نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: ادنیا تا ندررلم (فصل دوم)

  1. ادنیا تا ندررلم (فصل دوم)

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام دوستان این داستان ادامه همون داستان ادنیا تا ندررلم هست و قراره ماجرای بیست سال بعد رو روایت کنه.سبک نوشتنش تغییر کرده و یکم طولانی تر شده.
    بزارید قبل از شروع داستان یه توضیحاتی بدم.اسکورپیون پسر کنشی رو بزرگ میکنه و اسمشو تاکیدا میزاره.تاکیدا فکر میکنه که اسکورپیون پدر واقعیشه با این حساب سابزیرو،نوب سایبات و ارمک عموهاش و کیتانا و ملینا عمه هاش حساب میشن.لیو و کیتانا باهم ازدواج کردن و بچه دار شدن.کیتانا به احترام پدرش اسم پسرش رو جرد گزاشت.جرد همسن تاکیداست.این یعنی کم سن و سالای ام کی ایکس(تاکیدا،کنگ جین،کسی کیج و جکی)پنج نفر شدن.
    حالا بریم سراغ داستان.

    قسمت اول
    بیست سال بعد

    scorpion
    من در شیرای ریو با اسم تقلبی هانزو هاساشی زندگی میکردم.من ۱۰۰۲۳ داشتم ولی صورتم ۳۰ سال نشون میداد.امروز تولد ۲۰ سالگی پسر خوندم تاکیداست.تاکیدا رو احضار کردم.
    -سلام پدر.مشکلی پیش اومده؟
    -یعنی باید حتما مشکلی درست بشه تا بتونم ببینمت؟امروز تولدته و من برات یه هدیه دارم.
    من یه شوریکن داشتم.این شوریکن حالت جالبی داشت و تاکیدا از اون خوشش میومد.من اون شوریکن رو به تاکیدا هدیه دادم.خیلی خوشحال بود.سابزیرو هم یه قبیله به اسم لین کویی درست کرده بود.هدف هردومون آموزش نینجاها برای دفاع از ارترلم بود.ولی دوازده سال پیش بین من سابزیرو اختلافاتی بوجود اومد و باعث شد قبیله هامون باهم دشمن بشن.من بین شیرای ریو و ندررلم زیاد رفت و اومد میکردم تا کوانچی رو پیدا کنم تا بتونم برادرم نوب سایبات و مادرم سیندل رو از طلسم اون جادوگر خلاص کنم.

    mileena
    من و برادرم ارمک توی اوتورلد حکمرانی میکردیم.ما یه دشمن خیلی سرسخت به اسم کوتال کان پیدا کردیم که سعی داشت هر طور شده حکومت رو ازما بگیره.اون یه آشتک بود و سه تا محافظ داشت که همیشه همراهش بودن.دوورا،ارون بلک و رپتایل.اون یه ارتش از آشتک ها رو داشت که کلی حمایتش میکردن.ما با اون خیلی جنگیدیم و تقریبا شکست خوردیم.کوتال کان داشت تاج و تخت رو بدست میاورد.من و حامی هام که چهار نفر بیشتر نبودن مجبور بودیم مخفیانه با کوتال کان بجنگیم.این چهار نفر ارمک،تانیا،رین و کینو بودن.درسته کینو یه آدم کثیف و عوضیه ولی با کلی پول میشد خیلی راحت ازش استفاده کرد.رین پسر عموم بود.ذات خیلی درستی نداشت ولی قابل اعتماد بود.تانیا از دوستای قدیمی من بود.کوتال کان سوار یه کالسکه بود.کینو با جلب اعتماد کوتال تونست همراهش سوار کالسکه شه.من و ارمک و رین و تانیا روی پشت بوم یکی از ساختمون ها کمین کرده بودیم تا اگه کینو موفق نشد خودمون وارد عمل شیم.صدای کتک کاری های توی کالسکه رو شنیدیم.دیدیم هر دوتاشون از توی پنجره پریدن بیرون و دارن همدیگرو میزنن.اینجا باید وارد عمل میشدیم.رین تمام نقشه هارو کشیده بود.ارمک باید با ارتش کوتال کان میجنگید،تانیا و خودش با بادیگاردهای اصلیش و خودم هم با کوتال کان میجنگیدم.بعد از نیم ساعت مبارزه شکست خوردیم.ارمک و رین با قدرت تله پورتشون مارو از اونجا بردن.
    یه جای امن برای مخفی شدن پیدا کردیم.داشتم گریه میکردم.ارمک منو بغل کرد تا بهم دلگرمی بده.میخواستم با ارمک اوتورلد و ادنیا که باهم ادغام شده بودن رو به یه جای قشنگ تبدیل کنیم.اما یه مشت آدم عوضی پیدا شدن که فکر میکردن وضع زندگیمون به شکل پیش بره بهتره.

    raiden
    من در معبد آسمانی همراه دوست قدیمی ام،فوجین اوضاع ارترلم رو چک میکردیم.متوجه یه انرژی غیر عادی شدیم.منشاء این انرژی از ندررلم بود ولی انقدر زیاد بود که تمام خدایان که محافظ قلمروهای مختلف بودن متوجه این انرژی بودن.این واقعا مشکوک بود.من به شیرای ریو رفتم و از اسکورپیون خواستم که همراه من به ندررلم بیاد چون ممکن بود به کمکش احتیاج پیدا کنم.اسکورپیون بهم گفت : تنها کسی که میتونه کارهای مشکوک انجام بده کوانچیه.من خیلی دنبال اون گشتم ولی پیداش نکردم.شاید بتونیم باهم اونو پیدا کنیم.
    باهم به ندررلم رفتیم.با استفاده از قدرتهام به محل زندگی کوانچی رفتیم.خودش اونجا نبود.اسکورپیون همه جای اون ساختمونو گشت ولی کوانچی رو پیدا نکرد.این ساختمون سقف نداشت واسه همین همه قسمت های مرتفع ندررلم قابل دیدن بود.ولی یه دفه کوهی رو که شیناک،الدرگاد خائن در اونجا اسیر بود رو دیدم.سریع به اونجا رفتم.تمام زنجیرها پاره شده بود و شیناک هم اونجا نبود.این به این معنی بود که شیناک فرار کرده میخواد از الدرگادها انتقام بگیره و بعدهم تمام کائنات رو فتح میکنه.باید سریع دستبکار میشدم.

    takeda
    من توی شیرای ریو زندگی میکردم.البته بجز دوستانم توی شیرای ریودوستای خارجی هم داشتم.یه پسر چینی به اسم کنگ جین،دوتا دختر آمریکایی به اسم کسی و جکی.من یه پسر عمه به اسم جرد داشتم.پدرم به خونه برگشت و گفت : تاکیدا!یه مشکلاتی پیش اومده.میخوام تورو پیش دوستم جانی بفرستم.اونجا دوستات و فامیلات روهم میبینی(فامیل ها شامل کیتانا،لیو و جرد میشه).بعد پدرم با قدرت تلپورتش منو به لس آنجلس برد.اولین جایی که رفتیم خونه عمه ام،کیتانا بود.عمه کیتانا خیلی مهربون بود.تا مارو دید بغلم کرد و منو بوسید.بعد هم پدرم رو بغل کرد.من جرد باهم خیلی صمیمی بودیم.عمه برامون کلوچه درست کرده بود.بعد از بیست دقیقه پدرم مشغول صحبت با عمم و شوهر عمم،لیو کِینگ شد.من و جرد باهم صمیمی بودیم.ما مشغول پلی استیشن بازی کردن شدیم.هنوز از اصل ماجرا با خبر نشده بودیم.


    پایان قسمت اول...

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (05-31-2017),love day (06-01-2017),MKXsubzero (06-03-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017),You s (06-06-2018)

  3. #2
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت دوم
    johnny cage
    من توی کمپ نیروهای ویژه منتظر بقیه گروه بودم.از دور اسکورپیون و کیتانا و لیو و تاکیدا و جرد رو دیدم که دارن سمت من میان.رفتم جلو باهاشون احوال پرسی کردم.به اسکورپیون گفتم : چه خبرا دادا.پونزده ساله ندیدمت.تاکیدا و جرد پیش کسی و جکی و کنگ جین رفتن.من ایستادم تا با لیو و اسکورپیون صحبت کنم.اونا خبرای بدی داشتن.شیناک از ندررلم فرار کرده بود.من شیناک رو نمیشناختم و اصلا ندیده بودمش ولی اونطوری که اسکورپیون تعریف میکرد معلوم بود چیز خیلی بدیه.

    kenshi
    از دور صدای جانی رو شنیدم که داره با یه مرد آشنا صحبت میکنه.اون صدای* اسکورپیون بود.بیست سال بود که صداش رو نشنیده بودم.رفتم جلو و باهم سلام و احوال پرسی کردیم.ازش درباره پسرم سوال کردم.اون اسم پسرم رو تاکیدا گزاشته بود.از این اسم خوشم میومد.مادرش هم میخواست همین اسم رو برای تاکیدا بزاره.تو همین لحظه تاکیدا اومد و به اسکورپیون گفت : پدر!شما میخواستین به من و بقیه بچه ها یه چیزی بگید.
    تا حرف پدر رو ازش شنیدم یه حالی شدم.اون اسکورپیون رو پدر صدا میکرد.اما حق داشت.اسکورپیون بیست سال براش زحمت کشیده بود.اون برای تاکیدا چیزی بیشتر از یه پدر بود که من نبودم.تاکیدا اسکورپیون رو یه قهرمان میدونست.تاکیدا و اسکورپیون و لیو به اتاق کنترل رفتن.

    liu kang
    من و اسکورپیون دنبال تاکیدا میرفتیم تا ما رو به سمت اتاق کنترل ببره.من با اسکورپیون زیاد شوخی میکردم اما اون هیچوقت اعصاب شوخی نداشت.یه چیزی اونو عذاب میداد.اون خیلی دلش نمیخواست درباره این موضوع حرف بزنه.داخل اتاق کنترل شدیم.کسی،جکی،کنگ جین و جرد اونجا بودن..من جکی و کسی رو چون همشهری بودیم زیاد میدیدم.کنگ جین رو حداقل دوسال یه بار میدیم.تاکیدا و اسکورپیون رو هم زیاد میدیدم.اسکورپیون هر ماه یه بار میومد تا کیتانا رو ببینه و تاکیدا هم همراهش بود.اما هیچوقت به جانی و جکس سر نمیزد.آخرین باری که جکی و کسی رو دیده بود پونزده سال پیش بود.من و اسکورپیون درباره خطری که دنیا تهدید میکرد،با بچه ها صحبت کردیم.ما باید اونا رو به دنیاهای دیگه میفرستادیم تا اونا رو از خطر باخبر کنن تا همه دنیاها علیه شیناک بجنگن و از خودشون دفاع کنن.

    sonya
    من توی بخش دیگه ای از کمپ داشتم وضعیت رو چک میکردم.تو همین لحظه جانی و کنشی اومدن و ماجرای شیناک رو گفتن.جانی گفت : ما میخوایم بچه ها رو به اوتورلد بفرستیم.
    با عصبانیت گفتم :چی؟!!؟؟اونا یه مشت بچه ی بی تجربن.تو میخوای اونا رو به اوتورلد بفرستی؟
    -یه جوری حرف میزنی انگار هنوز شائوکان اونجا حکومت میکنه.ارمک پادشاه اونجاست.اون بچه ها رو میشناسه.خطری نداره که اونا رو بفرستیم.
    با این موضوع موافقت کردم.من ارمک و ملینا رو زیاد نمیشناختم.واسه همین نگران بودم.تو همین لحظه کنگ لائو وارد کمپ شد.اون با لیو سلام و احوال پرسی کرد.دستور دادم تا برای کنگ لائو یه اتاق آماده کنن و ازش پذیرایی کنن.
    به گروهبان ها گفتم تا به افرادشون آماده باش بدن و اگه چیز غیر عادی دیدن بهم خبر بدن.


    پایان قسمت دوم...



    قسمت سوم
    kung lao
    من از چین راهی آمریکا شدم تا شدم تا بتونم به بقیه برای نجات ارترلم کمک کنم.بهترین استادها رو توی شائولین برای حفاظت از اون جا گذاشتم.به کمپ نیروهای ویژه رفتم.اونجا ازم پذیرایی شد.بعد از شام من رفتم با اسکورپیون صحبت کنم.من از اتفاقاتی که بین اون و سابزیرو افتاد خبر داشتم.
    گفتم : تو هنوز با سابزیرو دشمنی داری؟
    -تقریبا میشه گفت آره.من سر یه موضوع شخصی با سابزیرو مشکل پیدا کردم ولی باعث شد افراد من و افراد اون همدیگرو دشمن خونی بدونن.همینکه چشمم رو ازشون بردارم،سریع علیه لین کویی موضع میگیرن.به کاروان هاشون حمله میکنن،آدم هاشونو میکشن و بلعکس.
    -راستی کس دیگه ای قرار نیست به ما ملحق شه؟
    -فقط سابزیرو.ملینا و ارمک نمیتونن اوتورلد رو ول کنن و بیان اینجا.جکس هم باز نشسته شده.
    تو همین لحظه سابزیرو وارد کمپ شد.

    sub zero
    من هم تصمیم گرفتم تا به بقیه ملحق شم تا جلوی شیناک رو بگیریم.اسکورپیون اونجا بود.تا منو دید از اونجا رفت.ما باهم حرف نمیزدیم.با کنگ لائو صحبت کردم.اون سعی داشت مارو آشتی بده ولی امکان نداشت بتونه.حتی اگه باهم صلح میکردیم امکان نداشت افرادمون باهم صلح کنن.یه راست رفتم پیش کیتانا و باهاش احوال پرسی کردم.همدیگرو بغل کردیم.تقریبا چهار سال میشد که ندیده بودمش.کیتانا هم سعی داشت من و اسکور رو آشتی بده.من تقریبا داشتم قبول میکردم ولی امکان نداشت اسکورپیون رو به یه کاری مجبور کرد.به اتاقم رفتم و تو این فکر بودم که ملینا و ارمک دارن توی اوتورلد چیکار میکنن؟

    ermac
    ما توی مخفیگاهمون مشغول کشیدن نقشه های جدید بودیم.(این بار ارمک منظورش از ما،همه بود)نقشه جدید به این صورت بود که ما(من) و تانیا به صورت مخفی به قلعه کوتال کان نفوذ کنیم و شر نگهبان هاشو کم کنیم.بعد از اون ملینا و رین از در اصلی وارد میشن.ملینا و تانیا و رین به آرومی پیش میرن تا به کوتال کان برسن و ما(من)جلوتر از همه به طوری که کسی متوجه نشه مسیر رو پاکسازی میکنیم و نگهبانی میدیم.وقتی همگی به در ورودی اتاق کوتال کان رسیدیم حمله میکنیم.بعد از اون بادیگاردهای اونو نابود میکنیم و بعد کوتال کان رو برای همیشه نابود میکنیم.ما نقشه رو عملی کردیم.تقریبا همه مراحل حمله رو طی کردیم و به بادیگاردها رسیدیم.
    ارون بلک گفت : منتظرتون بودیم بیاین.
    باهاشون درگیر شدیم.کوتال کان فقط روی صندلیش نشسته بود و تماشا میکرد.با وجود اون محافظ هاش نمیتونستیم بهش نزدیک شیم.کوتال کان یه کتاب که مربوط به جادوگرها میشد و باز کرد و شروع کرد به خوندن ورد.یه دفه کنترلمون رو از دست دادیم(کنترل خودش)دست هامون حرکت نمیکرد و یه جا میخکوب شدیم و بعدش هیچی نفهمیدیم...

    tanya
    مشغول مبارزه بودیم و یه دفه دیدیم که ارمک داره علیه ما میجنگه.معلوم بود که طلسم شده و میدونستیم که کار کوتال کان بیشرفه.ارمک برگ برنده ما تو این جنگ بود و حالا دست اونا بود.ما تا جایی که طاقت داشتیم جنگیدیم و آخرش شکست خوردیم.ما رو دست بسته جلوی کوتال کان گذاشتن و خواستن همونجا اعداممون کنن.دستبندهایی که بهمون بسته بودن نمیزاشت از قدرت هامون لستفاده کنیم.قسمت مضخرفش هم اینجا بود که کوتال کان به ارمک دستور داد تا کار ملینا رو تموم کنه.اما ملینا نوه لرد ریدن بود.اون با علامت دادن به ریدن،اونو احضار کرد و تونست مارو از اون جا نجات بده.اما ارمک رو با خودش نیاورد.ملینا با ناراحتی گفت : پس ارمک چی شد؟
    ریدن گفت : کوتال کان با وردی که خوند،ارمک رو تحت سلطه خودش آورد.فقط با پیدا کردن طلسم مع*** میتونیم اونو به حالت اول برگردونیم.
    رین :چرا اون؟چرا از بقیه ما استفاده نکرد؟
    -چون ارمک با شماها فرق داره.کوتال ذهن اونو تحت کنترل نگرفته؛اون ارواح درونشو تسخیر کرده.
    این رو گفت و از اونجا رفت.ملینا با عصبانیت گفت : گور پدر سلطنت.ما میریم تا برادرم رو برگردونیم.
    ملینا ایندفه خیلی جدی شده بود و معلوم بود که تا ارمک رو پس نگیره ول کن نمیشه.


    پایان قسمت سوم...

  4. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (06-04-2017),love day (06-07-2017),MKXsubzero (06-06-2017),scorpionxl (08-23-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  5. #3
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت چهارم
    johnny cage
    بچه ها آماده بودن تا به دنیاهای دیگه برن و خبر فرار شیناک رو بدن.اولین جایی که اونا رو فرستادیم اوردر رلم بود.چون این اولین ماموریت بچه ها بود،من و اسکورپیون هم باهاشون رفتیم تا حواسمون بهشون باشه.اوردر رلم قوانین خیلی سختی داشت.مثلا توی خیابون هاشون همگی باید توی یه صف حرکت کنن.موقع حرکت صحبت نکنن تا حواس بقیه پرت نشه و...و...و...اسکورپیون سه سال توی اوردر رلم زندگی کرده بود و قوانین اونا رو میشناخت.
    ما باید پیغام رو به لرد آرگوس میرسوندیم.آرگوس یه خدا بود و از اوردر رلم محافظت میکرد.وسط شهر یه هرم وجود داشت که مقر آرگوس بود.بچه ها رو سمت هرم فرستادیم و خودمون هم از دور مراقبشون بودیم.نزدیک هرم که شدن هشتا سرباز سمتشون اومدن و گفتن : اینجا چیکار میکنید؟
    جکی گفت : سلام.ما میخوایم لرد آرگوس رو ببینیم.خبرای مهمی برای ایشون داریم.
    سرباز : نمیتونیم بزاریم واردشید.پیامتون رو بدید تا ما اون رو به لرد برسونیم.
    کنگ جین طبق معمول کله خر بازی در آورد و گفت : ببینین.شر درست نکتید یا میزارید بریم داخل یا...
    جرد پرید وسط حرفش و گفت : خفه شو جین.
    روبه سربازا شد و گفت : آقا قبوله پیام ما اینه شیناک از ندررلم فرار کرده و بزودی به همه جا حمله میکنه حمله میکنه.
    سربازها رفتن تا به آرگوس پیام رو برسونن.بچه ها برگشتن.به کنگ جین گفت : نزدیک بود یه جنگ حسابی درست کنی.اونوقت به جای اینکه از خودشون مقابل شیناک دفاع کنن،واسه انتقام به زمین حمله میکردن.

    jrodd
    کارمون توی اوردر رلم تموم شد.حالا باید به کیعاس رلم میرفتیم.اونجا واقعا همه چیز به هم ریخته بود.هیچ چیزی نظم و ترتیب نداشت.مثلا اگه یه خونه ای امروز تو خیابون فارابی بود،فردا توی طالقانی باید دنبالش میگشتی.سخت ترین قسمتش اینجا بود که کیعاسی ها برعکس حرف میزدن.مثلا باید به جای سلام بگی خداحافظ.از یه شهروند پرسیدم : کجا میتونم ملکه اینجا رو گم کنم؟
    -دیروز میتونید در فلان جا ملکه رو گم کنید.
    -خیلی ازتون ناشکرم.
    به راهمون ادامه دادیم.کسی پرسید : این یارو چی گفت؟
    -گفت امروز میتونیم فلان جا شاه اینجا رو پیدا کنیم.
    کنگ جین پرسید : چرا امروز؟
    -چون زمان و مکان توی کیعاس رلم بدون نظمه.فردا مقر شاه کیعاس عوض میشه و به زور میشه پیداش کرد.راستی حواستون باشه زیر پاتون خالی نشه یا یه چیزی هوار نشه رو سرتون.اینجا بی نظمی حاکمه.
    بعد از صحبت با شاه کیعاس به ارترلم برگشتیم و خودمون رو برای ماموریت بعدی آماده کنیم.

    raiden
    من و فوجین توی معبد آسمانی مشغول مبارزه با اونی ها (oni)بودیم.اونا خیلی زیاد بودن و از هر طرف به سمتمون حمله میکردن.از بین همین اونی ها کوانچی جلو اومد.بهمون گفت : خدایان توانای ارترلم.دیگه هیچ شانسی در برابر لرد شیناک ندارید.
    گفتم : نوه من هر روز اینجا سر میزنه خدا رو شکر کن که الان اینجا نیست.
    -حالا که با شماها طرفم.
    اون اونی های بیشتری سمت ما فرستاد.به خاطر اون شیطان ها ما هی به سمت عقب قدم برمیداشتیم و هی به در اتاق جین سی نزدیک تر میشدیم. اوضاع بدتر هم شد.شیناک هم وارد معبد شد.
    -ریدن دوست قدیمی من!
    -ما سال هاست که دیگه با هم دوست نیستیم.
    -اوه بله ما از وقتی ۲۹۳ ساله بودیم دوست شدیم و دوستیمون وقتی تموم شد که تو تصمیم گرفتی از اون موجودات فانی بی لیاقت در برابر من دفاع کنی.من از برادر هم به تو نزدیک تر بودم و تو اونطوری جوابمو دادی و با کمک اون الدرگادهای لعنتی منو برای هزاران سال توی ندررلم تبعید کردین.
    اون با قدرت خیلی زیادی به ما حمله کرد.ما رو به اتاق جین سی پرت کرد.
    فوجین گفت : دستت به جین سی نمیرسه.
    شیناک با غرور زیاد گفت : چرا میرسه.شما ها نتونستید جلو من رو بگیرید پس هیچکس دیگه ای هم نمیتونه اینکارو بکنه.
    یه مرد از پشت سرش گفت : ولی من میتونم.
    و با پرت کردن یه توپ شبحی اونو جلو پرت کرد.اون نوب سایبات بود.اون به کوانچی حمله کرد.اونو زمین زد و بیهوشش کرد.اما شیناک ازجاش بلند شد.من و فوجین هم به کمک نوب رفتیم.سه نفری شیناگ رو زمین زدیم.کوانچی شیناک و خودش رو به یه جای دیگه تلپورت کردن.فعلا از دست شیناک راحت شده بودیم.اما سوال اصلی اینجا بود که اتفاقی برای نوب افتاده بود.


    پایان قسمت چهارم...

  6. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (06-07-2017),love day (06-07-2017),MKXsubzero (06-07-2017),scorpionxl (08-23-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017),TB.C.Cage (06-07-2017)

  7. #4
    TB.C.Cage آواتار ها ʳᵉᶤᶰᵃ ᵈᵉ ˡᵃ ˡᵘᶜʰᵃ
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    نوشته ها
    629
    علاقه مند به
    johnny-cage
    سن
    21
    تشکر
    1,937
    تشکر شده 1,695 بار در 758 ارسال
    حالت من
    Ghati
    تگ شده
    4 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Amazing
    فقط بخاطر حضور جانی ... .معرکه.. .

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید TB.C.Cage از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (06-08-2017),MKXsubzero (06-07-2017)

  9. #5
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت پنجم
    noob saibot
    بیست سال قبل
    من اسکورپیون و سابزیرو و کیتانا و ارمک رو توی قصر شائوکان پیدا کردم.میخواستن از اونجا فرار کنن و به شائولین برن.من تحت کنترل کوانچی بودم.باهاشون درگیر شدم.یا ضربه میزدم و یا جا خالی میدادم.بعد دو دقیقه سابزیرو من رو منجمد.بعد از نیم ساعت یخ رو شکستم.اونا فرار کرده بودن.انجماد باعث شده بود تا کنترل کوانچی به طور موقت از ذهن من بیرون بره.باید از این فرصت استفاده میکردم و خودمو از محدوده کنترل کوانچی بیرون میکردم.واسه همین به کیعاس رلم رفتم.با پادشاه اونجا که اسمش هاویک بود قرارداد بستم به این شکل که من از اونا در برابر مهاجم ها محافظت میکنم و اون ها هم در عوض پناهندگی من رو قبول میکنن.بیست سال همونجا زندگی کردم تا اوضاع اوتورلد و ارترلم درست بشه.یه روز پنج تا جوون کم سن و سال به کیعاس اومدن و به هاویک گفتن که شیناک از ندررلم فرار کرده.به این معنی بود که کوانچی هم همراهشه.فرصت خوبی بود تا انتقام خودمو بگیرم و هم جلوی شیناک رو با کمک بقیه بگیرم.من متوجه شده بودم که کوانچی بیست سال قبل چیکار کرده بود.واسه همین مجبور شد ذهن من رو کنترل کنه.من آماده شدم تا به معبد آسمانی پدربزرگم که در چین بود برم.ولی هاویک جلوی من رو گرفت و گفت زبان کیعاسی)کجا میای؟تو نباید اینجا بمونی و ازما در برابر شیناک دفاع نکنی.
    -آخرا ما نمیتونیم عقب شیناک رو بعد از اینکه فاجعه تموم شه نگیریم.(اولا ما میتونیم جلوی شیناک رو قبل از اینکه فاجعه شروع بشه،بگیریم.)دوما من با شما قرارداد نبستم تا وقتی شهروند شما نیستم ازتون حفاظت نکنم.ولی بعدا من میخوام اینجا بمونم.(با شما قرارداد بستم تا وقتی شهروند شما هستم ازتون حفاظت کنم.ولی الان میخوام برم.
    -تو حق انتخاب داری.(نداری)
    اون با ارتشش بهم حمله کردن و من مجبور بودم فرار کنم. وقتی همشون رو توی یه زمین بزرگ کشوندم،زیر همشون یه پورتال سمت بعد پوچ باز کردم.تو این بعد هیچ چیزی به جز سیاهی وجود نداشت.حالا میتونستم با خیال راحت به ارترلم برم.بعد از اینکه به معبد آسمانی رفتم.با شیناک و کوانچی مبارزه کردم.اونا دیگه نمیتونستن از خودشون دفاع کنن و سریع فرار کردن.

    mileena
    دیگه هیچی برام مهم نبود.من فقط برادر کوچولوی قبلی خودمو میخواستم.به رین گفتم : ایندفه باید یه نقشه اساسی بکشی.ایندفه اون نکبت حر...ده باید بمیره.
    تانیا و رین فکر میکردن من زیادی خشن شدم.نقشه رو عملی کردیم.به قلعه کوتال نفوذ کردیم.چندتا سرباز بهمون حمله کردن.ایندفه من با خشونت و وحشیگری خیلی بیشتری میجنگیدم.فقط تیکه پاره میکردم و جلو میرفتم.به اتاق کوتال کان رسیدیم.دوورا از شکمش حشراتشو آزاد کرد ولی رین با فرود آوردن رعدوبرق از آسمون اونا رو سوزوند.(مثل کار ریدن تو استوری مدmkx)بعد طی یه حرکت رعدآسا دوورا رو عقب انداخت.ارمک به رین حمله کرد و به جون هم افتادن.
    من سراغ دوورا و رپتایل رفتم و تانیا با ارون بلک درگیر شد.ایندفه موفق شدیم تا بادیگارهای کوتال رو دستیگر کنیم ولی خود آشغالش فرار کرد.ظاهرا موفق شده بودم تا سلطنتم رو پس بگیرم.ارون بلک،دوورا،رپتایل و ارمک جلوی من دست بسته زانو زده بودن.رفتم جلوی ارمک.سرش رو گرفتم تا پیشونیش رو ببوسم ولی اون خودشو عقب کشید.دوورا خندید و گفت : اون دیگه تورو نمیشناسه اون...
    قبل از اینکه حرفشو تموم کنه پاشنه کفشم رو تو چشمش فرو کردم.سرش رو قطع کردم.دستور دادم رپتایل رو بکشن.روبه ارون بلک شدم و گفتم : میدونم کوتال بهت کلی پول داده تا براش کار کنی.
    اون گفت : من یه زمانی مزدور بودم.کوتال کان منو نخریده.منو استخدام کرده.توهم نمیتونی منو بخری.
    -من نمیخوام بخرمت.من دوازده برابر حقوقت بهت پول میدم تا بهم بگی کوتال کان با ارمک چیکار کرده و چطوری میشه اونو درست کرد؟
    -اگه پولمو الان بدید و منو استخدام کنید بهتون میگم.حقوق ده برابرهم میخوام.
    -قبوله.
    -اون از یه کتاب کنترل روح و ذهن استفاده میکنه.ورد مع***ش هم فقط کوتا کان بلده.یا باید از خودش بپرسی یا از توی کتاب یه طلسم رو اتفاقی پیدا کنی.
    -مچکرم!زندانیش کنید.
    ارون جا خورد.انتظار نداشت یه ملکه عادل زیر قولش بزنه.گفت : صبر کن زنیکه ما قرار داشتیم!
    -من هنوز سر قرارم هستم.ولی وقتی کوتال کشته شد.من میدونم چقدر به کوتال کان وفادری.بعید نیست بخوای مارو سر بدوونی.هروقت کارمون با اون کثافت گنده بک تموم شد تو روهم آزاد میکنیم.
    حالا وقتش بود تا کوتال رو پیدا کنیم و کارمون رو تموم کنیم.


    پایان قسمت پنجم...

  10. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (06-08-2017),MKXsubzero (06-09-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  11. #6
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت ششم

    ببخشید که خیلی طول کشید اخه اینترنت نداشتم

    scorpion
    احساس میکردم کمپ نیروهای ویژه زیادی شلوغ شده.اگه شیناک میخواست جایی حمله کنه اولین جایی که میرفت معبد آسمانی بود.تصمیم گرفتم به ژاپن برم و با افرادم به معبد آسمانی بریم.به ژاپن رفتم و با افرادم به چین رفتیم.
    افرادم رو اونجا مستقر کردم و خودم به ندررلم رفتم تا کوانچی رو پیدا کنم.به محل سکونت کوانچی که تازه پیدا کرده بودم رفتم.اون کثافت اونجا بود.از دیدن من تعجب کرد.
    -اسکورپیون!تو اینجا چه غلطی میکنی!؟چطوری منو پیدا کردی؟!
    جوابشو ندادم و بهش حمله کردم.باهم جنگیدیم.اونو زمین زدم.بهش گفتم : با مادرم و نوب سایبات چیکار کردی؟اونا در اختیار تو بودن.
    -هه هه هه هه هه هه هه.نوب که از دست من فرار کرده و به پدربزرگت ملحق شده.مادرت هم که نیم ساعته تو کمپ نیروهای ویژه و با دوستات درگیره.هه هه هه هه هه..*
    با مشت زدم تو صورتش و بیهوشش کردم.سریع به کمپ تلپورت کردم.همه روی زمین افتاده بودن.مادرم سیندل به اونا حمله کرده بود.اون همه رو کشته بود.کیتانا،کنگ لائو،لیو کینگ،همه مرده بودن.تنها کسایی که زنده مونده بودن جانی و سونیا و کنشی وسابزیرو بودن.منو سابزیرو روی زمین نشستیم و بخاطر خواهرمون و دوستامون گریه کردیم.جانی دست روی شونم گذاشت و گفت : نگران نباش.اون آشغال تقاص کارشو میده.اونا دوستای ما هم بودن.
    من سریع از جام پا شدم و به ندررلم برگشتم ولی کوانچی اونجا نبود.

    jrodd
    من و بقیه بچها به کمپ رفتیم و دیدیم همه مردن.پدر و مادرم کشته شده بودن.من و تاکیدا پیش داییم(سابزیرو)رفتیم و با گریه گفتیم چه اتفاقی افتاده؟
    اون همه چیو برامون تعریف کرد.
    من از مادربزرگم شنیده بودم ولی هیچوقت ندیده بودمش.مادربزرگم توسط اون جادوگر،کوانچی طلسم شده بود و اینکارو کرده بود.دایی سابزیرو گفت : مادرت همیشه تکیه گاه من بود.همیشه باهام مهربون بود.همیشه دوسش داشتم.همیشه به این فکر میکردم اونایی که خواهری مثل خواهر من ندارن چطوری زندگی میکردن.
    تاکیدا پرسید : بابام کجاست؟
    کنشی گفت : بابات رفته برای انتقام.

    fujin
    من و ریدن از نوب سایبات پذیرایی کردیم.اتفاقاتی که توی کمپ افتاده بود به ریدن الهام شد.اشک از چشماش سرازیر شد.نوب پرسید چی شده؟
    ریدن تمام موضوع رو برامون تعریف کرد.نوب گریش گرفت.از عصبانیت،با مشت دیوار رو سوراخ کرد.
    -حرومزاده ی کثافت.بیست سال بود که خواهرم رو ندیده بودم حالا اون کوانچی کثافت اونو ازم گرفت.اونو میکشمش.میکشمش.
    خواست به ندررلم بره تا کوانچی رو پیدا کنه.من نمیخواستم تنهایی خودش رو به خطر بندازه.از ریدن خواستم تا کمکش کنم.اما ریدن گفت : اسکورپیون هم توی ندررلمه.اونا باهم میتونن جلوی کوانچی رو بگیرن.
    کوانچی توی ندررلم مشغول تجدید قوا بود و از شیناک هم خبری نبود.

    noob saibot
    به ندررلم تلپورت کردم.محل استقرار کوانچی رو بلد بودم.اونجا اسکورپیون رو دیدم.از دیدن هم تعجب کرده بودیم.دو دقیقه باهم صحبت کردیم و از کل ماجراهایی که اتفاق افتاده بود باخبر شده بودیم.کوانچی اونجا نبود.باهم دیگه مشغول گشتن اونجا بودیم.
    -اینجا چیکار میکنین؟
    این صدای کنگ لائو بود.برگشتیم و نگاهش کردیم.من اونو نمیشناخت واسه همین گارد خودمو بالا آوردم.
    اسکورپیون گفت : کنگ لائو.منو میشناسی؟
    کیتانا از یه طرف دیگه سمت اون اومد و گفت : معلومه که میشناسیمت عزیزم!حتی نوب رو هم یادمه.
    با بغض گفتم : کیتانا!تو چه بلایی سرت اومده؟سر همتون چی اومده؟
    بقیه کسایی که مرده بودن از همه طرف سمت ما اومد.کوانچی از جلو اومد داخل و گفت : الان خودم میگم چی شده.اونا مردن و حالا روح اونا مال منه و پیروزی لرد شیناک قطعیه.
    کوانچی قدرت کنترل مارو نداشت.واسه همین یه لشکر از oniها رو ظاهر کرد و اونا رو به اضافه دوستای revenant شده خودمون،به جونمون انداخت.

    scorpion
    دیگه از شکستمون مطمئن شده بودم تا اینکه جکس از آسمون پرید و با مشت پر کوبید روی زمین و همه روی زمین افتادن.گفت : امروز نه بی شرفا.
    با تعجب گفتم : جکس!؟؟؟!!!!تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟!!!!!!!
    سونیا با جکس صحبت کرده بود تا به کمکشون بیاد.حالا اون،سونیا،جانی و کنشی با هلیکوپترشون و با کمک پدربزرگم به ندررلم اومده بودن.هلیکوپتر دقیقا بالای سرمون بود.
    جانی و سونیا و کنشی با طناب که به هلیکوپتر وصل بود پایین اومدن.جانی گفت : امروز توی منو فقط گلوله ی m4 سرو میشه.
    خوشحال بودم که دوستای دیگم رو هنوز دارم.


    پایان قسمت ششم...



    قسمت هفتم

    rain
    ما از ارون بلک مکان های مخفی شدن کوتال کان رو پرسیدیم.کوتال کان مخفیگاه های زیادی داشت.من و ملینا و تانیا جدا شدیم و یکی یکی مخفیگاه های کوتال رو گشتیم.من اون رو پیدا کردم.تانیا و ملینا هم قرار بود کل مخفیگاه رو بگردن.این یعنی دیر یا زود میومدن اینجا.
    -پیدات کردم کوتال.دیگه کارت تمومه.دیگه تاج و تخت دست تو نمیوفته.
    -پسر آرگوس!تو یه نیمه خدایی و از یه زن دستور میگیری؟تو خودت کارهای بد زیادی کردی.
    -درسته من آدم عوضی بودم ولی میخوام درست شم.من از ملینا دستور نمیگیرم.من کمکش میکنم به چیزی که حقشه برسه و اوتورلد دست آشغالایی مثل تو نیوفته.دوتا راه داری.یا تسلیم میشی و ارمک رو آزاد میکنی یا سعی داری از راه بیخود پیش بری؟
    اون اشعه خورشیدی بهم پرت کرد.من به مایع تبدیل شدم از پشت سرش در اومدم و با لگد پرتش کردم جلو و گفتم : پس راه بیخود رو انتخاب کردی.راستش منم با همین راه موافقم.
    باهم مبارزه کردیم.اون زور خیلی بیشتری داشت و سرعت عمل من هم برای جاخالی دادن از ضرباتش کافی نبود.دو دستی یقه ام رو گرفت و منو بلند کرد و با کله منو میزد.دیگه داشتم بیهوش میشدم تا اینکه تانیا بهش آتیش پرت کرد.من رو زمین افتاده بودم و داشتم نفس میگرفتم.

    mileena
    -آشغال کثافت میکشمت.
    با تانیا به کوتال کان حمله کردیم.بعد از دو دقیقه رین هم به ما ملحق شد.بالاخره موفق شدیم تا شکستش بدیم.پامو روی گردنش گزاشتم و گفتم : همین الان برادرمو آزاد میکنی تا بزارم زنده بمونی.
    به سختی تونستم مجبورش کنم تا اینکه ارمک رو احضار کرد و اونو از کنترل خودش خارج کرد.خوشحال شدم و رفتم سمتش تو همین موقع به رین و تانیا گفتم : کوتال مال خودتون.
    ارمک سریع گفت : نه.اون مال منه.
    تانیا و رین رفتن کنار.کوتال کان گفت : قرار ما این نبود.
    گفتم : قرار ما این بود که من نمیکشمت.نگفتم نمیزارم بقیه نکشنت.
    ارمک اونو روی هوا گرفت و تیکه تیکش کرد.دیگه همه چیز تموم شده بود.سلطنت به خودم و ارمک برگشته بود.

    ermac
    بعد از این جریانات ملینا رو بغل کردیم(بغل کردم).ملینا ما رو چند بار پشت سرهم بوسید.خوشحال بودیم که برگشته بودیم.تصمیم گرفتیم رین و تانیا رو به عنوان وزیرهای اعظم منصوب کنیم.ارون بلک هم فرمانده یکی از گروه های سربازهامون شد و از اونجایی که کینو یه آدم آب زیرکاه عوضی بود،اونو به زندان انداختیم تا اونو تحویل نیروهای ویژه بدیم.بهمون الهاماتی از ارترلم رسید.متوجه مرگ دوستامون و همینطور خواهرمون شدیم.ما و ملینا به ارترلم تلپورت کردیم و کینو روهم با خودمون بردیم.

    sub zero
    من و بچه ها با سربازهای نیروهای ویژه توی کمپ بودیم.ارمک و ملینا اومده بودن اینجا.منو بچه ها بلند شدیم و با ملینا و ارمک احوال پرسی کردیم.کینو رو تحویل سربازها دادیم.ملینا و ارمک خیلی بابت مرگ دوستامون ناراحت بودن.
    ملینا گفت : بقیه کجان؟
    گفتم : اونا الان توی ندررلم ان.نمیدونم الان دارن چیکار میکنن.
    تو همین لحظه شیناک وارد کمپ شد و گفت : درود بر شما فرزندان ریدن.
    گفتم : اینجا چیکار میکنی؟فکر میکردم توی معبد آسمانی باشی.
    -درسته ولی از اونجایی که شماها برای من تهدید محسوب میشید باید شماها رو هم باید از سر راه بردارم.
    به شیناک حمله کردیم.به سختی باهاش جنگیدیم.اون خیلی قوی بود.بهش توپ یخی پرت کردم ولی رکش تاثیری نداشت.کسی و جکی و کنگ جین از پشت بهش تیر اندازی کردن تا حواسشو پرت کنن.تا شیناک سمتشون برگشت،تاکیدا و جرد و من زدیمش و اونو پرت کردیم روی زمین و بعد با ملینا و ارمک کتکش زدیم تا اینکه کم آورد و فرار کرد.اوضاع آروم شد ولی الان تو این فکر بودم که بقیه دارن توی ندررلم چیکار میکنن؟


    پایان قسمت هفتم...



    قسمت هشتم

    kenshi
    با ارتش کوانچی شروع به مبارزه کردیم.oniها رو کشتیم ولی قدرت ها و گلوله هامون روی revenantها اثر نداشت فقط باید رو در رو باهاشون میجنگیدی.من با لیو کینگ مبارزه کردم.اون تو اون حالت خیلی قوی تر بود.قدرت های تله کینزی روی اون تاثیر کمی داشت.مشت شعله ورش رو سمت من آورد و من سریع جاخالی دادم و با لگد توی شکمش زدم.خیلی سریع و محکم با مشت توی صورتش زدم تا اینکه از حال رفت.
    شر تمام اونی ها کم شده بود ولی هنوز کنگ لائو و کیتانا سرپا بودن.همینطور که مشغول مبارزه بودیم کوانچی اونی های بیشتری رو احضار میکرد.اسکورپیون داشت با اون میجنگید تا جلوی اونو بگیره که یدفه یکی از اونی ها جکس رو کشت.باورم نمیشد که یکی دیگه از دوستام رو از دست دادم.حالا جکس هم به جمع revenant ها پیوسته بود.

    sonya
    دیگه اعصابم خورد شده بود.همکار قدیمی من رو کشته بودن.اسلحه های uziم رو درآوردم و اون اونی ها رو به گلوله بستم.دیگه نمیتونستیم علیه نیروهای کوانچی زیاد مقاونت کنیم.تا اینکه سابزیرو و ارمک و ملینا عم به ما رسیدن وبهمون کمک کردن.خوشحال بودم که بچه هارو با خودشون نیاورده بودن.سابزیرو تونست revenantهارو برای مدت کوتاه منجمد کنه ولی ندررلم دمای زیادی داشت.همینطور که سابزیرو مشغول مبارزه با اونی ها بود جکس از پشت سرش یخش رو شکست و سر سابزیرو رو جدا کرد.

    johnny cage
    دیگه همینطوری داشتیم ضربه میخوردیم.وضعیت داشت بدتر میشد تا اینکه به بدترین قسمت رسیدیم.حالا مادر اسکورپیون هم به مبارزه اومد.اون خیلی از ما قویتر بود و حتی نوب و اسکورپیون رو هم ناک اوت کرد.کوانچی تونست از دست ما فرار کنه ولی مارو با یه عالمه اونی و revenant تنها گذاشت.به ملینا گفتم : ملینا جون!تو که ملکه ای نیروی کمکی با خودت داری؟
    ملینا گفت : من نه ولی ارمک داره.ارمک ارون رو میخوایم.
    یه دفه ارمک اون کابوی رو که اسمش ارون بلک بود رو با ارتشش به ندررلم آورد.دیگه موفق شدیم تا از شر اونی ها راحت شیم تا اینکه...

    noob saibot
    یهو مادرم با لگد سر اون مرد یا همون جانی کیج رو جدا کرد و با موج صوتی هممون رو زمین زد.داشتیم میمردیم تا اینکه پدر بزرگم از پشت،سر سیندل رو گرفت و بهش شوک وارد کرد.دیگه نجات پیدا کرده بودیم.پدر بزرگم مارو به کمپ برگردوند.تقریبا نصف دوستامون رو از دست داده بودیم و براشون عزا گرفته بودیم.هممون میخواستیم کوانچی رو پیدا کنیم و تیکه پارش کنیم.اما حالا باید بیشتر حواسمون رو جمع شیناک میکردیم.اگه اون دستش به جین سی(jin sei)برسه دهن هممون سرویسه.


    پایان قسمت هشتم...



    قسمت نهم

    cassie
    داشتم به خاطر پدرم گریه میکردم.کلی از دوستامون رو از دست داده بودیم.تنها کسایی که مونده بودن اسکورپیون،ملینا،ارمک،مادر م،کابوی(اسمشو نمیدونه) و نوب که تازه دیده بودمش و بقیه بچه ها.
    الان همه بچه های کمپ میخواستن از کوانچی انتقام بگیرن.

    takeda
    پدرم میخواست به معبد آسمانی بره و از من و جرد هم خواست که باهاش بریم.به بالای معبد که رسیدیم دیدیم که تمام سربازهای شیرای ریو مردن و روی زمین افتادن.پدر پدر بزرگم ریدن و فوجین داشتن با revenantها میجنگیدن.ماهم رفتیم تا بهشون کمک کنیم.تعداد اونا خیلی زیاد بود و آخرش هم شکست خوردیم.بعد از این گه حسابی کتک خوردیم جانی به پدر گفت : دیر نکنی اسکورپیون.
    پدرم پرسید : یعنی چی دیر نکنم؟
    -دیر نکن.تو کمپ هنوز منتظرتن.
    فهمیدیم این اصلا خوب نیست.من و پدر به کمپ برگشتیم و جرد رو توی معبد گذاشتیم تا به پدربزرگمون کمک کنه.وقتی به کمپ رسیدیم صحنه خیلی بدی دیدیم.دیگه تمام بازمونده هامون به جز عموی گمشدم نوب سایبات کشته شده بودن.میخواستیم از عصبانیت منفجر شیم و از ناراحتی میخواستیم اشک تمساح بریزیم.
    نوب برای این نمرده بود چون نمیشد اونو کشت(اسکور و نوب چون با شیطان معامله کردن،هیچ جور نمیشه اونا رو کشت مگر اینکه توی معبدهای کیعاس رلم یه سری ورد بخونن.اونوقت کشته میشن البته تو داستان من اینجوریه.)

    noob saibot
    اون حر...ده واقعا شورشو دراورده.اگه revenantها به معبد آسمانی حمله کرده بودن به این معنی بود که شیناک دیر یا زود میره اونجا و این به این معنی بود که کوانچی هم همراهشه.
    من و اسکورپیون و تاکیدا به معبد رفتیم.وقتی اونجا رسیدیم دیدیم فوجین و جرد هم مردن.دیگه واقعا میخواستیم از عصبانیت بترکیم که یهو کوانچی با سرعت من و اسکور و تاکیدا رو زمین زد.اسکورپ گفت : بالاخره دیدمت کثافت.همه چیز منو ازم گرفتی جرت میدم.
    به کوانچی تنه زد و باهم به ندررلم تلپورت کردن.کوانچی تاکیدا روهم با خودش به ندررلم کشوند.
    دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم.یدفه دیدم آسمون داره قرمز میشه.این به این معنی بود که شیناک دستش به جین سی رسیده.سریع رفتم داخل و اونو دیدم.پدربزرگم رو توی یه دست اسکلتی بزرگ زندانی کرده بود.تا خواستم وارد اتاق شم یکی از جانی منو پرت کرد بیرون.همه revenantها اون بیرون به جونم افتادن و فقط میتونستم از خودم دفاع کنم.
    اما بیشتر به این فکر بودم که تو ندررلم داره چه اتفاقی میوفته.


    پایان.قسمت نهم...

  12. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    MKXsubzero (06-12-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  13. #7
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت دهم(آخر)

    scorpion
    باهم به اتاق کوانچی تلپورت کردیم.اون تاکیدا رو هم با خودش به اونجا آورده بود.کوانچی روح دوستام و خانوادم رو در اختیار داشت واسه همین از همیشه قوی تر بود.من و تاکیدا بهش حمله کردیم.تاکیدا از لحاظ بدنی،در برابر کوانچی ضعیف بود واسه همین سریع کتک خورد و زود تسلیم شد.روی زمین افتاده بود ولی میتونست مبارزه من و کوانچی رو ببینه.
    خود من هم نتونستم زیاد درمقابل کوانچی مقاومت کنم.اون منو توی دیوار کوبید.دیوار شکست شد و من هم زنین افتادم.چند بار سمتش حمله کردم ولی بازهم اون منو ناک اوت کرد.
    دیگه فقط یه راه برام مونده بود.دوباره به اون شبح اسکلتی تبدیل شدم.بیست سال بود که اینکار رو نکرده بودم.تاکیدا هم هیچوقت منو این شکلی ندیده بود و بدجور تعجب کرده بود.زنجیرهامو ظاهر کردم و به کوانچی حمله کردم.تونستم چند تا ضربه کاری بهش بزنم.بعد از دو دقیقه مبارزه منو تو دیوار پرت کرد.دوباره به حالت اولم برگشتم و بی حال به دیوار تکیه داده بودم.دیگه نمیتونستم باهاش بجنگم.بدنم به شدت ضعیف شده بود دیگه نمیتونستم ازجام بلند شم.کوانچی یه خنده شیطانی کرد و گفت : بالاخره کم آوردی اسکورپیون.شیناک دیگه پیروز شد.همه دوستات رو از دست دادی.میدونی مسخره ترین قسمت زندگیت کجا بود؟
    -کجا بود؟تو بهم بگو.
    -این بود که تو بیست سال فکر میکردی انتقام پدر و مادرت و ادنیا رو گرفتی.بیست سال فکر میکردی عامل ورود شائوکان به ادنیا شنگ سونگ بوده.درحالی که من بودم.من تو،پدر،مادر،مردمت و دنیات رو ازت گرفتم.
    دیگه واقعا حالم بهم ریخت.باورم نمیشد بیست سال فکر میکردم انتقام ادنیا رو گرفتم ولی اون حر...ده ای که اینکار رو کرده بود جلو چشمام بود.
    -آشغال.بیشرف تو چیکار کردی؟
    -الان همه چیز رو برات توضیح میدم.قدرت کسی مثل تو خیلی بدردم میخورد.تو خیلی خوب میتونستی بهم خدمت کنی.از یه طرف دیگه برادرت نوب هم همینطور بود.و از یه طرف دیگه شائوکان هم پول خوبی بهم میداد تا راه های مخفی ادنیا رو بهش بگم.من مخفیانه نوب رو دزدیدم و به شائو تحویل دادم،شاه جرد و ملکه سیندل رو تیکه تیکه کردم،دنبال تو توی اوردر رلم اومدم و تو رو به ادنیا آوردم تا نابودی نیات رو ببینی و بعد هم تو رو کشتم تا از قدرتت به نفع خودم استفاده کنم،من باعث شدم تا تو نوب رو بکشی تا من بتونم قدرت اونو هم داشته باشم.ولی دیدم زیادی داری ازمن سرپیچی میکنی.نمیتونستم ذهنت رو تسخیر کنم.برای همین تصمیم گرفتم بوسیله نوب تورو بکشم.اما اونروز فهمیدم تو و نوب سایبات منحصر به فرد هستین و نمیشه به این راحتی شما رو کشت.واسه همین تصمیم گرفتم نهایت استفاده رو از نوب ببرم.از وقتی اونو به قصر شائوکان فرستادم تا ترتیب تو و خواهر و برادرات رو بده،تا امروز اونو ندیدم.مادرت رو هم به دستور شائوکان زنده کردم ولی الان اون در خدمت منه.
    انگیزه انتقامم بیشتر شده بود.ولی نمیتونستم ازجام بلند شم.اگرهم میشدم کاری ازم برنمیومد.تصمیم گرفتم یه نفع بقیه کار کنم.گفتم : حالا که تو و شیناک پیروز شدین،میخوام باهات یه معامله کنم.
    -معامله؟!ههههه.تو که روح نداری چطوری...
    -معامله من در ازای روحم نیست در ازای خودمه.میخوام دوستام و خانوادم رو دوباره زنده کنی و آزادشون کنی و در عوض من هم برای همیشه توی ندررلم میمونم و میتونی هرکاری میخوای باهام بکنی.
    -واقعا؟حاضری دوستات برگردن ولی تو بری به جهنم؟
    -آره.قبول میکنی؟
    -بذار ببینممممممممم،قبوله.
    اون روح همه دوستام و خانوادم رو آزاد کرد.اونا دوباره زنده شدن و به حالت اول برگشتن.اما من دیگه کارم تموم بود.کوانچی دست منو گرفت و منو کشون کشون به سمت شکنجه گاهش میبرد.دو قدم برداشت و دید که نمیتونه من با خودش ببره.دست منو محکم کشید.حتی سنگ فرش های اتاق از جاشون کنده شدن ولی من ازجام تکون نخوردم.یه نیرویی منو از زمین بلند کرد.روی هوا معلق شده بودم.دوباره به شبح تبدیل شدم اما بعد دوثانیه شعله هام به رنگ آبی در اومد.باورم نمیشد این اتفاق افتاده.من به یه خدا تبدیل شداه بودم.کوانچی داشت با وحشت منو نگاه میکرد و گفت : نه نه نه من دوستات رو آزاد کردم تو باید مال من باشی.
    بهش َشعله پرت کردم.اون حر...ده رو با ژجر خیلی زیاد کشتم و جنازش رو سوزوندم.اما هنوز تموم نشده بود.با معبد آسمانی برگشتیم.همه دوباره به زندگی برگشته بودن و داشتن با شیناک مبارزه میکردن.دیدن دوستام باعث شد تا دوباره روحیه بگیرم.من و تاکیدا به شیناک حمله کردیم.ما موفق شدیم تا شیناک رو شکست بدیم.اون برای همیشه نابود شد و تمام هستی نجات پیدا کرد.بقیه تا منو دیدن بغلم کردن.کیتانا منو بوسید و گفت : تو نجاتمون دادی.
    جانی گفت : دادا دمت گرم.واقعا دمت گرم.مارو نجات دادی.
    و هرکسی به یه شکلی ازم تشکر کرد.فردای اونروز من معبد الدرگادها احضار شدم.من بهترین قهرمان اونا بدل شدم.به عنوان یک خدا من باید یه امیولت داشته باشم.اونا امیولت شیناک رو به من اهدا کردن.من الان یکی از قدرتمند ترین خدایان شده بودم و تصمیم گرفتم محافظ اوتورلد باشم.ملینا و ارمک به سلطنتشون،جانی،سونیا،جکس،ج کی،کسی،کیتانا،لیو،جرد و کنشی به زندگیشون ادامه دادن.شیرای ریو از بین رفته بود ولی مهم نبود.تاکیدا رو پیش کیتانا گذاشتم تا مراقبش باشه.سابیرو به لین کویی برگشت،مادرم هم توی قصر ارمک موند.کن. لائو و کنگ جین ت ی شائولین به آموزش مبارزهای جدید مشغول شدن.و اما خودم.من توی معبد خودم برای همیشه از اوتورلد محافظت کردم.

    دوستان این داستان هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه.اگه میشه به ای داستان نظر بدین.حتی اگه بد بودهم بازم نظر بدین.

    پایان.

  14. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (06-13-2017),MKXsubzero (06-13-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017),Smasher (06-13-2017)

  15. #8
    MKXsubzero آواتار ها EXORCIST
    تاریخ عضویت
    Apr 2017
    نوشته ها
    86
    علاقه مند به
    sub-zero
    تشکر
    386
    تشکر شده 213 بار در 94 ارسال
    حالت من
    Pakar
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام

    خسته نباشی!
    داداش گل کاشتی بهت تبریک میگم واقعا همیشه داستانتو دنبال میکردم .حیف شد که تموم شد
    بازم داستان بنویس منتظریم

    امید وارم که همیشه موفق و سرحال باشی تا بازم برمون داستان بنوسی!


    اینا همش جایزتونه از طرف انجمن()


  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید MKXsubzero از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (06-14-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  17. #9
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط MKXsubzero [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    سلام

    خسته نباشی!
    داداش گل کاشتی بهت تبریک میگم واقعا همیشه داستانتو دنبال میکردم .حیف شد که تموم شد
    بازم داستان بنویس منتظریم

    امید وارم که همیشه موفق و سرحال باشی تا بازم برمون داستان بنوسی!


    اینا همش جایزتونه از طرف انجمن()
    خیلی ازتون مچکرم.



    نظر سنجی
    دوستان اگه قرار بود این داستان یه فیلم باشه دکست داشتید چه بازیگرایی توش بازی کنن؟

    بازیگرایی که خودم درنظر گرفتم

    ۱.اسکورپیون : کیانو ریوز
    ۲.سابزیرو : کریس ایوانز
    ۳.کیتانا : دانیلی پانابیکر
    ۴.ملینا : مگان فاکس
    ۵.جانی کیج : ژان کلود وندام
    ۶.سونیا : بریجیت ویلسون(قبلا هم نقشش رو بازی کرده)
    ۷.لیو کینگ : تونی جا
    ۸.کنگ لائو : دانی ین
    ۹.نوب سایبات : مایکل فاسبندر
    ۱۰.ریدن : توماس جین
    ۱۱.ارون بلک : کریستین بیل
    ۱۲.ارمک : کیسی افلک
    ۱۳.کنشی : چارلی کاکس
    ۱۴.کسی کیج : جنیفر لارنس
    ۱۵.کوانچی : ادونی ماروپیس
    ۱۶.کوتال کان : دومینیک پرسل
    ۱۷.جکس : ادریس البا
    ۱۸.دوورا : الودی یانگ
    ۱۹.سیندل : آنجلینا جولی(شبهتش به سیندلmk9 خیلی زیاده)
    ۲۰.شیناک : اسکار ایزاک

    دوستان برای جکی و کنگ جین و تاکیدا چیزی به ذهنم نرسید.حالا شما نظراتتون رو بدید.

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (08-01-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  19. #10
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    238
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    563
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    من هیچکدومو نمیشناسم داستان عالی بود گفتم گفته باشم



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (08-23-2017)