صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 60

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    158
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-26-2017),thomas (11-30-2017)

  3. #21
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود مثل همیشه
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-25-2017)

  5. #22
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    158
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    9
    پدر از جسی و جارد و جیمز و جیک و جولیوس و من خواست تا بریم به جامپ سیتی و ریون رو بیاریم پیشش.اون تنها کسی بود که میتونست قدرت پدر رو کامل بهش برگردونه.به شهر رفتیم و واسه اینکه ریچل و دوستاش رو بکشونیم بیرون الکی آشوب درست کردیم.
    بالاخره اومدن.نقشه این بود که چهار نفرمون حواس بقیه رو پرت کنن و من و جارد ریچل رو ببریم.اما اون خیلی از ما قوی تر بود.ریچل بهم میگفت : جک مجبور نیستیم باهم دشمن باشیم.
    گفتم : ولی فکر کنم هستیم چون داریم همو میزنیم.
    نتونستیم بگیریمش واسه همین عقب نشینی کردیم.رفتیم پیش پدر و واسش توضیح دادیم.منتظر بودیم تا شکنجه شیم ولی ظاهرا انتظار داشت شکست میخوریم.ما چند سال با ریچل جنگیدیم و حتی نزدیک بود موفق بشیم ولی آخرش بازنده ما بودیم و تمام این مدت ریچل سعی داشت باهام آشتی کنه.
    پونزده سالگی
    دوباره پدر مارو فرستاد سراغ ریچل.تو این چند سال خیلی چیزا عوض شده بود.جاستیس لیگ و تیتان ها از هم پاشیده بودن واسه همین بتمن یه گروه جدید درست کرده بود.خودش،فلش،رابین جدیدش(دیمین وین)،نایتوینگ و خواهرم.
    (یه نکته : بتمن این تیم رو تازه ساخته واسه همین فقط تو گاتهام با جنایت میجنگن.بری آلن یه مدتیه با آیریس بهم زده و اومده به گاتهام.ریون هم همینطور)
    از اونجایی که داشتیم با کارکشته ها میجنگیدیم کارمون سخت شده بود.جسی رفت سراغ فلش.فرز بودنش میتونست کمکش کنه.جارد رفت سراغ بتمن و بهش گفت : همونجوری که بین کمرتو شکست منم میشکنمش.
    جیمز رفت سراغ نایتوینگ.جیک رفت سراغ رابین.جولیوس خیلی عوضی بود و همیشه یجوری از زیر کارای سخت در میرفت.من رفتم سراغ ریچل.با قدرت هام زنجیر درست کردم و بهش حمله کردم.اون هیچوقت سعی نمیکرد منو بزنه و فقط دفاع میکرد.بهم گفت : بازم بهت میگم مجبور نیستیم دشمن باشیم.من هنوزم دوستت دارم.
    اما هیچوقت به حرفاش گوش نمیدادم.تا اینکه پریدم سمتش و باهم رفتیم سمت یه ماشین و کوبیده شدیم بهش.بعد پرتش کردم دومتر اون طرف تر.اون نمیخواست باهام بجنگه واسه همین فرار کرد.تو همین لحظه یه چیزی از گردنش افتاد.فقط ایستاده بودم و به اون نگاه میکردم.اون همون گردنبند مسخره ای بود که واسه تولد 8 سالگیش براش درست کرده بودم.هنوزم اونو نگه داشته بود.اون داشت راست میگفت.هنوزم منو دوست داره.بعد اون همه کاری که باهاش کردم.گردنبندو برداشتم و گذاشتمش تو جیبم.برگشتم پیش گروه و گفتم : باید عقب نشینی کنیم.
    اونا به حرفم گوش دادن و رفتیم خونه.ما بخاطر شکستمون از ریچل تنبیه نمیشدیم.رفتم تو اتاقم و به دیوار تکیه دادم.اون گردنبند رو تو دستم نگه داشته بودم و نگاهش میکردم.بغض کرده بودم.هی یاد اون روزی که مادرم منو از خونه انداخت بیرون میوفتادم.اون چطور تونست منو از تنها کسی که داشتم جدا کنه؟
    ولی میفهمم.اون باید جواب کاراشو بده.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (12-28-2017),scorpionxl (12-28-2017),thomas (12-28-2017)

  7. #23
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    وری گود
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-28-2017)

  9. #24
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    244
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 266 بار در 146 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دمت گرممیگم این تیمی ک گفتی واقعین دیگه؟کمیک کوتاه قشنگی ازشون سراغ داری چون همه کرکترای مورد علاقم تو دیسی تقریبا باهم جمع شدن

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-30-2017)

  11. #25
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    158
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط hzdmc [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    دمت گرممیگم این تیمی ک گفتی واقعین دیگه؟کمیک کوتاه قشنگی ازشون سراغ داری چون همه کرکترای مورد علاقم تو دیسی تقریبا باهم جمع شدن
    نه اینو از خودم درآوردم.حتی هنوز اسمم براش انتخاب نکردم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (01-01-2018)

  13. #26
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    158
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    10
    عصر اون روز رفتم سراغ مادرم.بعد از اینکه آزارات نابود شد اون به زمین رفت.میدونستم کجا زندگی میکنه.رفتم خونش ولی اونجا نبود.ولی بالاخره برمیگشت.منتظر موندم.تو خونه چرخیدم.خونه کوچیکی بود و فقط یه اتاق داشت.یه شمشیر به دیوار آویزون کرده بود.یه میز غذا خوری چهار نفره و یه یخچال کوچیک تو آشپز خونه داشت.بعد ده دقیقه درو باز کرد و اومد تو.کلی چیز خریده بود و تا منو دید از دستش افتاد.قیافش رفت تو هم.گفت : اینجا چیکار میکنی؟چی میخوای؟
    گفتم : یعنی من اجازه ندارم مامانمو ببینم؟
    -من مادرت نیستم.تو یه شیطانی.
    -بگو ببینم.توی من چی دیدی؟
    -چی؟
    -گفتم توی من چی دیدی که باعث شد منو از خونه خودم بیرون کنی؟
    -همینی که الان هستی رو دیدم.
    -واقعا؟این چیزی بود که دیدی؟یا چیزی بود که میخواستی ببینی؟
    -لازم نبود چیزی رو ببیینم.تو سر و تهت همین هیولاست.یکی هستی مثل پدرت ، مثل برادرات.
    دیگه عصبانیم کرد.داد زدم : تو چطور جرعت میکنی؟چطور جرعت میکنی منو با اونا یکی بدونی؟من پسر خودتم.از خون خودت.فرق من با ریچل چی بود؟
    -ریچل انسانیت بیشتری داشت.و از این گذشته،یه بچه برام کافی بود.
    -من میخواستم پسر خوبی برات باشم.من میخواستم یه ذره بهم توجه کنی.تموم اون مدت ریچل هم برام یه خواهر بود هم یه مادر.تو چی بودی؟
    -من هیچوقت نمیخواستم مادرت باشم.باید همون موقع که سرت حامله بودم مینداختمت.ولی همین حالا میکشمت و یه شیطان رو از جهان کم میکنم.
    سریع رفت و شمشیر رو که به دیوار وصل بود رو برداشت و بهم حمله کرد.خواست گردنمو بزنه ولی جاخالی دادم.سعی میکردم شمشیرو ازش بگیرم ولی نمیتونستم.تا منو چسبوند به دیوار و شمشیر رو مستقیم آورد سمت سینم ولی قبل از اینکه منو بزنه با دو دستم شمشیرو گرفتم.اون به شمشیر فشار میاورد تا تو بدنم فرو کنه و من شمشیر رو محکم گرفته بودم که حرکت نکنه.ولی نتونستم بیشتر از این نگهش دارم و یکمش رفت تو بدنم.از شدت درد داد زدم و یدفه شمشیرو شکستم.با لگد انداختمش زمین و با همون تیغه شکسته آماده شدم تا بزنمش.بهم گفت : زود باش منو بکش.نشون بده واقعا چی هستی.نشون بده تو پسر کدومی.من،یا ترایگان.
    تیغه رو انداختم زمین.گفتم : این تویی که هیولایی.میخواستی پسر خودتو بکشی."حالا برو با وجدانت زندگی کن"(جمله مال ولورین بود ولی خیلی قشنگ بود)
    از اونجا رفتم.خواستم به گاتهام برگردم.شهری که آرلا توش زندگی میکرد خیلی از گاتهام دور نبود.سوار یه اتوبوس شدم و رفتم.نزدیک یه دریاچه پیاده شدم.زخمم داشت اذیت میکرد.باید ریچل رو پیدا میکردم.یدفه از الماس روی سرم صدای پدرم رو شنیدم.بهم گفت : به من خیانت میکنی؟حالا میخوای بری سراغ اون خواهر چشم سفیدت؟تو هیچ جا نمیری.هرجا بری میبینمت.
    داشت با ذهنش شکنجه م میداد.نمیدونستم باید چیکار کنم.فقط یه راه واسم موند.با دست الماسم رو کندم.وحشتناک بود.از پوست و گوشت و جمجمه ام جداش کردم.خیلی خون از سرم رفت.اون الماسو پرت کردم تو آب و رفتم.جدا کردن اون الماس باعث شد خیلی ضعیف شم.تقریبا همه قدرتامو از دست دادم.امیدوار بودم هنوز قدرت تله پاتیم رو از دست نداده باشم.سعی کردم با ذهنم با ریچل ارتباط برقرار کنم.اما نتونستم.ولی تونستم کاری کنم تا ریچل بتونه منو حس کنه و بفهمه کجام.حالا فقط باید منتظر وایسم تا بیاد.اما تا کی؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (01-01-2018)

  15. #27
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی ولی اجب مادر نمونه ای داشته واقعا وجدان داره یا نه؟اندازه اه ببخشید ولی واقعا اندازه سرگین بجا مونده از اسب های مصر هم بهش احمیت نمیداد به قول اون شخصیت جدیدم وقتی با پدرش دعواش میشه
    میگه:خوشحالیه من همیشه از خوشحالیه سگی که جولوش استوخون انداختن هم بی ارزش تر بوده هد اقل خوشحالیه اونو زهر مارش نمی کردن بقیه بچه ها حتی اگه پدرو مادراشون با کمر بند بیفتن دنبالشون بازم دوستشون دارن ولی حتی پدرو مادر خودمم منو نمیخوان یعنی من از اون سگه هم کمترم؟توف به این زندگی و شما از هر دوتون متنفرم احمیت من واقعا از همون سگه هم کمتره؟ من همیشه عاشقتون بودم شما چی بودید؟ متنفر از من.وقتی بهتون نگاه می کنم دوست دارم دلو رودم رو روی زمین پخش کنم
    عالی واقعا سایت اسپایدی یادش رفت ترایگان رو توی لیست بدترین پدر ها قرار بده ویلیام استراکرم که بالشته
    البت اینا باید توی بدترین بدترین ها قرار بگیرن اینا که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترن میون اون کبوترا با چه رویی بپرن
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (12-31-2017)

  17. #28
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    158
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    661
    تشکر شده 364 بار در 166 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    11
    کنار آب وایساده بودم.ساعت 9 شب بود و منتظر ریچل بودم.اونجا خیلی تاریک بود و درست جایی ایستاده بودم که نور خیلی کم میرسید.زخمی بودم و حالم خوب نبود.اول یه شمشیر که نزدیک بود قلبمو پاره کنه ، سینمو شکافته بود.دومی هم بخاطر جدا شدن الماس روی سرم بود.همینطوری داشت ازم خون میرفت ولی اهمیت نمیدادم.سمت چپمو نگاه کردم.بالاخره ریچل اومد و منو دید.
    باورم نمیشد که بیاد تا منو ببینه.دویدم سمتش و بغلش کردم.با گریه بهش گفتم : منو ببخش ریچل!منو ببخش.تو بهترین خواهر دنیا بودی و من قدرتو ندونستم.سعی کردم بکشمت.
    انتظار داشتم منو از خودش جدا کنه ولی نکرد.دستاشو روی سرم گذاشت و نوازشم کرد.بهم گفت : اشکال ندار.من میبخشمت.
    اینو گفت منو بوسید.بهش گفتم : حالا میتونیم دوباره خواهر برادر باشیم!
    گفت : ما همیشه خواهر برادر بودیم.
    یدفه ریچل منو از خودش جدا کرد و زخم هام رو دید.چون بغلش کرده بودم لباسش هم خونی شده بود.ترسید و دستاش رو روی دهنش گذاشت و گفت : یا خدا جک تو با خودت چیکار کردی؟
    نذاشت حرفمو بزنم و گفت : بیا زودباش.
    باهم تلپورت کردیم به مقر جدیدشون.یه ساختمون بزرگ بود.البته مثل قلعه تیتان ها تو چشم نبود.بهش گفتم : تو اینجا زندگی میکنی؟
    گفت : آره.خونه پیدا کردن واسم سخته.
    -کس دیگه ای هم اینجاست؟
    -فقط منو بری اینجاییم.اونم نمیخواد خرج اضافه بذاره رو دستش.
    -بری کیه؟
    -هیچی ولش کن.
    منو برد داخل.بعدش منو برد توی یه اتاقی که رو درش نوشته بود "اتاق درمان".منو خوابوند روی تخت و گفت : میتونی منتظر وایسی تا برگردم؟
    گفتم : آره برو.
    منو بوسید و رفت بیرون و در اتاقو بست.اما صداشو شنیدم که گفت : بری!سلام.
    اون یارو یا همون بری گفت : سلام.جایی میری؟
    -آره.دارم میرم خونه بروس.باید آلفرد رو بیارم اینجا.(آلفرد پشت کامپیوتر نشین و دکتر این تیمه)
    -میخوای از اینجا تا خونه بروس پیاده بری؟بذار من میرم آلفرد رو هم میارم.حالا مشکلی پیش اومده؟
    -آره یه وضعیت اورژانسی خطرناک.
    -خیله خب.
    (اینجا داستان از زبون بریه)
    دویدم سمت خونه بروس و تو 30 ثانیه رسیدم اونجا.سریع زنگ زدم.دیمین در رو باز کرد گفت : سلام.چیزی شده؟
    گفتم : آره.ریچل به آلفرد احتیاج داره.میگه یه موضوع اورژانسیه خطرناکه.
    -خیله خب وایسا...آلفرد!
    آلفرد اومد دم در و گفت : بله ارباب دیمین...اوه سلام آقای آلن.
    -سلام آلفرد.میشه باهام بیای یه موضوع اورژانسی خطرناک واسه ریچل پیش اومده.
    -بله حتما.میشه بگید این موضوع اورژانسی خطرناک چیه؟
    -نمیدونم بهم نگفت.
    بردمش به پایگاه.ریچل از اتاق درمان اومد بیرون و گفت : سلام آلفرد.میشه کمکم کنی؟
    آلفرد گفت : بله اومدم همین کارو بکنم.میشه بگید موضوع اورژانسی خطرناکتون چیه؟
    ریچل با استرس گفت : خبببببب.راستش برادرم به کمک احتیاج داره.
    با تعجب گفتم : همونایی که میخواستن بکشنمون؟
    -خب نه دقیقا...اصلا واسه چی داریم حرف میزنیم بیاین داخل خودتون ببینید.
    رفتمی داخل و برادرش رو دیدیم.
    (دوباره داستان از زبون جک)
    ریچل با بری و یه پیرمرد اومد داخل اتاق.بری تا منو دید ترسید و گفت : ریچل!اینکه همونی بود که میخواست بکشتت.تازه برادرت هم هست؟
    بهش گفتم : تو مشکلی داری؟
    ریچل بهش گفت : اون یه موضوعی بود که دیگه تموم شد.حالا میشه کمکش کنی آلفرد؟
    آلفرد اومد بالا سرم.گفت : سرش رو میشه با چسب بخیه بست.میشه پیرهنتونو دربیارین آقا؟
    پیرهنم رو درآوردم.گفت : خدایا.خانم رات برادرتون باید بره بیمارستان زخمش خیلی عمیقه.
    ریچل یکم با نگرانی گفت : خب گفتم بیارمش اینجا تا شاید تو بتونی کمکش کنی.بیمارستان خیلی پول میگیره.
    -متاسفم.من نمیتونم کاری براش کنم باید بره بیمارستان وگرنه زخمش عفونت میکنه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  18. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-01-2018),hzdmc (01-02-2018),Mary Cage (01-01-2018),MKXsubzero (01-01-2018),scorpionxl (01-02-2018)

  19. #29
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    205
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    397
    تشکر شده 143 بار در 112 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ثلام خیلی خوبه هتما ادامه بده
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-02-2018)

  21. #30
    mahyar.A آواتار ها Alone Man
    تاریخ عضویت
    May 2014
    نوشته ها
    500
    علاقه مند به
    taven
    محل سکونت
    Guilan
    تشکر
    1,783
    تشکر شده 1,187 بار در 504 ارسال
    حالت من
    Bitafavot
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به داستان های بقیه دوستان سر بزنین چیزای خوبی دسگیرتون میشه داستان نویسای خوبی تو سایت داریم

    حقیقتش خواستم داستانو بخونم ولی عکساش نزاشت

    البته این شروعه مطمئنم در آینده با داستان های قویتر ادامه میدید یا شایدم همین داستانو ادامه بدین طوری که همه ی بچه ها جذبش بشن

    البته اگه زیاد تشکر نمیخوره یا نظر نمیدن دلیل این نیست که داستان شما بده ، چند سالیه بچه ها زیاد فعال نیستن اوناییم که هستن حالشو ندارن

    موفق باشید دوست عزیز
    این نیز می گذرد ...

  22. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید mahyar.A از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-04-2018),scorpionxl (01-05-2018)

صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین