صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 36

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    833
    تشکر شده 544 بار در 252 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),Kenshi fatality (09-06-2018),MKXsubzero (03-10-2018),REPTILE IN ZATERA (09-17-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #11
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    777
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    3,972
    تشکر شده 2,400 بار در 819 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Ashegh
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    چون دنیایی که توی فلشپوینت بوجود اومده شبیه دنیای داستان توئه
    خواستی یه ادای احترامی کرده باشی:/
    (وقتی جواب ندارم و میخوام یه چیزی گفته باشم این میشه)
    [CENTER. ][/... CENTER]

  4. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (03-29-2018),scorpionxl (04-06-2018)

  5. #12
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    مطمعن نیستم ولی خریت بتمنو کم کنی؟؟؟ تو این لباس اخه یک درجه عاقل تر از جوکر نشون داده میشه«<اسه من بتمن از جوکرم خنگ تره



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (04-06-2018)

  7. #13
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    833
    تشکر شده 544 بار در 252 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۶
    به الماس یه نگاه انداختم و به ریچل گفتم : این چطور کار میکنه؟
    گفت : باید امیدوار باشیم کار کنه.چون این قفس جلوی استفاده از قدرت هامون رو میگره.باید این الماس رو با دستت بشکنی.
    با تعجب گفتم : با دست بشکنمش؟الماس با دستگاه پرس هم له نمیشه با دست بشکنمش؟
    -فقط انجامش بده.
    -خیله خب.
    تو دستم گذاشتمش و فشارش دادم.خیلی راحت خورد شد و امواج قرمز ازش خارج شد.بعد از پنج ثانیه محو شدن.به ریچل گفتم : همین؟تموم شد؟
    گفت : باید ببینیم...
    یدفه یه نگهبان اومد و گفت : اون صدای چی بود؟دارین چه غلطی میکنین؟
    باید کاری میکردم تا در قفس باز کنه.رفتم جلو.دستمو از قفس رد کردم،یقه شو گرفتم و صورتشو کوبیدم به میله.عصبانی شد و درو باز کرد.گفت : پسره بی شرف میکشمت.
    همینکه درو باز کرد با لگد زدمش و پرتش کردم رو زمین.پریدم بیرون و خواستم با تله کینزی ببرمش رو هوا ولی نتونستم.بلند شد و با چوبی که دستش بود بهم حمله کرد.با اولین ضربه ای که زد چوبشو گرفتم و خواستم با اجسام مصنوعی که درست میکردم بزنمش ولی بازم نتونستم.منو عقب زد و با چوبش زد تو سرم.دوستاش هم اومدن کمکش و ریچل کمکم کرد و چنتاشونو زد.من هم همون یارو رو سرویس کردم.وقتی کارمون تموم شد یقه یکیشونو گرفتم و چسبوندمش به یه ستون شکسته و گفتم : شماها چه مرگتونه؟مگه ما باهاتون چیکار کردیم؟
    گفت : شماها هرجا برید خرابی به وجود میارید.شماها فقط یه شیطانید.هیچکس شما رو نمیخواد.
    دوباره منو یاد مادرم انداخت که تو پنج همینو بهم گفت.عصبانی شدم و پرتش کردم رو زمین.با مشت زدم* تو صورتش و میخواستم دوباره بزنمش ولی ریچل دستمو گرفت و گفت : بسه دیگه داری میکشیش.
    گفتم : نه باید حالشو جا بیارم تا بفهمه با کی طرفه.
    -نه لازم نیست خودش فهمید با کی طرفه.
    -چرا این الماس کار نکرد؟
    -نمیدونم.ممکنه طول بکشه تا قدرتات برگردن.باید ارزش این همه زحمت رو داشته باشه.
    -برای همین اومدی اینجا؟که قدرتای منو برگردونی؟
    سرشو به نشونه تایید تکون داد.گفت : من واست هرکاری میکنم.
    بغلش کردمو گفتم : واقعا من ارزش این همه ریسک رو داشتم؟بعد اون همه کاری که باهات کردم؟
    گفت : معلومه که داری.من دیگه گذشته رو فراموش کردم.
    (فلش)
    با سایبورگ داشتیم اون دور و برا میگشتیم*تا خواهر جک رو پیدا کنیم.به سایبورگ گفتم : وایسا...من یادمه همون روزی که ترایگان به زمیم حمله کرد تو رو تو ارتشش دیدم.الان چجوری آزاد شدی؟
    گفت : من تحت کنترل اون نبودم.اون یارویی که تو ارتش دیدی grid بود.
    -گرید کیه؟
    -اون نسخه رباتی منه.کاملا رباتی.صبر کن ببینم.اونجا رو ببین.
    به جایی که اشاره کرد نگاه کردم.نمیتونستم خوب ببینم.من کور بودم و لنزهایی که داشتم خیلی کمکم نمیکرد.به سایبورگ گفتم : چیزیو که میبینی تفسیر کن.
    گفت : اونا یه شهر دارن.باغ دارن.درخت دارن.خونه دارن.خلاصه یه شهر جدید درست کردن.
    (بتمن)
    با بتموبیل جدید از غارم زدم بیرون.من دیگه یه بازنده نیستم.تو خیابون از روی هرچی جونور بود رد شدم.توی شهر میچرخیدم تا زیر *دستای ترایگان خودشونو نشون بدن.یه دفه ماشین چپ شد.میدونستم قراره به ماشین حمله کنن واسه همین سریع دکمه eject رو زدم.روی زمین فرود اومدم.کسی که ماشین رو انداخت رد لنترن بود.سمتش قدم برداشتم و گفتم : هل!این دیوونگی رو تمومش کن قبل از اینکه یه کار احمقانه کنی.
    با عصبانیت داشت میومد سمتم و گفت : تو همیشه این جمله های مسخرتو داری بروس.ولی ترایگان راه درست رو نشونمون داد.
    -ترایگان مغزتو فاسد کرده.یه نگاه به دور برت بنداز.این راه درسته؟
    -من و دوستام حاکمای جهانیم.ما هم بخش های فرماندهی خودمونو داریم و خوش میگذرونیم.
    - تو اینجور آدمی نبودی هل...
    با چکشی که درست کرده بود منو زد و پرتم کرد عقب و گفت : همونطور که خودت میگی،من اینجور آدمی نبودم.آدما تغییر میکنن مگه نه؟
    بهم حمله کرد ولی خیلی سریع یه شوکر کوچیک بهش پرت کردم.برق گرفتش و بیهوش شد.گفتم : درسته.تو تغییر کردی.خیلی هم ماست شدی مگه نه؟
    ماشین رو با کنترل دوباره صاف کردم.حلقه هل رو درآوردم و با خودم بردمش.سوار ماشین شدم و تو شهر چرخیدم.یه شیطان جلوم بود.خواستم برم روش ولی یدفه یه گلوله خورد توی سرش.ایستادم.مسیر گلوله رو دنبال کردم و به ساختمون رسید.کسی که رو ساختمون بود بدجور منو شگفت زده کرد.اون جیسون بود.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (04-07-2018),I.MJP (04-10-2018),MKXsubzero (04-07-2018),scorpionxl (04-07-2018),thomas (04-08-2018),You s (05-29-2018)

  9. #14
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    833
    تشکر شده 544 بار در 252 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    7
    Batman
    سریع از ماشین پریدم بیرون و با grapple gun خودمو رسوندم رو اون ساختمون و رفتم دنبال جیسون.داشت راه میرفت و من هم پشت سرش بودم.ظاهرا میدونست من اینجام.سرجاش ایستاد.من هم وایسادم.برگشت سمتم و گفت : چه عجب!بتمن از غارش زد بیرون.چی شد که قدم رنجه فرمودین؟
    گفتم : بامزه هم شدی.بیخیال.به کمکت احتیاج دارم.
    -اِ؟واقعا؟خیلی باحال بود.بتمن به کمک ردهود احتیاج داره.احتمالا میخوای به روش خودت ازم کمک بگیری آره؟اونم از کسی که دهنتو بخاطر شیوه کارش سرویس کرده.
    -نه!به روش خودت.
    -جانم؟الان گفتی به روش خودم؟
    -تو درست میگفتی.نمیشه با ترس روی جنایتکارا حکمرانی کرد.
    -پس الان منوتو یه تیم هستیم؟
    -نه.فقط منوتو نه.ما،یه تیم هستیم.
    Nightwing
    هنوز منتظر فرصتم.باید کوری(همون استارفایر)رو پیدا کنم و نجاتش بدم.هرجوری که باشه.اون هر چند وقت یبار توی خیابونا گشت میزنه.باید یجا تنها گیرش بیارم تا باهاش حرف بزنم.چند ساعت صبر کردم،از دست چندصد تا جونور فرار کردم،هی به آسمون نگاه کردم به امید اینکه کوری رو ببینم ولی فقط یه سوپرمن،یه واندروومن و دوتا ردلنترن دیدم.نیروهای زمینی که بماند.بعد از چند ساعت انتظار بالاخره روی زمین دیدمش.تنها بود.رفتم نزدیک و صداش کردم.برگشت سمتم و با لیزر بهم شلیک کرد ولی سریع جاخالی دادم و ازش میخواستم به خودش بیاد(عجب احمقیه)ولی گوش نمیداد.به نظر نمیومد تحت کنترل باشه.به نظر میومد به کاری که میکنه باور داره.نمیتونستم بزنمش(نه اینکه نمیتونه بزنتش.نمیخواد بزنتش.احمق)و آخر سر منو پرت کرد توی دیوار.نمیخواستم بهش حمله کنم واسه همین سرجام موندم و گذاشتم هرکاری میخواد بکنه.ولی یدفه یه نفر به بازوش تیر زد و باعث شد عقب نشینی کنه.مسیر گلوله رو دنبال کردم و جیسون رو دیدم که با بروس اومده بود.خواستم از بروس بپرسم که اینجا چه خبره تا اینکه چنتا آمازونی محاصرمون کردن.
    Jack
    من و ریچل توی آزارات ول میگشتیم تا بتونیم بری و سایبورگ رو پیدا کنیم.بیسیم هامون توی این بُعد کار نمیکرد و آزارات هم دنیای بزرگی بود.ریچل هم نمیتونست رد اونا رو بگیره.اما بری خودش مارو پیدا کرد.تنها بود تا ریون *رو دید بغلش کرد.بهمون گفت : باورتون نمیشه من و ویکتور چی دیدیم...آزاراتی ها!اونا خیلی زیادن.یه شهر ساختن باید ببینید.
    بری مارو به اونجا برد.واقعا راست میگفت.آزاراتی های خیلی زیادی بودن که از آخرین حمله ترایگان نجات پیدا کرده بودن.سایبورگ اونجا ما رو دید بهمون گفت : شاید بتونیم ازشون کمک بگیریم.
    گفتم : نه.نمیتونیم.اون عوضیای بی لیاقت حقشون مردن بود.اونا منو ریچل رو زندانی کردن.
    سایبورگ گفت : همه آدما که مث هم نیستن شاید بهتره که...
    هنوز حرفش تموم نشده بود که آزاراتی ها محاصرمون کردن و گفتن : ازجاتون حرکت نکنین شیطانای پست.
    اونا فکر میکردن بری و سایبورگ برای من و ریچل کار میکنن.سایبورگ گفت : حرفمو پس گرفتم.
    به صورت غیر ارادی همه سربازا رو با تله کینزی پرت کردم عقب و سرشون رو کوبیدم رو زمین.قدرتای من دلشتن کم کم برمیگشتن.به ریچل گفتم : دیگه خواهشا بیا بریم.
    Batman
    وسط پنج تا آمازونی بودیم.اونا جنایت کار نبودن واسه همین کلی به جیسون گفتم اونا رو نکش.من و دیک و جیسون بهشون حمله کردیم.اونا با شمیشر و نیزه بهمون حمله میکردن و چون از فلزهای خیلی قدرتمندی ساخته شده بودن،میتونستن از زره هامون رد .نفر اول با نیزه بهم حمله کرد.جاخالی دادم و با آرنج زدم تو صورتش و با مشت اون یکی دستم زدم تو سرش و بیهوشش کردم.جیسون هم دو نفر رو با شوکر بیهوش کرد و دیک هم با چوبدستیش نفر آخر رو زد.یع پورتال باز شدن و ریون، بری، ویکتور و جک ازش خارج شدن.با ریون و ویکتور احوال پرسی کردیم.به دیک گفتم : دیمین کجاست؟
    گفت : نمیدونم.ما جدا شدیم.
    جیسون : خب.دیمین به کنار.تیم ما همینه؟
    صدای یه نفرو شنیدم که گفت : منم هستم.
    برگشتیم و نگاش کردیم.اون ددشات بود.بری گفت : لاوتون؟الان گفتی با مایی؟
    درحالی که تفنگ های مچی ش رو مسلح میکرد گفت : درسته هستم.اون شیطان حر...ده دخترمو ازم گرفت.باید تقاصشو پس بده.
    Jack
    یه دفه یه تیر خورد تو بازوم.تیر از لباس رد شد و وارد استخونم شد.تیر رو درآوردم.خیلی بد درد میکرد ولی تونستم با قدرتام که تازه برگشته بودن دردشو کم کنم.دیدیم که یه ارتش آمازونی محاصرمون کردن.کلی کماندار روی پشت بوم ها بودن.نمیتونستیم کاری بکنیم.منتظر بودیم تا یکی بگه چیکار کنیم.بروس گفت : تسلیم میشیم.
    جیسون خواست اعتراض کنه ولی بروس نذاشت حرف بزنه و گفت : بهم اعتماد کنید.
    تسلیم شدیم.واندروومن اومد اونجا و گفت : پس راه عاقلانه رو انتخاب کردید.خوبه.قول میدم کسی شکنجه تون نکنه.شماها پتانسیل خوبی برای خدمت به ترایگان دارید.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  10. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (04-22-2018),scorpionxl (04-25-2018),You s (05-29-2018)

  11. #15
    thomas آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    نوشته ها
    222
    علاقه مند به
    smoke
    محل سکونت
    شيراز
    تشکر
    134
    تشکر شده 259 بار در 170 ارسال
    حالت من
    Kesel
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان داشت کسل کننده میشد ولی این این قسمت عالی بود. داستان دیگه خیلی جذاب شده

    !!!!!toasty

  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید thomas از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (04-26-2018)

  13. #16
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    833
    تشکر شده 544 بار در 252 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.بابت این همه تاخیر عرذ خواعی میکنم خواهشا نکشینم.
    7
    Flash
    واندروومن : شماها بتانسیل خوبی برای خدمت به ترایگان دارید.
    تو همین لحظه ریورس فلش اومد اونجا و به واندروومن گفت : قرار ما این نبود.قرار بود فقط فلش رو بدین به من.ترایگان به اندازه کافی اسپیدستر تو ارتشش داره.
    گفتم : مگه شما چن نفرین؟
    به حرفم گوش نکرد و مشغول کل کل با آمازونی ها شد.
    بدون اینکه کسی متوجه بشه با سرعت زدم بهش و با خودم بردمش یه جایی که کسی پیدامون نکنه.
    Raven
    یدفه بری با ریورس فلش غیب شد.واندروومن برگشت و به افرادش گفت : همه رو بکشید.
    من همه تیم رو به یه جای دیگه تلپورت کردم.به پایگاه قبلی.همه برای یه مدت ساکت بودن تا اینکه دست زخمی جک رو دیدم.رفتم پیشش و دستشو گرفتم و گفتم : بذار ببینمش.
    Jack
    همونطور که ریچل داشت دستمو درمان میکرد به بروس گفتم : خب.پس تصمیم گرفتی از غارت بیای بیرون؟
    بروس هیچی نگفت و فقط سر تکون داد.دیک گفت : برای چندسال اینجا آذوقه داریم؟
    بروس گفت : فقط یه هفته.باید یکم اینجا استراحت کنیم و برگردیم به شهر.
    من برگشتم به اتاق ریچل.رو تخت نشسته بودم و تکیه دادم دیوار.به سقف زل زده بودم.ریچل اومد داخل و کنارم نشست.سرشو روی شونم گذاشت و گفت : به چی نگاه میکنی؟
    گفتم : به هیچی.تو فکر بودم.
    -خب؟به چی فکر میکردی؟
    -اینکه من و تو هیچوقت باهم نرفتیم بیرون،باهم دیگه خوشگذرونی نکردیم و...انقدر اینکارا رو نکردیم تا دنیا نابود شد.فقط هم این نیست.ما حتی تو دوران بچگی خودمون هم نتونستیم باهم باشیم.مامان و بابا خرابش کردن.زندگیت پیش مامان چطور بود؟
    -به بدی زندگی پیش بابا نبود.مامان هیچوقت نمیذاشت خوشحال باشم،عصبانی باشم،ناراحت باشم،احساساتی باشم.اون هیچوقت نمیذاشت احساساتم خودشو نشون چون میترسید کنترلمو از دست بدم و یه کار وحشتناک بکنم.
    -اون هیچوقت مادر خوبی نبود.ولی بازم دوستش داشتم.
    -منم داشتم.ولی حیف نتونست ما رو پیش هم نگه داره.
    -ما پنج سال پیش هم بودیم.تو اون پنج سال تو بیشتر از اون واسم مادری کردی.
    بهم لبخند زد و منتظر بود حرفمو تموم کنم.ادامه دادم : هنوز نمیدونم تو چطوری منو بخشیدی.اونم بعد اون همه بلایی که سرت آوردم.
    خندید و گفت : شاید بخاطر اینه که من مادر خوبیم.
    هردومون خندیدیم و همدیگه رو بغل کردیم.اون یارو ردهود اومد دم اتاق گفت : خب ساحره خانوم و پسری که نمیشناسمش،باید برگردیم به میدون.
    رفتیم تو اتاق اصلی.بروس گفت : ریون.از اونجایی که خیلی از قهرمانا تحت کنترل پدرتن باید بدونی چجوری میشه اونا رو از کنترل خارج کرد؟
    گفت : نمیدونم.ممکنه طلسمی که براشون بکار برده خیلی قوی باشه.در اون صورت باید وادارش کنیم تا طلسمشو برداره که اینکار هم غیر ممکنه*.
    یدفه در خروجی باز شد.هممون سمت در خیره شدیم.دیمین اومد داخل.گفتم : بالاخره اومدی؟
    گفت : آره.من خوبم.به هزار زحمت فرار کردم.
    ریچل در گوشم گفت : این کارش عجیب بود.معمولا با اخم فقط سر تکون میداد ولی با آرامش جواب داد.بعد از پنج دقیقه حرف زدن با دیمین بروس گفت : خب ریون پدرت معمولا کجا قایم میشه؟
    گفت : اون همیشه تو جهنمشه و از بعدهایی که تسخیر کرده انرژی جذب میکنه.زیر دستاش هم تو این زمین همین ماموریتو دارن.تا آدما رو براش ببرن و روحشونو به اون بدن.
    من گفتم : به نظرم بهتره اول شر زیر دستاشو کنیم.اگه اونا نباشن کسی نیست که براش قدرت جمع کنه.اون به هرحال قدرتاشو مصرف میکنه و اگه دیگه چیزی رو قدرتاش نیاد کارمون راحت تر میشه*.
    بروس گفت : خب ریون مارو ببر به شهر.
    هممون تلپورت شدیم به خیابون.اونجا چنتا شیطان بودن که سرشون به خوردن لاشه های آدما گرم بود.پارا دیمون ها هم الکی تو آسمون میچرخیدن.بروس گفت : خب اینکارو میکنیم تو شهر پخش میشیم.همونطور که جک گفت شر زیر دستای ترایگانو کم میکنیم.اونا همیشه تو شهر میچرخن.اگه تبهکار بودن که بکشیدشون ولی اگه خودی بودن فقط به یجا بندشون کنید تا ریون یه راهی برای خلاص کردنشون پیدا کنه.به هممون یه نارنجک داد و گفت : این نارنجک خورشید سرخه.اگه با سوپرمن درگیر شدین حتما از این استفاده کنید.
    هممون یه نارنجک گرفتیم.بروس گفت : خب دونفر دونفر تو قسمتای شهر میریم.من و جیسون،جک و دیمین،دیک و ددشات،ریون و سایبورگ.
    هممون باهم تو شهر پخش شدیم.ممکن بود حتی لازم باشه تو شهرهای دیگه هم بریم.من و دیمین تو خیابون مشغول راه رفتن بودیم تا یه نفر بیاد سراغمون.اما سگ هم تو خیابون پر نمیزد.خیلی عجیب بود که داشت وراجی میکرد و جک میگفت.بدون مکث زدم تو کمرش و پرتش کردم جلو.بهش گفتم : فکر کردی نفهمیدم یه مرگیته؟توام تحت کنترل اونایی.حالا بگو ببینم کی تو رو فرستاده؟
    با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت : من تا آخرین نفس برای ترایگان میجنگم و دشمناشو سلاخی میکنم.
    گاردشو آورد بالا و آماده مبارزه شد.بدون اینکه دست به شمشیرش بزنه.بهم حمله کرد و...



    نظر فراموش نشه



    راستی حواسم نبود این قسمت هشتمه


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (05-29-2018),You s (05-29-2018)

  15. #17
    You s آواتار ها You see
    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    نوشته ها
    46
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Dady's home
    سن
    18
    تشکر
    316
    تشکر شده 109 بار در 62 ارسال
    حالت من
    Badjens
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    وقتی گفتی نظر بدیم من که اشکالی داخلش ندیدم معمولا هم به خاطر انتقاد نظر میدن
    ولی عالی بود خسته نباشی

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید You s از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (05-30-2018),haghy (05-29-2018)

  17. #18
    I.MJP آواتار ها Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    نوشته ها
    67
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Chaosrealm
    تشکر
    244
    تشکر شده 250 بار در 75 ارسال
    حالت من
    Khejalati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خوب، مثل همیشه عاااالی، اینم بگم موقع نوشتن داستان ها همیشه سعی کنید اتفاق هایی که هیچ کس فکرشو نمیکنه و خیلی اتفاقیه جوری که خواننده جا بخوره وارد داستان کنید تا مخاطب لذت ببره و داستان کلیشه ای نشه ( کلی بود در مورد این داستان نمیگم)


    !No Pain No Gain

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید I.MJP از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (05-30-2018),You s (05-30-2018)

  19. #19
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    تنها مشکلش اینه که مشکلی نداره



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (05-30-2018)

  21. #20
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    219
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    833
    تشکر شده 544 بار در 252 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۹

    این قسمت قرار بود عکس داشته باشه ولی خب نشد.کلی ازم وقت گرفت و یه چیز کاملا مضخرف از آب دراومد.ایشالا از این قسمت مورد پسندتون باشه.

    دیمین بدون هیچ حرف دیگه ای بهم حمله کرد.شمشیرش رو درآورد و خواست سرمو بزنه.جاخالی دادم و با مشت راستم زدم تو شکمش و با مشت چپم تو صورتش و با لگد پرتش کردم زمین اما سریع از جاش پرید و شمشیر رو سمت شکمم گرفت.با دست شمیشر رو گرفتم اما به موقع نبود و پهلوم زخمی شد.به روی خودم نیاوردم و تو دلم به بری بخاطر این لباس مضخرف فحش میدادم.شمشیرو از دستش کشیدم و با لگد پرتش کردم عقب و شمشیر انداختم دور.بلند شد و اومد سمتم.مشتمو سمت صورتش بردم ولی جاخالی داد و زد تو صورتم و بعد با لگد انداختم زمین.یه بترنگ از کمربندش درآورد و خواست توی سرم فرو کنه.دستامو سپر کردم.اون سعی میکرد بترنگ رو توی سرم فرو کنه و من مقاومت میکردم.تا اینکه دستشو بردم کنار و بترنگ توی زمین فرو رفت.با پا هلش دادم عقب و سریع بلند شدم.سعی کردم ذهنشو بخونم تا بفهمم چه مرگشه.وارد ذهنش شدم و... هیچی ندیدم.اون به هیچی فکر نمیکرد.احتمالا بخاطر اینه که همیشه موقع مبارزه ذهنشو خالی میکنه.دوباره رفتم سمتش و درگیر شدیم.بعد ده دقیقه کتک زدن و کتک خوردن سرشو کوبیدم توی میله و بیهوشش کردم.خواستم با بیسیم به بقیه جریان رو بگم که دیدم بیسیمم بخاطر ضربه ای که تو سرم خورده نابود شده.رفتم نزدیک دیمین،دستمو رو سرش گذاشتم و وارد مغزش شدم.سعی کردم ببینم تو این دو ماه چه اتفاقی.تو ذهنش مبارزش رو با هزارجور شیطان دیدم.بعدش یه درگیری خفیف با استارفایر داشته و... و... و... و... تا اینکه واندروومن گرفتش و بردش به زیر زمین عمارت وین.اونجا به دو طرف دیوار با زنجیر بسته شد و بعد دو سه تا شلاقی که جسی بهش زد اونو تحت کنترل در آورد و با توجه به طلسمی که بکار برده و قدرتایی که دارم میتونم مغزشو درست کنم.نزدیک ربع ساعت وقتم گرفته شد تا طلسمو از مغزش خارج کنم.بعد از اینکه کارم تموم شد یه گوشه نشستم و منتظر موندم تا بیدار شه.دو دقیقه بعد از جاش پرید و دوربرش رو نگاه کرد.تا من رو دید نفس عمیق کشید و گفت : جک؟چه خبر شده؟چجوری اومدیم اینجا؟
    گفتم : تو تحت اسارت برادرام بودی و بعدش تحت کنترلشون رفتی و میخواستی منو بکشی.
    -من...من هیچی یادم نمیاد.
    -شانس آوردیم یه گندی نزدی.
    -این لباست جدیده؟از کجا آوردیش؟اصن چرا اینجاییم؟
    -من تیم رو دور هم جمع کردم.من و تو و باباتو بری و دیک و خواهرم.البته این یارو آدمکشه،ددشات،اونم داوطلبی تو تیم اومد.الانم قراره تو شهر پخش شیم و کسایی که برای بابام کار میکننو از دور خارج کنیم.
    یکم بهم ریخت و گفت : اَه.خواهرت...
    گفتم : خواهرم چی؟
    گفت : من...من...هیچی اصن به تو مربوط نیست.
    گفتم : چیزی که به خواهرم مربوطه به منم مربوط میشه.منم اگه بخوام میتونم برم تو ذهنت و بفهمم قضیه چیه پس خودت بگو.
    -خب راستش...من...من...من خواهرتو دوست دارم.
    -ببخشید؟
    -من از ریون خوشم میاد خیلی وقته.از پنج سال پیش.
    -خب بعدش؟
    - من تا سه سال دنبال فرصت بودم تا ازش بخوام باهام بیاد بیرون ولی نتونستم بهش بگم.دقیقا همون موقعی میخواستم بهش بگم بابای نکبتت دنیا رو نابود کرد.
    -آره و...
    -تو این تیمو واسه چی جمع کردی؟که چی بشه؟
    -که بجنگیم.
    -ولی اینطوری موفق نمیشیم...
    -میدونم.ممکنه نشیم ولی از عذاب کشیدن بهتره.
    Batman
    من و جیسون سوار ماشین بودیم و داشتیم توی شهر میچرخیدم.چنتا پارادیمون و شیطان دنبالمون میومدن ولی تا با ماشین تماس پیدا میکردن برق میگرفتشون و پودر میشدن.جیسون گفت : چیشده که سیاست مسخرتو عوض کردی و مث من شدی؟
    گفتم : مرگ آلفرد.کشته شدن اون باعث شد بفهمم کشتن اون کثافتا تنها راه نجات جون بیگناهاست.
    یکم صداشو برد بالا و گفت : مردن من باعث نشد اینو بفهمی.حتی بخاطرش علیهم جبهه گرفتی اونوقت فقط مرگ آلفرد اینو یادت انداخت؟اونم تو همچین وضعیتی؟
    چیزی نگفتم و به رانندگیم ادامه دادم تا اینکه دایانا پرید جلوی ماشین.سریع ترمز گرفتم و با جیسون eject کردیم پریدیم بیرون بدون اینکه به جیسون خبر بدم.من پشت سر دایانا فرود اومدم ولی جیسون پهن شد رو زمین.بهم گفت : تو روحت نمیشد قبلش بگی میخوایم پرت شیم؟
    از جاش بلند شد و روبه دایانا ایستاد.به دایانا گفتم : هنوز میخوای به این بازی ادامه بدی؟
    گفت : کی میخوای بزرگ شی بروس؟این بازی نیست.من دارم کارمو انجام میدم؟
    -چه کاری؟زندگی تو این خرابه؟تهدیدات توخالی؟
    -تهدید؟شماها هیچی نیستید.
    -اگه هیچی نیستیم پس چرا باهامون میجنگین؟ما موفق نمیشیم پس چرا خودتونو خسته میکنید؟ما برای تهدید شما تهدید حساب نمیام؟
    -نه تهدید نیستین.تهدیدهای اصلی اون دختر و اون پسر بچه هستن.اونا هستن که باید بمیرن و متحداشون هم ازبین برن.
    -برات متاسفم دایانا.
    بهش حمله کردم و با زانو پریدم سمتش.جاخالی داد و شمشیرشو درآورد و سمت سرم ضربه زد ولی جاخالی دادم و با لگد فرستادمش عقب و همزمان کمنپهمین لحظه کمند رو انداختم سمتش و گیرش انداختم.بهش گفتم : همینجا این مسخره باز رو تموم میکنیم.حالا بهم بگو تو کی هستی و هدفت چیه؟
    بدون مکث گفت : من پرنسس دایانا هستم.از تمیسکرا.دختر هیپولیتا و زئوس.رهبر آمازون ها و هدف من خدمت به ترایگانه.
    -لعنتی!بقیه آدماتون کجان؟
    -تو قاره های دیگه.من،سوپرمن،ویلسون،است رفایر،جردن و آتروسیتوس و اسپیدسترها آمریکا رو داریم.مانتا دریاها رو داره.جوکر،هارلی،بتگرل(استف انی براون.اول قرار بود کاساندرا کین باشه ولی منتفی شد)،گرید،اسکرکرو،آیوی تو اروپا.گراد و چیتا آفریقا.سلینا کایل،بین،زینسترو،بلک آدام،هاک گرل،گرین ارو و راس الگول توی آسیا.
    -اونا اونجا چیکار میکنن.ما یه قرنتینه واسه آدما درست کردیم تا تولید مثل کنن و درنتیجه روح بیشتری برای ترایگان درست کنن.بزودی ترایگان زمین رو به اون شکلی که بخواد میسازه.
    -اولا ما نمیذاریم اون مرتیکه قرمز موفق شه.دوما شماها چجوری تو بخشای مختلف قاره جابه جا میشید؟
    -ترایگان به ما قدرت جابه جایی تو زمین رو داده و...
    -بسه دیگه به اندازه شنیدم.
    سریع رفتم سمتش و بیهوشش کردم.یه داروی بیهوشی بهش تزریق کردم که تا چند ساعت مزاحم کارمون نشه.گذاشتمش رو صندلی عقب ماشین و سوار شدیم.جیسون گفت : پس چی شد؟مگه قرار نبود با اون کمند یادش بیاد که کیه؟
    با تاسف گفتم : مشکل همینجاست.اونا میدونن که کین و چیکار میکنن.

  22. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (06-16-2018),scorpionxl (06-16-2018),thomas (06-16-2018),You s (06-16-2018)

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین