وقـتـى که شاوکان از دنیا رفت , برادرش ریدن خواست جاى او رابگیرد.

شاوکان مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت .

هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و شاوکان بـه اوعـطـامى کرد.

ریدن خواست در آن مکان بنشیند و شاوکان بخشى کند.

مادرش گفت : تو نمى توانى جاى شاوکان را بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز.

ریدن توجه نکرد.

مادرش براى اثبات حرفش ,لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد ریدن آمد و چیزى خواست .

وقتى گـرفـت از در دیـگـرى رجوع کرد و باز چیزى خواست .

ریدن با اکراه به او چیزى داد.

چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد, ریدن با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب گداى پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشکار کرد و گفت : نگفتم تو لایق این کارنیستى .

یک روز هفتاد بار از شاوکان به همین شکل چیزى خواستم .

اوهیچ بار مرا رد نکرد.

من فرق تو را با او وقتى دانستم که شیرمى خوردى .

تو یک پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن طفل شیرخوارى دیـگـر, پستان را رها مى کرد و در اختیار او مى گذاشت . دوستان شاوکان از اول بد نبود او هم آدمی بود معصوم ولی تحت نیروهای شیطانی تسخیر شد و به اوت ورد نقل مکان نمود😃😃😃😃😃