تو یه اتاق سرد و تاریک نشستم. یهو دیدم یکی داره میاد داخل،. رفتم پشت تخت قایم شدم و منتظر کسی موندم که میخواست بیاد داخل. یهو در باز شد و بیهان اومد داخل! جاننننن؟؟؟؟ یعنی خواب میبینم؟ نوب با صدای خسته ولی مردونه ای گفت : پسر جون نترس من خودم پورتالو واست ساختم . چون از طرز بازی کردنت با خودم خوشم اومد و میخوام تو رو دستیار خودم بکنم. منم کم کم جرئت به خرج دادمو اومدم بیرون. با لباس خواب بودم و خجالت کشیدم. نوب گفت از این به بعد تو این لباس رو داری. گفتم کدوم؟ یه لباس خفن و مشکی نشونم داد و گفت همینه ، تو از الان عضو گروه برادران سایه ای. من میتونم سه تا قدرت بهت بدم ولی این سه تا نباید خیلی باهم تفاوت داشته باشن.
    منم گفتم : یه سایه میخوام درست مثل خودت که هرجا برم مواظبم باشه ، دوم قدرت تلپورت میخوام و سوم مهارت جنگی سیلت
    نوب قدرت ها رو به من داد و من تبدیل به قاتلی سرد و بی روح شدم. درست مثل خودش . وای که من عاشقشم!
    جسارته خدمت شما دوست عزیز و عز خواهی میکنم اما شما فرمودین عاشق هستین.........ولی خداییش هیچکسی کارکترشو به اندازه من دیووونه وار دوس نداره ...من وحشتناک کارکتر موردعلاقمو دوست دارم.. اینو مطمعنم....درضمن من اصلا حالت و اینها برا خودم برنداشته بودم فقط یه پنجه بوکس جانی بود......خداییش یادم رفت......


  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید TB.C.Cage از ایشان تشکر کرده است:

    Noob__Smoke (07-10-2016)

  13. #16
    BenyGhost آواتار ها کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    6
    علاقه مند به
    sub-zero
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خلاصه تنها کسانی که از این موضوع خبر داشتن منو الگارد ها و رایدن و شاکان بود
    یه روز که داشتم از مدرسه بر میگشتم توی فروشگاه داشتم قدم میزدم که یهو شلوغ شد فروش گاه و در عرض چند ثانیه کولم خیلی سنگین شد می خاستم برگردم کولمو نگاه کنم که دیدم یهو یکی او کوله پشتیو از پشتم در آوردو فرار کرد
    آقا من بدو این بدو رسیدیم بهیه جا که تقریبا من بهش رسیدم کوله پشتیو با یه دست گرفتم دستمو محکم کشیدم کوله شتیو پرت کردم پشتم سمت دیوار کوله پشتی محکم خورد به دیوار
    اون یارو که دزدیده بود خندیدو رنگش سیاه شدو رفت
    رفتم کولمو باز کردم دیدم توش یه بچه هست خدای من بچه این تو چی کار میکنه اومدم درش بیارم دستمو بردم بلندش کنم دیدم دستمو کوله پر خون شده اون مرده بود بر اثر ضربه ای که به دیوار زده بودم
    وای خدای من
    گناه از این گنده تر (شروع ماجرا)
    حالت تحوع داشتم کولرو همون جا ول کردم رفتم خونه
    رنگم به سیاهی رفته بود حس بدی داشتم
    روی تختم دراز کشیدمو خابم برد
    بعد چند ساعت بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود انگار از قبلم بهتر بود
    اومدم سرمو بیارم بالا دیدم نمیتونم بع چند ثانیه سرم خود به خود اومد بالا دستام پا هام هیچ کدوم تکون نمیخوردن یهو بدنم پا شد رفت تو دستشویی سمت آینه
    رو بروی اون واستادو گفت ( بدنم خود به خود شروع به گفتن کرد) : چه حسی داره ببینیو نتونی کاری بکنی آره از این به بعد کار تو همینه 20 سال من دیدمو هیچ کاری نکردم حالا تو ببینو زجر بکش هههههههه.
    یه خنده خیلی بدی کرد
    تازه فهمیدم چی شده بله همون چیزی که شما فکرشو میکنید دارکنس آزاد شد
    ادامه دارد ...

  14. #17
    BenyGhost آواتار ها کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    6
    علاقه مند به
    sub-zero
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    تصویر دارکنس قبل از زندانی شدن

  15. #18
    noob210 آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    165
    علاقه مند به
    noob-saibot
    محل سکونت
    به نفع خودته ندونی!
    تشکر
    69
    تشکر شده 227 بار در 122 ارسال
    حالت من
    Asabani
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نه بابا شما اختیار دارید
    !FEAR ME
    if you
    !CAN


  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید noob210 از ایشان تشکر کرده اند:

    Noob__Smoke (07-10-2016),TB.C.Cage (08-20-2016)

  17. #19
    10000 500 آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    122
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    hel
    سن
    13
    تشکر
    65
    تشکر شده 229 بار در 142 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Khoshhal
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خوب شروع می کنم
    نشسته بودم توی اتقاقم یکی بگوشی زنگ زد یه صدای سرد یه صدای آشنا یه صدای جادویی گفت برم خونه ی مادر بزرگم او کی بود؟؟منو از کجا میشناخت یه تاکسی گرفتم وبه خونه ی مادر بزرگم رفتم اون فرد بهم دوباره زنگ زد و گفت:بیا تو اتاق خواب مهمون من:اخه اون شخص گوش رو قط کرد من آونجا رفتم یهویک نفر زد تو سرم دیدم تا نشد درد هم نداشت فقط حس سرما برگشتم من:یاخداا ناگهان یکی منو کرد تو گونی سه ساعت بعد:چشمامو باز کردم ناگهان یکی با تمام قدرت زد تو صورتم اون شخص با اون چاقو اومد طرفم بانگان یکی با پتک زد تو سرش اونن اون شائوکن بود من:بهههههه شائی شائو کان:جالبه جون ترو بگیرم و امپراطور دنیای خارج بشم خیلی جالبه نه؟؟؟؟ من:نههههههههههههههه یک هو اون خنجر داره به هوش اومد اون دو تا باهم درگیر شدن منم در رفتم سر راه چنتا گرگ بهم حمله کردن ناگهان یکی گرگارو کشت و گفت:سلام پسر جون من ساب_زیرو هستم من:سلام ما ی فیوریت کرکتر تر اون من رو به لینکویی برد و اونجا قدرت در اومدن به شکل حیووتا و همینطور حیوو نای ترکیبی رو داد وبعد لباسه از یک جگوار و شنلی از یک گوزن صلاحم باتون ویژه از گارد ویژه و نیمم...................................جگو ر
    خدا حافظ استیو عزیز شاید از این دنیا رفته باشی ولی در قلب من و همه ی هوادارنت هنوز زنده ای روحت شاد استیو دیتکو عزیز

  18. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید 10000 500 از ایشان تشکر کرده است:

    TB.C.Cage (08-20-2016)

  19. #20
    اخراج شده
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    69
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    فعلا زمین
    تشکر
    45
    تشکر شده 163 بار در 68 ارسال
    حالت من
    Asabani
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    من میرفتم طرف شائوکان، بعد بهش خیانت میکردم خودم امپراطور میشدم
    قیافم ای بگی نگی شبیه نوب جونم
    بعد میتونستم غیب شم، ذهن حریف رو کنترل کنم و پرواز کنم

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین