صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 70

موضوع: اسکورپیون NOIR(داستانی متفاوت تر)

  1. اسکورپیون NOIR(داستانی متفاوت تر)

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    744
    تشکر شده 458 بار در 214 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان سلام.با یه داستان جدید دیگه برگشتم.یه روز نشسته بودم و تو فکر بودم که داستان جدیدم رو چطوری درست کنم تا اینکه یه داستان خفن تو ذهنم اومد.این یه داستان چهار فصلی هست که هر فصل قراره ماجرای یک اسکورپیون تو دنیای دیگه رو تعریف کنه
    قرار بود این داستان به شکل کمیک سه بعدی درست بشه ولی به خاطر کمبود وقت نتونستم.
    اینم کاور چهار فصل داستان.



    قسمت اول
    این داستان قراره ماجرای چهار اسکورپیون در دنیاهای مختلف رو روایت کنه و قرار فعلا فقط با اسکورپیون هامون آشنا بشیم.

    زمین ۶(بعد نوآر)
    نیویورک سال ۱۹۲۵م.
    هانزو هاساشی یه فرد معمولی آمریکایی با ریشه ژاپنی بود.اون تو هنر های رزمی مهارت داشت.هانزو ۲۹ ساله بود و با خواهر ۲۴ سالش کیتانا و پدر و مادر مریضش زندگی میکرد.وضع زندگی اون ها خوب نبود.واسه همین هانزو و خواهرش توی یه رستوران کار میکردن اما چون درآمد کافی نداشتن،هانزو مجبور بود از یه مرد کله گنده به اسم X پول قرض کنه.X هیچوقت خودشو به کسی نشون نمیداد.حتی بادیگاردهاش هم اونو ندیده بودن.باند X از خلاف کارهای بزرگ شهر بودن.بادیگاردهای X چهار نفر بودن.
    ۱.بیهان ملقب به سابزیرو.یه کرایومنسر خطرناک بی رحم و خشن.اون ژاپنی بود و قاچاقی وارد آمریکا شد.
    ۲.کوای لیانگ ملقب به تندرا.برادر کوچکتر سابزیرو.یه کرایومنسر خطرناک ولی دل رحم تر از سابزیرو.
    ۳.توماس ورباد ملقب به اسموک.یه مبارز عالی و با قدرت کنترل دود.اون اصلیت پاراگوئه ای داره و توی کشور خودش از آدمکش های مخوف بود.
    ۴.کینو.اون یه آدمکش روانی و منحرف بود که خودش رییس یه باند خلافکاری به اسم بلک دراگون بود ولی بدست X نابود شد و حالا با تهدید X برای اون کار میکنه.
    بدهی هانزو ۳ ماه عقب افتاده بود و نتونست پول X رو جور کنه واسه همین سابزیرو به دستور اون برای تهدید،با کامیون زد به ماشینی که حامل هانزو و خانوادش بود.پدر و مادر هانزو به کما رفتن ولی خودش و خواهرش آسیب جدی ندیدن.اونا سه روز به هانزو وقت دادن تا پولشون رو برگردونه ولی بعد سه روز هانزو نتونست حتی نصف پول رو جور کنه.میدونست که قراره بیان سراغش.خواست برای نجات جون خانوادش اونا رو پیش دوستش جان کیج بفرسته.جان معلم تئاتر بود.اسکورپیون داشت خانوادش رو آماده میکرد تا همه به خونه جان برن.

    یک ساعت بعد در خانه جان
    هانزو : ما زیاد اینجا نمیمونیم.اون کثافتا دیر یا زود پیدامون میکنن و میکشنمون.
    جان : حالا که فعلا اینجایین.من میرم بیرون و واسه شام خرید میکنم.
    ده دقیقه بعد از رفتن جان افراد x در رو شکستن و وارد خونه شدن.اونا هانزو رو تعقیب کرده بودن.کینو درجا به سر هانزو شلیک کرد.گلوله اونو نکشت اما باعث شد فلج بشه.هانزو روی زمین افتاده بود.تندرا دم در نگهبانی میداد.اسموک و سابزیرو پدر و مادر هانزو رو با وحشیگری شدید سلاخی کردن.کیتانا بدست کینو مورد تجاوز قرار گرفت و بشدت کتک خورد.هانزو،فلج روی زمین افتاده بود و مجبور بود همه این اتفاق ها رو ببینه.در آخر سابزیرو دوتا قندیل بزرگ تو سر هانزو فرو کرد و از اونجا رفت.چند دقیقه بعد جان برگشت و وقتی جسدها رو دید شوکه شد.اونا رو به بیمارستان رسوند.هانزو و پدر و مادرش مردن ولی کیتانا نجات پیدا کرد.کیتانا دیگه دلیلی برای زندگی نداشت.بارها سعی کرد رگشو بزنه ولی جان اونو منصرف میکرد.جان و کیتانا مدت ها بود که بهم احساس داشتن ولی بهم نمیگفتن.جان مجبور بود توی بیمارستان بمونه چون پلیس ها باید خونه رو بازرسی میکردن.سروان جکسون بریگز مدت ها بود که روی پرونده x کار میکرد ولی هیچوقت مدرک محکمی پیدا نمیکرد که x و افرادشو بندازه زندان.
    هانزو چشماشو باز کرد و خودشو توی یه ساختمون متروکه دید یه مرد که ردای سیاه تنش بود رو جلوش دید.
    -تو کی هستی؟
    -من بلک هارت هستم یکی از...
    -میشناسمت!تو پسر مفیستوفل هستی یه شیطان.
    -درسته ولی بهت پیشنهاد یه معامله رو میدم.من تو رو به زندگی برمیگردونم ولی در عوض روحت رو میخوام.اون موقع میتونی انتقامتو بگیری و پیش خواهرت برگردی.
    هانزو قبول میکنه.کیتانا تنها کسی بود که هانزو براش مونده بود و میخواست هرطور که شده ازش محافظت کنه.
    بلک هارت به هانزو قدرت های جهنمی میده و اونو به زمین برمیگردونه.
    حالا وقت انتقامه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (07-16-2017),love day (07-16-2017),MKXsubzero (07-17-2017),scorpionxl (08-22-2017),scorsub (10-18-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  3. #21
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    744
    تشکر شده 458 بار در 214 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت هفتم

    تصاویر توسط : noob-smoke

    بخاطر یه سری مسائل مجبور شدیم لباس ارمک رو عوض کنیم.

    با اون مرد که اسم خودش رو ارمک گذاشته بود مشغول حرف زدن شدم.

    ارمک گفت : آدم باحالی هستی.شاید بتونیم یه تیم دونفره عالی درست کنیم.
    -شاید.راستی معنی اسم ارمک چیه؟
    -معنی خواصی نداره.از اسم خودم درستش کردم.دو حرف از اسمم و دو حرف از فامیلم رو بهم چسبوندم.اسم واقعیم ارل مکینتاش ه.
    -مکینتاش؟!تو پسر هاروی مکینتاش هستی؟همون کله گنده معروف؟
    -بودم.مث اینکه ده سال تو غار خواب بودی.چهار سال پیش x بابام رو مجبور کرد که براش کارکنه و یا 75 درصد پولی رو که ماهیانه درمیاره رو به عنوان باج به x بده.ولی بابام هیچکدومو قبول نکرد.واسه همین آدماش رو فرستاد و خونمون رو آتیش زدن.پدر و مادرم مردن ولی خودم زنده موندم.تمام بدنم سوخته.باور کن دلت نمیخواد بدون نقاب منو ببینی.دکترا میگفتن زنده موندن من یه معجزست.تو چی؟داستان تو چیه؟
    منم داستانم رو براش تعریف کردم.اما هویتمو براش فاش نکردم.بهم گفت : من بیشتر مکان هایی که x معاملاتشو اونجا انجام میده رو میشناسم.میتونیم دونفری بریزیم سرشون.
    آدرس تمام انبارها و محله هایی که دست x بود رو ازش گرفتم.ازهم جدا شدیم.من جایی رو نداشتم برم.نزدیک قبرستون یه کلیسا قرار داشت.رفتم اونجا ولی پدر منو راه نداد.بهم گفت : از اینجا برو.جای اهریمن اینجا نیست.
    -یعنی چی؟اهریمن کدومه؟
    -کسی که با شیاطین معامله میکنه جاش توی جهنمه نه خانه ی خدا.شبی که داشتی با بلک هارت صحبت میکردی،دیدمت.نمیتونی انکار کنی.بلک هارت فقط با کسی که باهاش معامله کرده دوستانه صحبت میکنه.از اینجا برو.نمیزارم خونه ی خدا رو بی حرمت کنی.
    از اونجا رفتم.

    تا اونجایی که میدونستم،هرکی که میشناختم منو از خودش طرد بود.جان،کشیش.تنها کسی که حمایتم میکرد خواهرم بود و تلاش خودشو برای دفاع از من کرد.
    رفتم به قبرستون.قبر خودمو پیدا کردم و توی تابوتم خوابیدم.چشمام رو بستم و ذهنم رو خالی کردم.نمیخواستم خودمو با این چیزا عذاب بدم.بیشتر باید برای فردا اماده میشدم.

    پایان قسمت هفتم...


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    alifat (08-09-2017)

  5. #22
    Noob__Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,163
    علاقه مند به
    rain
    محل سکونت
    a Gravity falls in my heart
    تشکر
    4,082
    تشکر شده 2,560 بار در 1,126 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان داره هی باحالتر و باحالتر میشه

    days left...




  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Noob__Smoke از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (08-08-2017)

  7. #23
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    224
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    500
    تشکر شده 180 بار در 135 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط haghy [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    ای بابا حالا مگه من خودم چی گفتم.شما یه چیزی گفتی منم توضیح دادم دیگه.من که شاکی نشده بودم.
    راستش یه جوری گفتی که ترسیدم ای دو قسمتم عالی بود ولی عالی تر اینه که خیلی به موقع میزاری داستان نویسی تو خونته یه سوال داشتم.
    ویرایش توسط The Great HEZAR : 08-11-2017 در ساعت 04:22 PM

    یه روز ازم معنی اینارو پرسیدن
    - بیماری
    - ترس
    - غرورت
    - خوانواده
    - مرگ
    - اجتناب ناپذیره
    - گل
    - زنبق قرمز
    - چرا
    مثل خون کساییه که میخوام بریزم
    - زمان
    - بی رحمه
    - لایق مرگ
    - انسان ها
    - پس می کشیشون دیگه نه؟
    - بعضیاشونو
    عقاید شما چیه؟؟؟
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (08-11-2017)

  9. #24
    The Great HEZAR آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    1,385
    علاقه مند به
    raiden
    محل سکونت
    chaosRealm
    تشکر
    2,493
    تشکر شده 4,774 بار در 1,426 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    56
    حالت من
    Moteajeb
    تگ شده
    12 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نوشته اصلی توسط scorpionxl [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    راستش یه جوری گفتی که ترسیدم ای دو قسمتم عالی بود ولی عالی تر اینه که خیلی به موقع میزاری داستان نویسی تو خونته یه سوال داشتم.

    لینک حذف شد
    بار دیگه تکرار نشه وگرنه بن 3 روزه میشی
    ویرایش توسط The Great HEZAR : 08-11-2017 در ساعت 05:29 PM

  10. #25
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    744
    تشکر شده 458 بار در 214 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت هشتم
    بابت تاخیر ازتون عذرخواهی میکنم.

    صبح روز بعد از خواب بیدار شدم.از قبرم بیرون اومدم.(اولین تجربه دراکولایی هانزو)نمیدونستم چیکار کنم.تا اونجایی که یادم میومد،امروز روز باج گیریه.این فرصت رو نباید به هیچ وجه از دست میدادم.رفتم به یکی از محله های شهر رفتم و منتظر موندم.تا اینکه ملینا و اسموک اومدن و با کتک کاری از مردم پول گرفتن.موقع رفتن تعقیبشون کردم.

    داشتم خیلی اروم پشت سرشون حرکت میکردم که دیدم یدفه ایستادن.با خودم گفتم بازم فهمیدن اینجام.ملینا یه نفس عمیق کشید و گفت بریم.
    بعد از چند دقیقه به یکی از انبارهای x رسیدیم.ملینا و اسموک رفتن داخل و در رو بستن.من از ساختمون بالا رفتم و از پنجره های بالای ساختمون سرک میکشیدم.ملینا و اسموک از هم جدا شدن و راه خودشونو رفتن.من هم خیلی اروم پنجره رو باز کردم و خیلی بی صدا پریدم پایین.تو همین لحظه ملینا پردی سمت و با لگد زد تو صورتم و چند متر عقب پرت شدم.باورم نمیشد انقدر زور داشته باشه.داشت میومد سمت من و من سریع برگشتم و با مشت زدم تو صورتش و ماسکش افتاد.صورتش رو برای اولین بار دیدم.خیلی وحشتناک بود.دندونهاش شبیه ***ه بودن.تازه فهمیدم چرا همیشه نقاب داشت.

    با عصبانیت بهم حمله کرد.سمت من شیرجه زد و میخواست انگشت هاشو تو چشمام فرو کنه.سریع روبه عقب پریدم و جاخالی دادم.

    برگشتم و با مشت کوبیدم تو صورتش و سه تا از دندوناش ریخت رو زمین.زنجیرم رو درآوردم و دور گردنش حلقه کردم.دور خودم چرخوندمش تا اینکه زنجیر خودش باز شد و ملینا پرت شد توی یکی از جعبه های بزرگ چوبی.ازحال رفت و ازجاش بلند نشد.
    صدای اسموک رو از پشت سرم شنیدم که گفت : خب...پس از اون رقیب های سگ جونی.
    برگشتم سمتش.یه kusarigama دستش بود(همون زنجیرهایی که یه سمتش داسِ و یه سمت دیگش یه توپ فلزی)ادامه داد : ببین!میتونیم همین الان بدون دعوا مشکلو حل کنیم.از طرف کی اومدی اینجا؟(منظورش باند رقیبه)اگه پول گرفتی تا بیای باند مارو منحل کنی،ما هشت برابر بیشتر بهت پول میدیم تا گورتو گم کنی.
    گفتم : یعنی واقعا اولین چیزی که به ذهنت میرسه باند رقیبه؟تا حالا فکر نکردی یکی از همین آدمایی که داری عذابشون میدین علیه تون قیام کنن؟
    -خب!پس کارمون به مبارزه کشید.ازت زیاد حرف شنیدم.دهن آدمای زیادی رو سرویس کردی.تقریبا مبارزت رو با سایرکس دیدم.جنگجوی خوبی هستی و برات احترام قائلم.توهم باید همین احترامو نسبت به من داشته باشی.
    قلنج گردنمو شکستم و گفتم : خودت باید این احترامو بدست بیاری.(به قول دردویل)
    حالا وقتشه که با یه مبارز واقعی بجنگم.


    پایان قسمت هشتم...


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  11. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    SILENT ASSASSIN (10-17-2017)

  12. #26
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    224
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    500
    تشکر شده 180 بار در 135 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی مثل همیشه با تشکر از اقای نوب اسموک و شما

    یه روز ازم معنی اینارو پرسیدن
    - بیماری
    - ترس
    - غرورت
    - خوانواده
    - مرگ
    - اجتناب ناپذیره
    - گل
    - زنبق قرمز
    - چرا
    مثل خون کساییه که میخوام بریزم
    - زمان
    - بی رحمه
    - لایق مرگ
    - انسان ها
    - پس می کشیشون دیگه نه؟
    - بعضیاشونو
    عقاید شما چیه؟؟؟
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  13. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (08-15-2017)

  14. #27
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    744
    تشکر شده 458 بار در 214 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.قسمت نهم رو هنوز نزاشتم.خواستم یه خبر جدید براتون بیارم.از این به بعد اسکورپیون های مهم دنیاهای دیگه(تو فن فیکشن های من)آهنگ اصلی دارن.آهنگ ها رو از فیلم های دیگه گرفتم و اختصاصش دادم به یه اسکورپیون.

    تم اسکورپیون نوآر
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تم اسکورپیون اصلی
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تم اسکورپیون آینده تاریک
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تم اسکورپیون اسپاون
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تم اسکورپیون کلد وار
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    حتما نظراتتون رو بنویسید منتظرم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  15. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    SILENT ASSASSIN (10-17-2017)

  16. #28
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    224
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    500
    تشکر شده 180 بار در 135 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی خیلی جالب بود خوشم اومد
    فقت اگه فیلمم داشت عالی میشد مثلا با فیلم میبود ولی عالی بود

    یه روز ازم معنی اینارو پرسیدن
    - بیماری
    - ترس
    - غرورت
    - خوانواده
    - مرگ
    - اجتناب ناپذیره
    - گل
    - زنبق قرمز
    - چرا
    مثل خون کساییه که میخوام بریزم
    - زمان
    - بی رحمه
    - لایق مرگ
    - انسان ها
    - پس می کشیشون دیگه نه؟
    - بعضیاشونو
    عقاید شما چیه؟؟؟
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  17. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (08-19-2017)

  18. #29
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    744
    تشکر شده 458 بار در 214 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت نهم
    به جون هم دیگه افتادیم.سریع داسشو سمت صورتم پرت کردم.جاخالی دادم و زنجیر خودمو درآوردم و زدم تو صورتش.اون هم با توپ فلزیش زد تو سرم(اسموک kusarigama دستشه).گیج شدم و روی زانوهام افتادم.دوباره با همون توپ زد تو سرم و افتادم روی زمین.اومد بالای سرم و گفت : هنوز دیر نشده.تا قبل از اینکه بمیری وقت داری فکر کنی و بما ملحق شی.
    گفتم :بمیر بابا.
    روی زمین چرخیدم و زدم زیرپاش.هردومون همزمان از جامون پا شدیم ولی اون خیلی سریع با داس یه زخم بزرگ روی بدنم زد.با یه آپرکات منو زد زمین.داس رو توی شکمم فرو کرد و منو روی زمین میکشید.خیلی درد داشت.با لگد زد تو صورتم.سعی میکردم از جام بلندشم ولی اون از همه طرف بهم ضربه میزد.تا اینکه سریع پاشو گرفتم و با لگد پرتش کردم به یکی از جعبه ها.یه بشکه نفت اونجا بود.کج شد و ریخت روش.
    بدجور عصبی شد.ازجاش بلند شد.منم هم بلند شدم و خونین و مالین جلوش ایستادم.

    اونجا رو پر از دود کرد و اومد سمتم.نمیتونستم درست ببینمش و هی کتک خوردم.بیست دقیقه منو زد.مثل یه جنازه افتادم زمین.
    دیگه داشتم میمردم.تا اومد سمت من ناخودآگاه سمتش حمله کردم و تا بهم خوردیم شعله وحشتناک ازم ساطع شد و اونو سوزوند.فکر نمیکردم همچین قدرتی رو دشته باشم.خیلی کیف کرده بودم و هم میترسیدم.اسموک داشت توی آتیش میسوخت.داشت کلی دست و پا میزد تا خودشو خاموش کنه ولی فقط اوضاع خودشو بدتر میکرد.تا اینکه دیگه تکون نخورد.مطمئن شدم که دیگه مرده.
    داس اسموک رو برداشتم و رفتم بالای سر ملینا تا خلاصش کنم.اما اونجا نبود.صدای در رو شنیدم که باز شد.فهمیدم داره فرار میکنه.سریع رفتم دنبالش ولی تا از انبار خارج شدم ندیدمش.
    اونجا دیگه امن نبود.دو تا از آدمای x روکشتم.ملینا هم فرار کرده و همه چیز رو به همشون میگه.دیر یا زود بقیشونم میومدن به انبار.از اونجا رفتم بیرون.به قبرستون رفتم.داشتم سمت قبرم حرکت میکردم.حالم خیلی بد بود.با وجود زخم هام حتمی میمردم.از حال رفتم و افتادم زمین.به زور میتونستم نفس بکشم.چشمام سیاهی میرفت تا اینکه کامل بیهوش شده بودم.

    نمیدونستم میمیرم یا نه...

    ببخشید اگه کم بود و زخمی بودن شخصیت هارو خیلی ضایع نشون دادم.
    پایان قسمت نهم...


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  19. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Kenshi fatality (08-22-2017),SILENT ASSASSIN (10-17-2017)

  20. #30
    Noob__Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,163
    علاقه مند به
    rain
    محل سکونت
    a Gravity falls in my heart
    تشکر
    4,082
    تشکر شده 2,560 بار در 1,126 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    پرفکتلی گود!!!

    days left...




صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین