صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از 61 به 68 از 68

موضوع: اسکورپیون NOIR(داستانی متفاوت تر)

  1. اسکورپیون NOIR(داستانی متفاوت تر)

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان سلام.با یه داستان جدید دیگه برگشتم.یه روز نشسته بودم و تو فکر بودم که داستان جدیدم رو چطوری درست کنم تا اینکه یه داستان خفن تو ذهنم اومد.این یه داستان چهار فصلی هست که هر فصل قراره ماجرای یک اسکورپیون تو دنیای دیگه رو تعریف کنه
    قرار بود این داستان به شکل کمیک سه بعدی درست بشه ولی به خاطر کمبود وقت نتونستم.
    اینم کاور چهار فصل داستان.



    قسمت اول
    این داستان قراره ماجرای چهار اسکورپیون در دنیاهای مختلف رو روایت کنه و قرار فعلا فقط با اسکورپیون هامون آشنا بشیم.

    زمین ۶(بعد نوآر)
    نیویورک سال ۱۹۲۵م.
    هانزو هاساشی یه فرد معمولی آمریکایی با ریشه ژاپنی بود.اون تو هنر های رزمی مهارت داشت.هانزو ۲۹ ساله بود و با خواهر ۲۴ سالش کیتانا و پدر و مادر مریضش زندگی میکرد.وضع زندگی اون ها خوب نبود.واسه همین هانزو و خواهرش توی یه رستوران کار میکردن اما چون درآمد کافی نداشتن،هانزو مجبور بود از یه مرد کله گنده به اسم X پول قرض کنه.X هیچوقت خودشو به کسی نشون نمیداد.حتی بادیگاردهاش هم اونو ندیده بودن.باند X از خلاف کارهای بزرگ شهر بودن.بادیگاردهای X چهار نفر بودن.
    ۱.بیهان ملقب به سابزیرو.یه کرایومنسر خطرناک بی رحم و خشن.اون ژاپنی بود و قاچاقی وارد آمریکا شد.
    ۲.کوای لیانگ ملقب به تندرا.برادر کوچکتر سابزیرو.یه کرایومنسر خطرناک ولی دل رحم تر از سابزیرو.
    ۳.توماس ورباد ملقب به اسموک.یه مبارز عالی و با قدرت کنترل دود.اون اصلیت پاراگوئه ای داره و توی کشور خودش از آدمکش های مخوف بود.
    ۴.کینو.اون یه آدمکش روانی و منحرف بود که خودش رییس یه باند خلافکاری به اسم بلک دراگون بود ولی بدست X نابود شد و حالا با تهدید X برای اون کار میکنه.
    بدهی هانزو ۳ ماه عقب افتاده بود و نتونست پول X رو جور کنه واسه همین سابزیرو به دستور اون برای تهدید،با کامیون زد به ماشینی که حامل هانزو و خانوادش بود.پدر و مادر هانزو به کما رفتن ولی خودش و خواهرش آسیب جدی ندیدن.اونا سه روز به هانزو وقت دادن تا پولشون رو برگردونه ولی بعد سه روز هانزو نتونست حتی نصف پول رو جور کنه.میدونست که قراره بیان سراغش.خواست برای نجات جون خانوادش اونا رو پیش دوستش جان کیج بفرسته.جان معلم تئاتر بود.اسکورپیون داشت خانوادش رو آماده میکرد تا همه به خونه جان برن.

    یک ساعت بعد در خانه جان
    هانزو : ما زیاد اینجا نمیمونیم.اون کثافتا دیر یا زود پیدامون میکنن و میکشنمون.
    جان : حالا که فعلا اینجایین.من میرم بیرون و واسه شام خرید میکنم.
    ده دقیقه بعد از رفتن جان افراد x در رو شکستن و وارد خونه شدن.اونا هانزو رو تعقیب کرده بودن.کینو درجا به سر هانزو شلیک کرد.گلوله اونو نکشت اما باعث شد فلج بشه.هانزو روی زمین افتاده بود.تندرا دم در نگهبانی میداد.اسموک و سابزیرو پدر و مادر هانزو رو با وحشیگری شدید سلاخی کردن.کیتانا بدست کینو مورد تجاوز قرار گرفت و بشدت کتک خورد.هانزو،فلج روی زمین افتاده بود و مجبور بود همه این اتفاق ها رو ببینه.در آخر سابزیرو دوتا قندیل بزرگ تو سر هانزو فرو کرد و از اونجا رفت.چند دقیقه بعد جان برگشت و وقتی جسدها رو دید شوکه شد.اونا رو به بیمارستان رسوند.هانزو و پدر و مادرش مردن ولی کیتانا نجات پیدا کرد.کیتانا دیگه دلیلی برای زندگی نداشت.بارها سعی کرد رگشو بزنه ولی جان اونو منصرف میکرد.جان و کیتانا مدت ها بود که بهم احساس داشتن ولی بهم نمیگفتن.جان مجبور بود توی بیمارستان بمونه چون پلیس ها باید خونه رو بازرسی میکردن.سروان جکسون بریگز مدت ها بود که روی پرونده x کار میکرد ولی هیچوقت مدرک محکمی پیدا نمیکرد که x و افرادشو بندازه زندان.
    هانزو چشماشو باز کرد و خودشو توی یه ساختمون متروکه دید یه مرد که ردای سیاه تنش بود رو جلوش دید.
    -تو کی هستی؟
    -من بلک هارت هستم یکی از...
    -میشناسمت!تو پسر مفیستوفل هستی یه شیطان.
    -درسته ولی بهت پیشنهاد یه معامله رو میدم.من تو رو به زندگی برمیگردونم ولی در عوض روحت رو میخوام.اون موقع میتونی انتقامتو بگیری و پیش خواهرت برگردی.
    هانزو قبول میکنه.کیتانا تنها کسی بود که هانزو براش مونده بود و میخواست هرطور که شده ازش محافظت کنه.
    بلک هارت به هانزو قدرت های جهنمی میده و اونو به زمین برمیگردونه.
    حالا وقت انتقامه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (07-16-2017),love day (07-16-2017),MKXsubzero (07-17-2017),scorpionxl (08-22-2017),scorsub (10-18-2017),SILENT ASSASSIN (07-25-2017)

  3. #61
    Noob__Smoke آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    1,158
    علاقه مند به
    rain
    محل سکونت
    BLλCK MESA LABS
    تشکر
    4,077
    تشکر شده 2,536 بار در 1,119 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    Confusing and interesting!!
    And so much proud of you!!

    !Squanch Wars :
    The force gets shwifty

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید Noob__Smoke از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (11-20-2017),raoof (11-26-2017),scorpionxl (11-20-2017)

  5. #62
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    22
    من : چه خبره؟اینجا چه خبره؟اول سابزیرو حالا تو.دیگه کسی هست زنده شده باشه؟
    جان : آروم باش هانزو.انگار از اینکه برگشتم ناراحت شدی.
    -نه نشدم ولی...ولش کن ایکس کیتانا رو برده و میخواد بکشتش.باید بریم سر وقتش.اما کمک میخوایم.
    -از کی میخوای کمک بگیری آخه؟
    -بیا تا ببینیش.
    لباس و وسایلامو برداشتم و دست جان رو گرفتم و دم خونه جک تلپورت کردیم و در زدم.(اگه میخواست میتونست داخل خونه تلپورت کنه ولی هانزو خیلی مودبه)ریچل درو باز کرد و گفت(یکم تعجب کرد):هانزو!چیزی شده؟(یدفه جان رو دید)جان!سلام.
    من : چی شد؟تو میشناسیش؟
    جان : آره این همونیه که منو زنده کرد.توام میشناسیش؟
    من : آره راستش...اصلا ولش کن ریچل تو واقعا جان رو برگردوندی؟
    ریچل : آره.همون شبی که به جک گفتی اگه باهم کار میکردیم الان جان زنده بود،فهمیدم چقدر دوستت برات مهم بود و راستش نمیتونستم بذارم خواهر زادت بی پدر بشه.بهت گفته بودم هرطور که بتونم کمکت میکنم.
    من : ریچل...نمیدونم چی بگم.
    ریچل : نمیخواد هیچی بگی.فکر کنم یه کاری داشتی که اومدی اینجا.
    -آره خواستم بگم ایکس خواهرم و جک رو دزدیده به کمکت احتیاج دارم.
    -جک؟امکان نداره اون داره با ایکس حرف میزنه.
    -از کجا مطمئنی؟
    -من میتونم با قدرتام زیرنظرش داشته باشم بذار ببینمش...دارم میبینمش داره با کنشی حرف میزنه.
    -اه...پس هنوز نمیدونه چه خبره باید بریم سراغش وگرنه کشتنش.
    آدرس اونجا رو از ریچل گرفتم و سه نفری به اونجا تلپورت کردیم.بهشون گفتم : امشب دیگه تمومش میکنیم.همه چیزو تموم میکنیم.
    جان و ریچل روی پشت بوم رفتن تا از پنجره وارد شن.خودم از در اصلی رفتم داخل.کنشی و نوب و جک اونجا بودن.تا چشمشون بهم افتاد رفتن تو حالت تدافعی.داد زدم : امشب تمومش میکنیم و اگه ایکس انقدر وجود داره خودش میاد اینجا.یا شاید بهتر باشه بهش بگم کوانچی.
    کنشی : بسیار خب بیاین تمومش کنیم.
    تو همین لحظه ریچل با قدرت پروازش خیلی آروم از پنجره بالا اومد روی زمین و جک رو گرفت و بردش بالا.(تا بهش بگه میخوان بکشنش)
    نوب : امشب تاوان کاری که با برادرم کردی رو میدی.
    من : و تو هم تاوان کاری که با پدرو مادرم کردی رو میدی.
    امشب کارو تموم میکنم.همین امشب.


    پایان قسمت 22


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    raoof (11-26-2017),scorpionxl (11-26-2017)

  7. #63
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    23
    نوب و کنشی بهم حمله کردن و تو همین لحظه مزدورهاش از بالا با تفنگاشون اومدن و منو هدف گرفتن.ریچل و جک و جان همونطور که طبق نقشه بود پریدن پایین و رفتن سر وقت تفنگ دارا.من هم با نوب و کنشی درگیر شدم.اما از همون اول میدونستم از پسشون بر نمیام.کنشی با تله کینزی بهم ضربه میزد و نوب هم با تلپورت کردنش و بدلی از خودش ساخته بود.همینطور که داشتم کتک میخوردم احساس کردم دارم میسوزم.این سوزش مال کتک هایی که میخوردم نبود.سوزش داشت بیشتر میشد تا اینکه دیدم دارم آتیش میگیرم.سعی میکردم همزمان جلوی ضربه های نوب و کنشی رو هم بگیرم تا اینکه جک از دور داد زد : هانزو یادت نره چی گفتم.شبح.شبح.
    هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم تا اینکه منفجر شدم و اون دو تارو پرت کردم عقب.پس تمام این مدت شبح این بود؟یه اسکلت آتیش گرفته؟احساس میکردم اختیارم دست خودم نیست.با اینکه خودم داشتم با اراده خودم حرکت میکردم ولی احساس میکردم این واقعا به اراده خودم نیست.کنشی از جاش بلند شد و شمشیرش رو تو دست ظاهر کرد و آماده شد واسه حمله.من هم یکی از شمشیرهام رو درآوردم و آماده شدم تا حمله کنه.سمتم حمله کرد و من هم دویدم سمتش و باهم به شیوه سامورایی ها مبارزه کردیم.با شمشیر ضربه های همدیگرو دفع میکردیم تا اینکه شمشیرهامون به هم قفل شد. کنشی تو همین موقع با لگد زد تو شکمم ولی چیزیم نشد.من هم زدم تو شکمش و سه متر پرتش کردم عقب.داشتم خیلی آروم سمتش حرکت میکردم.اون خیلی سریع روی زانوهاش نشست درحالی من داشتم بهش نزدیکتر میشدم.شمشیرش رو برداشت و توی شکم خودش فرو کرد و پارش کرد.اون یه ترسو بود.یه ترسوی واقعی.جای اینکه تا پای مرگ باهام بجنگه و با افتخار بمیره خودشو خلاص کرد.
    نوب جلوم تلپورت کرد و باهام جنگید.من با دهنم آتیش بهش پرت کرد ولی جاخالی داد.اومد سمتم تا با مشت منو بزنه ولی دستشو گرفتم و زدم تو صورتش و با یه آپرکات پرتش کردم عقب.زنجیرمو درآوردم و بهش پرت کردم و دورش پیچوندم و آتیش جهنمیم رو بهش منتقل کردم.داشت میسوخت و من هم سوختنش رو تماشا میکردم تا اینکه کامل خشک شد.زنجیرمو کشیدم و با اینکار نوب خشک شده رو شکستم.چند دقیقه همونجا ایستادم و تیکه های نوب نگاه میکردم.تا اینکه ریچل اومد کنارم و گفت : کارمون تموم شد حالا باید کیتانا رو پیدا کنیم.
    اما یدفه کنترلم رو کامل از دست دادم و گردنش رو گرفتم و بردمش بالا.تقریبا داشتم میکشتمش تا اینکه جک منو به حالت انسانیم برگردوند.ریچل رو ول کردم و افتادم روی زمین.ریچل داشت سرفه میکرد.بهش گفتم :معذرت میخوام نمیدونم یدفه چی شد.منو ببخش.
    ریچل : نه اشکال نداره.همه شبح های ندررلمی بار اول و دومشون اینجورین.
    جان : من میتونم رد کیتانا رو بگیرم.
    من : چجوری؟
    جان : این یکی از قدرتای جدیدمه.
    جک : خب اون کجاست؟
    جان : خببب...اون تقریبا همینجاست؟
    من : یعنی چی تقریبا؟
    جان : یعنی همین جاست ولی باید یه جایی قایمش کرده باشن.
    یه نفر از پشت سرمون گفت : منظورش اینه که دقیقا همینجاست.
    برگشتیم و کوانچی رو دیدیم.واقعا خیلی شبیه جک و ریچل بود ولی خیلی زشت تر.کیتانا رو بیهوش به یه صندلی بسته بود و پشت سرش بود.کوانچی : خب!پس شما چهارتا میخواین دهن منو سرویس کنین آره؟
    جان : آره و همین حالا هم اینکارو میکنیم.
    من بهش یه گلوله آتش پرت کردم ولی چیزیش نشد.گفت : آتیش بازیت بدردت نمیخوره من به آتش،گرما،سرما و حتی مرگ مقاومم.فکر کنم اون دوتا اینو بهت گفته باشن.ولی به هرحال دیگه مهم نیست باید از همون اول خودم ترتیبت رو میدادم و انقدر خسارت نمیدیدم.حداقلش فهمیدم دو تا مار زیر دستم بودن.
    وقتشه همه چیزو تموم کنیم.


    پایان قسمت 23...


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    raoof (11-26-2017),scorpionxl (11-26-2017)

  9. #64
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    177
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    149
    تشکر شده 104 بار در 84 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    جالب بود فقط اون کلمه :کوانچی شکل ریچلو جک بود ولی خیلی زشت تر زیاد خوب نبود ریون به این خوشگلی تو اسمون هفتمم فرشته ای مثل این پیدا نمیکنی
    به قبیله ای که همش در مورد شرف حرف میزنه اعتماد نکن همه بیشتر از اون چیزی حرف میزنن که ندارن
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  10. #65
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    منظور من شباهت کلی بود.مث رنگ پوست و این چیزا.
    منظورم از شباهت قیافه نبود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  11. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (11-26-2017)

  12. #66
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    24
    کوانچی گفت : دیگه به این خانم احتیاج نداریم.
    شمشیرش رو درآورد و خاست گردنشو بزنه.ولی خیلی سریع تلپورت کردم و کیتانا رو گرفتم و تلپورت کردم دم در خونه.کیتانا داشت بیدار میشد و هر لحظه ممکن بود وقت زایمانش شروع بشه.واسه همین بردمش پیش زن همسایه.زن خوبی بود.ازش خواستم مراقب کیتانا باشه.
    دوباره تلپورت کردم تو همون انبار دیدم بدجوری دعوا شده.جک و ریچل و جان داشتن از سه طرف بهش ضربه میزدن ولی کوانچی با سرعت ضربه هاشونو دفع میکرد و میزدشون تا اینکه هر سه تا رو پرت کرد عقب.من هم از فرصت استفاده کردم و با لگد زدم تو شکمش و چهار متر پرتش کردم عقب.سریع از جاش بلند شد و سی تا شاتگان ظاهر کرد که روی هوا معلق بود و باهاشون بهمون شلیک میکرد.من و بقیه رفتیم پشت جعبه ها پناه گرفتیم و کوانچی داشت خیلی آروم نزدیک ما میشد و شلیک میکرد.یدفه دیدم ریچل هم کنارمه.تا منو دید گفت : ببین تو با این گلوله ها هیچیت نمیشه ولی ممکنه من و جک و دوستت بمیریم واسه همین یه چیزایی رو میخواستم بهت بگم.
    من : منم میخواستم یه چیزی بگم ولی تو اول بگو.
    ریچل : نه خودت بگو.
    -باشه.ریچل؟دوستت دارم.
    -واقعا؟منم همینو میخواستم بگم.منم دوستت دارم.
    داشتیم بهم دیگه نگاه میکردیم.باورم نمیشد اون هم همینو بهم بگه.بهش گفتم : خیله خب حالا میای تا دهن این کثافتو رو پاره کنیم؟
    منتظر جوابش نشدم و پریدم اونطرف جعبه.دویدم سمتش و خواستم با مشت بزنمش که دستمو گرفت.خواستم با اون یکی مشتم بزنمش که اون یکی روهم گرفت.تو همین لحظه با کله زدمش و گیجش کردم.شاتگان هایی که ظاهر کرده بود محو شدن.حالا دیگه کارو واسه بقیه راحت شد.جان و جک و ریچل از سنگرهاشون پریدن بیرون و تا تونستن زدنش.تا ده ثانیه همین کارو کردیم ولی درست همون لحظه که فکر میکردیم برنده شدیم ، با قدرتهاش هممون رو پرت کرد عقب.شمشیرش رو ظاهر کرد و رفت سمت ریچل.پاشو روی گردنش گذاشت و دستشو برد بالا تا شمشیرو توی سرش فرو کنه.تا دستشو آورد پایین جک پرید جلو و با دست شمشیرو گرفت.خیلی عصبانی بود و گفت : هیچ خری حق نداره نزدیک خواهرم بشه.
    با اون یکی دشتش کوانچی رو زد و فرستادش عقب.جان هم با لگد زد تو کمرش و با مشتش که یه انرژی سبز دورش بود به کوانچی ضربه میزد.من رفتم و به ریچل کمک کردم بلند شه.بهم گفت : الان فقط شبح میتونه نابودش کنه.برو سرویسش کن قهرمان!
    پیشونیم رو بوسید و با لبخند نگام میکرد.منم رفتم سمت کوانچی و بهش تنه زدم و به جهنم تلپورت کردیم.اونجا یه مبارزه سخت بینمون درست شد ولی دیدم دارم بیشتر از ضربه زدن،کتک میخورم.تا اینکه پرتم کرد توی دیوار.پاشو گذاشت رو دستم و بهم میخندید.گفت : اینجا متولد شدی و همینجا میمیری.ولی نگران نباش.بعدش میرم سراغ دوست دخترت،برادرش،خواهرت و شوهرش و بچش رو هم همینجا خاک میکنم و تنها نمیمونی.اگه یکم شعور داشتی میفهمیدی وقتی بیست بار بهم حمله میکنی و موفق نمیشی یعنی هیچوقت موفق نمیشی.چون همیشه منم که برنده م اسکورپیون.
    همین جمله کافی بود تا عصبانیم کنه.گفتم : اسم خوبیه.
    با دهنم بهش آتیش پرت کردم.بهش آسیب نزد ولی حواسش رو پرت کرد.به شبح تبدیل شدم و بهش حمله کردم.تا تونستم زدمش و وقتی دیدم خیلی ضعیف شده گردنش رو گفتم و بردمش بالا وگفتم : نگاه کن تو چشمام...روح تو آلودست به خون بی گناهان...
    داشت با وحشت نکاهم میکرد تا اینکه ادامه دادم : ...تقاص پس بده.
    روح اون حر...ده رو سوزوندم درحالی که تمام کثافتکاریهاشو میدیدم.به انبار تلپورت کردم و دوستام رو که منتظرم بودن دیدم.سر خشک شده کوانچی رو نشونشون دادم.خوشحال شدن و اومدن و بغلم کردن.اما ریچل خیلی سریعتر اومد و بغلم کرد.یادم افتاد که کیتانا پیش زن همسایه ست.همگی باهم رفتیم اونجا و در زدیم.خانم همسایه درو باز کرد درحالی که یه بچه بغلش بود.به جان گفت : تبریک میگم آقای کیج.دخترتون سالم بدنیا اومده و حال مادرش هم خوبه.
    اون خانم از مرگ من و جان خبر نداشت واسه همین تعجب نکرد.رفتیم داخل و کیتانا رو درحالی که روی تخت خوابیده بود و با لبخند نگاهمون میکرد رو دیدیم.کیتانا رو بردیم خونه و از جک و ریچل هم خواستیم اونجا باشن چون میخواستیم جشن بگیریم.اونشب بهمون خیلی خوش گذشت.با مرگ ایکس،شهر تا حدی آروم شد و تموم باندهای ایکس تو دنیاهای دیگه متلاشی شد.چند سال گذشت و منو ریچل باهم ازدواج کردیم و دیگه هیچوقت یه اون ایکس بیشرف و سگهاش فکر نکردیم.

    اما...
    روی یکی از پشت بوم ها رو به روی خونه هانزو
    -لرد ریدن!شما فکر میکنید این مرد...یا بهتره بگم موجود میتونه کمکمون کنه؟
    -نمیدونم کنگ لائو.باید امیدوار بود.ما به یه نفر با قابلیت های اون احتیاج داریم.
    -اما اون یه قاتله.
    -مگه ما تاحالا به عمرمون خون ندیدیم؟ما هم آدم میکشیم.
    -ما میکشیم که زنده بمونیم ولی اون زندست که بکشه.
    -برای همینه که من انتخابش کردم.و اون زن جادوگر،اون خیلی میتونه بهمون کمک کنه.
    -ولی فکر میکنم این دیوونگیه.ما از کمک اون جادوگر علیه پدرش استفاده کنیم؟
    -درسته.تنفر اون و برادرش از پدرشون میتونه خیلی کمکمون کنه.


    این داستان هم تموم شد.با تشکر از noob-smoke و scorpionxl که توی درست کردن این داستان کمکم کردن.حتما نظراتتونو بزارید.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  13. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    raoof (11-29-2017),scorpionxl (11-28-2017)

  14. #67
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    177
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    149
    تشکر شده 104 بار در 84 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی خوب بود اما اگه شماره تلگرام ریدنو داری بهم بده یا این خبرو بهش بده:جادوگر هفت جدو ابادته بابا برقی«با اون بابای بیریختش شبیه برج ایفله««شوخیه ناراحت نشی داداش»یه سوال کی ادامشو مینویسی؟من که بدبختم امتحاناتمون دمار از روزگارمون در اورد یاد 6 سال پیش بخیر قبلا مخ ریاضی کلاسمون بودیم الان دیگه هیچی نیستیم درسا سخت شده ریاضی ها همش مجموله و... تو امتحاناتتون موفق باشید دلاوران و تکاوران کلا بقلی«کلا 12 ام بقلمونو میگم»
    به قبیله ای که همش در مورد شرف حرف میزنه اعتماد نکن همه بیشتر از اون چیزی حرف میزنن که ندارن
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  15. #68
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط scorpionxl [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    خیلی خوب بود اما اگه شماره تلگرام ریدنو داری بهم بده یا این خبرو بهش بده:جادوگر هفت جدو ابادته بابا برقی«با اون بابای بیریختش شبیه برج ایفله««شوخیه ناراحت نشی داداش»یه سوال کی ادامشو مینویسی؟من که بدبختم امتحاناتمون دمار از روزگارمون در اورد یاد 6 سال پیش بخیر قبلا مخ ریاضی کلاسمون بودیم الان دیگه هیچی نیستیم درسا سخت شده ریاضی ها همش مجموله و... تو امتحاناتتون موفق باشید دلاوران و تکاوران کلا بقلی«کلا 12 ام بقلمونو میگم»
    فعلا قرار نیست ادامش به این زودی ها بیاد.چون از یه طرف روی داستان دیگه کار میکنم و از یه طرف دیگه هم مدرسه و معلمای مضخرف بلای جونم شده.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (11-29-2017)

صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567