صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 23 از 23

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    746
    تشکر شده 460 بار در 215 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),MKXsubzero (03-10-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #21
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    224
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    503
    تشکر شده 183 بار در 138 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ای داداش این دیالوگ اخر بتمن همون چیزیه که ریدن در مورد اسی توی داستانم میگه دمت خیلی خوب بود دمت فقط یه سوال اینایی که میگمو معرفی می کنی نمیشناسم
    اسکرکرو کیست
    و گرید کیست بای بای عالی



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (06-16-2018)

  5. #22
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    183
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    746
    تشکر شده 460 بار در 215 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان این قسمتی که گذاشتم شدیدا دچار ایراد بود و امروز که دوباره خوندمش اینو دیدم.
    اینم اصلاح شدش
    ۹
    دیمین بدون هیچ حرف دیگه ای بهم حمله کرد.شمشیرش رو درآورد و خواست سرمو بزنه.جاخالی دادم و با مشت راستم زدم تو شکمش و با مشت چپم تو صورتش و با لگد پرتش کردم زمین اما سریع از جاش پرید و شمشیر رو سمت شکمم گرفت.با دست شمیشر رو گرفتم اما به موقع نبود و پهلوم زخمی شد.به روی خودم نیاوردم و تو دلم به بری بخاطر این لباس مضخرف فحش میدادم.شمشیرو از دستش کشیدم و با لگد پرتش کردم عقب و شمشیر انداختم دور.بلند شد و اومد سمتم.مشتمو سمت صورتش بردم ولی جاخالی داد و زد تو صورتم و بعد با لگد انداختم زمین.یه بترنگ از کمربندش درآورد و خواست توی سرم فرو کنه.دستامو سپر کردم.اون سعی میکرد بترنگ رو توی سرم فرو کنه و من مقاومت میکردم.تا اینکه دستشو بردم کنار و بترنگ توی زمین فرو رفت.با پا هلش دادم عقب و سریع بلند شدم.سعی کردم ذهنشو بخونم تا بفهمم چه مرگشه.وارد ذهنش شدم و... هیچی ندیدم.اون به هیچی فکر نمیکرد.احتمالا بخاطر اینه که همیشه موقع مبارزه ذهنشو خالی میکنه.دوباره رفتم سمتش و درگیر شدیم.بعد ده دقیقه کتک زدن و کتک خوردن سرشو کوبیدم توی میله و بیهوشش کردم.خواستم با بیسیم به بقیه جریان رو بگم که دیدم بیسیمم بخاطر ضربه ای که تو سرم خورده نابود شده.رفتم نزدیک دیمین،دستمو رو سرش گذاشتم و وارد مغزش شدم.سعی کردم ببینم تو این دو ماه چه اتفاقی.تو ذهنش مبارزش رو با هزارجور شیطان دیدم.بعدش یه درگیری خفیف با استارفایر داشته و... و... و... و... تا اینکه واندروومن گرفتش و بردش به زیر زمین عمارت وین.اونجا به دو طرف دیوار با زنجیر بسته شد و بعد دو سه تا شلاقی که جسی بهش زد اونو تحت کنترل در آورد و با توجه به طلسمی که بکار برده و قدرتایی که دارم میتونم مغزشو درست کنم.نزدیک ربع ساعت وقتم گرفته شد تا طلسمو از مغزش خارج کنم.بعد از اینکه کارم تموم شد یه گوشه نشستم و منتظر موندم تا بیدار شه.دو دقیقه بعد از جاش پرید و دوربرش رو نگاه کرد.تا من رو دید نفس عمیق کشید و گفت : جک؟چه خبر شده؟چجوری اومدیم اینجا؟
    گفتم : تو تحت اسارت برادرام بودی و بعدش تحت کنترلشون رفتی و میخواستی منو بکشی.
    -من...من هیچی یادم نمیاد.
    -شانس آوردیم یه گندی نزدی.
    -این لباست جدیده؟از کجا آوردیش؟اصن چرا اینجاییم؟
    -من تیم رو دور هم جمع کردم.من و تو و باباتو بری و دیک و خواهرم.البته این یارو آدمکشه،ددشات،اونم داوطلبی تو تیم اومد.الانم قراره تو شهر پخش شیم و کسایی که برای بابام کار میکننو از دور خارج کنیم.
    یکم بهم ریخت و گفت : اَه.خواهرت...
    گفتم : خواهرم چی؟
    گفت : من...من...هیچی اصن به تو مربوط نیست.
    گفتم : چیزی که به خواهرم مربوطه به منم مربوط میشه.منم اگه بخوام میتونم برم تو ذهنت و بفهمم قضیه چیه پس خودت بگو.
    -خب راستش...من...من...من خواهرتو دوست دارم.
    -ببخشید؟
    -من از ریون خوشم میاد خیلی وقته.از پنج سال پیش.
    -خب بعدش؟
    - من تا سه سال دنبال فرصت بودم تا ازش بخوام باهام بیاد بیرون ولی نتونستم بهش بگم.دقیقا همون موقعی میخواستم بهش بگم بابای نکبتت دنیا رو نابود کرد.
    -آره و...
    -تو این تیمو واسه چی جمع کردی؟که چی بشه؟
    -که بجنگیم.
    -ولی اینطوری موفق نمیشیم...
    -میدونم.ممکنه نشیم ولی از عذاب کشیدن بهتره.
    Batman
    من و جیسون سوار ماشین بودیم و داشتیم توی شهر میچرخیدم.چنتا پارادیمون و شیطان دنبالمون میومدن ولی تا با ماشین تماس پیدا میکردن برق میگرفتشون و پودر میشدن.جیسون گفت : چیشده که سیاست مسخرتو عوض کردی و مث من شدی؟
    گفتم : مرگ آلفرد.کشته شدن اون باعث شد بفهمم کشتن اون کثافتا تنها راه نجات جون بیگناهاست.
    یکم صداشو برد بالا و گفت : مردن من باعث نشد اینو بفهمی.حتی بخاطرش علیهم جبهه گرفتی اونوقت فقط مرگ آلفرد اینو یادت انداخت؟اونم تو همچین وضعیتی؟
    چیزی نگفتم و به رانندگیم ادامه دادم تا اینکه دایانا پرید جلوی ماشین.سریع ترمز گرفتم و با جیسون eject کردیم پریدیم بیرون بدون اینکه به جیسون خبر بدم.من پشت سر دایانا فرود اومدم ولی جیسون پهن شد رو زمین.بهم گفت : تو روحت نمیشد قبلش بگی میخوایم پرت شیم؟
    از جاش بلند شد و روبه دایانا ایستاد.به دایانا گفتم : هنوز میخوای به این بازی ادامه بدی؟
    گفت : کی میخوای بزرگ شی بروس؟این بازی نیست.من دارم کارمو انجام میدم؟
    -چه کاری؟زندگی تو این خرابه؟تهدیدات توخالی؟
    -تهدید؟شماها هیچی نیستید.
    -اگه هیچی نیستیم پس چرا باهامون میجنگین؟ما موفق نمیشیم پس چرا خودتونو خسته میکنید؟ما برای شما تهدید حساب نمیایم؟
    -نه تهدید نیستین.تهدیدهای اصلی اون دختر و اون پسر بچه هستن.اونا هستن که باید بمیرن و متحداشون هم ازبین برن.
    -برات متاسفم دایانا.
    بهش حمله کردم و با زانو پریدم سمتش.جاخالی داد و شمشیرشو درآورد و سمت سرم ضربه زد ولی جاخالی دادم و با لگد فرستادمش عقب و همزمان کمندش رو برداشتم.جیسون با آرنج زد تو سرش و گیجش کرد و من هم همون لحظه کمند رو انداختم سمتش و گیرش انداختم.بهش گفتم : همینجا این مسخره باز رو تموم میکنیم.حالا بهم بگو تو کی هستی و هدفت چیه؟
    بدون مکث گفت : من پرنسس دایانا هستم.از تمیسکرا.دختر هیپولیتا و زئوس.رهبر آمازون ها و هدف من خدمت به ترایگانه.
    -لعنتی!بقیه آدماتون کجان؟
    -تو قاره های دیگه.من،سوپرمن،ویلسون،است رفایر،جردن و آتروسیتوس و اسپیدسترها آمریکا رو داریم.مانتا دریاها رو داره.جوکر،هارلی،بتگرل(استف انی براون.اول قرار بود کاساندرا کین باشه ولی منتفی شد)،گرید،اسکرکرو،آیوی تو اروپا.گراد و چیتا آفریقا.سلینا کایل،بین،زینسترو،بلک آدام،هاک گرل،گرین ارو و راس الگول توی آسیا.
    -اونا اونجا چیکار میکنن؟
    -ما یه قرنتینه واسه آدما درست کردیم تا تولید مثل کنن و درنتیجه روح بیشتری برای ترایگان درست کنن.بزودی ترایگان زمین رو به اون شکلی که بخواد میسازه.
    -اولا ما نمیذاریم اون مرتیکه قرمز موفق شه.دوما شماها چجوری تو بخشای مختلف قاره جابه جا میشید؟
    -ترایگان به ما قدرت جابه جایی تو زمین رو داده و...
    -بسه دیگه به اندازه شنیدم.
    سریع رفتم سمتش و بیهوشش کردم.یه داروی بیهوشی بهش تزریق کردم که تا چند ساعت مزاحم کارمون نشه.گذاشتمش رو صندلی عقب ماشین و سوار شدیم.جیسون گفت : پس چی شد؟مگه قرار نبود با اون کمند یادش بیاد که کیه؟
    با نا امیدی گفتم : مشکل همینجاست.اونا میدونن که کین و چیکار میکنن.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (06-17-2018),You s (06-17-2018)

  7. #23
    You s آواتار ها You see
    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    نوشته ها
    20
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Outworld
    سن
    18
    تشکر
    195
    تشکر شده 69 بار در 33 ارسال
    حالت من
    Azkhodrazi
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود
    مثل همیشه داستان خوب بود همیشه داستان هاتو دنبال میکنم
    موفق باشی

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید You s از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (06-17-2018),scorpionxl (06-17-2018)

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123