صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 51 به 60 از 70

موضوع: jack roth : son of trigon

  1. jack roth : son of trigon

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    بازهم داستان جدید.این داستان درباره یکی از شخصیت های دی سیه که خیلی شناخته نشده و کمتر کسی میشناستش.واسه همین تصمیم گرفتم یه فن فیکشن ازش بسازم(البته داستانشو بدجور زیر و رو کردما)
    احتمالا بعضیاتون میگین که این ربطی به کاراکترای اینجاستیس نداره.ولی داره البته بطور غیر مستقیم.این داستان درباره یکی از برادرهای ریونه.قسمت اول فقط مقدمست واسه همین کوتاه نوشته شده.ولی قسمت های بعدی طولانی تر خواهد بود.امیدوارم خوشتون بیاد.

    1
    اسمم جک راته.من پسر ترایگان ام.پدرم یه شیطان وحشتناک و قدرتمند بود و مادرم یه انسان.اسم مادرم آرلا رات بود.اون توی یه خونواده خیلی مذهبی زندگی میکرد و خیلی با سنت خونوادش مخالفت داشت.واسه همین از خونه فرار کرد.پدرم با گول زدن مادرم اونو به ازدواج خودش درآورد و حاصل ازدواجش دو تا بچه شد.یه دختر و یه پسر.
    اولین بچش یه دختر بود که اسمش رو ریچل گذاشت(ریون).خواهرم.

    دومین بچه من بودم.سه سال از ریچل کوچیک تر بودم.

    من و خواهرم توی آزارات بدنیا اومده بودیم و اونجا زندگی میکردیم.ما پنج تا برادر ناتنی هم داشتیم.راستش این پنج نفر از پنج تا مادر دیگه بدنیا اومدن.(از بزرگ به کوچیک)
    جیمز.خیلی پول پرسته و از من 3 سال بزرگ تره.

    جارد.خیلی هیکلیه در حد bane.از من 3 سال بزرگتره.

    جیک.ازش متنفرم.از من 2 سال بزرگتره.

    جسی.خیلی زشته و حال بهم زن.هم سن خودمه.

    جولیوس.خیلی چاقه و شکمو.

    همیشه موقع غذا خوردن ما باید زود غذامونو تموم کنیم تا به ما گیر نده چون اگه غذاشو زودتر از ما تموم کنه غذاهای ماروهم جارو میکنه.از من 1 سال کوچیکتره.
    من و برادرام خیلی با خواهرمون دشمنی داریم.چون اون سعی میکنه از چیزی که هست فرار کنه ولی ما چیزی که هستیم رو قبول داریم.نمیدونم دلیل دشمنی برادرام با اون چیه ولی من دلیل دارم.دلیلش هم اینه که منو تنها گذاشت.منو با یه پدر عوضی ول کرد.پدری که فقط به خاطر یه شکست کوچولو پسرش رو شکنجه میده.درسته.هربار به هر دلیلی توی یه کاری موفق نمیشدم پدرم به هزار شکل منو تنبیه میکرد.منو با شلاق میزد.میله داغ رو که روش نماد بز بود رو به بدنم میچسبوند.منو زیر مشت و لگد میگرفت و هزارتا بلای دیگه سرم میاورد.اما من تموم تلاشمو میکردم تا بین برادرام بهترین باشم.


    پایان قسمت 1

    منتظر نظراتتون هستم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (12-01-2017),MKXsubzero (12-09-2017),scorpionxl (12-26-2017),TB.C.Cage (01-01-2018),thomas (11-30-2017)

  3. #51
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فلش:جاستیس لیگ فلش پوینت پارادوکس 2013
    ریون:2016
    بابای دیوانه ریون:2016
    بتمن:پسر بتمن 2014
    نایتوینگ:بتمن کینه جو 2016
    دیمین:2016
    برادران دیوانه تر از بابای ریون:برادرای کوچیک واسه خواهرای بزرگ دردسرن من اینارو تصور نمیکنم ولی بخوام تصور کنم عکسشون«چرا تو فیلما برادرای کوچیک تر بعضی وقتا از خواهراشون جدا میشن و میفتن به جون هم؟؟؟دلم میخواد نخاع همه این جور بچه های بی ادبو قتع کنم بی تربیتا به بزرگ تر احترام بزارید»
    داستان عالیه



    فلش:جاستیس لیگ فلش پوینت پارادوکس 2013
    ریون:2016
    بابای دیوانه ریون:2016
    بتمن:پسر بتمن 2014
    نایتوینگ:بتمن کینه جو 2016
    دیمین:2016
    برادران دیوانه تر از بابای ریون:برادرای کوچیک واسه خواهرای بزرگ دردسرن من اینارو تصور نمیکنم ولی بخوام تصور کنم عکسشون«چرا تو فیلما برادرای کوچیک تر بعضی وقتا از خواهراشون جدا میشن و میفتن به جون هم؟؟؟دلم میخواد نخاع همه این جور بچه های بی ادبو قتع کنم بی تربیتا به بزرگ تر احترام بزارید»
    داستان عالیه



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-29-2018)

  5. #52
    thomas آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    نوشته ها
    222
    علاقه مند به
    smoke
    محل سکونت
    شيراز
    تشکر
    127
    تشکر شده 257 بار در 168 ارسال
    حالت من
    Kesel
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    جك: يه چهره جوون با صورت سفيد و موهاشم هم همر و مثل عكسش
    بتمن: اون لباس animited series بتمن تو بتمن آركام سيتى
    ريون: اولين كميكش
    برادراى ريون : شكل عكسشون
    فلش : فلش سريال cw
    ديمين : پسر بتمن
    تريگان: اينجاستيس 1
    نايتوينگ : اينجاستيس 1

    !!!!!toasty

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید thomas از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-29-2018)

  7. #53
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    18
    جیمز بهم گفت : یاد اون روزا بخیر.یه زمانی باهم ریچل رو محاصره میکردیم.بگذریم...این چه لباسیه تنت کردی؟
    گفتم : چطوری پیدام کردین؟
    جیک گفت : یعنی واقعا فکر میکنی جدا کردن یه الماس باعث میشه نتونیم پیدات کنیم؟پس چطوری همیشه میدونیم ریچل کجاست؟
    جولیوس با حالت تمسخر گفت : هم مکانتو فهمیدیم هم خودتو زیر این ماسک مسخره شناسایی کردیم.
    گفتم : حالا چی؟میخواین منو ببرین خونه؟
    جارد گفت : دقیقا.البته با ریون برت میگردونیم.
    داشتن بهم نزدیک میشدن و دایره ای که دورم درست کرده بود رو کوچیکتر میکردن.من که نمیخواستم دوباره برگردم اونجا.قدرتی هم نداشتم که ازش استفاده کنم و لباس هم قابلیت دیگه ای نداره.پس بدون اینکه نقشه ای برای فرار بکشم با لگد زدم تو شکم جیک و پرت کردم عقب.بقیه هم همزمان بهم حمله کردن.جیمز از پشت شونم رو گرفت ولی سریع دستشو گرفتم و پرتش کردم یه طرف دیگه.جارد مشتشو سریع آورد سمت صورتم و خیلی سریع جاخالی دادم ولی جسی بهم تنه زد و پرتم سمت جولیوس.جولیوس بلندم کرد و محکم پرتم کرد توی دیوار پشت سرش و دیوار ترک بزرگ برداشت.با اون ضربه ای که خوردم باید میمردم ولی چیزیم نشد.باز کنترلم رو از دست دادم و روی شیطانیم خودشو نشون داد(همون پوست قرمز و چهارتا چشم زرد)ازجام بلند شدم.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.با سرع زیاد دویدم سمت جولیوس.اون انقدر سنگین بود که نمیتونست از خودش عکس العمل نشون بده.مشتمو فرو کردم تو شکمش.تقریبا کل محله صدای فریادش رو شنیدن.خیلی درد میکشید.داشتم از درد کشیدش لذت میبردم تا اینکه مشتمو از تو شکمش درآوردم و دل و رودش ریخت رو زمین.جولیوس رو به پشت افتاد زمین و تقریبا میشه گفت زمین رو لرزوند.5 ثانیه بعد مرد.بقیه خشکشون زده بود و بهم خیره شده بودن.ترسیده بودن.چند ثانیه بعد جیمز یه پورتال باز کرد و درحالی که بقیه داشتن میرفتن توش بهم گفت : این دیگه قابل گذشت نیست.دهنت سرویسه.
    بعد خودش هم رفت توی پورتال و بعد بسته شد.به حالت اولم برگشتم.جولیوس رو جلوم دیدم.با شکم پاره و روده های بیرون ریخته افتاده بود روی زمین.ترسیده بودم.خیلی هم ترسیدم تا اینکه دست خودمو دیدم که خونی شده بود.ایدفه خیلی بیشتر ترسیده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.جنازه رو همونجا ول کردم و دویدم سمت پایگاه.انقدر تو فکر ماجرا بودم که نفهمیدم چقدر تو راه بودم.
    در رو باز کردم و رفتم داخل.کسی تو اتاق نبود ولی بی اختیار داد زدم : کشتمش.کشتمش...
    دیک و ریچل و بری از اتاقاشون پریدن بیرون.کس دیگه ای اونجا نبود.دیک گفت : چیشده؟کیو کشتی؟
    تا دست خونیم رو دیدن وحشت کردن.بهشون گفتم : کشتمش.اون میاد سراغم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-01-2018),scorpionxl (02-01-2018),thomas (02-01-2018)

  9. #54
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود هیف که کم بود
    سایونارا رفیق



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (02-01-2018)

  11. #55
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    19
    بری گفت : یعنی چی؟کیو کشتی؟کی میاد سراغت؟
    گفتم : جولیوس مرده.یکی از برادرام رو کشتم و اگه ترایگان بفهمه که فهمیده،میاد سراغم و انتقامشو میگیره.
    دیک گفت : اگه بفهمه چیکارت میکنه؟
    با استرس گفتم : نمیدونم.واسه همینه که میترسم.
    بری گفت : شرمنده جک.اگه میومدم دنبالت و به قول خودت لاشی بازی درنمیاوردم الان اینطوری نمیشد.
    ریچل درحالی که منو گرفته بود و میبرد به اتاقش گفت : خیله خب نگران نباش.ما نمیذاریم اون کاری بکنه.
    منو برد تو اتاق و روی تختش نشوند و خودش هم کنارم نشست.بغلم کرده بود و نوازشم میکرد.میخواست آرومم کنه.چشمش به کادوئی که بهم داده بود افتاد.کادو کنار تخت بود.برش داشت و بهم گفت : هنوز بازش نکردی.بیا باهم ببینیمش.
    کادو رو ازش گرفتم و بازش کردم.فقط یه عکس توش بود.یه عکس مال زمان 1 سالگیم.من تو بغل مادرم بودم و ریچل هم کنارش ایستاده بود.ریچل بهم گفت : نتونستم چیز دیگه ای برات بیارم.
    بهش گفتم : نه.همینم خوبه.
    بغلش کردم.اونم منو محکم تر بغل کرد و گفت : بهت قول میدم هرکاری میکنم تا قدرت هات رو برگردونم.
    منو خوابوند روی تخت و گفت : حالا استراحت کن.
    خودش هم کنارم خوابید.نمیتونستم از فکر کاری که کردم دربیام.تا اینکه خوابیدم و طبق معمول کابوس دیدم.صبح بیدار شدم.ریچل کنارم خواب بود.پیرهنمو درآوردم و رفتم خودمو تو آینه دیدم.هزار جور زخم روی بدنم بود که حتی یه سرباز اسپارت هم اونارو نداره.به این فکر میکردم که حالا چه زخمای دیگه ای قراره به کلکسیونم اضافه شه؟تا اینکه یه موضوعی رو فهمیدم.پدر هنوز نمیتونه از دنیای خودش خارج شه پس نمیتونه بلایی سرم بیاره.و این یعنی اون بدون پسراش هیچی نیست.من کار درستی کردم.جولویس باید میمرد.بقیه هم باید بمیرن.اونوقت ترایگان کسی رو نداره تا قدرتاش رو بیشتر کنه.ریچل رو بیدار کردم و همه چی رو بهش گفتم هنوز گیج خواب بود و فرصت حرف زدن بهش ندادم.رفتم بیرون و به بقیه هم این رو گفتم.همه اونجا بودن حتی آلفرد.بروس عصبانی شد و گفت : یه نفرو کشتی حالا میخوای پنج تای دیگه رو هم بکشی؟
    گفتم : اون اولین نفری نیست که کشتم ولی اولین قتل مفیدمو مرتکب شدم.ما باید اونا رو بکشیم تا اتفاق بدتری نیوفته.
    -من اینو به خیلیا گفتم حالا باید به تو هم بگم : عدالت انتقام نیست.
    -کدوم عدالت؟کدوم انتقام؟گاهی وقتا باید برای یه هدف بزرگتر از خیلی از قط قرمزا رد شی.بعضی وقتا باید جون یه نفرو بگیری تا بقیه نمیرن.برادرام انسان نیستن که بندازیشون زندان.اونا شیطانن اونا میخوان ترایگان رو آزاد کنن و اگه موفق شن کل دنیا به فنا میره و چیزی نمیمونه که ازش محافظت کنی.
    -همیشه راه های درست دیگه ایم هست.
    -باورم نمیشه.تو یه احمقی.تو ده ساله با جوکر میجنگی ولی حتی یبارم باعث نشدی جون مردم بی گناهو نگیره.خون اونا گردن توئه چون تو همیشه به قاتلشون رحم کردی.
    -اگه میخوای بکشیشون با اونا چه فرقی داری.
    عصبانی شدم و داد زدم : فرق من اینه که یه آدم روانیه عوضی نیستم که برای سرگرمی آدم بکشم.من اونا رو میکشم تا از بقیه محافظت کنم.دلیل اینکه قهرمان شدین محافظت از جون مردم بود.برای همینه که این لباسو میپوشی،که از کشته شدن بی گناها جلوگیری کنی.اگه پوشیدن این لباس باعث نمیشه مردم تو امنیت باشن پس اصلا نباید بپوشیش.(این جمله رو یادتون بمونه)تموم این مدت که قهرمان بازی دراوردی فقط دور خودت میچرخیدی و روی ساختمونا میپریدی و تو صورت آدما مشت میزدی.
    همه داشتن منو نگاه میکردن.ادامه دادم : تو یه ذره هم باعث نشدی اینجا جای بهتری شه.
    راهمو کشیدم تا خودمو یجا گم و گور کنم.دیک به بروس گفت : وای!اون دقیقا مثل جیسون حرف میزد.
    ریچل دنبالم افتاد و گفت : کجا میری؟
    گفتم : میرم تا خودم بکشمشون.تو تیم این احمق به هیچ جا نمیرسم.تو هم همینطور.داری وقتتو تلف میکنی.
    -تو الان عصبانی هستی.خواهش میکنم یکم وایسا.
    -نه.کسی کمک نمیکنه تا جلوی ترایگانو بگیرم.پس خودم انجامش میدم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-09-2018),scorpionxl (02-09-2018),thomas (02-09-2018)

  13. #56
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    20
    از پایگاه رفتم بیرون و ریچل هم دنبالم میومد.بهم گفت : جک خواهش میکنم اینکارو نکن.
    به حرفش گوش نمیدادم و به راهم ادامه میدادم.تا اینکه دیک اومد و بهم گفت : خیلی شرمنده م.
    و زد توی سرم و بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم توی یه زندان کوچیک بودم که در شیشه ای داشت.بروس اونطرف شیشه جلوم ایستاده بود و ریچل هم پشت سرش بود.گفتم : میشه بنده رو هم در جریان بزارین؟چرا زدین تو سرم؟چرا گذاشتینم اینجا؟
    گفت : که کار احمقانه ای نکنی.فکر میکنی کاری که میکنی درسته اما اگه همینطور ادامه بدی توش غرق میشی.خودتو گم میکنی.به چیزی تبدیل میشی که دیگه هیچوقت نمیتونی ازش برگردی.یه قاتل!زندگی یه چک نویس نیست.درست زندگی کن.
    -یعنی تو الان داری درست زندگی میکنی؟چقدر برای تجهیزاتت هزینه کردی که ازشون برای مقابله با کسایی استفاده کردی که قبلا هم باهاشون جنگیدی؟
    -همیشه یه چیزی داری که جواب بدی ولی نمیتونی منو قانع کنی.
    خواست از اونجا بره.همینطور که داشت به در خروجی نزدیک میشد گفتم : چند نفر باید بمیرن تا بفهمی نمیتونی بدون جمع کردن چنتا جمجمه نمیتونی عدالتو برقرار کنی؟تموم تبهکارایی که باهاشون جنگیدی خیلیا رو کشتن و میکشن.اگه یه روز یکی از این قربانیا خودت یا یکی از عزیزات باشه چی؟میتونی خودتو ببخشی؟میتونی باهاش کنار بیای؟
    چیزی نگفت و رفت بیرون.فقط ریچل اونجا بود بهم گفت : متاسفم جک!
    اون هم خواست از اونجا بره.بهش گفتم : خواهر!اینکارو باهام نکن.بذار بیام بیرون.
    با نگرانی بهم گفت : نمیتونم...نمیتونم...بذارم همینطوری بری و...
    -و کار احمقانه بکنم؟همینو میخواستی بگی؟ولی اگه همینجا نگهم داری بیشتر کار احمقانه میکنم.
    -من نگران این نیستم که کار احمقانه بکنی.نگران توام.نمیتونی همینطوری خودتو تو خطر بندازی.اگه نتونی کاری کنی میکشنت.نمیخوام از دستت بدم.
    رفت بیرون.نشستم رو زمین و منتظر موندم یکی بیاد داخل.کسی نیومد داخل ولی یه نفر ظاهر شد.جارد جلوم ظاهر شد.از دیدنش بدجور شوکه شدم.شیشه رو شکست و اومد داخل.با مشت بیهوشم کرد و بعدش نفهمیدم چی شد.
    (از اینجا داستان از زبون دیمین روایت میشود)
    تو اتاقم بودم و داشتم روی دیالوگ هام کار میکردم.میخواستم برم پیش ریون و ایندفه هرجور شده از بخوام باهام بیاد بیرون.همیشه یه چیزی مانع من میشد تا بهش بگم ولی ایندفه واقعا میخواستم برم و ازش اینو بخوام.نمیخواستم خراب کنم.رفتم دم اتاق ریون تا خواستم در بزنم صدای بری رو شنیدم که داد زد : WHAT THE HELLLLLLLLL?
    دویدم توی اتاق اصلی.از دوربین کامپیوتر دیدیم که اون برادر هیکلیه شیشه سلول رو شکست و جک رو برد.گفتم : مگه این شیشه ها نشکن نبود؟
    نگاه کردم و دیدم نیست و تو دوربین رو نگاه کردم و دیدم رفته اونجا.با اون گندهه درگیر شد منم دیک و ریون و پدرم رو خبر کردم.رفتیم توی زندان و دیدیم بری روی زمین افتاده و کس دیگه ای هم اونجا نبود.بری گفت : جک رو برداشت و تلپورت کرد.
    کمکش کردم بلند شه.ریون گفت : باید بریم نجاتش بدیم وگرنه میکشنش.
    پدرم گفت : همه باهم میریم.نمیذاریم آسیبی بهش برسه.
    __________________________________
    دوستان بازهم یه نظر سنجی دیگه.
    به نظرتون بهترین دیالوگ ها و بهترین لحظه های داستان کدوما بود؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-16-2018),scorpionxl (02-16-2018)

  15. #57
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بهترین دیالوگا اون دیالوگاییه که بین بتمن و کلن جناب رد هود ردو بدل میشه«جک»
    ولی دیالوگ برتر اصلی میشه کلمه "ای لاوی یو" از دهن دیمین
    داستان خیلی خوبه مخسوسا از زبون دیمینفقط امید وارم پدر رابین با این علاقه مشکلی نداشته باشه



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-16-2018),haghy (02-16-2018)

  17. #58
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    777
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    3,947
    تشکر شده 2,395 بار در 818 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Ashegh
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بهترین دیالوگ:"
    WHAT THE HELLLLLLLLL?"
    بهترین لحظه:صحنه ای که جک دل و روده ی اون خدا بیامرزو کشید بیرون

    راستی داستان زیادی کوتاه شده
    بعد از این همه مدت طولانی،اینقدر کفایت نمیکنه
    [CENTER. ][/... CENTER]

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (02-16-2018),scorpionxl (02-17-2018)

  19. #59
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    20
    (ویرایش شده با کمک scorpionxl)
    از پایگاه رفتم بیرون و ریچل هم دنبالم میومد.بهم گفت : جک خواهش میکنم اینکارو نکن.
    به حرفش گوش نمیدادم و به راهم ادامه میدادم.تا اینکه دیک اومد و بهم گفت : خیلی شرمنده م.
    و زد توی سرم و بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم توی یه زندان کوچیک بودم که در شیشه ای داشت.بروس اونطرف شیشه جلوم ایستاده بود و ریچل هم پشت سرش بود.گفتم : میشه بنده رو هم در جریان بزارین؟چرا زدین تو سرم؟چرا گذاشتینم اینجا؟
    گفت : که کار احمقانه ای نکنی.فکر میکنی کاری که میکنی درسته اما اگه همینطور ادامه بدی توش غرق میشی.خودتو گم میکنی.به چیزی تبدیل میشی که دیگه هیچوقت نمیتونی ازش برگردی.یه قاتل!زندگی یه چک نویس نیست.درست زندگی کن.
    -یعنی تو الان داری درست زندگی میکنی؟چقدر برای تجهیزاتت هزینه کردی که ازشون برای مقابله با کسایی استفاده کردی که قبلا هم باهاشون جنگیدی؟
    -همیشه یه چیزی داری که جواب بدی ولی نمیتونی منو قانع کنی.
    خواست از اونجا بره.همینطور که داشت به در خروجی نزدیک میشد گفتم : چند نفر باید بمیرن تا بفهمی نمیتونی بدون جمع کردن چنتا جمجمه نمیتونی عدالتو برقرار کنی؟تموم تبهکارایی که باهاشون جنگیدی خیلیا رو کشتن و میکشن.اگه یه روز یکی از این قربانیا خودت یا یکی از عزیزات باشه چی؟میتونی خودتو ببخشی؟میتونی باهاش کنار بیای؟
    -فکر میکنی من کسی رو از دست ندادم؟خیلی از دوستام و عزیزام رو از دست دادم.
    -تو تو این بازیت همیشه بازنده ای میدونی چرا؟چون ضعیفی.
    -من مثل اونا نیستم که با کشتن آدما به هدفم برسم.من یه قاتل نیستم.
    -تو نگران مردم نیستی نگران خودتی.
    -داری چی میگی؟
    -تو داری مردمو قربانی میکنی تا احساس نکنی آدم بدی هستی.اگه کشتن تنها راه متوقف کردن کسایی مثل جوکر ، بین یا ریدلر باشه پس انجامش میدم
    -مگه تو وجدان نداری؟
    -تو چطور؟تو اجازه میدی اون عوضیا زنده بمونن و آدمای بیشتری رو بکشن.این شامل وجدان نمیشه؟
    -من دستمو به خون آلوده نمیکنم.
    -واسه اینکه دستت خونی نشه میذاری مردم تو خون خودشون غرق شن؟اونوقت کی بی وجدانه؟
    -هنوزم نمیتونی نظرمو عوض کنی.
    -کسی که یه عمر تو سایه ها بوده نمیتونه درست ببینه.چشماتو باز کن.چند نفرو تاحالا بخاطر این خط قرمز مسخره به کشتن دادی؟
    چیزی نگفت و خواست بره بیرون.گفتم : هی بروس!میدونی چی میتونه از این حرفا بدتر باشه؟اینکه واقعا اتفاق بیوفته.اینکه ببینم تنها کسی که برام مونده جلوم کشته بشه.زندگی یه بازی نیست که وقتی گیم اور شدی بازی ریست شه.
    -و همینطور زندگی یه چک نویس نیست که اگه اشتباه کردی برگه رو دور بندازی و یکی دیگه جلوت بذاری.زندگی...همش عذابه.
    و رفت.فقط ریچل اونجا بود بهم گفت : متاسفم جک!
    اون هم خواست از اونجا بره.بهش گفتم : خواهر!اینکارو باهام نکن.بذار بیام بیرون.
    با نگرانی بهم گفت : نمیتونم...نمیتونم...بذارم همینطوری بری و...
    -و کار احمقانه بکنم؟همینو میخواستی بگی؟ولی اگه همینجا نگهم داری بیشتر کار احمقانه میکنم.
    -من نگران این نیستم که کار احمقانه بکنی.نگران توام.نمیتونی همینطوری خودتو تو خطر بندازی.اگه نتونی کاری کنی میکشنت.نمیخوام از دستت بدم.
    رفت بیرون.نشستم رو زمین و منتظر موندم یکی بیاد داخل.کسی نیومد داخل ولی یه نفر ظاهر شد.جارد جلوم ظاهر شد.از دیدنش بدجور شوکه شدم.شیشه رو شکست و اومد داخل.با مشت بیهوشم کرد و بعدش نفهمیدم چی شد.
    (از اینجا داستان از زبون دیمین روایت میشود)
    تو اتاقم بودم و داشتم روی دیالوگ هام کار میکردم.میخواستم برم پیش ریون و ایندفه هرجور شده از بخوام باهام بیاد بیرون.همیشه یه چیزی مانع من میشد تا بهش بگم ولی ایندفه واقعا میخواستم برم و ازش اینو بخوام.نمیخواستم خراب کنم.رفتم دم اتاق ریون تا خواستم در بزنم صدای بری رو شنیدم که داد زد : WHAT THE HELLLLLLLLL?
    دویدم توی اتاق اصلی.از دوربین کامپیوتر دیدیم که اون برادر هیکلیه شیشه سلول رو شکست و جک رو برد.گفتم : مگه این شیشه ها نشکن نبود؟
    نگاه کردم و دیدم نیست و تو دوربین رو نگاه کردم و دیدم رفته اونجا.با اون گندهه درگیر شد منم دیک و ریون و پدرم رو خبر کردم.رفتیم توی زندان و دیدیم بری روی زمین افتاده و کس دیگه ای هم اونجا نبود.بری گفت : جک رو برداشت و تلپورت کرد.
    کمکش کردم بلند شه.ریون گفت : باید بریم نجاتش بدیم وگرنه میکشنش.
    پدرم گفت : همه باهم میریم.نمیذاریم آسیبی بهش برسه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  20. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-20-2018),MKXsubzero (02-20-2018),scorpionxl (02-20-2018)

  21. #60
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    21
    به ریون گفتم : میدونی کجا میبرنش؟
    گفت : آره.فقط خدا کنه همونجا باشن.
    پدرم به دیک گفت : تو اینجا بمون و مراقب شهر باش.
    یه پورتال باز کرد و واردش شدیم.وارد همون جهنمی شدیم که یه بار با تیتان ها رفته بودم.(2016)اونجا پر شیطان بود و ظاهرا فهمیده بودن متجاوزیم.واسه همین بهمون حمله کردن.شمشیرمو درآوردم و آماده حمله شدم.اما ریون مارو به یه جای دیگه تلپورت کرد.نزدیک برج ترایگان بودیم که چنتا جونور بهمون حمله کردن.ایندفه باید با اینا میجنگیدیم.شمشیرمو درآوردم و بهشون حمله کردم.(شرمنده وقت عکس درست کردن نداشتم)
    سر یکیشونو با شمشیر قطع کردم و یه بترنگ انفجاری به یکی دیگه پرت کردم.یکیشون پرید تا بتمنو گاز بگیره ولی اون گرفتش و با دست فکش رو از جمجمه اش جدا کرد.ریون با تله کینزی به اونا ضربه میزد.فلش با ارتعاش دستش و رد کردنش از بدن اونا میکشتشون.

    سه نفر از جلو داشتن سمتم میومدن.دویدم سمتشون اولی رو نصف کردم و شمشیرم رو تو صورت دومی پرت کردم و...(عکس زیر)

    شمشیرمو درآوردم و دست سومی رو قطع کردم و بعد سرشو زدم.فلش با سرعت پنج نفرو زد و استخوناشونو شکست.بتمن با بمب چند نفرو منفجر کرد.کارمو که تموم شد وارد برج شدیم.
    (و دوباره از زبون جک)
    بیدار شدم.به زنجیر کشیده بودنم.جیک جلوم بود.گفت : آرزوم بود یه روز من شکنجه ت کنم.الانم به آرزوم رسیدم.برای شروع میخوام انگشتاتو قطع کنم.خوبه؟
    چاقو تو دستش ظاهر کرد.انگشت اشارمو گرفت و تا خواست با چاقو ببرتش پرت شد یه طرف.ریچل وارد شده بود.اومد سمتم زنجیرهامو باز کرد.بدون هیچ حرفی همدیگرو بغل کردیم.گفت : میترسیدم تاحالا کشته باشنت.
    بقیه هم پشت سرش اومدن تو.بتمن بهم گفت : تو خوبی؟
    گفتم : معلومه که نه.همشم تقصیر توئه باید جبران کنین.همتون.
    جیک از جاش بلند شد.فلش رفت و آوردش نزدیک.ریچل با قدرتاش دستاش رو بست تا نتونه از قدرتاش استفاده کنه.گفتم : باید همین حالا بکشیمش وگرنه بقیه رو میفرسته اینجا و دهنمون سرویسه.
    بتمن : نه بهت گفته بودم ما کسی رو نمیکشیم.
    رابین گفت : بیخیال.اون بیرون کلی جونورو کشتیم.
    فلش گفت : اونایی که کشتیم آدم نبودن.عین اینه که یه پشه رو بکشی.
    با عصبانیت گفتم : شماها آدم نمیشین نه؟باید حتما یه بلایی سرتون بیاد تا به حرفم برسین؟باربارا گوردون بخاطر شلیکی که جوکر بهش کرد فلج شد.اگه همون اول میکشتینش اینطوری نمیشد.
    جیک داشت بهمون میخندید.گفت : خبر مرگتون تیم درست کردین؟شماها همین حالاهم سر اینکه حق با کیه دعوا دارین.
    با لگد زدم تو صورتش و انداختمش زمین.خیلی سریع یه بترنگ از تو کمربند رابین کش رفتم و سریع رفتم سمت جیک.اگه فلش لعنتی مزاحم نمیشد میکشتمش.دستمو گرفت و منو برد عقب.رابین گفت : لامصب چجوری جیبمو زدی؟و ثانیا.خواستی باهاش یکیو بکشی.
    یهو در باز شد و بقیه برادرا اومدن داخل و بهمون حمله کردن.بقیه رفتن تا باهاشون درگیر شن.جارد پرید هوا و خواست روم فرود بیاد.جاخالی دادم و همینکه روی زمین اومد پریدم و با لگد زدم تو صورتش ولی سریع پامو گرفت و کوبیدم رو زمین.بلند شدم گذاشتم تا دوباره روی شیطانیم بالا بیاد.حمله کردم سمتش و با مشت محکم زدم تو شکمش.ایندفه درد رو حس کرد.سریع رفتم پشتش و پریدم روش.بترنگ هنوز دستم بود.فروش کردم تو گردنش بدجور داد زد.سریع منو گرفت و انداختم جلوی پای راستش و خواست لهم کنه.غلط زدم کنار و همینکه پاش خم بود با مشت زدم تو زانوش و کشکک پاش رو شکستم.روی پای راستش افتاد و داد زد.بترنگ رو از گردنش درآوردم و تو گلوش فرو کردم.بعد توی مغزش فرو کردم.دوباره درش آوردم تو مغزش زدم و هی تکرار کردم.تا اینکه افتاد رو زمین.با پا محکم زدم رو کلش رو لهش کردم.حالا جارد هم مرد.بقیه برادرام اینو دیدن و دوباره فرار کردن.بقیه بچه ها برگشتن سمت من.بتمن گفت : whatttt the hell have you done?


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  22. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (02-24-2018),MKXsubzero (02-25-2018),scorpionxl (02-25-2018),thomas (02-26-2018)

صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین