صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 16

موضوع: فن فیکشن "رپتایل دنیای کامبت را میکشد" | Reptile Kill MKU

  1. فن فیکشن "رپتایل دنیای کامبت را میکشد" | Reptile Kill MKU

    #1
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    326
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    305
    تشکر شده 660 بار در 282 ارسال
    حالت من
    Relax
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    *این داستان در یک بعد موازی با دنیای کامبتی که شاهدش بودیم قبل از حمله ارتش شائوکان به زمین اتفاق میفتد اما با دنیای اصلی تغییراتی دارد برای مثال جانی و سونیا قبل از حمله با یکدیگر ازدواج کرده و مواردی دیگر *

    قسمت اول
    ---------------------


    شائوکان: هوهوهاهاها اره این اخرین ماموریتته, پس از قاتل عام جنگجوهای زمین "نژادت" رو احیا خواهم کرد

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    رپتایل با خوشحالی و هیجان: عا ... عالیه ... واقعا ؟ یعنی بلاخره ... بلاخره میتونم پس از این همه مدت کسایی شبیه خودمو ببینم

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    شائوکان: البته هوهوهاهاها, با این همه ارواحی که جمع کردم واسم اب خوردنه, یادته چطور ارمکو ساختم ؟ همونطور نژاد تورم احیا میکنم

    رپتایل با خودش گفت: برخلاف ظاهر ترسناکی که زیر ماسک انسانیم پنهان کردم از اولشم حالم از خونریزی بهم میخورد اما این اخرین باره, اره ... اخرین باره که دست به قتل دیگران میزنم, واقعا مجبورم خواهش میکنم منو ببخشین

    *قلمرو زمین | مترو*

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    استرایکر همانطور که میخندید از سونیا, جکس, جانی کیج و کابال خداحافظی کرده و داخل مترو شد: پسر عجب روز خوبی بود ههههههه واقعا خوش گذروندیما, جانی نامردم عجب حالی میکنه دیگه منم باید فکر زن گرفتن باشم

    سپس به مترو خلوت نگاهی انداخته و خواست بشیند که حس کرد سایه ای سریع رد شد: هان ؟

    دقیق تر نگاه کرد, سایه دوباره رد شد و یکدفعه دید نینجایی سبز پوش که همان رپتایل بود ایستاده و در تاریکی بهش خیره شده, استرایکر کمی بهش نگاه کرد: هه ... کازپلی رو ... چه قشنگم بازی میکنه

    رپتایل: ای انسان زمینی, متاسفم که برای احیای نژادم باید تو رو بکشم

    استرایکر با خنده: بسه باو داری واقعا طبیعی نقشتو بازی میکنی ... جنگجوی زمینی دیگه ....

    یکدفعه در فکر فرو رفت: جنگجوی زمینی, ن ... نکنه که واقعا از اوت ورلد همون دنیایی که جانی گفت ....

    سریع کلتش را بیرون کشیده و سمت او هدف گرفت: همونجایی که هستی وایسا و تکون نخور

    اما رپتایل فیگور حمله کرد, استرایکر فریاد زد: دوباره میگم تکون نخور

    اما رپتایل خواست جلو بیاید و یکدفعه استرایکر شروع به شلیک نمود اما رپتایل تند تند غیب و ظاهر شده و یکدفعه جلویش رسید و صدای فریاد از درد استرایکر در متروی خلوت پیچید, جکس و بقیه که هنوز نزدیک مترو بودند یکدفعه جا خورده و جکس با نگرانی گفت: لعنت این دیگه چی بود ... عجله کنین !

    با سرعت زیادی داخل مترو دویده که با صحنه ی وحشتناکی مواجه شدند, جسد بی جان استرایکر با یک دست کنده شده, گردنی پاره و غرق خون نقش زمین بود, با دیدن این صحنه کابال با ناراحتی فریاد زد: نهههههه رفیق نهههههههههه

    سریع بالای سر استرایکر خم شد و شروع به تکان دادنش نمود: استرایکر نههههه تو ... تو نباید ....

    سپس با اشک هایی جاری و خشم فریاد زد: هرکی که بودی ... میکشمتتتتتتتتت

    و تفنگش را بیرون کشیده, جکس و سونیا هم با سلاح هایشان جهت های مختلف را پوشش داده بودند و کابال با عصبانیت: کجایییییییی ترسوووووووو

    به سرعت دوید و رفت, جکس: هی وایسا کجا میری

    و به ارامی دنبالش رفت, از سوی دیگر جانی خطاب به سونیا: ببین بهتره پخش شیم, قاتل تا گروهیم بهمون حمله نمیکنه

    و خواستند جدا شوند که یکدفعه زنجیری فلزی دور گردن جانی پیچیده شد, جانی به هوا کشیده و از گردن پاره پاره اش خون جاری گشت و شروع به دراوردن صداهایی کرد, سونیا با وحشت طرفش برگشت, جیغی زد و نگاه کرد دید زنجیر انگار به هوا وصل شده: این ... اینجا چه خبرهههههههههههه

    با ترس شروع به شلیک سمت جانی کرد و جانی افتاد, با ناراحتی موبایلش را دراورد: تو ... تو چه بلایی سرت اومد

    به سقف خیره شد اما چیزی نبود, شروع به گرفتن شماره امبولانس کرد و متوجه نشد که جانی مُرده, همانطور که شماره میگرفت یکدفعه خونی روی دیوار پاشید و سونیا هم از کمر نصف شد و صدای رپتایل که نامرئی بود امد که گفت: متاسفم ... واقعا متاسفم اما راه دیگه ای نداشتم

    از طرف دیگر کابال همانطور که میوید یکدفعه 3 پسر جوان و ولگرد را دید که مشغول صحبت بودند, با عصبانیت تفنگش را سمت انان نشانه گرفت: کار شما بود ها ... ولگردای کثیف گفتم کار شما بود یا نههههههههههههه

    و ولگردها با ترس و وحشت خشکشان زد: نه ... د ... داری راجب چی حرف میزنی

    در همان حال جکس به ان سمت دوید و جلوی کابال را گرفت: بس کن داری چیکار میکنی بدون هیچ مدرکی

    کابال: ولم کن, کس دیگه ای اینجا نیس حتما کار اینا ....

    که یکدفعه سر جکس توسط چیزی قرمز رنگ کنده شده و دور رفت, خونش روی صورت کابال پاشید

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    کابال با حیرت به جسم بدون سر جکس که روی زمین افتاد و سپس موجودی عجیب که بدنش انسان و سرش سبز بود و انگار داشت چیزی را میجوید خیره شد و گفت: پس تو ... کار تو بووووووووووود

    فریادزنان شروع به شلیک نمود که رپتایل زبانش را دراز کرده و هردو دست او را کند و با دهانش که بزرگتر شد خورد, کابال از درد شروع به فریاد زدن کرده و غرق خون خواست فرار کند که هردو پایش هم کنده و خورده شد, رپتایل در حال خوردن اعضای او: متاسفم ... اما خیلی گرسنم شده بود, خیلی متاسفم

    و بدن کابال را هم کند و خورد و تنها سر قطع شده کابال روی زمین ماند که ان هم چند لحظه بعد اثری ازش نماند

    *مقر اصلی فرماندهی سازمان اژدهای سیاه*

    کینو همانطور که قدم میزد به رهبر و اعضای سازمان اژدهای سرخ خیره گشت: خیلی خوبه, خوشحالم که با هم به توافق رسیدیم, حالا ... حالا میتونیم با اتحادمون به ثروت هایی عظیم نه ... حتی کل زمینو بگیریم

    و همه شروع به دست زدن و تشویق کردند: اره همینه ... خودشه

    کینو با نیشخند به کل اعضای 2 سازمان خیره گشت: امروز روز بزرگی, روز خیلی بزرگی واسه سازمان های تروریستی در دنیا

    که بیسیمش زنگ خورد: اه

    برداشت و جواب داد: چیه چه مرگته ؟ نمیبینی وسط چه جلسه ی مهمی ....

    یکدفعه تعجب کرد: چی گ ... گفتی ... الان چندین بمب و تعداد زیادی دینامیت جلوته ؟ مگه میشه

    با شنیدن این حرف صدای زمزمه بین افراد 2 سازمان شدت گرفت که ناگهان در انفجاری وحشتناک کل ساختمان منفجر گشت و همه از جمله کینو, رهبر سازمان اژدهای سرخ, تمام اعضای 2 سازمان از قبیل جریک و ... در انفجار تکه تکه شده, سوخته و از بین رفتند ... حتی موکاپ که برای جاسوسی انجا بود هم از انفجار در امان نماند و تکه تکه گشت

    رپتایل نیز که عامل بمب گذاری بود از دور به ساختمان در حال سوختن نگاه میکرد

    *چند روز بعد ... معبد شائولین*

    در حالی که لیوکنگ همراه با دیگر اعظای شائولین تمرین کرده, نایت ولف و ریدن هم مشغول صحبت بودند و سایبر ساب زیرو کمی دورتر ایستاده بود, لیوکنگ به کیتانا که داخل حیاط شده نگاهی کرده و لبخند زد

    چند دقیقه بعد که تمرین تمام شده بود لیوکنگ کنار کیتانا نشسته و مشغول صحبت بودند, لیوکنگ: که اینطور, ولی بهتره شمام اماده شین هرکاری از شائوکان برمیاد, اما قبلش میخواستم بهت بگم که ....

    کیتانا: چی ؟

    لیوکنگ که خجالت میکشید چند لحظه زور زد بهش بگوید پس از حل شدن تمام قضایا با من ازدواج کن که در اخر نتوانست و گفت: ه ... هیچی ... میرم یه چی بیارم بخوریم

    کیتانا با لبخند بهش خیره شده و لیوکنگ دور شد و رفت, چند لحظه بعد هم لیوکنگ با خنده و خوشحالی در حال برداشتند میوه ها بود که چاقویی در گردنش فرو رفت, از درد خواست فریادی بزند که نتوانست و همانطور که خون شدیدی از گردنش میریخت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    بشقاب از دستش افتاد و شکست, خودش هم غرق خون روی زانوهایش افتاد و به رپتایل خیره شد: تو ... تو هیولا چطور تونستی داخل معبد شی

    و به سختی بلند شد و چند ضربه زد اما از شدت خونریزی نمیتوانست درست بجنگد و ضرباتش خطا میرفت, رپتایل هم چاقویی دیگر برداشت و در سینه او فرو کرد, یکی دیگر در شکمش, یکی شانه, یکی پشتش و لیوکنگ مثل مجسمه ای از خون همانطور ایستاده بود و تصویر کیتانا جلوی چشمانش بود: ک ... ک ... کیتانا ....

    و با ساتوری که رپتایل در پیشانیش فرو کرد همانطور که مقدار از مغزش بیرون امده بود بی جان نقش زمین گشت و خونی زیاد همه جا را فرا گرفت, از سوی دیگر چند دقیقه گذشت و خبری از لیوکنگ نشد, کیتانا بلند شد و با لبخند: اه چقد طولش داد, برم ببینم داره چیکار میکنه

    خندید و او هم رفت, ریدن هم از دور به زمین خیره شده بود, نایت ولف: چیه ... چی شده

    ریدن: هیچی فقط ... فقط احساس بدی دارم, نمیدونم چرا

    در همان حال کیتانا هم داخل اشپزخانه شد اما فقط یک بشقاب شکسته دید, در واقع رپتایل قبل از امدن او جسد لیوکنگ را مخفی کرده و تمام خون را سریع پاک کرده بود, کیتانا به بشقاب خیره شده و نشست: اوه اوه اوه اینجا چه خبر شده, لیوکنگ کجاس ؟

    که یکدفعه در تکه های شکسته بشقاب تصویر صورت رپتایل را دید: هان ؟

    خواست برگردد و به پشت سرش نگاه کند که یک سیخ کباب پشت سرش را شکافت, از درون دهانش بیرون امد و .....

    ریدن: پس این لیو و کیتانا کجا رفتن ؟ گفتم که حس بدی دارم باید توجه میکردم, یه حظور شیطانیو تو معبد حس میکنم

    و همانطور که کمی دورتر شد یکدفعه تبر نایت ولف خود به خود به هوا رفت, سایبر ساب زیرو خطاب به نایت ولف فریاد زد: هی ولف پشت سررررررت ... مواظب باش

    ولف: چی ... پشت سرم ؟ چی شده

    که یکدفعه با ضربه ی تبر دستش قطع شده و از درد فریادی زد: اااا ... ااااااااااه ... اااااااخ دستتتتتم ... دستتتتتم

    و ریدن و ساب زیرو با حیرت به ان صحنه خیره شدند که ناگهان تبر در گلوی ولف فرو رفت و ولف میان ابشاری از خون بی جان نقش زمین گشت, ریدن فریاد زد: تو ... تو هرکی که هستی خودتو نشون بدههههههه

    که ساب زیرو طرف ریدن دوید و گفت: قربان شما کنار برین طرف یه دشمن نامرئیه و قدرت من برا شکست دادن اینطور دشمنا بهتره

    سپس شروع به پرتاب یخ به اطراف کرد و با هر یخ یک طرف معبد یخ میزد, رپتایل نیز بصورت نامرئی با سرعت زیادی دویده تا یخ ها بخش نخورد که ساب زمین را هم به برف تبدیل نمود: هاهاهاها حالا دیگه راهی واسه فرار نداری

    و همانطور که رد پاهای رپتایل که روی برف بود را دید شروع به جمع کردن قدرت زیاد یخی نمود و به یکباره پرتاب کرد, یک لحظه مانده بود یخ به رپتایل بخورد که رپتایل سریع بدن نایت ولف را جلوی خودش کشید و به دلیل قدرت خاص بدن نایت که جادو را برمیگرداند یکدفعه یخ طرف ساب زیرو برگشت و ساب زیرو با وحشت فریاد زد: ع ... و ... و ... وااااااااااااای

    اما دیر شده بود و در انفجاری یخی ابتدا کل جسمش یخ زد و سپس یخ ها شکست و در نتیجه ساب تکه تکه و کشته شد, ریدن با عصبانیت به این صحنه خیره گشت و خطاب به رپتایل گفت: ای موجود پست بی شرم خودتو نشون وگرنه برای نابودیتم شده کل معبدو یه جا میفرستم هوا

    و همان لحظه رپتایل ظاهر شده و بدن نایت را به طرفی دیگر پرتاب نمود, ریدن: اوووه پس میدونستی بدنش نمیتونه رعد منو برگردونه

    رپتایل: روت تحقیق کرده بودم, از طرف شائوکان فرمان دارم کل جنگجوهای زمینو بکشم تا نژادمو احیا کنه که همه مُردن فقط تو موندی که رهبرشونی ... اما تسلیم شو ... تو زمینی نیستی پس نیازی به کشتنت نیس

    ریدن همانطور که برقی شدید فرایش گرفته بود: من ؟ تسلیم ؟ این تو هستی که قراره بمیری و اونقدر احمق بودی که فریب شائوکانو خوردی

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    رپتایل کمی نگران گشت: خفه شو کدوم فریب, اون تونست ارمکو بسازه پس میتونه نژاد منم احیا کنه

    ریدن: نه اون نمیتونه, برای ساخت ارمک اون تنها تعداد زیادی روحو ترکیب کرد اما فیزیولوژی نژاد تو رو نمیدونه پس فایده ای نداره

    رپتایل از کوره در رفتم: گفتم خفه شووووووووو

    و فریادزنان خواست توپ اسیدی پرتاب کند که ریدن فریادزنان با 2 دستش درون شکم او رفت و همانطور که برق رپتایل را گرفته بود چنان به دیوار کوفتش که انفجاری اتفاق افتاد و دیوار روی رپتایل ریخت, ریدن: تموم شد ... تو واقعا یه احمق بودی

    که ناگهان دست رپتایل از بین اوار بیرون امد و سپس اوار منفجر شده و رپتایل برخواست و با بدنی پر از زخم, خراش و خون: فا ... فایده ای نداره ... تا نژادم احیا نشه قصد مردن ندارم

    ریدن: پس اینبار جوری میزنمت که چیزی ازت نمونه

    که یکدفعه رپتایل کلت استرایکر را بیرون کشید و شروع به شلیک کرد طوری که یک دست ریدن گلوله خورده و خونی شد, اما سریع غیب و ظاهر گشت و طرفی دیگر ظاهر شد: غافلگیرم کردی اما فایده ای نداشت حالا بمیر

    و فریادزنان از دست سالمش مقدار زیادی رعد بیرون فرستاد که به رپتایل خورد, رپتایل از درد فریادی زده و همانطور که میسوخت چند متر به هوا پرتاب شده و روی زمین افتاد

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ریدن: چی شد حال کردی ؟ شانسی جلوم نداری

    رپتایل به سختی و غرق خون همانطور که شانه اش را گرفته بود برخواست: گفتم که ... تا نژادمو احیا نکنم نمیمیرم

    ریدن شروع به جمع کردن کل قدرتش درون یک دستش کرد: پس بذار یه بار و برا همیشه از صفحه روزگار محوت کنم, اینبار جوری میزنمت که روحتم همراه جسمت نابود شه پس به دنیای دیگم نمیری حالا بمیر

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و خواست شلیک کند که رپتایل فریادزنان تفی اسیدی پرتاب نموده و به صورت او زد, ریدن از درد فریادی زده و همانطور که صورتش میسوخت به ناچار جمع کردن قدرت الکتریسیته را متوقف نمود: اهههه چشماااااام ... اهههههههه

    رپتایل نیز از فرصت استفاده نمود سریع چندین تف دیگر پرتاب نمود که ریدن برای دفاع دست سالمش را جلوی خودش گرفت اما دستش به طرز وحشتناکی سوخت و چیزی جز استخوان ازش باقی نماند, ریدن با صورت و دستانی خونین: دستامو ازم گرفتی ای موجود کثیف ... اما هنوزم میتونم شکستت بدم

    جلوی رپتایل ظاهر شد و با لگدی که دهان رپتایل را پر از خون کرد به یک دیوار کوفتش و دیوار ترک برداشت, سپس پایش را روی گردن رپتایل گذاشت و شروع به فشار دادن نمود که رپتایل به سختی در 2 دستش قدرت اسیدی جمع نموده و توپی اسیدی به پای او زد طوری که در انفجاری پای ریدن متلاشی گشت و ریدن همانطور که از درد فریاد میزد روی یک پایش عقب عقب رفت که رپتایل فریادزنان طرفش دوید و ماسکش را برداشت: حالا تو ای خدای رعد ... بمیر ... بمیر و قربانی احیای نژادم شو

    و اسید خیلی زیادی از دهانش بیرون ریخته طوری که کل جسم ریدن را فرا گرفت, ریدن هم از درد فریادی زده, کل پوست, گوشتش ذوب شد و اسکلت نیمه ذوب شده ای که تنها باقی مانده اش بود روی زمین ریخت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    رپتایل نیز لنگان لنگان و غرق در خون دور شد و رفت

    *چند دقیقه بعد*

    کانگ لائو و جید داخل معبد شده و به صحنه ی وحشتناک و پر از جسدی که رو به رویشان بود خیره شدند, کانگ: اینجا ... اینجا چه خبر شده ....

    که یکدفعه رپتایل که روی سقف یکی از برج ها بود سنگ غول پیکری را رویشان انداخت و کانگ و جید هردو زیرش له شدند

    +پایان قسمت اول+


    {{ نظر و لایک فراموش نشه که برای نوشتن قسمت بعدم اشتیاق پیدا کنم با تشکر }}


  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-16-2017),haghy (09-19-2017),love day (09-15-2017),scorpionxl (09-18-2017),scorsub (09-15-2017),SILENT ASSASSIN (09-18-2017)

  3. #2
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان خیلی باحالی بود.اما تو که همه شخصیت ها رو تو همون قسمت اول کشتی.اینطور که پیداس داستانت دو سه قسمت بیشتر نیس.اما به هرحال خیلی جالب بود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (05-20-2018),MR.SCORPION (09-23-2017),SILENT ASSASSIN (09-30-2017),Smasher (09-15-2017)

  5. #3
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    326
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    305
    تشکر شده 660 بار در 282 ارسال
    حالت من
    Relax
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت دوم
    ---------------------


    رپتایل با بدنی باندپیچی شده و پر از خراش داخل تالار شد و گورو را دید که با نیشخند مهر املیوت را به شائوکان تقدیم نمود, کوان چی و شنگ سونگ نیز در 2 طرف ایستاده بودند

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    پس از دور شدن گورو رپتایل نزدیک امده و تعظیم کرد, شائوکان: کارت عالی بود, تو با کشتن تمام جنگجوهای قلمرو زمین و ریدن احمق تونستی تحسین منو بدست بیاری تبریک میگم

    رپتایل: ممنونم عالیجناب, وظیفم بود

    شائوکان: چقدر دوست داشتم که همین الان نژادت رو احیا کنم اما ....

    رپتایل نگران شد: اما چی ؟

    شائوکان: متسفانه متوجه شدم قوانینی که الدر گاد ها وضع کردن نمیذاره کسی زنده شه مگر بصورت زامبی

    رپتایل با ترس بلند شد و ایستاد: پ ... پس نتیجه این همه کشتار و ... نگو که ....

    شائوکان: هاهاها نگران نباش نگران نباش, گفتم قوانینی که وضع کردن ... یعنی اگه الدر گاد هارو بکشی دیگه میشه نژادتو احیا کرد چون قوانین شونم از بین میره

    رپتایل نفس راحتی کشید: ا ... اما اونا سازنده های دنیان چطور میتونم شکستشون بدم این واسم غیرممکنه

    شائوکان مهر املیوت را طرفش گرفت: با این ... قدرتی که مهر بهت میده بی اندازس

    رپتایل با خوشحالی مهر را گرفت: که اینطور ... ع ... عالیه ... واقعا ازتون ممنونم خیلی سریع نابودشون میکنم

    و از تالار خارج شد و رفت, در همان حال شائوکان به کوان چی و شنگ سونگ گفت: همراه با کینتارو و نوب سایبات تعقیبش کنین و به محض شکست خوردن الدرگاد ها بکشینش و مهرو پس بیارین

    *چند ساعت بعد*

    ارمک در جایی عجیب غریب میان الدرگاد ها که تنها چهره هایی روح مانند و غول پیکر ازشان معلوم بود ایستاده بود

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    الدرگادها: تو ای موجود فانی ... امپراطور شائوکان تو را گول زده و قصد دارد پس از خیانت به ما به تو نیز خیانت کرده و بکشدت

    رپتایل: دروغ نگین, من ... من به ایشون اعتماد کامل دارم ... اون کسیو که ارمکو بوجود اورد و احیای نژاد منم واسش دردسرساز نمیشه پس چرا ... چرا نباید اینکارو کنه

    الدرگادها: اون نمیتونه چون فیزیلووژی نژاد تو رو نمیدونه و حتی اگرم میدونست اینکارو نمیکرد, او یک امپراطور دیوانه و دروغگو است

    یکدفعه رپتایل با عصبانیت مهر را طرفشان گرفت و نوری شدید بیرون زده شد: نههههههههه من هرطور شده ... هرطور شده نژادمو احیا میکنم حتی شده میدم کالبد شکافیم کنه تا فیزیولوژیمو بفهمههههههه

    نور شدید الدر گاد ها را فرا گرفت: او واقعا میخواهد ما را نابود کند ... بکشیدش

    و از قدرت های وحشتناکشان استفاده نمودند اما در کمال تعجب کل حملاتشون جذب مهر شده و رپتایل اسیبی نمیدید, حتی قدرت خود الدر گاد ها نیز به نظر کم کم داشت جذب میشد

    رپتایل: بمیریییییییییین ... میکشمتوووووووووووون

    چند لحظه نگذشت که تمام قدرت الدرگاد ها جذب مهر شده و مهر را نور و الکتریسیته سبز فرا گرفت سپس رپتایل مهر را طرفشان گرفت, فریادی زد و چنان قدرتی از مهر رها گشت که الدر گادها فریادزنان جسمشان ترک برداشت و نابود شده طوری که هیچی ازشان باقی نماند, رپتایل هم نفس نفس زنان به زمین خیره شد که یکدفعه صدای قدم هایی شنید و دید کوان چی, شنگ, نوب و کینتارو کمی دورتر ازش ایستاده اند

    کوان چی: عالی بود رپتایل, کارت حرف نداشت ... حالا مهرو بده که بریم پیش پادشاه

    رپتایل پس از کمی مکث: نه ... نمیدم ... اول نژادم باید احیا شه

    کوان چی پوزخندی زد: خفه شو فانی بدبخت احیای نژاد کجا بود

    رنگ رپتایل با شنیدن این حرف مثل گچ سفید شد و کوان ادامه داد: از اولشم بازیچه حکومت بودی, حالام مهرو مث بچه ادم پس بده تا به امپراطور بگم با درد کمتری بکشمت

    یکدفعه رپتایل با شنیدن این حرف از ترس مردمک چشمانش گرد شده و سرش گیج رفت: نه ... پس ... پس ریدن و الدر گاد ها ... راست میگفتن ... من ... من احمق ... اون همه بی گناهو بیخودی کشتم

    و در همان حال قدرت املیوت جسمش را فرا گرفت و شنگ سونگ نگران شد: چی ... د ... داره چه اتفاقی میفته

    رپتایل که بدنش نورانی و الکتریسیته ای شده بود یکدفعه فریاد زد: دروغگووووووووووووووووهااا اااااااااااااااااااا

    با فریادش یکدفعه چنان قدرت و موجی ازاد شد که شنگ, کینتارو و نوب کل جسم و وجودشان دستکاری واقعیتی شد و فقط چند تکه استخوان و دل و روده ازشان ماند, کوان چی نیز همانطور که از درد فریاد میزد ابتدا هردو چشمش از حدقه درامده, حنجره و گردنش خُرد شده, دست و پاهایش جدا و سپس به طور کامل جسمش متلاشی گشته و از بین رفت, رپتایل نیز در حالی که زمین و زمان میلرزید به طرف قلعه راه افتاد و در همان حال مدام فریاد میزد: دروغگووووووهااااااااااا دروغگووووووووهاااااا

    و از جسمش رعد هایی سبز خارج شده که به هرجا میخورد منفجرش میکرد, طوری که چندین شهر و روستا همراه کل جمعیت درونشان نابود گشت, شدت قدرت انچنان زیاد بود که حتی درایمین, مولاک و اسکورپین که در جهنم بودند هم با تعجب گفتند: اینجا ... اینجا چه خبر شده

    و از درد فریاد کشیده و در اثر قدرت که داخل جهنم شده بود یکجا همراه کل جهنم نابود شده و از بین رفتند, حدود چند ساعت بعد هم شائوکان روی تختش نشسته بود که گورو به سرعت وارد شد و گفت: قربان یه ... یه اتفاق باورنکردنی افتاده

    شائوکان: چی ؟

    گورو: رپتایل به دلیلی نامعلوم کل قدرت الدرگاد ها جذب بدنش شده و حالام دیوونه شده و ناخواسته قدرتو ازاد میکنه, جهنم, بهشت, ادنیا, قلمرو اشوب و هرجای دیگه ای که فکرشو کنید کاملا همراه موجودات زندشون از بین رفتن الان دیگه کل دنیاها نابود شده و تنها بازمانده ها من, شما و موتارو هستیم ... الانم داره میرسه اینجا

    شائوکان با شنیدن این حرف یکدفعه بلند شد و همانطور که نیشخندی شیطانی زده بود هاله ای شیطانی فرایش گرفت: هوهوهاهاها کاریو کرد که کل زندگیم ارزوشو داشتم, کشتن کل بشریت, هیچ موجود زنده ای جز من وجود نداشته باشه

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و پتکش را ظاهر نمود, گورو با حیرت: چی ... ولی ... ولی قربان

    شائوکان: ساکت شو موجود احممممممق

    و یکدفعه چنان پتکش را به صورت گورو کوفت که گورو مثل جسد با صورتی غرق خون نقش زمین گشت, شائوکان هم پتکش را بالا برد و روی سینه او کوفت, بالا برد و دوباره کوفت, بالا برد و دوباره کوفت و ... انقدر این کار را ادامه داد تا چیزی جز مقداری استخوان و دل روده از گورو باقی نماند

    سپس با نیشخند فریاد زد: رپتایل ... رپتایل بیا و به دستان من بمیر هاااااااااااهاهاهاهاهاااا اااااااااا بعد از کشتن تو اخرین و قوی ترین موجود زنده کل دنیاها میشششششششششششم

    و در همان حال رپتایل نیز در برابر موتارو ایستاده بود و آسمان رعدی زد ....

    +پایان قسمت دوم+


  6. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-16-2017),haghy (09-17-2017),MKXsubzero (09-19-2017),MR.SCORPION (09-23-2017),scorpionxl (09-18-2017),scorsub (09-20-2017),SILENT ASSASSIN (09-18-2017)

  7. #4
    SILENT ASSASSIN آواتار ها کاربر تازه
    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    نوشته ها
    3
    علاقه مند به
    reptile
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر
    109
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستانت جالب بود ولی چرا انقدر بد همه مردن

  8. #5
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    236
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    539
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان جالبیه خوشم اومد یه تنوعی پیدا شد که همه چون در مورد اسکورپیون داستان مینویسن عالیه



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  9. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (09-19-2017),MR.SCORPION (09-23-2017)

  10. #6
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    326
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    305
    تشکر شده 660 بار در 282 ارسال
    حالت من
    Relax
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت سوم
    ---------------------


    هزاران سال قبل ... در منطقه ای فوق العاده سرد و برفی که تگرگ نیز میبارید, پسربچه ای که تنها یک شلوار پایش بود همانطور که به سختی میلرزید و در اثر برخورد تگرگ ها به سرش غرق خون شده بود, به سختی راه میرفت, از دور هم فردی سیاه پوش به چشم میخورد

    پسر به سختی: پدر ... پدر دارم میمیرم ... کمک ... کمکم کن

    مرد سیاه پوش که شیناک بود یکدفعه با نیشخند طرفش برگشت: خفه شو توله سگ, تو قراره امپراطور اینده شی پس باید قوی بار بیای

    شائوکان به سختی طرف شیناک رفت و لباسش را گرفت: پدر دارم ... دارم یخ میزنم ... بذار حداقل یکم گرم ....

    که شیناک با عصبایش به دهن او کوفت و با دهنی خونی زمینش زد, سپس همانطور که شائوکان به سختی خودش را روی زمین برفی میکشید شیناک شروع به کوفتن عصایش به پشت او کرد و در همان حال مثل دیوانه ها میخندید: هاهاهاهاهاها عذاب بکش ... بیشتر عذاب بکش ... اونقدر میزنمت ... اونقدر میزنمت که قوی بار بیای هاهاهاهاهاهاهاهاهاها

    و چنان محکم میزد که پشت شائوکان پر از شکاف و خراش شده و برف ها خیس و سرخ رنگ, شیناک هم محکم و محکمتر ضربه میزد: بیشتر مقاومت کن هاهاهاهاها بیشتر بیشتر هاهاهاهاهاهاها

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و شائوکان از درد فریاد بسیار بلندی کشید

    *زمان حال*

    شائوکان همانطور که به تکه های جسد گورو خیره شده بود با عصبانیت: اون ... اون عوضی منو به چیزی که حالا هستم تبدیل کرد, هیولایی که اینجا ایستاده و من ... منو از این دنیا, خودم و همه چیز متنفر کرد, هیچکس به اندازه ی من رنج و عذاب نکشیده پس همه باید بمیرن همهههههههههههه

    از سوی دیگر رپتایل به موجود وحشتناکی که همان موتارو بود خیره شده بود

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    موتارو غرشی کرده و طرفش یورتمه رفت, که رپتایل فریاد زد: دروغگوها تو ... تو هم بمیییییییییییر

    و قدرت شدیدی از مهر به موتارو زد و نیرویی وحشتناک اطراف موتارو را فرا گرفت اما به یکباره قدرت طرف خود رپتایل برگشت, رپتایل با شوک: چی ... چییییییییییییی

    انفجاری وحشتناک درست شده, رپتایل غرق خون و با بدنی پاره پاره به هوا پرتاب گشت, به یک دیوار خورد که خُردش کرد و نقش زمین گشت, موتارو هم غرشی نمود و نزدیک تر امد, رپتایل به سختی برخواسته و روی زانوهایش ایستاد: نمیفهمم ... چ ... چرا ... اون ... اون نباید بتونه قدرت سازنده های دنیارو برگردونه

    فریادزنان باز هم قدرت را رها نمود که یکدفعه دوباره طرف خودش برگشت, از درد فریادی زده و همانطور که بدنش میسوخت خون زیادی ازش ریخت, در همان حال موتارو نیز گلویش را گرفته, به هوا بلندش کرد و چنان فشار داد که از دهان رپتایل کف بیرون ریخت, سپس با یک ضربه به یک مجسمه زدش که مجسمه خُرد شده و روی بدن بی حرکت رپتایل ریخت, پس از آن هم موتارو از دمش لیزری پرتاب نموده که در انفجاری دیگر دوباره رپتایل از درد نعره ای زده

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    چند متر به هوا پرتاب گشت و روی زمین افتاد و به سختی: این ... این هیولارو اینطوری ... اینطوری نمیشه شکستش داد ... دارم ... دارم میمیرم ... دارم قبل از احیای نژادم میمیرم

    موتارو جفت پاهایش را بالا برد که روی سر او بکوبد که رپتایل به سختی جاخالی داد و زمین خُرد شد, موتارو دوباره سعی نمود اما باز هم رپتایل جاخالی داد, فریادی زده و ناپدید گشت, سپس در فکرش با خود: باید ... باید به فکر راه حلی برا شکستش باشم, تا ... تا نامرئی شدم استراحت ....

    که یکدفعه جفتک موتارو بهش خورد, با پشتی دارای استخوان هایی شکسته از درد فریادی زد و چنان به دیواری خورد که دیوار تکه تکه گشت: چطور ... چطور ممکنه ... اون ... اون میتونه افراد غیب رو هم ببینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

    به سختی دوباره نامرئی گشت و دید موتارو باز طرفش امد که یکدفعه نفسش را نگه داشت و دید موتارو ایستاد, توی فکرش: که اینطور پس اون هیولا ... اون هیولا میتونه حتی صدای نفس کشیدنم بشنوه !

    با کمترین صدای ممکن بلند شد و طرف یکی از سنگ های نوک تیز رفت که یکدفعه موتارو غرش کنان کل محیط را زیر رگبار توپ های لیزری گرفت, رپتایل: چییییی !!!!!!!

    انفجار پشت انفجار, طوری که همه جا لرزیده و حتی سقف نیز داشت پایین میامد, رپتایل هم که سه انفجار دیگر بهش برخورده کرده بود, از درد چندین فریاد زده و میان اتش ناپدید گشت, موتارو نیز چند دقیقه ایستاد و خبری نشد, سپس چون از مرگ رپتایل اطمینان حاصل نموده بود خواست برود که یکدفعه سنگی بزرگ و نوک تیز محکم در گردنش فرو رفت, از درد غرشی کرده و شروع به جفتک زدن کرد, رپتایل نیز فریادزنان سنگ را بیشتر و بیشتر در گردن او فشار داده و ابشاری از خون جاری گشت

    اما جفتک اخر به رپتایل خورده, غرق خون پرتابش نموده و او را از حال برد, در همان حال موتارو نیز غرش کنان همانطور که خون شدیدی از گردنش میریخت به سختی سنگ را بیرون کشید و به طرف بدن مثل جسد رپتایل رفت, اما خون زیادی از دست داده و گردنش شکاف وحشتناکی برداشته بود, پس چند لحظه ایستاد و سپس بی جان گشت

    *نیم ساعت بعد*

    شائوکان همانطور که قدم میزد: پس چی شد ... چرا موتارو برنگشت, اون بعد از من تنها کسی بود که به دلیل ویژگی خاص بدنش توانایی شکست قدرت کل الدر گاد هارو داشت

    و کمی مکث نمود: نگو که اون ....

    صدای رپتایل شنیده گشت: درسته ... کشته شد ... به دست من ... و حالا فقط تو موندی, امپراطور فاسد و دیوانه شائوکان

    شائوکان با شنیدن این حرف نیشخندی زده و به او خیره شد: چیییییی پس تو ... تو موجود فانی بی ارزش هنوز زنده ای هوهوهاهاها فک نمیکردم حتی موتاروئم حریفت نشه پس حالا بیا

    پتکش را ظاهر نمود و چنان روی زمین کوفت که جرقه به اطراف رفت: پس اخرم همون شد که باید میشد, تو موجود فانی بی ارزش به دستان خودم کشته میشی هاهاهاهاها

    +پایان قسمت سوم+


  11. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    .shayan. (02-06-2018),Dark Noob (09-20-2017),haghy (09-20-2017),MR.SCORPION (09-21-2017),scorpionxl (11-19-2017),scorsub (09-20-2017)

  12. #7
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    326
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    305
    تشکر شده 660 بار در 282 ارسال
    حالت من
    Relax
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت آخر
    ---------------------


    رپتایل فریاد بلندی کشید طوری که هاله ای سفید رنگ که هر لحظه بزرگتر میشد فرایش گرفت, ماسکش نابود گشت و چهره ی واقعیش پدیدار گشت, در همان حال کاخ نیز به طرز وحشتناکی میلرزید و از سقف و دیوارها سنگ میریخت

    شائوکان: هاهاهاهاها اول اخرشم کاریو کردی که هدف خودمم بود, نابودی ! ... نابودی تمام دنیاهاااااااا !

    محکم مشتش را فشار داد: اولش ... اولش میخواستم برشون حکومت کنم اما دیدم اخر سر که فرمانروای همه چیز شدم زندگیم مثل جهنم میشه و هدفی نخواهم داشت پس بهتره همشونو نابود کنم ... همونطور که نژاد تو رو نابود کردم

    رپتایل جا خورد: چی ... تو ... تو چی گفتی !!!!!!!

    شائوکان: هوهوهاهاها پس نمیدونستی نه, من بودم که نژاد پست بی ارزشو نابود کنم ... تا بعدش به بهانه ی احیاش تو که بهترین جنگجوشون بودیو تحت فرمانم دربیارم. میدونستم که در حالت عادی موجودی از چنین قبیله ی صلح طلبی هرگز قبول نمیکنه که ....

    یکدفعه رپتایل فریادزنان خودش را به او رساند و چنان مشتی به گونه ی او کوفت که از دهان شائوکان کمی خون بیرون ریخت: عجب سرعتی ....

    رپتایل دید پتک طرف صورتش امد و شوکه گشت: چی

    شائوکان: اما هنوزم جلوم هیچی نیستی

    چنان پتکش را به صورت رپتایل کوفت که در انفجاری الکتریکی که رعد هایش از کاخ بیرون رفت رپتایل با صورتی غرق خون به عقب پرتاب شده و به دیوار دوخته گشت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    شائوکان: مهم نیس چن تا دنیائو نابود کنی بازم جلوی من .. امپراطور شائوکان حشره ای بیش نیستی

    ناپدید شده, جلوی رپتایل ظاهر گشت و بار دیگر چنان پتکش را به سینه او کوفت که انفجاری وحشتناکی دیگر درست شده که رپتایل همانطور که میسوخت و خون ازش بیرون میریخت همراه شائوکان بینش ناپدید گشت و نیمی از سقف کاخ فرو ریخت ...

    اما چند لحظه بیشتر طول نکشید که کل اوارها در انفجاری به اطراف پرتاب شده و شائوکان در یکسو و رپتایل با بدنی غرق خون در طرفی دیگر ایستاده بودند, شائوکان: باورم نمیشه ... کرم بی خاصیت و بی ارزشی مث تو چطور پس از دریافت ضرباتم هنوز زندس هوهوهاهاها

    رپتایل همانطور که اطرافش رعد های سفید رنگ میزد: مهم نیس چقد بزنیم, من زنده میمونیم ... تا وقتی ریشه ی اصلی تاریکی در عالم که تو هستیو بخوشکونم, انتقام و نفرت ... چیزایی هستن که نمیذارن بمیرم و بهم قدرت میدن ... بینهایت چون خشمم بینهایتههههههههه

    فریاد بلندی کشید و هاله اش قوی و قوی تر شد طوری که اینبار انگار زمین و زمان هم لرزید, شائوکان: چی !! باورم نمیشه ....

    بیشتر قلعه نابود گشت و تنها یک پل ماند که رویش ایستاده بودند, واقعیت نیز همراه با فضا و مکان درهم شکسته و نابود گشت, طوری که حفره ای به ناکجااباد در واقعیت پدیدار گشت

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    شائوکان به حفره نگاهی کرده و گفت: اوووه اون ... اون سوراخ ... اون مسیریه به خود تاریکی, به نابودی ... تبدیل شدن به هیچ ... مهم نیس چه کسی حتی خدایانم قادر نخواهند بود در برابرش مقاومت کنند و با تباهی یکسان میشوند

    محکم پتکش را به زمین کوفته و اماده ی مبارزه گشت: میخوای بفرستیم اونجا ها ... من قبلش خودتو میفرستم !!!!!!

    سپس او نیز قدرتی وحشتناک و سبز رنگ که اطرافش رعد های سبز میزد فرایش گرفته و سپس به یکباره هردو طرف هم جهیده و شائوکان خواست دوباره پتکش را به او بزند که رپتایل نعره زنان توپی نورانی در دستاش ساخت که به پتک زد و در انفجاری بزرگ همزمان هم پتک نابود گشت و هم رپتایل چنان مشتش را به شکم شائوکان کوفت که مشتش شکم او را شکافت و از دهانش خون بیرون ریخت, شائوکان: باورم نمیشه تو ... تو موجود فانیییییی

    رپتایل: دقیقا برای همین فانی بودنمه که شکستت میدددددددددم !!!!!!!!

    و یکباره شائوکان را زیر رگبار مشت و لگد گرفت ( بروتالیتی ) چنان ضربات سریع و قدرتمندی میزد که با هرکدام نه تنها حفره بزرگتر میشد بلکه در لحظات اخر نور در دنیا نابود گشت و همه جا تاریک گشت و در نهایت رپتایل به شائوکان که غرق خون شده بود و زره اش در حال فرو ریختن بود نگاهی انداخته, خم شده و گفت: حالا بمیر ... امپراطور فاسد شائوکاااااان

    و چنان اپرکاتی به زیر چانه ی او کوفت که قدرتش چنان موج عظیمی ساخت که شائوکان حس نمود جسمش در حال نابود شدن است, رگ هایش سبز شده, از چشمان, دهان و دماغش نور بیرون زده و به هوا پرتاب گشت: این ... این امکان نداره من ... من امپراطور اوت ورلدم

    و همانطور که کم کم از نقاط مختلف بدنش هم نور بیرون میزد طرف حفره پرتاب گشت, رپتایل به سختی: یعنی ... موفق شدم

    که ناگهان شائوکان با دستش لبه ی پول را گرفت و جلوی کشیده شدنش به طرف حفره را گرفت: هاهاهاهاها

    رپتایل: چییی تو ... تو هنوز ....

    شائوکان با خشم یکدفعه با دست دیگرش هم پای او را گرفت و گفت: توئم باهام با تو یه جهنم میسوزیییییی, ای فانی احمق واقعا ....

    هردو به طرف حفره پرتاب شدند و ادامه داد: واقعا فک کردی بخاطر گرفتن انتقامت از چند نفر اجازه داشتی همه چیو با هم نابود کنییییی تو ... تو حالا مثل منی یه شیطان !

    رپتایل که به سختی سعی میکرد خودش را رها کند اما فایده ای نداشت با حیرت: با ... باورم نمیشه نه من ... من هیچوقت با تو یکی نیستم تو قبیلمو کشتی

    شائوکان: و تو هم دنیائوووووووووووو !!!!!!!

    و به یکباره هردو داخل حفره فرو رفتند و در حالی که فریاد میزدند به ارامی روح, جسم, ذهن, قدرتشان به دردناک ترین حالت ممکن سوخت و نابود گشت ... طوری که انگار هیچ اثری ازشان باقی نماند و در همان حال حفره نیز بسته شد و کل واقعیت ترک برداشت و نزدیک بود نابود شود که صدای قدم های شنیده گشت ... شیناک و ریدن بر روی پدیدار گشتند !!!!!!!!!!!!!!!!

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید] [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    شیناک: هه ... فک کردم مُردی

    ریدن: اون تنها تصویری دنیوی از من بود, وجود واقعیم با دنیا یکیست ... درست مث خودت

    شیناک: درسته ... و برای همینه که مهم نیس چند بار بکشمت بازم برمیگردی ... به هرحال ...

    قدرتش را جمع نمود: اخرین باریه باهات همکاری میکنم

    ریدن نیز الکتریستیه ای شدید فرایش گرفت: مجبوری ... وگرنه همه چیز نابود میشه ... همه چیز !!!

    سپس هردو همزمان با یکدیگر فریاد زده, قدرت هایشان را با هم اویختند و به یکباره نوری شدید همه جا را فرا گرفت طوری که انگار یک بیگ بنگ اتفاق افتاد و دیگر چیزی دیده نشد

    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ........................................
    ........................................

    شائوکان صحیح و سالم در قصرش نشسته بود و به شراب در دستش نگاه میکرد: هووم یه چی عجیبه ... حس میکنم داشتم با یکی میجنگیدم و ...

    گورو: چیزی نیس قربان, مطمئنم زیاد نوشیدین

    ...............

    رپتایل با تعجب وسط شهرش ایستاده و مردمان خزنده قبیله اش را میدید که در حال انجام کارهای روزمره بودند و صدای خنده و بازی کودکان نیز فضا را پر کرده بود: هان ... ا ... اینجا قبیله ی منه ....

    پس از کمی مکث: اره واقعا که عجب احمقی هستم, یادم نبود آهنارو برسونم وای الان دیرم میشه

    و شروع به دویدن نمود

    ...............

    ریدن و شیناک روی چمن ها قدم زده و شیناک با لبخند کمی از لیوانی که در دست داشت نوشید, ریدن: فک میکردم گفتی ... اخرین دفعه بود همکاری میکردیم, بعد از ساختن مجدد دنیاها قراره بازم دشمن شیم

    شیناک لبخندی زد: هه ... بیخیال کی دیگه حوصله جنگیدن داره, از یه عمر مبارزه برا گرفتن زمین خسته شدم

    ریدن هم خندید: که اینطور

    شیناک: درسته ... بذار مردم زندگیشونو کنن, نتیجه ی دخالت ما وجود هایی که اسم خودمونو خدایان گذاشتیم در زندگی انسانا فاجعس ... مهم نیس به چه هدفی باشه

    ریدن هم کمی نوشید: پس بلاخره فهمیدی



    +++پایان+++


  13. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-16-2018),haghy (01-16-2018),MKXsubzero (01-16-2018),TB.C.Cage (01-16-2018)

  14. #8
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود.بهترین فن فیکشنی که خونده بودم همین بود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  15. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (01-16-2018),Smasher (01-16-2018)

  16. #9
    DeAtHjOkEr آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jan 2018
    نوشته ها
    61
    علاقه مند به
    shao-kahn
    تشکر
    16
    تشکر شده 63 بار در 41 ارسال
    حالت من
    Konjkav
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود ولی مشکلات زیر رو داشت:
    ۱.در انتخاب اسم دقت نکرده بودی... مثلا میتونستی بنویسی: reptile destiny ....
    ۲. متنت رو ادبی نوشته بودی، ولی حرف هاشون خیلی محاوره ای بود... ینی میتونستی یکم به زبان ساده تر داستان رو بنویسی
    ۳.در بعضی ادیاولاگ(دیالوگ ها) در محاوره هم مثل نثر قدیمی نوشتی ولی جلوش دوباره به شدت محاوره ای
    ۴.عنوان هارو مثلا مترو، زمان حال و ... به همون اندازه متن کوچیک نوشتی(سایزش)



    نقاط قوتت:
    ۱.به قول یکی از دوستان اکس گذاشته بودی(حالا نمیدونم باید بنویسم گزاشته یا گذاشته!)
    ۲.داستان رو به شدت تغییر داده بودی(منظورم داستان ام کی ایکسه)
    ۳.فضا رو قشنگ برای ما مجسم میکردی
    ۴.اکسات با نوشته همخونی داشت
    Dιҽ Sƚαɾƙҽɳ ʂιɳԃ ʂƚα̈ɾƙҽɾ, ɯҽɳɳ ʂιҽ αʅʅҽιɳ ʂιɳԃ
    sir ADOLF HITLER-

  17. #10
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    783
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    3,999
    تشکر شده 2,419 بار در 827 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Ashegh
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط DeAtHjOkEr [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    عالی بود ولی مشکلات زیر رو داشت:
    ۱.در انتخاب اسم دقت نکرده بودی... مثلا میتونستی بنویسی: reptile destiny ....
    ۲. متنت رو ادبی نوشته بودی، ولی حرف هاشون خیلی محاوره ای بود... ینی میتونستی یکم به زبان ساده تر داستان رو بنویسی
    ۳.در بعضی ادیاولاگ(دیالوگ ها) در محاوره هم مثل نثر قدیمی نوشتی ولی جلوش دوباره به شدت محاوره ای
    ۴.عنوان هارو مثلا مترو، زمان حال و ... به همون اندازه متن کوچیک نوشتی(سایزش)



    نقاط قوتت:
    ۱.به قول یکی از دوستان اکس گذاشته بودی(حالا نمیدونم باید بنویسم گزاشته یا گذاشته!)
    ۲.داستان رو به شدت تغییر داده بودی(منظورم داستان ام کی ایکسه)
    ۳.فضا رو قشنگ برای ما مجسم میکردی
    ۴.اکسات با نوشته همخونی داشت

    شما اومدی این داستانو نقد کنی ولی کامپیریسشن و پرونانسیشن نقد کردن رو رعایت نکردی
    این دو مورد تحت تایید تمام منتقد های جهان هست و همه قبولشون دارن
    اگه میخوای منتقد بهتری بشی باید اینا رو انجام بدی
    از بحث دور نشیم
    ادیاولاگ؟
    ریلی مَن؟
    همین الان لغت نامه ی دهخدا رو باز کردم چیزی به چشمم نخورد
    این ینی یه قانون دیگه ی نقد کردن رو هم نقض کردی
    این دو خطا تا به اینجا!

    اکس؟اومدی خطای یکی از کاربرا رو بگیری مثلا،ولی به لحن و فضای نقدت نمیخورد،ینی چی؟ینی اینکه قانون سوم رو هم نقض کردی!

    "
    عالی بود ولی مشکلات زیر رو داشت"
    این حرف رو زدی ولی کلی ازش ایراد گرفتی،پس نمیشه گفت داستان عالی بود،یه قانون دیگه رو هم نقض کردی...

    "
    حالا نمیدونم باید بنویسم گزاشته یا گذاشته"

    اینم که...ولش کن،بار دوم نقض کرده بودی!



    "متنت رو
    ادبی نوشته بودی، ولی حرف هاشون خیلی محاوره ای بود"

    در طول 16 سال عمرم صد تا کتاب خوندم کم کم،درستش همینه تا اونجا که میدونم،سطح ادبی کار رو بالا برده.

    "
    عنوان هارو مثلا مترو، زمان حال و ... به همون اندازه متن کوچیک نوشتی(سایزش)"
    اینا ایراد انچنانی نیست که بخوایم ذکر کنیم،فقط باعث تخریب شخصیت و روحیه ی نویسنده میشه
    ادیت کردن و رنگی کردن داستان به خود نویسنده بستگی داره که بکنه یا نکنه،ایشون هیچ تغییری تو فونتشون و رنگا ندادن،ولی در عوض از عکس استفاده کردن(کاری که نصف داستان نویسای انجمن نمیکنن).


    در اخر ازت یه تشکر بکنم که نقد کردی داستانو،باعث شد بعد از قرن ها یه چند صد خط تایپ کنم

    از نویسنده ی محترمم یه تشکر بکنیم که داستانو تا تهش نوشت و کنار نکشید.
    ......

  18. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-16-2018),MKXsubzero (01-17-2018),scorpionxl (01-16-2018),Smasher (01-16-2018)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین