صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 16 از 16

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),MKXsubzero (12-09-2017),thomas (11-30-2017)

  3. #11
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    5
    پدرم بهم خیلی چیزا رو یاد داد.پرواز،تله کینزی ولی خیلی پیشرفته تر،بوجود آوردن چیز های مصنوعی(مثلا یه دست).اما نتونستم پرواز رو یاد بگیرم.دیگه نا امید شده بودم و کامل قضیه پرواز رو گذاشتم کنار.نمیتونستم پرواز کنم اما میتونستم بلند بپرم.(4متر)تا یه حد کمی هم تلپاتی بلد بودم.البته فقط تا این حد که بتونم ارتباط ذهنی برقرار کنم.
    هفت سالگی
    روز اول مدرسه بود.پدرم ما رو توی مدرسه های زمین ثبت نام کرد(بازم خوبه مدرسه میذارتشون).چون میدونست من به هیچ وجه با برادرام کنار نمیام من رو توی یه مدرسه دیگه گذاشت.بهم گفت اونجا با کسی دوست نشو و اگه باهات حرف زدن اهمیت نده.خیلی تاکید کرد که از قدرت هام استفاده نکنم چون تو دردسر میوفتادم.همینکه رفتم داخل همه چشمشون برگشت سمت من.چند ثانیه بهم خیره شدن و شروع کردن به غیبت من.میتونستم صداشون رو بشنوم.
    یکی میگفت : این یه جنه؟
    یکی دیگه میگفت : این عجیب الخلقه از کجا اومده؟
    -موجود فضاییه؟
    -جادوگره؟
    -باید خیلی کتک خور باشه.
    و هزار جور چرت و پرت دیگه پشت سرم میگفتن.من خیلی با اونا فرق داشتم.یه پسر لاغر مردنی با پوست کاملا سفید،یه الماس قرمز روی پیشونیم و چشمای قرمز خونی(مردمک چشم قرمز).معلومه که از نظر اونا من یه عجیب الخلقه ام(freak).
    رفتیم داخل کلاس.معلم اومد توی کلاس و به بچه ها سلام کرد.یکی یکی اسم بچه ها رو پرسید.وقتی به من رسید گفت : خب اسم تو چیه کوچولو؟
    من : جک رات.
    -میشه بگی چرا رنگت پریده؟
    -من همین رنگی ام.
    -و قضیه اون خال روی پیشونیت چیه؟
    -مادر زادیه.
    -ظاهرا افسرده ای.
    -نه.من همین شکلی ام.
    اون زنگ معلم با بچه ها اشنا شد.زنگ تفریحمون خورد و رفتیم بیرون.داشتم تو راه رو برای خودم راه میرفتم که یکی از بچه های کلاسمون اومد و گفت : سلام اسمم رابیه(Robbie)
    گفتم : به من چه؟
    بدجور زدم تو ذوق اون بچه و یه ذره هم دلم براش نسوخت.هر وقت مدرسه تموم میشد پدرم میومد دنبالم و منو میبرد به دنیای خودش که من جهنم دره صداش میکردم.تا آخر سال با هیچ کس دوست نشدم و همه رو از خودم دور کردم.همه معلما فکر میکردن که مشکلات روانی دارم(نه دیگه در اون حد)و خیلی منزوی ام.پدرم به شکل یه انسان در میومد و میرفت تا باهاشون صحبت کنه و همیشه میگفت که من مشکلی ندارم.اون سال بهترین نمره ها رو گرفتم.به پدرم نمره هام رو نشون دادم ولی اهمیت نداد.گفت : من فقط گذاشتمت مدرسه که بتونی اسمت رو بنویسی دیگه بقیش به من ربطی نداره.
    من تو "جهنم دره" زیاد گشت میزدم.همه جای شهر رو میشناختم.تو کتابخونه ها کتابایی که نداشتم رو پیدا میکردم و میخوندم.توی باشگاه های ورزشی ثبت نام کردم و مبارزه رو یاد گرفتم که تو یازده سالگی تمومش کردم.(تو اون جهنم دره سبک های مبارزشون اسم نداره.همه یه سبک واحد رو یاد میگیرن.)
    هر چیزی رو که میخواستم میتونستم مجانی بدست بیارم.چون هرجا میرفتم همه میدونستن من پسر ترایگان ام.اما من از این موقعیت سو استفاده نمیکردم و کارایی که لازم داشتم رو میکردم.برعکس برادرام.
    ده سالگی
    پدرم از من و جسی و جولیوس خواست تا باهامون حرف بزنه.رفتیم توی اتاقش.البته بهتره بگم اتاق سلطنتیش.روی صندلیش نشسته بود.رفتیم و روبه روش ایستادیم.بهمون گفت : خب.شما اینجا تا تونستید خوش گذروندین و هرچی میخواستین داشتین.حالا دیگه وقتش رسیده کارایی رو که باید برام انجام میدادید رو شروع کنین.
    جسی گفت : مثلا چیکار کنیم؟
    پدر عصبانی شد و داد زد : وقتی دارم حرف میزنم،حرفمو قطع نکن.
    یکم آروم شد و ادامه داد : من یه زمان قدرتمند ترین موجود این جهان بودم.میتونستم هرچیزی رو که میخواستم داشته باشم ولی فرومایه هایی بودن که کارام رو خراب کردن.خیلیا رو میتونم همین حالا اسم ببرم ولی مهم نیست اونا قدرتامو ازم گرفتن و حرومش کردن.من برای اینکه بتونم دوباره قدرتای قبلمو بدست بیارم به کمک تون احتیاج دارم.وقتی بتونم به اندازه کافی قدرتم رو بیشتر کنم میتونم زمین رو تسخیر کنم و تمام قدرتی رو که داشتم دوباره بدست میارم و ایندفه نمیذارم کسی خرابش کنه.



    5
    پدرم بهم خیلی چیزا رو یاد داد.پرواز،تله کینزی ولی خیلی پیشرفته تر،بوجود آوردن چیز های مصنوعی(مثلا یه دست).اما نتونستم پرواز رو یاد بگیرم.دیگه نا امید شده بودم و کامل قضیه پرواز رو گذاشتم کنار.نمیتونستم پرواز کنم اما میتونستم بلند بپرم.(4متر)تا یه حد کمی هم تلپاتی بلد بودم.البته فقط تا این حد که بتونم ارتباط ذهنی برقرار کنم.
    هفت سالگی
    روز اول مدرسه بود.پدرم ما رو توی مدرسه های زمین ثبت نام کرد(بازم خوبه مدرسه میذارتشون).چون میدونست من به هیچ وجه با برادرام کنار نمیام من رو توی یه مدرسه دیگه گذاشت.بهم گفت اونجا با کسی دوست نشو و اگه باهات حرف زدن اهمیت نده.خیلی تاکید کرد که از قدرت هام استفاده نکنم چون تو دردسر میوفتادم.همینکه رفتم داخل همه چشمشون برگشت سمت من.چند ثانیه بهم خیره شدن و شروع کردن به غیبت من.میتونستم صداشون رو بشنوم.
    یکی میگفت : این یه جنه؟
    یکی دیگه میگفت : این عجیب الخلقه از کجا اومده؟
    -موجود فضاییه؟
    -جادوگره؟
    -باید خیلی کتک خور باشه.
    و هزار جور چرت و پرت دیگه پشت سرم میگفتن.من خیلی با اونا فرق داشتم.یه پسر لاغر مردنی با پوست کاملا سفید،یه الماس قرمز روی پیشونیم و چشمای قرمز خونی(مردمک چشم قرمز).معلومه که از نظر اونا من یه عجیب الخلقه ام(freak).
    رفتیم داخل کلاس.معلم اومد توی کلاس و به بچه ها سلام کرد.یکی یکی اسم بچه ها رو پرسید.وقتی به من رسید گفت : خب اسم تو چیه کوچولو؟
    من : جک رات.
    -میشه بگی چرا رنگت پریده؟
    -من همین رنگی ام.
    -و قضیه اون خال روی پیشونیت چیه؟
    -مادر زادیه.
    -ظاهرا افسرده ای.
    -نه.من همین شکلی ام.
    اون زنگ معلم با بچه ها اشنا شد.زنگ تفریحمون خورد و رفتیم بیرون.داشتم تو راه رو برای خودم راه میرفتم که یکی از بچه های کلاسمون اومد و گفت : سلام اسمم رابیه(Robbie)
    گفتم : به من چه؟
    بدجور زدم تو ذوق اون بچه و یه ذره هم دلم براش نسوخت.هر وقت مدرسه تموم میشد پدرم میومد دنبالم و منو میبرد به دنیای خودش که من جهنم دره صداش میکردم.تا آخر سال با هیچ کس دوست نشدم و همه رو از خودم دور کردم.همه معلما فکر میکردن که مشکلات روانی دارم(نه دیگه در اون حد)و خیلی منزوی ام.پدرم به شکل یه انسان در میومد و میرفت تا باهاشون صحبت کنه و همیشه میگفت که من مشکلی ندارم.اون سال بهترین نمره ها رو گرفتم.به پدرم نمره هام رو نشون دادم ولی اهمیت نداد.گفت : من فقط گذاشتمت مدرسه که بتونی اسمت رو بنویسی دیگه بقیش به من ربطی نداره.
    من تو "جهنم دره" زیاد گشت میزدم.همه جای شهر رو میشناختم.تو کتابخونه ها کتابایی که نداشتم رو پیدا میکردم و میخوندم.توی باشگاه های ورزشی ثبت نام کردم و مبارزه رو یاد گرفتم که تو یازده سالگی تمومش کردم.(تو اون جهنم دره سبک های مبارزشون اسم نداره.همه یه سبک واحد رو یاد میگیرن.)
    هر چیزی رو که میخواستم میتونستم مجانی بدست بیارم.چون هرجا میرفتم همه میدونستن من پسر ترایگان ام.اما من از این موقعیت سو استفاده نمیکردم و کارایی که لازم داشتم رو میکردم.برعکس برادرام.
    ده سالگی
    پدرم از من و جسی و جولیوس خواست تا باهامون حرف بزنه.رفتیم توی اتاقش.البته بهتره بگم اتاق سلطنتیش.روی صندلیش نشسته بود.رفتیم و روبه روش ایستادیم.بهمون گفت : خب.شما اینجا تا تونستید خوش گذروندین و هرچی میخواستین داشتین.حالا دیگه وقتش رسیده کارایی رو که باید برام انجام میدادید رو شروع کنین.
    جسی گفت : مثلا چیکار کنیم؟
    پدر عصبانی شد و داد زد : وقتی دارم حرف میزنم،حرفمو قطع نکن.
    یکم آروم شد و ادامه داد : من یه زمان قدرتمند ترین موجود این جهان بودم.میتونستم هرچیزی رو که میخواستم داشته باشم ولی فرومایه هایی بودن که کارام رو خراب کردن.خیلیا رو میتونم همین حالا اسم ببرم ولی مهم نیست اونا قدرتامو ازم گرفتن و حرومش کردن.من برای اینکه بتونم دوباره قدرتای قبلمو بدست بیارم به کمک تون احتیاج دارم.وقتی بتونم به اندازه کافی قدرتم رو بیشتر کنم میتونم زمین رو تسخیر کنم و تمام قدرتی رو که داشتم دوباره بدست میارم و ایندفه نمیذارم کسی خرابش کنه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-08-2017),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-08-2017)

  5. #12
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    306
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    273
    تشکر شده 629 بار در 268 ارسال
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    جهنم دره
    ..........


  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (12-08-2017),scorpionxl (12-08-2017)

  7. #13
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    177
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    149
    تشکر شده 104 بار در 84 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نایس«اگه اتمینان داشته باشم درست نوشته باشم»خوب بود:من بهت قول میدم اگه کمک خواستی میام کمکت
    «استیو راجرز»چی نه من گفتم استیو نگفته ایکس لارج خیلی باهوشه گزینه درست«اسکورپیون ایکس ال»
    به قبیله ای که همش در مورد شرف حرف میزنه اعتماد نکن همه بیشتر از اون چیزی حرف میزنن که ندارن
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-08-2017)

  9. #14
    thomas آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    نوشته ها
    196
    علاقه مند به
    smoke
    تشکر
    80
    تشکر شده 208 بار در 141 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان هر قسمت قشنگ تر و جذاب تر ميشه تو اين انجمن كم پيدا ميشه كه آدم بخواد ادامه داستانو بخونه.فقط نقش اصلى داستان زيادى زشته. ولى خودتون بهتر ميدونيد شايد يه دليلى داشته كه انقدر از شخصيت زشتى*استفاده كرديد

    !!!!!toasty

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید thomas از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-11-2017)

  11. #15
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    130
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    588
    تشکر شده 291 بار در 133 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط thomas [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داستان هر قسمت قشنگ تر و جذاب تر ميشه تو اين انجمن كم پيدا ميشه كه آدم بخواد ادامه داستانو بخونه.فقط نقش اصلى داستان زيادى زشته. ولى خودتون بهتر ميدونيد شايد يه دليلى داشته كه انقدر از شخصيت زشتى*استفاده كرديد
    مرسی بابت نظر
    والا انقدرا هم زشت نیست.چون از همه خوشگل تر بود داستان اونو نوشتم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    thomas (دیروز)

  13. #16
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    202
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    25
    تشکر شده 178 بار در 101 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Ghamgin
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    یسوال برام پیش اومده واقعا این 5 تا برادرای دیگه بجز ریون و جک واقعین؟



    راستی thamos کلا قیافه خاندان تریگان همشون تقریبا همینطورین تازه این ک قیافش از بقیشون بهتره(البته ریون قیافش خوبه ولی تو حالت شیطانیش تقریبا مث بقیس)

    Lin Kuei


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12