صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 59

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-26-2017),thomas (11-30-2017)

  3. #11
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    5
    پدرم بهم خیلی چیزا رو یاد داد.پرواز،تله کینزی ولی خیلی پیشرفته تر،بوجود آوردن چیز های مصنوعی(مثلا یه دست).اما نتونستم پرواز رو یاد بگیرم.دیگه نا امید شده بودم و کامل قضیه پرواز رو گذاشتم کنار.نمیتونستم پرواز کنم اما میتونستم بلند بپرم.(4متر)تا یه حد کمی هم تلپاتی بلد بودم.البته فقط تا این حد که بتونم ارتباط ذهنی برقرار کنم.
    هفت سالگی
    روز اول مدرسه بود.پدرم ما رو توی مدرسه های زمین ثبت نام کرد(بازم خوبه مدرسه میذارتشون).چون میدونست من به هیچ وجه با برادرام کنار نمیام من رو توی یه مدرسه دیگه گذاشت.بهم گفت اونجا با کسی دوست نشو و اگه باهات حرف زدن اهمیت نده.خیلی تاکید کرد که از قدرت هام استفاده نکنم چون تو دردسر میوفتادم.همینکه رفتم داخل همه چشمشون برگشت سمت من.چند ثانیه بهم خیره شدن و شروع کردن به غیبت من.میتونستم صداشون رو بشنوم.
    یکی میگفت : این یه جنه؟
    یکی دیگه میگفت : این عجیب الخلقه از کجا اومده؟
    -موجود فضاییه؟
    -جادوگره؟
    -باید خیلی کتک خور باشه.
    و هزار جور چرت و پرت دیگه پشت سرم میگفتن.من خیلی با اونا فرق داشتم.یه پسر لاغر مردنی با پوست کاملا سفید،یه الماس قرمز روی پیشونیم و چشمای قرمز خونی(مردمک چشم قرمز).معلومه که از نظر اونا من یه عجیب الخلقه ام(freak).
    رفتیم داخل کلاس.معلم اومد توی کلاس و به بچه ها سلام کرد.یکی یکی اسم بچه ها رو پرسید.وقتی به من رسید گفت : خب اسم تو چیه کوچولو؟
    من : جک رات.
    -میشه بگی چرا رنگت پریده؟
    -من همین رنگی ام.
    -و قضیه اون خال روی پیشونیت چیه؟
    -مادر زادیه.
    -ظاهرا افسرده ای.
    -نه.من همین شکلی ام.
    اون زنگ معلم با بچه ها اشنا شد.زنگ تفریحمون خورد و رفتیم بیرون.داشتم تو راه رو برای خودم راه میرفتم که یکی از بچه های کلاسمون اومد و گفت : سلام اسمم رابیه(Robbie)
    گفتم : به من چه؟
    بدجور زدم تو ذوق اون بچه و یه ذره هم دلم براش نسوخت.هر وقت مدرسه تموم میشد پدرم میومد دنبالم و منو میبرد به دنیای خودش که من جهنم دره صداش میکردم.تا آخر سال با هیچ کس دوست نشدم و همه رو از خودم دور کردم.همه معلما فکر میکردن که مشکلات روانی دارم(نه دیگه در اون حد)و خیلی منزوی ام.پدرم به شکل یه انسان در میومد و میرفت تا باهاشون صحبت کنه و همیشه میگفت که من مشکلی ندارم.اون سال بهترین نمره ها رو گرفتم.به پدرم نمره هام رو نشون دادم ولی اهمیت نداد.گفت : من فقط گذاشتمت مدرسه که بتونی اسمت رو بنویسی دیگه بقیش به من ربطی نداره.
    من تو "جهنم دره" زیاد گشت میزدم.همه جای شهر رو میشناختم.تو کتابخونه ها کتابایی که نداشتم رو پیدا میکردم و میخوندم.توی باشگاه های ورزشی ثبت نام کردم و مبارزه رو یاد گرفتم که تو یازده سالگی تمومش کردم.(تو اون جهنم دره سبک های مبارزشون اسم نداره.همه یه سبک واحد رو یاد میگیرن.)
    هر چیزی رو که میخواستم میتونستم مجانی بدست بیارم.چون هرجا میرفتم همه میدونستن من پسر ترایگان ام.اما من از این موقعیت سو استفاده نمیکردم و کارایی که لازم داشتم رو میکردم.برعکس برادرام.
    ده سالگی
    پدرم از من و جسی و جولیوس خواست تا باهامون حرف بزنه.رفتیم توی اتاقش.البته بهتره بگم اتاق سلطنتیش.روی صندلیش نشسته بود.رفتیم و روبه روش ایستادیم.بهمون گفت : خب.شما اینجا تا تونستید خوش گذروندین و هرچی میخواستین داشتین.حالا دیگه وقتش رسیده کارایی رو که باید برام انجام میدادید رو شروع کنین.
    جسی گفت : مثلا چیکار کنیم؟
    پدر عصبانی شد و داد زد : وقتی دارم حرف میزنم،حرفمو قطع نکن.
    یکم آروم شد و ادامه داد : من یه زمان قدرتمند ترین موجود این جهان بودم.میتونستم هرچیزی رو که میخواستم داشته باشم ولی فرومایه هایی بودن که کارام رو خراب کردن.خیلیا رو میتونم همین حالا اسم ببرم ولی مهم نیست اونا قدرتامو ازم گرفتن و حرومش کردن.من برای اینکه بتونم دوباره قدرتای قبلمو بدست بیارم به کمک تون احتیاج دارم.وقتی بتونم به اندازه کافی قدرتم رو بیشتر کنم میتونم زمین رو تسخیر کنم و تمام قدرتی رو که داشتم دوباره بدست میارم و ایندفه نمیذارم کسی خرابش کنه.



    5
    پدرم بهم خیلی چیزا رو یاد داد.پرواز،تله کینزی ولی خیلی پیشرفته تر،بوجود آوردن چیز های مصنوعی(مثلا یه دست).اما نتونستم پرواز رو یاد بگیرم.دیگه نا امید شده بودم و کامل قضیه پرواز رو گذاشتم کنار.نمیتونستم پرواز کنم اما میتونستم بلند بپرم.(4متر)تا یه حد کمی هم تلپاتی بلد بودم.البته فقط تا این حد که بتونم ارتباط ذهنی برقرار کنم.
    هفت سالگی
    روز اول مدرسه بود.پدرم ما رو توی مدرسه های زمین ثبت نام کرد(بازم خوبه مدرسه میذارتشون).چون میدونست من به هیچ وجه با برادرام کنار نمیام من رو توی یه مدرسه دیگه گذاشت.بهم گفت اونجا با کسی دوست نشو و اگه باهات حرف زدن اهمیت نده.خیلی تاکید کرد که از قدرت هام استفاده نکنم چون تو دردسر میوفتادم.همینکه رفتم داخل همه چشمشون برگشت سمت من.چند ثانیه بهم خیره شدن و شروع کردن به غیبت من.میتونستم صداشون رو بشنوم.
    یکی میگفت : این یه جنه؟
    یکی دیگه میگفت : این عجیب الخلقه از کجا اومده؟
    -موجود فضاییه؟
    -جادوگره؟
    -باید خیلی کتک خور باشه.
    و هزار جور چرت و پرت دیگه پشت سرم میگفتن.من خیلی با اونا فرق داشتم.یه پسر لاغر مردنی با پوست کاملا سفید،یه الماس قرمز روی پیشونیم و چشمای قرمز خونی(مردمک چشم قرمز).معلومه که از نظر اونا من یه عجیب الخلقه ام(freak).
    رفتیم داخل کلاس.معلم اومد توی کلاس و به بچه ها سلام کرد.یکی یکی اسم بچه ها رو پرسید.وقتی به من رسید گفت : خب اسم تو چیه کوچولو؟
    من : جک رات.
    -میشه بگی چرا رنگت پریده؟
    -من همین رنگی ام.
    -و قضیه اون خال روی پیشونیت چیه؟
    -مادر زادیه.
    -ظاهرا افسرده ای.
    -نه.من همین شکلی ام.
    اون زنگ معلم با بچه ها اشنا شد.زنگ تفریحمون خورد و رفتیم بیرون.داشتم تو راه رو برای خودم راه میرفتم که یکی از بچه های کلاسمون اومد و گفت : سلام اسمم رابیه(Robbie)
    گفتم : به من چه؟
    بدجور زدم تو ذوق اون بچه و یه ذره هم دلم براش نسوخت.هر وقت مدرسه تموم میشد پدرم میومد دنبالم و منو میبرد به دنیای خودش که من جهنم دره صداش میکردم.تا آخر سال با هیچ کس دوست نشدم و همه رو از خودم دور کردم.همه معلما فکر میکردن که مشکلات روانی دارم(نه دیگه در اون حد)و خیلی منزوی ام.پدرم به شکل یه انسان در میومد و میرفت تا باهاشون صحبت کنه و همیشه میگفت که من مشکلی ندارم.اون سال بهترین نمره ها رو گرفتم.به پدرم نمره هام رو نشون دادم ولی اهمیت نداد.گفت : من فقط گذاشتمت مدرسه که بتونی اسمت رو بنویسی دیگه بقیش به من ربطی نداره.
    من تو "جهنم دره" زیاد گشت میزدم.همه جای شهر رو میشناختم.تو کتابخونه ها کتابایی که نداشتم رو پیدا میکردم و میخوندم.توی باشگاه های ورزشی ثبت نام کردم و مبارزه رو یاد گرفتم که تو یازده سالگی تمومش کردم.(تو اون جهنم دره سبک های مبارزشون اسم نداره.همه یه سبک واحد رو یاد میگیرن.)
    هر چیزی رو که میخواستم میتونستم مجانی بدست بیارم.چون هرجا میرفتم همه میدونستن من پسر ترایگان ام.اما من از این موقعیت سو استفاده نمیکردم و کارایی که لازم داشتم رو میکردم.برعکس برادرام.
    ده سالگی
    پدرم از من و جسی و جولیوس خواست تا باهامون حرف بزنه.رفتیم توی اتاقش.البته بهتره بگم اتاق سلطنتیش.روی صندلیش نشسته بود.رفتیم و روبه روش ایستادیم.بهمون گفت : خب.شما اینجا تا تونستید خوش گذروندین و هرچی میخواستین داشتین.حالا دیگه وقتش رسیده کارایی رو که باید برام انجام میدادید رو شروع کنین.
    جسی گفت : مثلا چیکار کنیم؟
    پدر عصبانی شد و داد زد : وقتی دارم حرف میزنم،حرفمو قطع نکن.
    یکم آروم شد و ادامه داد : من یه زمان قدرتمند ترین موجود این جهان بودم.میتونستم هرچیزی رو که میخواستم داشته باشم ولی فرومایه هایی بودن که کارام رو خراب کردن.خیلیا رو میتونم همین حالا اسم ببرم ولی مهم نیست اونا قدرتامو ازم گرفتن و حرومش کردن.من برای اینکه بتونم دوباره قدرتای قبلمو بدست بیارم به کمک تون احتیاج دارم.وقتی بتونم به اندازه کافی قدرتم رو بیشتر کنم میتونم زمین رو تسخیر کنم و تمام قدرتی رو که داشتم دوباره بدست میارم و ایندفه نمیذارم کسی خرابش کنه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-08-2017),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-08-2017)

  5. #12
    Smasher آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    313
    علاقه مند به
    scorpion
    تشکر
    284
    تشکر شده 645 بار در 274 ارسال
    حالت من
    Badhal
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    جهنم دره
    ..........


  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Smasher از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (12-08-2017),scorpionxl (12-08-2017)

  7. #13
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نایس«اگه اتمینان داشته باشم درست نوشته باشم»خوب بود:من بهت قول میدم اگه کمک خواستی میام کمکت
    «استیو راجرز»چی نه من گفتم استیو نگفته ایکس لارج خیلی باهوشه گزینه درست«اسکورپیون ایکس ال»
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-08-2017)

  9. #14
    thomas آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    نوشته ها
    203
    علاقه مند به
    smoke
    تشکر
    96
    تشکر شده 221 بار در 149 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان هر قسمت قشنگ تر و جذاب تر ميشه تو اين انجمن كم پيدا ميشه كه آدم بخواد ادامه داستانو بخونه.فقط نقش اصلى داستان زيادى زشته. ولى خودتون بهتر ميدونيد شايد يه دليلى داشته كه انقدر از شخصيت زشتى*استفاده كرديد

    !!!!!toasty

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید thomas از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (12-11-2017),scorpionxl (12-31-2017)

  11. #15
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط thomas [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داستان هر قسمت قشنگ تر و جذاب تر ميشه تو اين انجمن كم پيدا ميشه كه آدم بخواد ادامه داستانو بخونه.فقط نقش اصلى داستان زيادى زشته. ولى خودتون بهتر ميدونيد شايد يه دليلى داشته كه انقدر از شخصيت زشتى*استفاده كرديد
    مرسی بابت نظر
    والا انقدرا هم زشت نیست.چون از همه خوشگل تر بود داستان اونو نوشتم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (12-31-2017),thomas (12-12-2017)

  13. #16
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    244
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 266 بار در 146 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    یسوال برام پیش اومده واقعا این 5 تا برادرای دیگه بجز ریون و جک واقعین؟



    راستی thamos کلا قیافه خاندان تریگان همشون تقریبا همینطورین تازه این ک قیافش از بقیشون بهتره(البته ریون قیافش خوبه ولی تو حالت شیطانیش تقریبا مث بقیس)

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (12-31-2017),thomas (12-18-2017)

  15. #17
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط hzdmc [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    یسوال برام پیش اومده واقعا این 5 تا برادرای دیگه بجز ریون و جک واقعین؟



    راستی thamos کلا قیافه خاندان تریگان همشون تقریبا همینطورین تازه این ک قیافش از بقیشون بهتره(البته ریون قیافش خوبه ولی تو حالت شیطانیش تقریبا مث بقیس)
    بله واقعین.عکس گذاشتم تا معلوم شه واقعین.



    6
    پدر بهمون گفت : کار شما اینه که به ابعاد و دنیاهای مختلف میفرستمتون تا چیزایی رو که لازم دارم رو برام بیارید.برادراتون جیمز و جارد و جیک دوساله که کارشونو شروع کردن واسه همین میتونید از تجربه شون استفاده کنید.
    ازمون خواست تا همه باهم به یه دنیای دیگه بریم تا براش روح جمع کنیم.من آماده شدم تا برم.رفتم روی پشت بوم.جارد و جیمز و جیک جلوی من و جولیوس و جسی وایساده بودن و عین گروهبان های ارتش قیافه گرفته بودن.جیمز گفت : خیله خب اسکلا،اینجا من رئیسم چون از همتون بزرگترم و تجربم بیشتره.کار ما اینه،ما به بُعد(فلان)میریم تا روح چند نفرو بدزدیم و بیاریمشون واسه پدر.حداقل سیصد تا روح لازم داریم.
    جیک یه پورتال باز کرد و رفت داخلش.بقیه مون هم دنبالش رفتیم.وارد آزارات شدیم.اونجا همه شنل داشتن واسه همین خیلی تو چشم بودیم.جیک و جارد و جیمز بلافاصله روح هرکی رو که دوروبرشون بود رو دزدیدن.جسی و جولیوس هم یاد گرفتن و شروع کردن به روح جمع کردن.باورم نمیشد دارن تو این سن آدم میکشن.من هم اینجام تا اینکارو بکنم چون مجبورم.با ترس دستام رو بردم بالا و روح سه نفر رو گرفتم.اما نتونستم ادامه بدم.رفتم جلوی برادرام و گفتم : باید حتما از اینجا روح جمع کنیم؟
    جیمز خندید و گفت : اوپس.ظاهرا زدیم به برجک جک.
    بقیه هم باهاش خندیدن.جارد منو هل داد کنار و به کارش ادامه داد.جیک گفت : توی سوسول بی عرضه بودی.اما حالا یه بدبخت بچه ننه بی عرضه ای.
    منو عصبانی کرد.بدجور هم عصبانی کرد.دیگه طاقت توهینو نداشتم و اون آشغال باید با جونش تاوان این حرفشو میداد.دیدم پوستم قرمز شده و چشمام چهارتا شدن.اما اهمیت ندادم.رفتم سمت جیک و از پشت دودستی گردنشو رو گرفتم و فشار دادم.داشت سعی میکرد خودشو آزاد کنه ولی من نمیذاشتم.کوبیدمش روی زمین وبا عصبانیت بهش گفتم(صدای شیطانی): اینجا دنیای منه.ایناهم آدمای منن.
    تمام روح هایی که دزدیده بود رو ازش گرفتم و آزادشون کردم.جارد منو گرفت و پرتم کرد توی دیوار.دوباره به حالت اول برگشتم و داشتم بیهوش میشدم.
    جارد منو برداشت و با بقیه برگشتیم به خونه.منو بردن پیش پدرم.پدر گفت : کارتون رو انجام دادین؟
    جسی گفت : به لطف این بچه آزاراتی ما هیچ کاری نکردیم.
    پدر فریاد زد : چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی ییییییی؟
    فکر کنم با این فریادی که کشید کل جهنم دره(همونجایی که زندگی میکنه)لرزید.با عصبانیت گفت : یعنی چی؟
    جیک گفت : تمام ارواحی که گرفتیم رو ازم گرفت و آزادشون کرد و حتی داشت منو میکشت.
    پدرم که داشت از عصبانیت میترکید گفت : برید بیرون.من با جک کار دارم.
    همه رفتن و منو پدرم تنها شدیم.چند ثانیه بهم نگاه کردیم تا اینکه گردنمو گرفت و پرتم کرد به دیوار.دوباره گردنمو گرفت و بلندم کرد و تا تونست منو با مشت زد.بعدش هم یه میله داغ رو که نماد بز روش بود رو تو دستش ظاهر کرد و چسبوندش به شکمم.با تمام قدرتم فریاد کشیدم.پدرم منو انداخت توی یکی از زندان هاش و در رو هم بست.اونشب از شدت درد نتونستم بخوابم.تا صبح به ریچل فکر کردم.چی میشد اگه هنوز با اون بودم؟اما اونشب یه چیز تازه فهمیدم.من واقعا براش مهم نیستم.چرا سراغمو نمیگیره؟چرا نمیاد پیشم؟چرا موقعی که مادرم منو با خفت از خونه بیرون کرد ازم دفاع نکرد؟اونشب فهمیدم که برای هیچکس مهم نیستم.مادرم فکر میکنه من شیطانم؟برای همه من یه شیطان بدذاتم؟پس منم همونی میشم که اونا میخوان.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (12-22-2017),thomas (12-18-2017)

  17. #18
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی مثل همیشه خوب بود بای
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  18. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-22-2017)

  19. #19
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    7
    فردا صبح پدر درو باز کرد و بدون این که چیزی بگه بلندم کرد و منو برد به اتاقش و ولم کرد رو زمین.بهم گفت : چی باعث شد که همه ماموریتت رو خراب کنی و حتی تا کشتن برادرت پیش بری؟
    گفتم : اونا برادرام نیستن.
    داد زد : اونا برادراتن همتون از خون منین.پس باهم برادرید.حالا به سوال جواب بده.چرا اون ماموریت رو خراب کردی؟
    گفتم : چرا باید این ماموریت رو توی آزارات انجام میدادیم؟
    -مگه برات مهم؟
    -آره اونا آدمای منن.
    -آدمای تو؟هه.چی باعث شده فکر کنی مثل اونایی.تو از همه لحاظ باهاشون فرق داری.حتی ظاهرت هم مثل اونا نیست و بعلاوه اونا از تو متنفرن چون تو یه شیطانی.اونا همیشه از تو فرار میکنن.همیشه باهات میجنگن.اینجا تنها جاییه که میتونی زندگی کنی.تنها جاییه که باهات درست رفتار میشه.
    -درست رفتار میشه؟تو منو سوزوندی.اینجا همیشه تحقیر میشم.چجوری قراره باهام درست رفتار شه؟
    -تا وقتی که کارهاتو درست انجام بدی اینجا هم باهات درست رفتار میکنن.حالا هم میخوام یه کاری انجام بدی.باید برام روح جمع کنی از هرجایی که تونستی.
    -یادمه پنج سال پیش که منو آوردی اینجا گفتی از سوپرمن هم قوی تری.چه احتیاجی به من داری؟روح اون آدما رو واسه چی میخوای؟
    -و من هم یادمه بهت گفتم کارامو بدون سوال انجام میدی.حالا برو.
    یه پورتال برام باز کرد.میدونست که بلد نیستم تلپورت کنم.وارد پورتال شدم و سر از زمین درآوردم.قرار بود روح جمع کنم.اما روح کی رو؟من آدم کش نیستم.یا حداقل روح یه بی گناه رو نمیگیرم.واسه خودم تو شهر میچرخیدم تا اینکه تو یه کوچه یه پسر 15-16 ساله رو دیدم که داشت یه بچه 12 ساله رو میزد.ظاهرا زورگیر بود.اون پچه با گریه میگفت : بخدا هیچی ندارم ولم کن.
    و هی سعی میکرد از دستش فرار کنه ولی اون مرتیکه دوباره میگرفتش و میزدش.نمیتونستم تحمل کنم.دویدم ستمش و پریدم و با تموم قدرت زدم تو صورتش.دوباره پوستم قرمز شد و دوتا چشم اضافه م برگشت.یقه اون کثافتو گرفتم و پرتش کردم تو دیوار.اینبار با تله کینزی بلندش کردم و هر طرف که تونستم کوبیدمش.یبار تو دیوار،یبار تو ماشین و بار سوم پرتش کردم توی یه کافه.دیگه مطمئن شدم که مرده و روحشو قبل از اینکه آزاد شه جذب کردم..آدمایی که اونجا بودن با وحشت منو نگاه میکردن و میخواستن فرار کنن ولی با قدرتام یه در بزرگ قبل شده روی در اصلی بوجود آوردم و همه راهای فرارشونو بستم.نمیخواستم اینکارو بکنم اما کنترلم دست خودم نبود.اون آدمای بی چاره رو کشتم و روحشونو گرفتم.میتونستم صداشونو بشنوم.اونا برای جونشون التماس میکردن ولی من کشتمشون.
    از کافه بیرون اومدم و هر کسی رو که میتونستم میکشتم و روحشو میدزدیدم.بعد از اینکه کارم تموم شد و روح پونصد نفرو گرفتم برگشتم خونه.رفتم توی اتاق پدرم.جسی و جولیوس و جیمز هم اونجا بودن.جلوی پدرم وایسادم.اون تموم ارواحی که گرفتم رو به خودش منتقل کرد.تو همین لحظه من دوباره به حالت اولم برگشتم.الان اختیارم کامل دست خودم بود.با ترس گفتم : من چیکار کردم؟من اون همه آدمو کشتم؟
    پدر گفت : آره کشتی.
    -اما چجوری؟من نمیخواستم...
    -من میخواستم.تموم این مدت من داشتم کنترلت میکردم.
    -چییی؟آخه چرا؟چرا اینکارو کردی؟
    -چون میدونستم خودت عرضه انجامشو نداری.
    -لعنت به تو.من یه عالمه زن و بچه و مرد بیگناهنو کشتم.
    اومد سمتم و مشت زد تو صورتم.افتادم روی زمین.بعدش با لگد منو میزد.شلاقش رو برداشت و تا تونست زدم.بعد از اینکه حسابی کتک خوردم منو ول کرد.این دفعه منو ننداخت تو زندانش.رفتم توی اتاقم و دوباره شروع کردم به فکر کردن.چرا من باید پسر ترایگان اشم؟چرا با وجود کارایی که میتونم بکنم باید در ازاش زجر بکشم؟نمیتونستم ازش فرار کنم.الماسی که روی پیشونیمه باعث میشه همیشه بدونه کجا میرم و چیکار میکنم.من برای همیشه پیشش گیر افتادم.پس مجبورم یه کار بکنم.از برادرام جلو بزنم و بهترین باشم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (12-31-2017)

  21. #20
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    157
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    8
    بعد از اون اتفاق ، تو ماموریت های بعدی من کارم رو درست انجام دادم.حتی خیلی از آدما رو کشتم.دیگه برام اهمیت نداشت دارم چیکار میکنم.من فقط میخواستم بهترین باشم.و موفق هم شدم و توی پسرای ارشد ترایگان سوم شدم.اما با این حال شکست های زیادی داشتم و بدجور مجازات شدم.شلاق خوردم،بدنمو سوزوندن و هزار جور زخم روی بدنم درست کردن که برای همیشه جاشون میونه.فرار از مجازات تنها انگیزه من واسه بهترین بودن بود.
    یازده سالگی
    پدرم من و جیک و جیمز رو به جامپ سیتی فرستاد.ما فقط قرار بود یه سنگی رو که نمیدونم به چه دردش میخورد رو پیدا کنیم.اولین جایی که ممکن بود اون سنگو پیدا کنیم توی موزه بود.زیاد شنیده بودم تو موزه های جامپ سیتی چیزای عجیب غریب نگه میدارن.شهر چهارتا موزه داشت و هرکدوممون توی یکشون رفتیم.من رفتم توی یکی از موزه ها.نگهبان اونجا دست گذاشت روی شونم و گفت : تو اینجا چیکار میکنی بچه؟برو بیرون بدون بزرگتر نمیتونی بیای تو.
    بهش گفتم : برو بمیر.
    شونم رو کشیدم جلو و رفتم.اما اون دوباره دست گذاشت روی شونم و منو کشید عقب.گفت : مث اینکه...
    نذاشتم حرفشو تموم کنه.دستش رو پیچوندم و از جا کندمش.با صدای خیلی بلند داد زد.همونجا ولش کردم و رفتم تا موزه رو بگردم.چند دقیقه بعد یه نفر از پشت دست گذاشت روی شونم و گفت : منو ببین.
    برگشتم نگاهش کردم.اما هنوز کامل نچرخیده بودم تا اینکه منو با مشت زد و پرتم کرد روی زمین.بلند شدم و روبه روش ایستادم.اون رابین بود.قبلا دیده بودمش اما ایندفه فیس تو فیس.گاردمو آوردم بالا و گفتم : از سر راهم برو کنار.نمیخوام بهت آسیب بزنم.
    بهم گفت : تو یه بچه ای!
    گفتم : ولی دلیل نمیشه تهدیدام تو خالی باشن.
    بهش حمله کردم.بهم دیگه ضربه میزدیم.یا همدیگرو میزدیم یا ضربه های همدیگرو دفع میکردیم.تا اینکه دویدم سمتش و گرفتمش.باهاش دویدم سمت دیوار.دیوار شکست و باهم پرت شدیم بیرون.هردومون افتادیم زمین ولی سریع بلند شدیم و روبه روی هم ایستادیم.منتظر بودم بیاد سمتم تا حسابی دهنشو سرویس کنم.ولی بهم حمله نکرد.ظاهرا منتظر بود که من بهش حمله کنم.همین جوری عین اسکلا بهم زل زده بودیم و منتظر بودیم تا یکیمون حمله کنه.تا اینکه یه نفر پشت سرم گفت : جک؟!
    برگشتم و نگاهش کردم.اون ریچل بود.ظاهرا از دیدنم خوشحال بود ولی ترسیده بود و تعجب کرده بود.الان باید چیکار کنم؟برم بغلش کنم؟یا بهش بگم دلم برات تنگ شده بود؟یا بهش بگم...نه.من دیگه باهاش کاری ندارم.اون اجازه داد زندگیم نابود شه.رابین خواست بهم حمله کنه ولی ریچل بهش گفت : نه وایسا.
    بهم گفت : جک!تو اینجا چیکار میکنی؟اصلا داری چیکار میکنی؟!!!؟؟؟؟!!!؟
    گفتم : به هیچکس ربطی نداره.ولم کنید.
    از همون دیواری که خرابش کردم رفتم تو موزه.ریچل دنبالم اومد و گفت : هی چرا اینطوری رفتار میکنی؟مث اینکه منو یادت رفته؟من خواهر بزرگت بودم.
    -درسته.بودی.
    -یعنی چی "بودی"؟من هنوزم خواهرت...
    -نه نیستی.اگه واقعا برات اهمیت داشتم نمیذاشتی مامان منو بندازه بیرون و کلی تحقیرم کنه.
    -چی؟یعنی فکر میکردی...
    -آره فکر میکردم ازم دفاع میکنی ولی نکردی.
    -بذار حرفمو تموم کنم.فکر کردی ازت دفاع نکردم؟من...
    -خواهش میکنم دست از سرم بردار.من دیگه باهات نسبتی ندارم.
    دوباره برگشتم تا موزه رو بگردم.دست گذاشت روی شونم اما سریع برگشتم و با تله کینزی بهش مشت زدم و پرتش کردم عقب.با عصبانیت گفتم : گفتم دست از سرم بردار.سر راهمم قرار نگیر وگرنه اگه بخوام میتونم بکشمت.
    رابین میخواست بهم حمله کنه ولی جیک زد تو سرش و بیهوشش کرد.گفت : جک!من سنگو پیدا کردم بیا بریم...اووووووو آبجیمونم هم که اینجاست.بی خیالش.
    جیمز پورتال رو باز کرد و من و جیک باهاش رفتیم.وارد اتاق پدر شدیم.سنگو به پدر دادیم.بهمون گفت : چرا انقدر طولش دادین؟
    جیمز گفت : مزاحم داشتیم.یه گابلین بهم حمله کرد.(بیست بوی)
    جیک گفت : یه دختر مو قرمز و یه ربات هم به من حمله کردن.(استارفایر و سایبورگ)دختره نزدیک بود جفت پاهامو بشکنه.اما یه چیز جالب دیدیم...
    حرفشو قطع کردمو گفتم : ریون اونجا بود.
    یدفه چشمای پدر گرد شد.گفت : جالبه.
    هر وقت پدرم این شکلی میشد معلوم بود میخواد یه نقشه ناجور بکشه.اما ایندفه با بقیه فرق داشت.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  22. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (12-25-2017)

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین