صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 14 از 14

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    173
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    697
    تشکر شده 406 بار در 186 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),MKXsubzero (03-10-2018),scorpionxl (03-08-2018)

  3. #11
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    767
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    17
    تشکر
    3,849
    تشکر شده 2,336 بار در 797 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Khaste
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    چون دنیایی که توی فلشپوینت بوجود اومده شبیه دنیای داستان توئه
    خواستی یه ادای احترامی کرده باشی:/
    (وقتی جواب ندارم و میخوام یه چیزی گفته باشم این میشه)
    ......

  4. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (03-29-2018),scorpionxl (04-06-2018)

  5. #12
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    218
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    451
    تشکر شده 154 بار در 122 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    مطمعن نیستم ولی خریت بتمنو کم کنی؟؟؟ تو این لباس اخه یک درجه عاقل تر از جوکر نشون داده میشه«<اسه من بتمن از جوکرم خنگ تره
    مردم دنیا به هم حمله میکنن و همو میکشن
    و ما سعی داریم که خودمونو قانع به درست بودنش کنیم
    در حالی که خیلی ها قربانی میشن
    ولی هیچ دلیلی نیست که به یه نفر اجازه بده یه بیگناه رو بکشه یا قربانی قربانی کنه
    عمل گرفتن زندگیه بیگناهان حتی از سر نادانیم یا برای منفعت جمعی
    فقط
    شیطانیه


    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (04-06-2018)

  7. #13
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    173
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    697
    تشکر شده 406 بار در 186 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۶
    به الماس یه نگاه انداختم و به ریچل گفتم : این چطور کار میکنه؟
    گفت : باید امیدوار باشیم کار کنه.چون این قفس جلوی استفاده از قدرت هامون رو میگره.باید این الماس رو با دستت بشکنی.
    با تعجب گفتم : با دست بشکنمش؟الماس با دستگاه پرس هم له نمیشه با دست بشکنمش؟
    -فقط انجامش بده.
    -خیله خب.
    تو دستم گذاشتمش و فشارش دادم.خیلی راحت خورد شد و امواج قرمز ازش خارج شد.بعد از پنج ثانیه محو شدن.به ریچل گفتم : همین؟تموم شد؟
    گفت : باید ببینیم...
    یدفه یه نگهبان اومد و گفت : اون صدای چی بود؟دارین چه غلطی میکنین؟
    باید کاری میکردم تا در قفس باز کنه.رفتم جلو.دستمو از قفس رد کردم،یقه شو گرفتم و صورتشو کوبیدم به میله.عصبانی شد و درو باز کرد.گفت : پسره بی شرف میکشمت.
    همینکه درو باز کرد با لگد زدمش و پرتش کردم رو زمین.پریدم بیرون و خواستم با تله کینزی ببرمش رو هوا ولی نتونستم.بلند شد و با چوبی که دستش بود بهم حمله کرد.با اولین ضربه ای که زد چوبشو گرفتم و خواستم با اجسام مصنوعی که درست میکردم بزنمش ولی بازم نتونستم.منو عقب زد و با چوبش زد تو سرم.دوستاش هم اومدن کمکش و ریچل کمکم کرد و چنتاشونو زد.من هم همون یارو رو سرویس کردم.وقتی کارمون تموم شد یقه یکیشونو گرفتم و چسبوندمش به یه ستون شکسته و گفتم : شماها چه مرگتونه؟مگه ما باهاتون چیکار کردیم؟
    گفت : شماها هرجا برید خرابی به وجود میارید.شماها فقط یه شیطانید.هیچکس شما رو نمیخواد.
    دوباره منو یاد مادرم انداخت که تو پنج همینو بهم گفت.عصبانی شدم و پرتش کردم رو زمین.با مشت زدم* تو صورتش و میخواستم دوباره بزنمش ولی ریچل دستمو گرفت و گفت : بسه دیگه داری میکشیش.
    گفتم : نه باید حالشو جا بیارم تا بفهمه با کی طرفه.
    -نه لازم نیست خودش فهمید با کی طرفه.
    -چرا این الماس کار نکرد؟
    -نمیدونم.ممکنه طول بکشه تا قدرتات برگردن.باید ارزش این همه زحمت رو داشته باشه.
    -برای همین اومدی اینجا؟که قدرتای منو برگردونی؟
    سرشو به نشونه تایید تکون داد.گفت : من واست هرکاری میکنم.
    بغلش کردمو گفتم : واقعا من ارزش این همه ریسک رو داشتم؟بعد اون همه کاری که باهات کردم؟
    گفت : معلومه که داری.من دیگه گذشته رو فراموش کردم.
    (فلش)
    با سایبورگ داشتیم اون دور و برا میگشتیم*تا خواهر جک رو پیدا کنیم.به سایبورگ گفتم : وایسا...من یادمه همون روزی که ترایگان به زمیم حمله کرد تو رو تو ارتشش دیدم.الان چجوری آزاد شدی؟
    گفت : من تحت کنترل اون نبودم.اون یارویی که تو ارتش دیدی grid بود.
    -گرید کیه؟
    -اون نسخه رباتی منه.کاملا رباتی.صبر کن ببینم.اونجا رو ببین.
    به جایی که اشاره کرد نگاه کردم.نمیتونستم خوب ببینم.من کور بودم و لنزهایی که داشتم خیلی کمکم نمیکرد.به سایبورگ گفتم : چیزیو که میبینی تفسیر کن.
    گفت : اونا یه شهر دارن.باغ دارن.درخت دارن.خونه دارن.خلاصه یه شهر جدید درست کردن.
    (بتمن)
    با بتموبیل جدید از غارم زدم بیرون.من دیگه یه بازنده نیستم.تو خیابون از روی هرچی جونور بود رد شدم.توی شهر میچرخیدم تا زیر *دستای ترایگان خودشونو نشون بدن.یه دفه ماشین چپ شد.میدونستم قراره به ماشین حمله کنن واسه همین سریع دکمه eject رو زدم.روی زمین فرود اومدم.کسی که ماشین رو انداخت رد لنترن بود.سمتش قدم برداشتم و گفتم : هل!این دیوونگی رو تمومش کن قبل از اینکه یه کار احمقانه کنی.
    با عصبانیت داشت میومد سمتم و گفت : تو همیشه این جمله های مسخرتو داری بروس.ولی ترایگان راه درست رو نشونمون داد.
    -ترایگان مغزتو فاسد کرده.یه نگاه به دور برت بنداز.این راه درسته؟
    -من و دوستام حاکمای جهانیم.ما هم بخش های فرماندهی خودمونو داریم و خوش میگذرونیم.
    - تو اینجور آدمی نبودی هل...
    با چکشی که درست کرده بود منو زد و پرتم کرد عقب و گفت : همونطور که خودت میگی،من اینجور آدمی نبودم.آدما تغییر میکنن مگه نه؟
    بهم حمله کرد ولی خیلی سریع یه شوکر کوچیک بهش پرت کردم.برق گرفتش و بیهوش شد.گفتم : درسته.تو تغییر کردی.خیلی هم ماست شدی مگه نه؟
    ماشین رو با کنترل دوباره صاف کردم.حلقه هل رو درآوردم و با خودم بردمش.سوار ماشین شدم و تو شهر چرخیدم.یه شیطان جلوم بود.خواستم برم روش ولی یدفه یه گلوله خورد توی سرش.ایستادم.مسیر گلوله رو دنبال کردم و به ساختمون رسید.کسی که رو ساختمون بود بدجور منو شگفت زده کرد.اون جیسون بود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (04-07-2018),MKXsubzero (04-07-2018),RAOOF (04-10-2018),scorpionxl (04-07-2018),thomas (04-08-2018)

  9. #14
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    173
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    697
    تشکر شده 406 بار در 186 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    7
    Batman
    سریع از ماشین پریدم بیرون و با grapple gun خودمو رسوندم رو اون ساختمون و رفتم دنبال جیسون.داشت راه میرفت و من هم پشت سرش بودم.ظاهرا میدونست من اینجام.سرجاش ایستاد.من هم وایسادم.برگشت سمتم و گفت : چه عجب!بتمن از غارش زد بیرون.چی شد که قدم رنجه فرمودین؟
    گفتم : بامزه هم شدی.بیخیال.به کمکت احتیاج دارم.
    -اِ؟واقعا؟خیلی باحال بود.بتمن به کمک ردهود احتیاج داره.احتمالا میخوای به روش خودت ازم کمک بگیری آره؟اونم از کسی که دهنتو بخاطر شیوه کارش سرویس کرده.
    -نه!به روش خودت.
    -جانم؟الان گفتی به روش خودم؟
    -تو درست میگفتی.نمیشه با ترس روی جنایتکارا حکمرانی کرد.
    -پس الان منوتو یه تیم هستیم؟
    -نه.فقط منوتو نه.ما،یه تیم هستیم.
    Nightwing
    هنوز منتظر فرصتم.باید کوری(همون استارفایر)رو پیدا کنم و نجاتش بدم.هرجوری که باشه.اون هر چند وقت یبار توی خیابونا گشت میزنه.باید یجا تنها گیرش بیارم تا باهاش حرف بزنم.چند ساعت صبر کردم،از دست چندصد تا جونور فرار کردم،هی به آسمون نگاه کردم به امید اینکه کوری رو ببینم ولی فقط یه سوپرمن،یه واندروومن و دوتا ردلنترن دیدم.نیروهای زمینی که بماند.بعد از چند ساعت انتظار بالاخره روی زمین دیدمش.تنها بود.رفتم نزدیک و صداش کردم.برگشت سمتم و با لیزر بهم شلیک کرد ولی سریع جاخالی دادم و ازش میخواستم به خودش بیاد(عجب احمقیه)ولی گوش نمیداد.به نظر نمیومد تحت کنترل باشه.به نظر میومد به کاری که میکنه باور داره.نمیتونستم بزنمش(نه اینکه نمیتونه بزنتش.نمیخواد بزنتش.احمق)و آخر سر منو پرت کرد توی دیوار.نمیخواستم بهش حمله کنم واسه همین سرجام موندم و گذاشتم هرکاری میخواد بکنه.ولی یدفه یه نفر به بازوش تیر زد و باعث شد عقب نشینی کنه.مسیر گلوله رو دنبال کردم و جیسون رو دیدم که با بروس اومده بود.خواستم از بروس بپرسم که اینجا چه خبره تا اینکه چنتا آمازونی محاصرمون کردن.
    Jack
    من و ریچل توی آزارات ول میگشتیم تا بتونیم بری و سایبورگ رو پیدا کنیم.بیسیم هامون توی این بُعد کار نمیکرد و آزارات هم دنیای بزرگی بود.ریچل هم نمیتونست رد اونا رو بگیره.اما بری خودش مارو پیدا کرد.تنها بود تا ریون *رو دید بغلش کرد.بهمون گفت : باورتون نمیشه من و ویکتور چی دیدیم...آزاراتی ها!اونا خیلی زیادن.یه شهر ساختن باید ببینید.
    بری مارو به اونجا برد.واقعا راست میگفت.آزاراتی های خیلی زیادی بودن که از آخرین حمله ترایگان نجات پیدا کرده بودن.سایبورگ اونجا ما رو دید بهمون گفت : شاید بتونیم ازشون کمک بگیریم.
    گفتم : نه.نمیتونیم.اون عوضیای بی لیاقت حقشون مردن بود.اونا منو ریچل رو زندانی کردن.
    سایبورگ گفت : همه آدما که مث هم نیستن شاید بهتره که...
    هنوز حرفش تموم نشده بود که آزاراتی ها محاصرمون کردن و گفتن : ازجاتون حرکت نکنین شیطانای پست.
    اونا فکر میکردن بری و سایبورگ برای من و ریچل کار میکنن.سایبورگ گفت : حرفمو پس گرفتم.
    به صورت غیر ارادی همه سربازا رو با تله کینزی پرت کردم عقب و سرشون رو کوبیدم رو زمین.قدرتای من دلشتن کم کم برمیگشتن.به ریچل گفتم : دیگه خواهشا بیا بریم.
    Batman
    وسط پنج تا آمازونی بودیم.اونا جنایت کار نبودن واسه همین کلی به جیسون گفتم اونا رو نکش.من و دیک و جیسون بهشون حمله کردیم.اونا با شمیشر و نیزه بهمون حمله میکردن و چون از فلزهای خیلی قدرتمندی ساخته شده بودن،میتونستن از زره هامون رد .نفر اول با نیزه بهم حمله کرد.جاخالی دادم و با آرنج زدم تو صورتش و با مشت اون یکی دستم زدم تو سرش و بیهوشش کردم.جیسون هم دو نفر رو با شوکر بیهوش کرد و دیک هم با چوبدستیش نفر آخر رو زد.یع پورتال باز شدن و ریون، بری، ویکتور و جک ازش خارج شدن.با ریون و ویکتور احوال پرسی کردیم.به دیک گفتم : دیمین کجاست؟
    گفت : نمیدونم.ما جدا شدیم.
    جیسون : خب.دیمین به کنار.تیم ما همینه؟
    صدای یه نفرو شنیدم که گفت : منم هستم.
    برگشتیم و نگاش کردیم.اون ددشات بود.بری گفت : لاوتون؟الان گفتی با مایی؟
    درحالی که تفنگ های مچی ش رو مسلح میکرد گفت : درسته هستم.اون شیطان حر...ده دخترمو ازم گرفت.باید تقاصشو پس بده.
    Jack
    یه دفه یه تیر خورد تو بازوم.تیر از لباس رد شد و وارد استخونم شد.تیر رو درآوردم.خیلی بد درد میکرد ولی تونستم با قدرتام که تازه برگشته بودن دردشو کم کنم.دیدیم که یه ارتش آمازونی محاصرمون کردن.کلی کماندار روی پشت بوم ها بودن.نمیتونستیم کاری بکنیم.منتظر بودیم تا یکی بگه چیکار کنیم.بروس گفت : تسلیم میشیم.
    جیسون خواست اعتراض کنه ولی بروس نذاشت حرف بزنه و گفت : بهم اعتماد کنید.
    تسلیم شدیم.واندروومن اومد اونجا و گفت : پس راه عاقلانه رو انتخاب کردید.خوبه.قول میدم کسی شکنجه تون نکنه.شماها پتانسیل خوبی برای خدمت به ترایگان دارید.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12