صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 27

موضوع: فن فیکشن نکش تا کشته بشی بکش تا خدمت کنی

  1. فن فیکشن نکش تا کشته بشی بکش تا خدمت کنی

    #1
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    (از طرف ریدن)
    چندوقتی بود که دردسرها کم شده بود دشمنا دیگه کم کم ترسیده بودن و کسی نمیتونست حمله کنه شائوکان و یارانش خیلی وقت بود ساکت بودند و کاری نمیکردند دشمنی های بین قبیله ها کمتر شده بود.....
    کم کم به جریانات مشکوک شده بودم..چرا دیگه هیچکس حمله نمیکنه؟چرا شائوکان دوباره دست به کار نمیشه یا کوانچی دوباره حقه دیگه ای نمیزنه میخواستم به مخفی گاه جدیدشون که اسمش Kahn HideOut بود و در زمین ساخته بودتش تقریبا هیچکس به جز من و چندتا از کسایی که میتونستم بهشون اعتماد کنم از اون مخفیگاه خبر نداشتن و بعید میدونم تو زمینم کسی اونجا رو پیدا کرده باشه چندباری سعی کردم تا تو مخفیگاهش جاسوسی کنم اما همیشه شائوکان متوجه من میشد ایندفه تصمیم گرفتم از چند تا دوست کمک بگیرم
    داشتم انتخاب میکردم که چه کسایی رو با خودم به مخفیگاه ببرم ...
    کمی فکر کردم فک نمیکنم لیوکنگ برای اینکار مناسب باشه اگه نقشه ای شیطانی در کار بود اونموقع میخوام لیوکنگ عمل کنه چون اون تو مبارزه کارایی بهتری داره کمی دیگه فکر کردم تا به نتیجه رسیدم
    احتمالا نینجا ها برای اینکار خوبن
    اسموک و ساب زیرو رو برای اینکار انتخاب کردم بعد هم با خودم کمی فکر کردم چون اسکورپینم نینجایی خیلی خیلی ماهریه و الان هم دیگه دشمنی ای با ساب زیرو نداره پس تصمیم گرفتم اسکورپین و اسموک و ساب زیرو رو با خودم ببرم

    به سمت قبیله لین کویی حرکت کردم....
    ....

    یکی از نگهبانا تعظیم کرد و گفت:لرد ریدن با چه کسی کار دارین
    من:گرندمسترتون و اسموک
    بعد از چند دقیقه...


    سابزیرو:لرد ریدن چی باعث شده که بیاید اینجا؟
    من:ازت میخوام که تو یک جاسوسی بامن همراهی کنی
    سابزیرو:جاسوسی کجا؟
    من:مخفیگاه شائوکان...مشکوک شدم بهشون چون خیلی وقته هیچ حرکتی نمیزنن شاید دارن نقشه ای برای زمین میکشن
    اسموک:به جز ما کسی دیگه ای هست؟
    من:آره هست اسکورپینم با ما همراهی میکنه
    ساب زیرو:خیلی وقته ندیدمش بعد از اینکه صلح کردیم زیاد از همدیگه خبر نداریم
    ریدن:میریم پیش اون

    قسمت 1 به پایان رسید تا قسمت بعدی امیدوارم خوشتون اومده باشه
    لطفا نظر بدین

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  2. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (01-21-2018),Mary Cage (01-27-2018),scorpionxl (01-20-2018),thomas (01-21-2018)

  3. #2
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    218
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    451
    تشکر شده 154 بار در 122 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خیلی خوب بود ولی به من باشه اسکورو ساب تا قیامت سایه همو با تیر میزنن اینکه لین کویی خودش شخصا قبیلشو نداده به فنا چیزی از گناهش کم نمیکنه خودمونم دیدیم توی ایکس سکتور و استاد اعظم از کوانچی خواستن اوناجارو بمب بارون کنه من جای اسکور باشم با سابزیرو صلحم کنم باز سایه لین کویی رو با کلاش هدف میگیرم
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    hzdmc (01-20-2018)

  5. #3
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خخخخ داش مرسی بهم انرژی دادی
    دلیلشو تو قسمت بعدی توضیح میدم که چرا دیگه اسکور با لین کویی دشمن نیست
    و خب اسکور که نمیخواد به لین کویی کمک کنه میخواد به ریدن کمک کنه

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (01-21-2018)

  7. #4
    DeAtHjOkEr آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jan 2018
    نوشته ها
    36
    علاقه مند به
    shao-kahn
    تشکر
    10
    تشکر شده 28 بار در 18 ارسال
    حالت من
    Konjkav
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی ولی قسمت اول کوتاه بود
    فقط یه نکته رو رعایت کن که : دیالوگ ها پویا تر باشن
    وگرنه داستان عالی
    ادامه بده ببینیم چی میشه...
    شاید SCORPION یه رونانت شده؟ ادامه بده
    Dιҽ Sƚαɾƙҽɳ ʂιɳԃ ʂƚα̈ɾƙҽɾ, ɯҽɳɳ ʂιҽ αʅʅҽιɳ ʂιɳԃ
    sir ADOLF HITLER-

  8. #5
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت 2
    اسم قسمت:بی اهمیت(اسم قسمته ها)
    [IMG]https://img00.deviantart.net/de00/i/2011/083/7/6/shao_kahn_hd_mortal_kombat_9_by_***tasishere-d3cdtns.jpg[/IMG](از طرف ريدن)


    سابزيرو:تا جايي که من شنيدم اون مشغول بازسازي و ارتقاي شيراي رايو بود فک کنم همونجايي باشه که قبلام شيراي رايو زندگي ميکردن توش
    من:ميريم اونجا
    ....
    به اونجا رسيديم
    يکي از اعضاي شيراي رايو:با چه کسي کار داريد لرد ريدن؟
    من:هانزو هاساشي...
    اسکورپين:سلام لرد ريدن کاري با من داشتيد؟
    من:اره ميدونم قبيلت خيلي مهمه ولي ميتوني براي يه قضيه مهم براي مدتي کم ترکش کني؟
    اسکورپين:فکر کنم بتونم قبيله رو تا مدتي کوتاه به دست تاکدا بسپرم اره کجا بايد بريم؟
    من:ميخوايم بريم مخفيگاه شائوکان تا جاسوسي کنيم بهشون مشکوک شدم
    اسکورپين:کي ميخوايم بريم؟
    من:همين الان
    شروع به حرکت کرديم
    بنظرم هنوز هانزو وقتي سابزيرو رو ميديد ياد ويران شدن شيراي رايو ميوفتاد هنوز بخاطر اون خيلي غمگينه اما داره سعي ميکنه فراموشش کنه وگرنه اون غم خيلي بهش اسيب ميرسونه فک کنم اين خودش يکي از دلايليه که اون داره خيلي براي شيراي رايو زحمت ميکشه ....
    تقريبا نزديک شده بوديم هيچوقت وقت نکردم تا مخفيگاهش رو کامل ببينم هردفه ام که ميرفتم اونجا خيلي به اطرافش توجه نميکردم
    ناگهان سه تا ربات سفيد جلو راهمون سبز شدن
    خيلي پيشرفته بنظر ميرسدن ناگهان قيب شدن و پشتمون ظاهر شدن دستش رو گرفتم و با استفاده از قدرت رعدم دستش رو قطع کردم با دستم وسط سينه اش رو شکافتم و همون موقع از وسط نصفش کردم ساب زيرو چکشی با یخش درست کرد و با پرش و ضربه ای قدرتمند به ربات اون رو منفجر کرد
    اسموک رباتی که داشت بهش حمله میکرد رو گرفت و به سمت اسکورپین پرت کرد اسکورپین با دو شمشیرش سر و کمر ربات رو قطع کرد
    من:بنظر پیشرفته میومد ولی فک کنم فقط ظاهرش اینطور بوده
    بلاخره به مخفیگاه رسیدیم اونجا چندتا ورودی داشت اما ورودی اسون تر درقسمت چپ مخفیگاه وجود داشت
    عجیب بود!روی ورودی اسون تر یک پازل گذاشته بودن برای بازی کردن در روی در یک نوشته برای اینکه رمز رو فراموش نکنن نوشته بود
    وقتی خوبی به بدی تبدیل میشه
    ظاهرا اسموک ناراحت شد وقتی این رو خوند
    من:اسموک چیشده؟چرا ناراحتی؟
    اسموک با اشفتگی و ناراحتی گفت:فک کنم رمزشو میدونم
    من:پس چرا ناراحتی
    اسموک:LK-7T2
    ساب زیرو ام با این حرفش کمی اشفته شد حقم داشت بهترین دوست اون اسموک بود و موقعی که اسموک ربات بود میخواست ساب زیرو رو بکشه کلا ساب زیرو خاطره های خیلی بدی از ربات ها داره
    من:خب از کجا میدونی که اینه
    اسموک:صددرصد منظورش منه نسخه رباتی من از همه کمتر شناخته شده و من ادم خوبی بودم و منو به بدی تبدیل کردن پس منظورش منه
    من هم این کد رو برای رمز روی در زدم بعد از چند ثانیه در باز شد
    وارد شدیم اونجا یک راهرو بود برای ورود به قسمت اصلی مخفیگاه که همه همونجان بجز چندتا نگهبان
    ساب زیرو هشت کونای یخی ساخت و هر هشت تارو مستقیم به سمت گلو و قلب نگهبانا پرت کرد
    خیلی خیلی آروم راه میرفتیم حداقل این نگهبانا تو جاسوسیمون کمک کردن چون وقتی صدای پامون رو میشنویدن شاید فکر میکردن صدای راه رفتن نگهباناست تمام راهرو از چوب ساخته شد اما چوب محکم و قویی بود بخش اصلی مخفیگاه کاملا از طلا ساخته شده بود بخصوص تخت شائوکان که ترکیبی از الماس و طلای خیلی براق بود تو تمام راهرو فرش قرمزی انداخته شده بود واقعا نسبت به یه مخفیگاه خیلی قشنگ بود البته از بیرون این زیبایی ها معلوم نبود کار خوبیم کردن چون شاید نظر مردم رو به اونجا جلب میکردن عجیب بود!یک پازل دیگه؟برای ورود به قسمت اصلی مخفیگاه بازم باید یک پازل رو حل میکردیم
    روش نوشته بود بدنیا اومدن=هیولا
    اسکورپین:منظورش منم؟
    سابزیرو:ممکنه منظورش بیهان باشه
    اسموک:فکر کنم منظورش اسکورپینه
    (این حرف هارو خیلی اروم میگفتند)
    رمز اسکورپین رو وارد کردم
    قفل در باز شد خیلی خیلی اروم اون رو هل دادم
    و بستمش قلبم تند تند میزد خیلی بد بود همه اونجا بودن ممکن بود همه ی این نینجاها و خودم بمیریم ترس رو تو اسموک از همه بیشتر حس میکردم پام میلرزید خیلی اروم یک قدم گذاشتم بقیه هم دنبال من میومدن خیلی اروم رفتیم پشت تخت سلطنتی شائوکان
    شائوکان:کی اون مسابقه رو برد ملینا؟
    ملینا:نوب سایبات
    شائوکان:خوبه پس گروه کامل شد
    ملینا:بله پدر
    شائوکان:بقیه رو بیار اینجا تا بکشیمشون
    ملینا:اما پدر این خیلی به ما ضرر میزنه
    شائوکان:تو نگرانش نباش از این به بعد فقط روی این گروه تمرکز میکنیم و تمرینشون میدیم اونا فقط بیفایدن برامون
    ملینا با موتارو باراکا رپتایل کینتارو کینو و تانیا برگشت
    شائوکان با پتکش بلند شد و محکم کوبوند تو سر باراکا و باراکا رو کشت
    کینو:نه خواهشت میکنم من بهت کمک بزر....
    اون رو هم کشت
    رپتایل سعی کرد تا با او مبارزه کنه ولی هیچ فایده ای نداشت و اون هم کشته شد
    موتارو هم کشت و تانیا رو نیز زندانی کرد
    وقتی به کینتارو رسید اون رو نکشت شاید اون فایده براش داشت یا حریف موتارو قوی تر از موتارو بود
    شائوکان:ملینا برو و نوب و شنگ سونگ و کوانچی و گورو و سکتور رو بیار بقیه برنده هارو نیاز نداریم اونا باید از مخفیگاه محافظت کنن و درصورت نیاز موقعی که درحال شکست خوردن بودیم اونارو هم میاریم
    ملینا بعد از چند دقیقه با آن ها اومد


    بقیه اش قسمت بعدی

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  9. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-21-2018)

  10. #6
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    218
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    451
    تشکر شده 154 بار در 122 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    کو دلیلش؟؟؟
    خیلی عالی بود
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  11. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    hzdmc (01-21-2018)

  12. #7
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    گفتم که چون نمیخواد خشم و حس انتقام و اینا دوباره فراش بگیره چون ممکنه نابودش کنه

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  13. #8
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت 3
    نام قسمت:وسوسه خطرناک

    شائوکان:با من بجنگين
    نوب:اول با اون احمقاي پشت تختت بجنگ
    شائوکان:چييي!؟
    شائوکان سريع سرشو برگردوند و مارو ديد
    هممون منتظر بوديم تا يکي اول حمله کنه هيشکي هيچکاري نکرد تا اسکورپين جدي شدو ناگهان تلپورت زد و شمشيرش رو فرو داد تو دل شائوکان
    شائوکان شمشير رو دراورد و با يک مشت بسيار قدرتمند اسکورپين رو به سمت تختش پرت کرد
    با استفاده از قدرت رعدم ميخواستم اسيب هاي جدي و زخم هاي بزرگي رو تنش بندازم اما اون سريع عکس العمل نشون داد و با پتکش ضربه اي محکم به به دلم زد و من رو زمين انداخت
    پتکش رو روي من انداخت و پاش رو روي قلبم گذاشت و فشار داد
    من:آآآآآآآييييي
    خيلي دردناک بود
    گردن من رو گرفت و بلندم کرد با نيزه اش ميخواست قلبم رو بشکافه
    ساب زيرو دو شمشير يخي ساخت و يکيشو به اسموک داد اسموک ساب زيرو رو بلند کرد و به سمت شائوکان پرت کرد ساب زيرو شمشير يخيش رو فرو داد تو کمر شائوکان اسموک هم سريع از فرصتش استفاده کردو پريد و مشتي محکم به صورت شائوکان زد شائوکان روي زمين افتاد و من نجات پيدا کردم
    شائوکان بلند شدو لگدي محکم به دل ساب زيرو و سپس آپرکات دردناکي به ساب زيرو زد و بعد سريع پاي ساب زيرو رو گرفتو به سمت اسموک پرت کرد
    شائوکان اونقدر سرگرم مبارزه با من و اسموک و ساب زيرو بود که فراموش کرد اسکورپينم اونجا بود اسکورپين شانسش رو از دست نداد
    اسکورپين:Get Over Here!
    اما نميتونست شائوکان رو به سمت خودش بکشه شائوکان خيلي سنگين بود کوناي رو ول کردو يکي از شمشير هاشو به سمت قلب شائوکان پرت کرد و بعد سريع مشتي محکم به صورت شائوکان زد
    ايندفعه شائوکان نيوفتادو نيزه ش رو فرو داد تو دل اسکورپين و پرتش کرد
    شائوکان:ملينا نوب تو به حساب اين نينجا ها برس
    دوباره به سمت من اومد و بلندم کرد منو تو دستاش داشت محکم با زانوش به کمرم ضربه اي بسيار دردناک زد تقريبا ميشه گفت کمرم شکست
    من:آخخخخخخخخخخخخخ
    دوتا دستام رو گرفت با نيزش دستام رو قطع کرد
    سر من رو گرفت و به سمت تختش رفت و نشست من رو انداخت زمين و پاش رو روي من گذاشت انگار نميخواست من رو بکشه شايد براي چيزي نيازم داشت
    در همون حالت چشمم به چيزي خورد بالاي يکي از اتاق ها نوشته بود:آزمايشگاه جادوگرها
    از اون ترسيدم نميتونستم تصور کنم که چيزايي اونجا بود
    (از طرف ساب زيرو)
    ملينا و نوب به سمتون اومدند
    سریع یک پتک یخی ساختم و به نوب حمله کردم پریدم تا با پتک لهش کنم اما اون یک بدل ساختو روی هوا بهم مشت زد یک تیغه یخی ساختم و فرو دادم تو پاش و بعد سریع پاشدمو دوتا مشت تو صورتش زدم و بعد تا اومدم بهش لگد بزنم پامو گرفتو محکم کوبوندم زمین یک بدل ساختو هردوتاشون پشت سرهم بهم مشت ها و لگد های دردناک میزدند
    نوب:ملینا یکی از سای هاتو بهم بده
    ملینا یکی از سای هاشو به سمت نوب پرت کرد سایی که از ملینا گرفته بودو فرو کرد تو دلم اسموک برای اینکه از من دفاع کنه سریع تلپورت زدو پرید و با دو ضربه ای به صورت نوب زد و بعد سریع خودش رو با دود پوشوند تا نوب نتونه ببینتش
    نوب:نمیتونی قایم شی ربات بی مصرف
    با این حرف اسموکو عصبی کرد اسموک از پشت کمر نوبو گرفتو بلندش کردو سر نوب رو به زمین کوبوند چند بار اینکار رو تکرار کرد و بعد درحالی که نوب داشت بلند میشد لگدی محکم به صورت نوب زد تا اومد ضربه ای دیگه بهش بزنه نوب بدل ساختو از پشت اسموک ظاهر شدو گردن اسموکو و نسخه اصلیش محکم به دل اسموک لگد میزدو بهش توهین میکرد نوب و بدلش دست چپ اسموک رو قطع کردند
    دیگه نتونستم تحمل کنم سریع به سمت نوب رفتمو هلش دادم تا به اسموک اسیب دیگه ای نزنه ارزو میکردم الان میتونستیم به لین کویی برگردیم ولی نمیشد
    نوب میخواست من و اسموک رو بکشه اما با جمله ی شائوکان کارش متوقف شد
    شائوکان:اونارو نکش اونا قراره بدرد بخورن ولی نزار فرار کنن که خیلی باهاشون کار دارم
    (از طرف اسکورپین)
    ملینا:هی نوب سای منو پس بده
    نوب سای ملینا رو به ملینا داد
    ملینا:حالا وقتشه جدی بجنگیم اسکورپین
    من:اسکورپین خیلی وقته مرده من هانزو هاساشیم
    با شمشیرم تند تند حرکت میزدم اما اون همش جاخالی میداد اسلاید کشید و یک سایش رو به سمت صورتم پرت کرد یک خط روی صورتم انداخت و بعد از پشت سایش رو فرو داد تو کمرم
    تند تند با توپ اتیشی بهش حمله میکردم اون همرو جاخالی میداد اما به یه قسمت هایی از بدنش میخورد سریع پرید و لگدی به سینه ام زد وبعد بازهم خواست بهم حمله کنه دستش رو گرفتمو فشار دادم
    ملینا:آره خود واقعیتو نشونم بده خشمتو آزاد کن همرو بسوزون
    من:ساکت شو
    شمشیرم رو فرو دادم تو دلش اما بازم کم نمی اورد
    ملینا:وقت خوبیه یه فیتالیتی روم بزن تا همه روی واقعیتو ببینن اسکورپین
    من:نشنیدی چی گفتم!!؟ساکتتتت شوووووووو
    دستش رو سوزوندم اما نه درحدی که کاملا از بین بره
    ملینا: میتونستی منو بکشی ولی ولم کردی احمق.نوب یه کمک بکن
    نوب روشو برگردوند و یک بدل ساخت و هردو پریدند و از پشت بهم لگد زدند
    ملینا یک آپرکات به من زدو روی هوا دو تا سای به سمت من پرت کرد و موقع فرود اومدن سایی که پرت کرده بود رو از بدنم در اورد و یکی از پاهام رو قطع کرد
    ملینا:تو عمق درونت هنوز اون تاریکی وجود داره تو توی روشنایی داری اتیش میگیری ولی اگه بیای تو تاریکی به همه چی میرسی میتونی اون خشمت رو آزاد کنی آزادش کنی اسکورپین تو هانزو هاساشی نیستی اون خیلی وقته مرده اون روزی که سابزیرو قبیلتو نابود کرد یادت میاد؟بدون هیچ احساسی؟یادت میاد؟میتونی همه این خشم و حس انتقامت رو با دوست شدن باما خالی کنی بیا سمت ما تو مردی خیلی وقته که مردی تو دوباره بدنیا اومدی تا بکشی بکشی و بکشی اسکورپین این شانسته کوای لیانگ رو بکش!لین کویی نمیتونه از شیرای رایو برتر باشه تو مگه نمیخوای قبیلتو ارتقا بدی؟با نابود کردن ساب زیرو و قبیلشون میتونی اینو بدست بیاری و با دوست شدن باما ما قبیلتو به قوی ترین قبیله ی دنیا تبدیل میکنیم تو اینو نمیخوای اسکورپین؟میخوایش مگه نه حالا شمشیرتو بردار و ساب زیرو رو به بدترین روش بکش تا خشمت خالی شه
    من با خشم زیاد:بهت که گفتممممممم من هانزووو هاساشیم من با نابود کردن ساب زیرو و قبیلش فقط قبیلم رو نابود میکنم من دوباره زاده شدم تا بکشم ولی شما یجایی رو اشتباه کردین من هنوز هانزو هاساشی قبلی بودم فهمیدیییی!!!؟؟؟؟؟و من قرار نیست هیچ ادم بیگناهی رو بکشم من به دنیا اومدم تا شیرای رایو رو قوی کنم از راه درستش
    ملینا:داری خودتو گول میزنی
    من:نه اشتباه نکن دارم شیطان درونمو گول میزنم و اونم داره گول میخوره حالا ساکت شو تو به دنیا اومدی تا فقط مثل یه احمق به پدر ادمکشت کمک کنی ملینا ...با این حرفم ملینا سکوت کرد و چیزی نگفت حالا نوبت نوب بود که کوای لیانگ رو وسوسه کنه

    نوب:ههههه وقتی نگات میکنم خندم میگیره کوای لیانگ تو لیاقت هویتی به اسم ساب زیرو رو نداری تو اصلا سرد نیستی تو باید از درون سرد باشی تو اصلا وجود نداری تو فقط داری نقش من قدیمی رو بازی میکنی درحالی که من خیلیی قوی تر شدم تو فقط داری الکی قبیلتو با خوبی قوی میکنی اما خودت هیچ پیشرفتی نمیکنی کوای لیانگ کلید پیشرفتت همکاری با ماست فکرشو بکن ما هردو از یه خونیم پس تو ام پتانسیل یه آدمکش ماهری که همه بهش احترام میذارن و میترسنو داری بیا به ما بپیوند
    کوای لیانگ:وقتی لین کویی پیشرفت میکنه من هم دارم پیشرفت میکنم اگه من بمیرم یکی دیگه از افراد لین کویی جای منو میگیره و به همین ترتیب ادامه پیدا میکنه تو فک کردی پیشرفت کردی؟چه پیشرفتی اونا دارن ازت استفاده میکنن به محض اینکه ادم خوبی بشی اونا ولت میکنن میکشنت امتحانشون کن فک کردی اونا دوست دارن؟یا اینکه بهت احترام میزارن؟کسی تاحالا ازت ترسیده هنوزم شانس اینو داری که مورد احترام قرار بگیری بقیه دوست داشته باشن بیا به لین کویی بپیوند جایی که بهش تعلق داری
    بنظر من کوای لیانگ واقعا داشت روی بیهان اثراتی میزاشت هرچند بیهان ماسک گذاشته اما حالت قیافش از روی ماسکم تاحدودی معلومه
    کوای لیانگ:تو هیچوقت مثل اونا نبودی تو نمیخوای دنیا رو فتح کنی درسته؟بعدشم تو فقط داری برای اونا کار میکنی تو هیچی نمیگیری حتی اگه دلتم بخواد دنیا رو فتح کنی تو نمیتونی چون شائوکان میکنه نه تو
    بیهان:خب..خب تویی که خوبی چی میگیری؟
    کوای لیانگ:حداقل برای خودم زندگی میکنم نه برای دیگران و اینکه حداقل دوستایی دارم که منو دوست داشته باشن یا من اونارو دوست داشته باشم
    بیهان:چه دوستی ؟همه اونا تو یه موقعیتی بهت خیانت میکنن
    کوای لیانگ:اسموکو ببین..اون میتونست موقعی که داشتی با من میجنگیدی فرار میکرد
    بیهان خیلی اروم گفت:ایندفه رو بهتون کمک میکنم ولی فقط ایندفه چون حتی با اینکه من بدم اما شائوکان داره زیاده روی میکنه و من نمیتونم جونمو فقط بخاطر حکومت کردن اون بر همه ی قلمرو در خطر بزارم
    کوای لیانگ:بیا فرار کنیم...
    بقیه ش قسمت بعدی





    ببخشید این قسمت طولانی شد قسمتای بعدی رو کوتاه ترمیکنم لطفا نظر بزارین انصافا وقتی نظر میدین اصلا همینطوری ایده به ذهنم میرسه

    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  14. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (01-22-2018)

  15. #9
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    173
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    697
    تشکر شده 408 بار در 188 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به خدا اگه قسمتارو کوتاه کنی من می دونم و تو.
    شوخی کردم.ولی قسمتارو کوتاه نکن همینجوری خوبه.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    hzdmc (01-22-2018)

  17. #10
    hzdmc آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    248
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    تهران
    تشکر
    37
    تشکر شده 273 بار در 151 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    15
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    قسمت 4
    اسم:انتخاب بزرگ

    (از طرف نوب)
    موقعی که ملینا هواسش به اسکورپین بود من و کوای لیانگ و اسموک خیلی آروم به سمت راهرو خروج رفتیم خوشبختانه ملینا متوحه ما نشد
    ساب زیرو:گفتی که شائوکان قصد داره بر تمام قلمرو ها حکومت کنه؟
    من:اره
    ساب زیرو:یه لحظه وایسا یچیزیو فراموش کردی
    سابزیرو:پس هانزو و ریدن چی؟
    چند ثانیه مکث کردم چون نمیخواستم اینکارو بکنم اما مجبور شدم
    من:باشه من میارمشون اما فقط هانزو رو
    سابزیرو:ریدن چی؟
    من:نمیتونم کاریش کنم فک میکنی من زورم به شائوکان میرسه؟
    دوباره به قسمت اصلی مخفیگاه برگشتم
    من:ملینا برگرد به اتاقت من مواظب هانزو هستم
    ملینا:اون یخیه پس کجا رفت؟
    من:بردمش تو آزمایشگاه تو برو
    بهم مشکوک شد ولی نمیدونست چی بگه خوشبختانه برگشت به اتاقش
    من خیلی اروم گفتم:هانزو اومدم کمکت کنم فرار کنیم تظاهر کن که بزور دارم میبرمت شاید شائوکان یدفه نگاهش بهمون افتاد
    بدون اینکه چیزی بگه بلندش کردمو یقشو گرفتمو تظاهر کردم که بزور دارم میبرمش

    ساب زیرو:متوجهتون که نشد؟
    من:نه بیاین بریم
    سریع به سمت خروجی رفتیم که ناگهان
    شائوکان:کجا به این زودی؟اگه یک قدم دیگه بردارین ریدن رو میکشم(ریدن تو دستش بود)
    ساب زیرو:ولش کن بره تا ما هم برگردیم
    شائوکان:مثل اینکه نفهمیدی اینجا من دستور میدم که چیکار کنینو چیکار نکنین.نوب من از اولم بهت اعتماد نداشتم بخاطر همین درباره نقشه بهت دروغ گفتم هرچند تا حدودی درسته اما میخوام یجور دیگه بر تمام قلمرو ها حکومت کنم با یه تورنومنت چاره ایم ندارین که قبولش نکنین چون اگه قبول نکنین ریدن میمیره برین و به همه ی یار های ریدن خبر بدید و بدونید تا 15 روز دیگه تورنومنت شروع میشه
    اسموک:چی؟فقط 15 روز؟خیلی وقت کمیه باید بیشتر وقت بدی تا تمرین کنیم
    شائوکان:میخوای ریدن بمیره؟اگه میخوای قبول نکن
    اسموک:باشه قبول میکنیم
    شائوکان:حالا برید
    (از طرف ساب زیرو)
    هممون سریع از اون مخفیگاه خارج شدیم
    من:امروز خیلی زخمی شدیم و اعضای بدنمونم هم از دست دادیم بهتره بریم لین کویی تا ریکاوریمون کنه بعد میریم به مخفیگاه ریدن(ریدن هم مخفیگاهی داره که همه ی یار هاش اونجا مشغول تمرین میشن)
    نوب:من اعضای قطع شدتونم با خودم اوردم فکر کنم لین کویی بتونه دوباره پیوندشون بزنه
    هانزو:من که نمیتونم به لین کویی بیام
    من:هانزو برای یه لحظه ام که شده قبیله رو فراموش کن الان مسئله مهم تر از قبیلس قبیله تو از اینجا خیلی دوره نمیتونی تا اونجا رو راه بری
    هانزو:باشه اما این اخرین باریه که میام قبیلتون
    پوزخندی زدم و همه باهم رفتیم به سمت معبد لین کویی
    (بعد از 1 ساعت)
    بلاخره به معبد رسیدیم
    یکی از اعضای لین کویی:گرندمستر ساب زیرو چه اتفاقی افتاده است؟
    من:قضیه ش طولانیه ولی بدون این بلا هارو ملینا و نوب سرمون اوردن چان(اسم همون عضو لین کوییه)
    چان:الان میرم از بقیه کمک میگیرم تا شما رو بهبود بدن...ببخشید این رو میپرسم اما مگه نوب اینکارهارو با شما نکرد پس چرا اون اینجاست
    من:الان جزئ متحدین ما است
    چونگ مین(یکی از اعضای لین کویی):لطفا دراز بکشید تا بهبودتون بدم
    نوب اعضای قطع شده بدن مارو رو به چونگ مین داد
    اون یکسری ابزار و وسایل اورد و اعضای قطع شده رو جای خودشون گذاشت
    چونگ مین:گرندمستر لطفا با استفاده از قدرت یختون قسمت های قطع شده رو بهم وصل کنید بعد من باندپیچی میکنم فکر میکنم درست بشه
    من هم همینکارو کردم و بعد چونگ مین باندپیچی کرد
    چونگ مین:الان حستون چیه؟
    من:خوبه ازت ممنونم.امروز رو اینجا استراحت میکنیم
    هانزو:چی؟یعنی فردا مسئله رو به یارای ریدن میگیم؟
    من:اره
    امشب رو همونجا خوابیدیم
    (روز بعد)
    من:حالا باید بریم به مخفیگاه ریدن
    هانزو:بریم
    به سمت مخفیگاه ریدن حرکت کردیم
    در حین راه ناگهان با 10 تارکاتان مواجه شدیم
    تارکاتان:باراکا کجاست؟ازش خبر دارین؟
    من:شائوکان اون رو کشت ما قصد مبارزه نداریم لطفا به راهتون ادامه بدید
    تارکاتان:باورتون نمیکنیم یا راستشو میگی یا کشته میشید
    من:اگه باور نمیکنین پس چاره ای نمونده
    یک پتک یخی ساختمو با یک ضربه چهار تاشون رو شکست دادم بعد اسکورپین شمشیرشو دراورد و یکی از شمشیرهاشو به سمت یکی از تارکاتان ها پرت کرد و بعد تلپورت زدو سر سه تا از اونا رو قطع کرد
    اسموک:شما 3 تا نمیخواین فرار کنید؟
    بقیه تارکاتان ها فرار کردند به راهمون ادامه دادیم
    (پس از طی کردن راه)
    بلاخره به مخفیگاه ریدن رسیدیم واقعا نسبت به مخفیگاه شائوکان هیچ به جساب نمیومد هیچ امنیتیم وجود نداشت بخاطر همین چیزا هم هیشکی نظرش به اینجا جلب نمیشد پس تقریبا هیچکس از این مخفیگاه خبر نداشت
    وارد مخفیگاه شدیم
    لیوکنگ:ریدن کجاست؟
    من:همه اعضا رو جمع کن یه مسئله مهم پیش اومده
    لیو کنگ پس از چند دقیقه همه رو جمع کرد
    کونگ لائو:چیشده کوای لیانگ؟
    من:تو مخفیگاه نوب مارو پیدا کرد ما با اونا جنگیدیم و شکست خوردیم بعد نوب راضی شد تا با ما فرار کنه موقعی که خواستیم فرار کنیم شائوکان مارو پیدا کرد و گفتش که میخواد یک تورنومنت برگزار کنه و اگه کسی قبول نکنه ریدن کشته میشه و این تورنومنت 14 روز دیگه برگزار میشه بهتره تمرین رو از همین الان شروع کنید

    همه تعجب کرده بودند
    کسی سوالی نپرسید همه تمرین رو شروع کردند
    من:اسموک نوب هانزو بیاین تمرین کنیم

    13روز به سرعت با تمرین کردن های بی وقفه گذشت...
    بقیه اش قسمت بعدی






    Lin Kuei

    لطفا به داستان من سر بزنید!!
    http://forum.mkcenter.ir/showthread....027#post107027


  18. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید hzdmc از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (01-25-2018)

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین