صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 70

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),MKXsubzero (12-09-2017),REPTILE IN ZATERA (09-17-2018),scorpionxl (12-26-2017),TB.C.Cage (01-01-2018),thomas (11-30-2017)

  3. #31
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    12
    درد زخمم داشت بیشتر میشد و نمیدونستیم چیکار کنیم.آلفرد سرم رو بست و زخم هام رو پاک کرد.ریچل تو فکر بود که چیکار کنه.گفت : فهمیدم چیکار کنم.آلفرد زخمشو بخیه کن.
    آلفرد گفت : اما با یه بخیه درست نمیشه زخمش خیلی عمیقه.
    -تو فقط بخیه ش کن بقیه ش با خودم.
    -بسیار خب.آقای رات ما داروی بی حسی نداریم ناچارید که...
    گفتم : تحملش میکنم.
    همینطوری الکی بهش گفتم تحمل میکنم.من زخمای خیلی بدتری داشتم.پس بخیه بدتر از اینا نیست.البته خدا کنه نباشه.آلفرد شروع کرد.همینکه سوزن رو تو پوستم برد دردم گرفت.ولی به روی خودم نیاوردم.بری از اتاق رفت بیرون و ریچل اومد و روی صندلی کنارم نشست.دستمو گرفت.با لبخند نگام میکرد و ظاهرا اشک هم توی چشماش جمع شده بود.آلفرد بهم گفت : برای اینکه زیاد درد رو حس نکنید بهتره حواستونو پرت یه چیز دیگه بکنید آقای رات.
    گفتم : جک صدام کن.
    ریچل گفت : این زخم ها و سوختگی ها...چه اتفاقی برات افتاده؟
    گفتم : کاردستی های باباجونه.بابت هر دفعه سرافکنده کردنشون یکی از اینا جایزه بهم دادن.
    -این زخم سرت چی؟
    -الماسم رو کندم.
    -چی کار کردی؟
    -آروم باش فقط الماسم رو کندم.چون اینطوری بابا نمیتونست پیدام کنه یا شکنجم بده.
    -اگه میخواستی بابا پیدات نکنه به خودم میگفتی.میتونستم با یه طلسم کاری کنم که نتونه ببینتت.من خودم همینکارو کردم.مجبور نبودی بزنی خودتو ناقص کنی.
    -راستش اونموقع تو موقعیتی نبودم که بخوام به این چیزا فکر کنم.تازه کندن اون الماس باعث شد قدرت هام رو از دست بدم.
    -(با صدای بلند)چییی؟اما چرا؟قدرت های ما که توی الماسمون نیست.چرا باید اینجوری بشه؟
    آلفرد بهش گفت : خانوم خودتونو کنترل کنید.الان وسط عملیم.
    ریچل نفس عمیق کشید و گفت : ببخشید.خب بی خیال الماس.این زخم جدیدت چی؟
    گفتم : کار دستی مامانه.
    -چی گفتی؟مامان که مرده؟
    -نه نمرده.اون توی یه شهر نزدیک همین جا زندگی میکنه.
    -نه.نه.امکان نداره من دیدم که مرد.ولی...اصلا چرا باید تورو بکشه؟
    -ایشون عقیده داشتن که من شیطانم و باید دستم از دنیا کوتاه شه.
    آلفرد گفت : خدایا چه زندگی وحشتناکی داشتین...خب تموم شد.ولی بازم میگم خانوم این بخیه نمیتونه کمکش کنه.
    ریچل بهش گفت : میدونم.خودم کمکش میکنم.
    اومد بالای سرم روی زخمم دست گذاشت و یه چیزی زیر لب گفت.یه دفه دردم گرفت.داشتم داد میزدم.نفهمیدم چی شد.بعد چند ثانیه درد قطع شد و دیدم دیگه درد زخمم رو حس نمیکنم.حتی بخیه ها هم از بین رفته بود و اصلا جای زخم نمونده بود.
    از ریچل تشکر کردم.آلفرد کمکم کرد که بلند شم.منو برد بیرون اتاق که یه دفه بتمن رو تو اتاق نشیمن دیدم.اصلا هم قیافه ش دوستانه نبود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-05-2018),MKXsubzero (01-06-2018),scorpionxl (01-05-2018),TB.C.Cage (01-05-2018),thomas (01-05-2018)

  5. #32
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    237
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    560
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    این قراره یه تماس ناشیانه با بتمن باشه؟بروس اون لبخندو از رو صورتت پاک نکنی یه وقت.
    وری گود خیلی جالبه تو این مدل ژانرا خیلی خوب داستان مینویسی



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-05-2018),love day (01-05-2018)

  7. #33
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    13
    بتمن جلومون ایستاده بود و عصبانی بود.گفت : یکی بگه این اینجا چیکار میکنه؟
    آلفرد گفت : ایشون برادر خانوم رات هستن و...
    بتمن حرفشو قطع کرد و به ریچل گفت : خب ریون!این برای چی اینجاست؟
    ریچل گفت : راستش برادرم به کمک احتیاج داشت.مجبور شدم بیارمش اینجا.
    -یعنی انقدر واجب بوده که مجبور شدی جای مقرمونو لو بدی؟تازه تا اونجایی که یادمه این یکی از همونایی بود که میخواست بکشتت.
    -اون قضیه دیگه تموم شد.برادرم الان با شماها دشمن نیست.اگه اینجا نمیاوردمش میمرد.
    -خب میبردیش بیمارستان.مطمئنم کلی از رازهامونم لو دادی.
    -قضیه فقط اون نیست.اون الان جایی رو نداره که بره.به یه سر پناه احتیاج داره.
    -خب میتونه بره تو پارک بخوابه.
    ریچل عصبانی شد و خواست جوابش رو بده ولی آلفرد زودتر گفت : چطور میتونید این حرفو بزنید؟اون یه بچست.
    ریچل با یکم عصبانیت گفت : بسه دیگه اون برادرمه و اینجا میمونه.اگه میخواین حسابش نکنین.ولی من میخوام پیشم باشه.اتاقمو باهاش شریک میشم.غذاهامو هم همینطور همه چی.
    بری گفت : خب دلیل نمیشه منم دست آیریسو بگیرم بیارمش اینجا و همه چیمو باهاش شریک شم.اینجا یه مکان سریه.حتی پنتاگون و سی آی ای هم نمیدونن اینجا وجود داره اونوقت تو برادرتو آوردی و میگی اینجا بمونه؟اگه من و تو اینجا زندگی میکنیم واسه اینه که تو این گروه کار میکنیم.
    بهش گفتم : خب چی میشه اگه منم بهتون بپیوندم؟
    رابین از در پشت سر بتمن اومد داخل.ظاهرا حرفامون رو شنیده بود.گفت : خب از کجا بدونیم نیومدی جاسوسی؟
    گفتم : من از دست بابام در رفتم.خودمو ناقص کردم.نزدیک بود امروز بمیرم.برای کی جاسوسی کنم؟
    بتمن گفت : کافیه دیگه.اون...میره.
    بری گفت : بهتر نیست یه فرصت بهش بدیم؟
    گفتم : ولش کن.باشه.میرم.
    خواستم برم.همینکه یه قدم برداشتم ریچل دستمو گرفت و برم گردوند عقب و گفت : نه.اون میمونه.ده سال پیش مادرم اونو ازم گرفت.نمیذارم تو بگیریش.
    بمتن بدجور جوش آورد.گفت : خیله خوب باشه.ولی هر اتفاقی افتاد تو مسئولی ریون.
    اینو گفت و رفت بیرون.رابین هنوز اونجا بود.بری گفت : خببببب...همه پیتزا پایه ن دیگه؟
    ریچل گفت : آره.فکر کنم همه مون گرسنه باشیم.
    بری رفت بیرون.با خودم گفتم بهتره اعتمادشونو جلب کنم.رفتم سمت رابین.دستمو گرفتم جلوش و گفتم : من جک ام.
    باهام دست داد و گفت : رابین.فعلا بذار یکم بگذره تا ببینم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه.
    تو همین لحظه بری با چهارتا پیتزا اومد داخل.ولی اون که همین حالا رفته بود بیرون!بهش گفتم : مگه همین دو دقیقه پیش نرفتی؟فهمیدم. تو فلشی آره؟
    بری گفت : نه.کی گفته؟
    -این مقر به اصطلاح سری شما توی یه جای دور افتاده ست و تا چند کیلومتر فقط جاده میبینی.چطوری با این سرعت رفتی و اومدی؟
    -خب اینکه دلیل نمیشه...
    رابین خندید و بهش گفت : زور نزن سوتیو دادی رفت.
    بری گفت : اه...خیله خوب تو بردی من فلشم.حالا بیا پیتزا هارو ببر.
    رابین پیتزا ها رو برد تو آشپز خونه ماهم باهاش رفتیم.آشپز خونه شون اندازه آشپزخونه های رستوران بود.هیچی از رستوران کم نداشت.نشستیم چهارنفری غذا خوردیم.این شام باعث شد بیشتر باهاشون آشنا بشم.بعد شام رابین ساختمونو نشونم داد.خیلی بزرگ بود.همه چی هم داشت.سینما خونگی،حمام با استخر،کتابخونه،اتاق تمرین،اتاق خودشون.واقعا نمیدونم کی پول اینجا رو داده.رابین خیلی از جاها رو بهم نشون نداد.شاید بخاطر این بود که هنوز بهم اعتماد نداشت با اینکه خیلی باهم گرم گرفتیم.منو برد تو حموم و گفت : لباست هم بدجور خونیه.این ماشین لباس شوئیه خشک کنش هم اتوماتیکه.دوش هم اینطرف.خواستی حموم کن.
    اینو گفت و رفت.لباسام رو درآوردم و گذاشتم تو لباس شوئی.دوش گرفتم.بعد از حموم لباسم رو از ماشین درآوردم و پوشیدم.خسته شده بودم.رفتم تو اتاق ریچل.تا منو دید محکم بغلم کرد و منو بوسید.بهم گفت : هنوز باورم نمیشه.برگشتی.دوستت دارم.
    منم بغلش کردم و گفتم : منم دوستت دارم.
    اون شب روی تخت کنار ریچل خوابیده بودم.همدیگه رو محکم بغل کرده بودیم.باورم نمیشد یه شب رو بدون درد و ترس بگذرونم.ظاهرا قراره وضع زندگیم خیلی بهتر شه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-06-2018),MKXsubzero (01-06-2018),scorpionxl (01-08-2018)

  9. #34
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    237
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    560
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    وری گود میباشد



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-08-2018),TB.C.Cage (01-09-2018)

  11. #35
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    14
    بیدار شدم.ریچل هنوز خواب بود.منتظر موندم تا بیدار شه.پنج دقیقه بعد بیدار شد.منو دید و لبخند زد.گفت : خوب خوابیدی؟
    گفتم : آره.بعد ده سال اولین شبی بود که بدون کابوس خوابیدم...ریچل!هنوز اون گردنبندو نگه داشته بودی؟
    -کدوم؟
    -همون گردنبند هرمی مسخره ای که برات درست کرده بودم.
    -آره.تنها چیزی بود که ازت داشتم.صبر کن ببینم...اصلا کجاست؟
    -پیش منه.آخرین باری که دعوامون شد از گردنت افتاد.منم برش داشتم.الانم تو جیب کاپشنمه.
    -میشه بیشتر درباره مامان بهم بگی؟اون کجاست؟
    -اون توی شهر فلانه(آخه من از کجا بدونم کدوم شهر نزدیک گاتهامه؟).وقتی آزارات نابود شد اون رفت به اونجا.
    -ولی من دیدم که مرد.وقتی آزارات ازبین رفت اونم باهاش نابود شد.
    -اون زنده موند چون خودم خواستم.
    اون هنوز نمیدونه.نمیدونه که من باعث نابودی آزارات شدم.
    (فلش بک به زمانی که...)
    -چرا باید اون ماموریت رو توی آزارات انجام میدادیم؟
    -مگه برات مهمه؟
    -آره.اونا آدمای منن.
    چند روز بعد
    پدر منو برد به آزارات.بهم گفت : پس گفتی اینا آدمای توئن و برات مهمن؟حالا نگاهشون کن.
    پدر غیب شد و وسط شهر ظاهر شد.آسمون سیاه شد و ابر همه جا رو گرفت.همه کسایی که اونجا بودن فرار کردن.بجز یه نفر.اون مادرم بود.اون رفت و جلوش ایستاد و کلاهش رو برداشت.میدونستم اصلا اتفاق خوبی نیست.با تموم سرعتم دویدم سمتش.میدونستم پدرم میخواد اونجا رو نابود کنه.نمیتونستم جلوشو بگیرم ولی حداقل میتونستم مادرمو نجات بدم.پدرم نیروش رو پخش کرد و هرچی که دور و برش بود نابود شد.من تو لحظه آخر مادرم رو گرفتم.میخواستم با قدرتم ازش در برابر اون انرژی محافظت کنم ولی به طور اتفاقی اونو به یه جای دیگه تلپورت کردم.به یه شهر کوچیک.
    اما آزارات نابود شده بود.مسئولش هم خودم بودم.خودم.پدرم اومد جلو،خم شد و بهم گفت : حالا دنیات رو ببین.مردمت رو ببین.دیگه هیچی برای از دست دادن نداری.
    منو برگردوند به خونه و انداختم توی اتاقم.تا صبح نخوابیدم.فقط گریه کردم.خودمو زدم.سرمو به دیوار کوبیدم و به خودم سرکوفت زدم.آخه چرا باید انقدر پست باشه؟من از خودم ضعف نشون دادم و اونم ازش علیه م استفاده کرد.
    (زمان حال)
    ریچل یکم تعجب کرد و گفت : منظورت چیه خودت خواستی؟
    داستان رو براش تعریف کردم و گفتم : کاش میفهمید من نجاتش دادم.حداقل میتونستیم دشمنیمون رو کنار بذاریم.
    ظاهرا از اینکه فهمید مادر زندست خوشحال بود ولی نمیتونست باور کنه که میخواست منو بکشه.بهش گفتم : مقصر اتفاقی که اونجا افتاد من بودم.من آزارات رو نابود کردم.
    ماجرای نابودی آزارات رو هم گفتم.تقریبا بغض کرده بودم و حرف میزدم.سرمو گرفت و نزدیک خودش کرد.گفت : تقصیر تو نبود.آخه چرا دوست داری خودتو عذاب بدی؟
    -خب تقصیر من بود.اگه دربارش حرف نمیزدم اون اتفاق نمیوفتاد.
    -دیگه بسه پاشو بریم صبحونه بخوریم.
    از اتاق رفتیم بیرون.بری بیرون بود.ما رو دید و گفت : شما دوتا مرغ عشق بیدار شدین؟
    گفتم : الان منو مسخره کردی؟
    رابین از دیشب اینجا مونده بود.لباس خواب تنش بود ولی هنوز ماسکش رو صورتش بود.ریچل بهش گفت : نمیخوای ماسکتو برداری؟
    گفت : هنوز به داداشت اعتماد ندارم پس تا وقتی که بهم اعتماد کردیم رو صورتمه.
    خندیدم و بهش گفتم : اون ماسک نمیتونه صورتتو مخفی کنه.همه میدونن تو بدون ماسک چه شکلی هستی.
    بعد از صبحونه رفتم تو پایگاه چرخیدم.رفتم تو اتاق تمرین.یه زمین بزرگ اندازه زمین بسکتبال اونجا بود.یه کیسه بوکس سمت چپم بود و یه دارت سمت راستم که بجای تیر بترنگ بهشون برت شده بود.یه کامپیوتر دو قدم جلوتر از من بود.یه گوشه هم چنتا سلاح گذاشته بودن.یکم همونجا موندم.رفتم جلوتر و وسط زمین خالی وایسادم.نمیدونستم برای چی اینجا رو خالی ول کردن.صدای چند نفرو شنیدم.هشت نفر آدم که نمیدونستم دقیقا چین نزدیک در وایساده بودن.گفتم : شماها از کدوم قبرستونی اومدین اینجا؟
    اون عوضیا شمشیر و اسلحه داشتن و بهم حمله کردن.اولین نفری که بهم رسید با شمشیر خواست سرمو بزنه ولی جاخالی دادم و زدمش.نفر بعدی...(شما یه صحنه خفن مبارزه ای تصور کنین آخه نمیشه با کلمات نشونش داد.)یه نفر بهم شلیک کرد.نتونستم جاخالی بدم.تیر بهم خورد ولی اتفاقی نیوفتاد.سرجام ایستادم و کاری نکردم.وایسادم تا اون آدما منو بزنن.دیدم هیچ اتفاقی نمیوفته.اونا همه هولوگرام بودن.
    بتمن از در اومد داخل.نایتوینگ هم پشت سرش اومد.بتمن بهم گفت : خوب میجنگی.از کجا یاد گرفتی؟
    گفتم : تو دنیایی که زندگی میکنم.
    گفت : ولی به هرحال حواسم بهت هست.
    رفت بیرون.نایتوینگ اومد جلو باهام دست داد و گفت : پس تو داداش کوچیکه ی ریونی؟خیلی شبیه شی.
    گفتم : میدونم.اون چشه؟بتمنو میگم.
    -اون همیشه همینطوریه.خشن حرف میزنه.تازه تو یهویی اومدی اینجا معلومه بهت اعتماد نمیکنه.همیشه حواسش بهت هست پس بهتره واقعا قصد بدی نداشته باشی.
    فکر کنم تونستم با همه دوست بشم.بجز بتمن.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-08-2018),MKXsubzero (01-09-2018),scorpionxl (01-08-2018)

  13. #36
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    237
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    560
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوباره وری گود«اقا فقط یه سوال عشقی مشقی چیزی بین دیمین وین و ریون نمیبینیم؟؟؟»



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  14. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-08-2018)

  15. #37
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط scorpionxl [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    دوباره وری گود«اقا فقط یه سوال عشقی مشقی چیزی بین دیمین وین و ریون نمیبینیم؟؟؟»
    حالا ویسا بینیم چی میشه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (01-08-2018)

  17. #38
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    788
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    4,039
    تشکر شده 2,437 بار در 831 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    چرا این داستان اینقدر خوبه خدااااااااا:/
    کاشکی یه کمیک از رو این بسازن
    با این سه چهار قسمت آخر شدید حال کردم

    فقط اینکه مبارزاتو سانسور میکنی و میگی خودتون تصور کنین زیاد جالب نیس
    سعی کن هرچقدرم شده کوتاه و تکراری و مسخره ولی بازم توصیف کنی که چیشد
    موفق باشی
    دمت گرم
    ......

  18. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-08-2018),mahyar_ach (01-08-2018),scorpionxl (01-08-2018),TB.C.Cage (01-09-2018)

  19. #39
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    237
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    560
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط Dark Noob [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    چرا این داستان اینقدر خوبه خدااااااااا:/
    کاشکی یه کمیک از رو این بسازن
    با این سه چهار قسمت آخر شدید حال کردم

    فقط اینکه مبارزاتو سانسور میکنی و میگی خودتون تصور کنین زیاد جالب نیس
    سعی کن هرچقدرم شده کوتاه و تکراری و مسخره ولی بازم توصیف کنی که چیشد
    موفق باشی
    دمت گرم
    باید انیمیشن ساخت از بس خوبهولی بودجه ساختشو کی میخواد بده



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  20. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-08-2018),haghy (01-08-2018),TB.C.Cage (01-09-2018)

  21. #40
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط Dark Noob [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    چرا این داستان اینقدر خوبه خدااااااااا:/
    کاشکی یه کمیک از رو این بسازن
    با این سه چهار قسمت آخر شدید حال کردم

    فقط اینکه مبارزاتو سانسور میکنی و میگی خودتون تصور کنین زیاد جالب نیس
    سعی کن هرچقدرم شده کوتاه و تکراری و مسخره ولی بازم توصیف کنی که چیشد
    موفق باشی
    دمت گرم
    از قسمت های بعدی عکس هم میذارم.مبارزه ها رو با عکس نشون میدم.



    15
    صدای آژیر دراومد.رفتم تو اتاق اصلی.روی کامپیوتر یه عکس از نقشه شهر بود که داشت یه نقطه رو نشون میداد.بتمن پشت میز نشسته بود و بقیه هم دورش جمع شده بودن.نایتوینگ ازش پرسید : ایندفعه چی شده؟
    بتمن همینطور که داشت با کامپیوتر ور میرفت گفت : حمله به ایستگاه پلیس.
    بری گفت : چرا اونجا؟
    بتمن : کار اسکرکروئه.
    ریچل : با پلیسا چیکار داره؟میخواد ارتش بسازه؟
    بتمن : حالا هرکاری که داره.خودم میرم سراغش.
    از روی صندلی بلند شد و رفت سمت آسانسور.در گوش رابین گفتم : ببینم این همیشه اینجوریه؟
    رابین : نه.بعضی وقتا تنها میره تا خودشو محک بزنه.هر وقت دید داره سرویس میشه اونوقت پیام کمک میفرسته.
    من و رابین و نایتوینگ و ریچل و بری روی مبل دور هم نشسته بودیم و حوصلمون سر رفته بود.بهشون گفتم : اسم این تیمتون چیه؟
    نایتوینگ : اسم نداره.هرچی گشتیم اسم گیرمون نیومد.
    گفتم : به نظرم بهتره اسمشو بذارید باغ پرندگان.
    رابین گفت : مسخره میکنی؟
    گفتم : نه جدی گفتم آخه هرچی پرنده ست تو این تیمه.بت(خفاش)نایتوینگ(آرم کفتر روی سینه شه)،رابین(رابین اسم یه پرنده ست)ریون(یعنی کلاغ سیاه)و میگ میگ(منظورش فلش بود).
    بری یکم بهم ریخت و گفت : اسمم فلشه.
    گفتم : حالا هرچی.چه بلایی سر جاستیس لیگ اومد؟
    بری گفت : بتمن و سوپرمن سر یه موضوع الکی اختلاف پیدا کردن و تیم از هم پاشید.
    با تعجب گفتم : همین.یه تیم که کارش محافظت از دنیاست سر یه موضوع الکی به فنا رفت؟پس بقیه چی؟
    بری گفت : مارشن من هانتر توی یه کهکشان دیگه ست و نمیدونم چیکار میکنه.واندروومن توی آمازونه و اونم نمیدونم چیکار میکنه.آکوامن داره آتلانتیسو میچرخونه.سایبورگ تو جامپ سیتیه و اونم دوباره نمیدونم چیکار میکنه.سوپرمن هم یه مدتیه پیداش نیست.و گرین لنترن...اون...آتروسیتوس موفق شد اونو تسلیم نیروی خشم کنه و الان یه رد لنترنه.
    پرسیدم : یعنی الان دشمن شماست؟
    گفت : آره.
    نیم ساعت بعد بتمن برگشت.گفت : اسکرکرو از دستم در رفت.ولی یه چیزی بهم گفت.گفت کاری که میکنه جنبه شخصی نداره.قراره قیامت شه.
    نایتوینگ گفت : یعنی داره برای کسی کار میکنه؟
    رابین گفت : تا اونجا که یادم میومد اسکرکرو برای همه تبه کارا کار کرده.
    گفتم : پس اون قسمت قراره قیامت شه چی؟
    ریچل گفت : هزار بار تاحالا اینو گفته ولی هیچی نشد.
    ساعت 10 شب بود که رابین اومد بهم گفت : با من بیا.میخوام یه چیزی نشونت بدم.باهاش رفتم.سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه پایین.در باز شد.وقتی اونجا رو دیدم نزدیک بود سکته کنم.اونجا پر بود از ماشین های مدل بالا.شش مدل از بت موبیل اونجا بود و یه طرف دیگه لباس ها بودن و نکته اینجا بود که لباس ها یدکی بودن.چون لباس اصلی تو اتاق خودشون بود.یه طرف دیگه سلاح ها بودن.بترنگ،شنل های گلایدری،جت پک،grapple gun(نمیدونم فارسیش چیه)شمشیر و یه سنگ درخشان سبز.به رابین گفتم : اون الماسه؟
    گفت : نه.اون کریپتونایته.و نمیتونم بگم کاربردش چیه.فقط بگم که ارزش پولی نداره.
    رفتیم پایین.بت موبیل رو نشونم داد.گفت : میخوای باهاش دور بزنیم.
    گفتم : نه.بتمن از من خوشش نمیاد بعدا میگی سوار ماشینش شم تا پدرمو دراره؟اصلا خودت تاحالا سوار شدی؟
    گفت : نه ولی اون ماشین خفنا رو آره.
    -تو دردسر نمیوفتی؟
    -نه.اون بابامه.کاری نداره اگه یکی از این ماشیناش از کلکسیونش کم شه ولی اگه سوار بت موبیلش شم بدبختم میکنه.ولش کن بیا با موتور خودم بریم بیرون.(موتور معمولی نیستا)
    سوار موتورش شدم.باهم رفتیم تو شهر.موتور رو توی یه کوچه بن بست گذاشت و قفلش کرد.بهم گفت : شنیدم مبارزت خوبه.پارکورت چطوره؟
    اینو گفت و سریع پرید و میله های پله اضطراری سمت راستش رو گرفت و پرید روی لبه پشت بوم سمت چپش.از اون بالا به من نگاه میکرد و منتظر بود منم بیام.پوزخند تحویلش دادم و پریدم روی دیوار سمت راستم و خودمو پرت کردم سمت پله های اضطراری.پامو روی میله ها گذاشتم و پریدم روی پشت بوم.خندیدم و گفت : دوثانیه زودتر از تو.
    گفت : خب.حالا نشونم بده دیگه چی بلدی.
    شروع کرد دویدن.منم دنبالش دویدم.موقع دویدن از کلی حرکات پارکور استفاده کرد و میخواست منم همین کارو کنم.منم هرچی بلد بودم رو کردم.پنج دقیقه دویدیم تا اینکه لب پشت بوم ایستاد.بهش گفتم : چی شد؟کم آوردی؟
    گفت : کم که آوردم ولی ما رسیدیم.
    گفتم : به کجا رسیدیم؟
    -همونجایی که میخواستم بیارمت.این محله پر دزد و قاتل و زورگیر و همه جور کثافته.باور کن هفته ای پنج بار اینجا دهن یکی رو سرویس میکنم.الانم بهت قول میدم یه عوضی اینجا یه نفرو خفت کنه.
    یه زن و شوهر داشتن رد میشدن که پنج تا عملی عوضی بهشون گیر دادن.رابین گفت : دیدی گفتم.بپر پایین بریم سر وقتشون.
    -خب.واسه همین منو اینجا آوردی؟که مبارزت رو نگاه کنم؟
    -نه.آوردمت که من مبارزت رو نگاه کنم.
    -خب پس فقط نگاه کن.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  22. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (01-08-2018),MKXsubzero (01-09-2018),TB.C.Cage (01-09-2018)

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین