صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 38

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),Kenshi fatality (09-06-2018),MKXsubzero (03-10-2018),REPTILE IN ZATERA (09-17-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #21
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    238
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    563
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ای داداش این دیالوگ اخر بتمن همون چیزیه که ریدن در مورد اسی توی داستانم میگه دمت خیلی خوب بود دمت فقط یه سوال اینایی که میگمو معرفی می کنی نمیشناسم
    اسکرکرو کیست
    و گرید کیست بای بای عالی



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (06-16-2018)

  5. #22
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان این قسمتی که گذاشتم شدیدا دچار ایراد بود و امروز که دوباره خوندمش اینو دیدم.
    اینم اصلاح شدش
    ۹
    دیمین بدون هیچ حرف دیگه ای بهم حمله کرد.شمشیرش رو درآورد و خواست سرمو بزنه.جاخالی دادم و با مشت راستم زدم تو شکمش و با مشت چپم تو صورتش و با لگد پرتش کردم زمین اما سریع از جاش پرید و شمشیر رو سمت شکمم گرفت.با دست شمیشر رو گرفتم اما به موقع نبود و پهلوم زخمی شد.به روی خودم نیاوردم و تو دلم به بری بخاطر این لباس مضخرف فحش میدادم.شمشیرو از دستش کشیدم و با لگد پرتش کردم عقب و شمشیر انداختم دور.بلند شد و اومد سمتم.مشتمو سمت صورتش بردم ولی جاخالی داد و زد تو صورتم و بعد با لگد انداختم زمین.یه بترنگ از کمربندش درآورد و خواست توی سرم فرو کنه.دستامو سپر کردم.اون سعی میکرد بترنگ رو توی سرم فرو کنه و من مقاومت میکردم.تا اینکه دستشو بردم کنار و بترنگ توی زمین فرو رفت.با پا هلش دادم عقب و سریع بلند شدم.سعی کردم ذهنشو بخونم تا بفهمم چه مرگشه.وارد ذهنش شدم و... هیچی ندیدم.اون به هیچی فکر نمیکرد.احتمالا بخاطر اینه که همیشه موقع مبارزه ذهنشو خالی میکنه.دوباره رفتم سمتش و درگیر شدیم.بعد ده دقیقه کتک زدن و کتک خوردن سرشو کوبیدم توی میله و بیهوشش کردم.خواستم با بیسیم به بقیه جریان رو بگم که دیدم بیسیمم بخاطر ضربه ای که تو سرم خورده نابود شده.رفتم نزدیک دیمین،دستمو رو سرش گذاشتم و وارد مغزش شدم.سعی کردم ببینم تو این دو ماه چه اتفاقی.تو ذهنش مبارزش رو با هزارجور شیطان دیدم.بعدش یه درگیری خفیف با استارفایر داشته و... و... و... و... تا اینکه واندروومن گرفتش و بردش به زیر زمین عمارت وین.اونجا به دو طرف دیوار با زنجیر بسته شد و بعد دو سه تا شلاقی که جسی بهش زد اونو تحت کنترل در آورد و با توجه به طلسمی که بکار برده و قدرتایی که دارم میتونم مغزشو درست کنم.نزدیک ربع ساعت وقتم گرفته شد تا طلسمو از مغزش خارج کنم.بعد از اینکه کارم تموم شد یه گوشه نشستم و منتظر موندم تا بیدار شه.دو دقیقه بعد از جاش پرید و دوربرش رو نگاه کرد.تا من رو دید نفس عمیق کشید و گفت : جک؟چه خبر شده؟چجوری اومدیم اینجا؟
    گفتم : تو تحت اسارت برادرام بودی و بعدش تحت کنترلشون رفتی و میخواستی منو بکشی.
    -من...من هیچی یادم نمیاد.
    -شانس آوردیم یه گندی نزدی.
    -این لباست جدیده؟از کجا آوردیش؟اصن چرا اینجاییم؟
    -من تیم رو دور هم جمع کردم.من و تو و باباتو بری و دیک و خواهرم.البته این یارو آدمکشه،ددشات،اونم داوطلبی تو تیم اومد.الانم قراره تو شهر پخش شیم و کسایی که برای بابام کار میکننو از دور خارج کنیم.
    یکم بهم ریخت و گفت : اَه.خواهرت...
    گفتم : خواهرم چی؟
    گفت : من...من...هیچی اصن به تو مربوط نیست.
    گفتم : چیزی که به خواهرم مربوطه به منم مربوط میشه.منم اگه بخوام میتونم برم تو ذهنت و بفهمم قضیه چیه پس خودت بگو.
    -خب راستش...من...من...من خواهرتو دوست دارم.
    -ببخشید؟
    -من از ریون خوشم میاد خیلی وقته.از پنج سال پیش.
    -خب بعدش؟
    - من تا سه سال دنبال فرصت بودم تا ازش بخوام باهام بیاد بیرون ولی نتونستم بهش بگم.دقیقا همون موقعی میخواستم بهش بگم بابای نکبتت دنیا رو نابود کرد.
    -آره و...
    -تو این تیمو واسه چی جمع کردی؟که چی بشه؟
    -که بجنگیم.
    -ولی اینطوری موفق نمیشیم...
    -میدونم.ممکنه نشیم ولی از عذاب کشیدن بهتره.
    Batman
    من و جیسون سوار ماشین بودیم و داشتیم توی شهر میچرخیدم.چنتا پارادیمون و شیطان دنبالمون میومدن ولی تا با ماشین تماس پیدا میکردن برق میگرفتشون و پودر میشدن.جیسون گفت : چیشده که سیاست مسخرتو عوض کردی و مث من شدی؟
    گفتم : مرگ آلفرد.کشته شدن اون باعث شد بفهمم کشتن اون کثافتا تنها راه نجات جون بیگناهاست.
    یکم صداشو برد بالا و گفت : مردن من باعث نشد اینو بفهمی.حتی بخاطرش علیهم جبهه گرفتی اونوقت فقط مرگ آلفرد اینو یادت انداخت؟اونم تو همچین وضعیتی؟
    چیزی نگفتم و به رانندگیم ادامه دادم تا اینکه دایانا پرید جلوی ماشین.سریع ترمز گرفتم و با جیسون eject کردیم پریدیم بیرون بدون اینکه به جیسون خبر بدم.من پشت سر دایانا فرود اومدم ولی جیسون پهن شد رو زمین.بهم گفت : تو روحت نمیشد قبلش بگی میخوایم پرت شیم؟
    از جاش بلند شد و روبه دایانا ایستاد.به دایانا گفتم : هنوز میخوای به این بازی ادامه بدی؟
    گفت : کی میخوای بزرگ شی بروس؟این بازی نیست.من دارم کارمو انجام میدم؟
    -چه کاری؟زندگی تو این خرابه؟تهدیدات توخالی؟
    -تهدید؟شماها هیچی نیستید.
    -اگه هیچی نیستیم پس چرا باهامون میجنگین؟ما موفق نمیشیم پس چرا خودتونو خسته میکنید؟ما برای شما تهدید حساب نمیایم؟
    -نه تهدید نیستین.تهدیدهای اصلی اون دختر و اون پسر بچه هستن.اونا هستن که باید بمیرن و متحداشون هم ازبین برن.
    -برات متاسفم دایانا.
    بهش حمله کردم و با زانو پریدم سمتش.جاخالی داد و شمشیرشو درآورد و سمت سرم ضربه زد ولی جاخالی دادم و با لگد فرستادمش عقب و همزمان کمندش رو برداشتم.جیسون با آرنج زد تو سرش و گیجش کرد و من هم همون لحظه کمند رو انداختم سمتش و گیرش انداختم.بهش گفتم : همینجا این مسخره باز رو تموم میکنیم.حالا بهم بگو تو کی هستی و هدفت چیه؟
    بدون مکث گفت : من پرنسس دایانا هستم.از تمیسکرا.دختر هیپولیتا و زئوس.رهبر آمازون ها و هدف من خدمت به ترایگانه.
    -لعنتی!بقیه آدماتون کجان؟
    -تو قاره های دیگه.من،سوپرمن،ویلسون،است رفایر،جردن و آتروسیتوس و اسپیدسترها آمریکا رو داریم.مانتا دریاها رو داره.جوکر،هارلی،بتگرل(استف انی براون.اول قرار بود کاساندرا کین باشه ولی منتفی شد)،گرید،اسکرکرو،آیوی تو اروپا.گراد و چیتا آفریقا.سلینا کایل،بین،زینسترو،بلک آدام،هاک گرل،گرین ارو و راس الگول توی آسیا.
    -اونا اونجا چیکار میکنن؟
    -ما یه قرنتینه واسه آدما درست کردیم تا تولید مثل کنن و درنتیجه روح بیشتری برای ترایگان درست کنن.بزودی ترایگان زمین رو به اون شکلی که بخواد میسازه.
    -اولا ما نمیذاریم اون مرتیکه قرمز موفق شه.دوما شماها چجوری تو بخشای مختلف قاره جابه جا میشید؟
    -ترایگان به ما قدرت جابه جایی تو زمین رو داده و...
    -بسه دیگه به اندازه شنیدم.
    سریع رفتم سمتش و بیهوشش کردم.یه داروی بیهوشی بهش تزریق کردم که تا چند ساعت مزاحم کارمون نشه.گذاشتمش رو صندلی عقب ماشین و سوار شدیم.جیسون گفت : پس چی شد؟مگه قرار نبود با اون کمند یادش بیاد که کیه؟
    با نا امیدی گفتم : مشکل همینجاست.اونا میدونن که کین و چیکار میکنن.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (06-17-2018),You s (06-17-2018)

  7. #23
    You s آواتار ها You see
    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    نوشته ها
    46
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Dady's home
    سن
    18
    تشکر
    349
    تشکر شده 113 بار در 63 ارسال
    حالت من
    Badjens
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی بود
    مثل همیشه داستان خوب بود همیشه داستان هاتو دنبال میکنم
    موفق باشی

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید You s از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (06-17-2018),scorpionxl (06-17-2018)

  9. #24
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    10
    BATMAN
    جیسون گفت : منظورت چیه؟
    گفتم : منظورم اینه که اونا تحت کنترل نیستن.ترایگان اونا رو مجبور به کار نمیکنه.اون مغزشونو فاسد کرده.طوری که فکر کنن انجام خواسته های ترایگان اونا رو به خوشبختی میرسونه.
    جیسون :خب حالا چیکار کنیم؟
    گفتم : فقط باید امیدوار باشیم تا ریون بتونه درستشون کنه.
    با بیسیم با بقیه تماس گرفتم و بهشون گفتم تا برگردن به میدون گاتهام.کل تیم برگشتن بجز بری و جک و دیمین.بیسیمشون قطع شده بود.به تیم گفتم که افراد ترایگان تو جهان پخش شدن.ددشات گفت : حالا چی؟میخوایم دونفر دونفر بریم کشورای دیگه؟
    ویکتور گفت : درحال حاضر بدون بقیه هیچ کاری نمیکنیم.
    JACK
    منو دیمین تصمیم گرفتیم همکاری کنیم و بریم دهن برادرام رو صاف کنیم.بدون اینکه به کسی بگیم.برگشتیم به عمارت وین.هردومون دم در وایساده بودیم.گفتم : من از در میرم داخل تا حواسشونو پرت کنم.توام یه راه مخفی که از خونه بلدی میای تو حمله میکنیم بهشون.
    گفت : نه.باید سعی کنیم تا اونجایی که میشه دیده نشیم.اینطوری شانس پیروزیمون بیشتره.
    -اونا دیگه انقد خر نیستن که نفهمن داریم میایم تو.کاری که من گفتمو میکنیم من حواسشونو پرت میکنم توام از یه جای دیگه میای داخل.بهم اعتماد کن.
    -آخرش سرمونو به فنا میدی.
    درو با لگد شکستم و رفتم داخل.کسی اونجا نبود.وارد پذیرایی شدم.کلی زره و وسایل گرون اونجا بود.با خودم گفتم : این نکبت چه چیزایی داره.
    رفتم سمت یکی از زره ها.خواستم روز دست بکشم که جیمز از پله ها اومد پایین و گفت : دست نزن به اونا خرابش میکنی.
    برگشتم سمتش.بهش گفتم : عجب.پس صاحب اینا هم شدی؟
    بهم گفت :آره.مفتِ مفت.هرچی اینجاست ماله منه.
    -خب.به آرزوت رسیدی؟به بابا خدمت کردی و این شد.الان راضی؟
    -دارم تو خونه پولدارا زندگی میکنم.هرچی میخوام دارم به هرکی بخوام زور میگم.معلومه راضیم.و پیشنهاد میکنم بری بیرون.نمیخوام خونت رو اینجا بریزم.بعدا نمیشه جمعش کرد.
    -هه.یه کریپتونی مسخره میخواست نژادشو اینجا بازسازی کنه.لکس لوتر میخواست اینجا رو مال خودش کنه.خدایان میخواستن از شر انسانا خلاص شن.همشون ضایه شدن و آخرش شیش تا بچه دنیا رو به فنا دادن.
    -خب که چی؟میخوای با این حرفا به کجا برسی؟
    -نمیخوام به جایی برسم فقط دارم حواستو پرت میکنم.
    دیمین از کانال کولر بالای سر جیمز پرید بیرون و خواست با شمشیر جیمز رو نصف کنه.ولی ظاهرا اون خبر داشت که اونجاست.با قدرتش اونو پرت کرد یه طرف دیگه.من سریع بهش توپ انرژی پرت کردم ولی اون قدرتمو به خودم برگردوند و پرتم کرد تو دیوار.گفت : فکر کردین من خرم؟
    یدفه جسی و جیک از زیر زمین اون بالا.جسی اومد سراغ من و جیک با دیمین درگیر.جیمز همونجا وایساده بود و نگاه میکرد.جسی با لگد منو زد و پرت شدم توی همون زره.اون زره از هم پاشید.جیمز داد زد : احمق چه غلطی میکنی اونا خیلی گرونن.
    جسی برگشت و گفت : خفه شو توکه پولشونو ندادی.
    همینکه جسی مشغول حرف زدن با جیمز شد اونو با تله کینزی پرت کردم عقب ولی سریع ازجاش بلند شد و پرید بهم.هردومون پرت شدیم سمت دیوار.دیوار شکست و افتادیم توی یکی از اتاقا.از جام بلند شدم و تا خواستم به خودم بیام جسی زد تو صورتم و بعد با لگد پرتم کرد به دیوار.هنوز فرصت نفس کشیدن نداشتم که جسی یه پورتال پشت سرم باز کرد و منو پرت کرد توی اون.سر از آزارات درآوردم.خودشم بعد دو ثانیه اومد اونجا.بهش گفتم : چرا منو آوردی اینجا؟
    گفت : میخوام تو زادگاهت بکشمت.همونجایی که کلی روش تعصب داشتی.و بخاطر مردمش داشتی جیک رو خفه میکردی.
    منو یاد همون روز انداخت که داشتم بخاطر حمایت از این آدمای بی لیاقت جیک رو میکشتم.هنوز باورم نمیشه داشتم بخاطر اونا اینکارو میکردم.به جسی حمله کردم.اون لعنتی خیلی فرز بود و سریع پرید پشت سرم.بازومو گرفت و منو پرت کرد به یه ستون خراب.اومد بالای سرمو و بهم خندید.با تمسخر گفت : خیلی ضعیف شدی.من یه چیزیو نمیفهمم.تو کلی به بابایی خدمت کردی.برای منافع خودت کلی آدمو موجودات دیگه رو کشتی.تو پسر مورد علاقه بابا شدی.من نمیفهمم چی باعث شد که تصمیم بگیری به بچه خوبه تبدیل شی؟
    همونطور که سعی میکردم از جام بلند شم گفتم : من همیشه میخواستم آدم خوبه باشم.اما فکر میکردم هیچکس نیست که ازم حمایت کنه.هیچکس نیست که دوستم داشته باشه.من هیچ هدفی نداشتم.پس مجبور بودم کارایی که بابا میگه و انجام بدم.اما اشتباه میکردم.هنوز یه نفر بود که براش مهم باشم.و بعد فهمیدم کساییم هستن که میتونن برام مهم بشن.
    جسی بهم خندید و گفت : بدبخت فقط یه دختر باعث شد از این رو به اون رو شی؟فکر میکردم فقط تو فیلما اینطوریه.اما الان میبینم خواهر خود آدم هم باعث خریت میشه.
    اومد جلو و منو با مشت زد.گفت : احمق!توام میتونستی مث بقیه ما به دنیا حکومت کنی ولی همه اینا رو فدای یه دختر عوضی کردی.
    ازجام بلند شدم و زدم تو شکمش.با تله کینزی از خودم دورش کردم و خواستم با مشت بزنمش ولی دسمتمو گرفت و سریع حلقه مو از انگشتم درآورد.لباسم از بین رفت.بهم گفت : ببینم حالا بدون محافظ چیکار میکنی؟
    خواست بهم حمله کنه ولی یدفه یه نور سیاه ازپشت بهش خورد و بدنش سوراخ شد و افتاد زمین.ریچل رو دیدم.خواستم برم پیشش ولی افتادم زمین.اومد کنارم و گفت : تو حالت خوبه؟
    گفتم : آره.خوب میشم.به موقع اومدی.
    -نه خیلی دیر اومدم.داشتی میمردی.لباساتم که محو شد رفت.بیا بذار یه لباس بهتر برات پیدا کنیم.
    کمک کرد بلند شدم.رفتیم به یه اسلحه خونه خراب شده آزارات.اونجا ریچل برام لباس یه سرباز آزارتی رو پیدا کرد و بهم داد.اون لباسو پوشیدم و گفتم : خوب شدم؟
    گفت : عالی شدی.الان واقعا یه اسم لازم داری.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (06-25-2018),You s (06-25-2018)

  11. #25
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    11
    به ریچل گفتم : نه.من قرار نیست زیاد این لباسو بپوشم.فکر نکنم اسم بخوام.
    بهم گفت : ولی به نظر باید حتما یه اسم داشته باشی.فکر کنم crow واست مناسب باشه.
    -crow و ریون که هردوشون یکین.و دوما اسم crow برداشته شده.
    -خب به نظرم crow اسم مردونه تریه.
    -صبر کن ببینم...دیمین هنوز تو خونه بروس درگیره.باید بریم اونجا.
    ریون من و خودش رو به خونه بروس تلپورت کرد.ولی همینکه اونجا ظاهر شدیم جیمز خودشو به ریچل کوبید و از پنجر پرت شدن بیرون.من خواستم برم سراغش ولی ده بیستا اونی(oni)محاصرم کردن.
    RAVEN
    منو جیمز از پنجره پرت شدیم بیرون و افتادیم زمین.من ازش فاصله گرفتم و عقب وایسادم.بلند شد و بهم گفت : دوباره سلام خواهر کوچولو.
    گفتم : برای بار آخر بهت میگم.من بزرگترم.با وین چیکار کردی؟
    جیمز خندید و گفت : تو دوست پسرتو با فامیلش صدا میکنی؟
    -اگه همین الان نگی کجاست میکشمت.
    -وای چه خطرناک.نشونم بده چی داری.
    بهم حمله کرد ولی یدفه بروس بهش تنه زد و از شیشه کناری پرت شدن تو زیرزمین.اصلا نفهمیدم چی شد و ندیدم بروس از کجا اومد.
    BATMAN
    با تمام قدرت به اون کوچولوی حر...ده تنه زدم و پرت شدیم تو زیرزمین.قبل از اینکه بخواد از جاش بلند شه سرش رو گرفتم و کوبیدمش رو زمین.سرشو بالا گرفت و یه عکس از آلفرد که از خیلی وقت پیش داشتمش رو نشونش دادم.بهش گفتم : اینو یادت میاد؟
    خندید و گفت : آره.هیچوقت یادم نمیره چجوری کشتمش.
    اعصابمو خورد کرد.میخواستم گردنشو بشکنم ولی اون پرید و منو کوبید توی سقف.وقتی افتادم زمین منو با قدرتش برد بالا و پرتم کرد تو دیوار.ریون از پنجره پرید پایین و اونو با توپ انرژیش زد.بهش گفتم : برو سراغ برادرت.خودم به این میرسم.
    اما به حرفم گوش نکرد و اون عوضی رو به دیوار چسبوند.بهش گفت : الان میفهمی من چی دارم.
    اون پسر اول بهش میخندید.اما ریون عصبانی بود و دستشو مشت کرد و فشار بیشتری به اون کثافت وارد کرد.دردهاش شروع شد و داد میکشید.فریاد زد : تمومش کن.بسه.
    ریون با صدای شیطانیش گفت : آخرین باریه که بهت میگم.با دیمین چیکار کردی؟
    اما اتفاقی که انتظارشو داشتم افتاد.اون آشغال انرژیشو جمع کرد و به ریون پرتش کرد.من سریع ریونو گرفتم و خودمو سپرش کردم.هردمون پرت شدیم عقب وقتی برگشتیم اون رفته بود.
    JACK
    من با اونی ها درگیر بودم تا اینکه جیک بی هوا منو با لگد زد و اونی ها رو فرستاد تا برن.نقابم از صورتم افتاد.کلاهمو برداشتم و رومو سمت جیک کردم.با حالت تمسخر گفت : لباس نو پوشیدی؟موهاتم کوتاه کردی؟(نگفته بودم جک تو فصل قبلی موهاشو کوتاه کرد؟)مبارکه.مبارکه.زندگی نو،ظاهر نو،اخلاق نو و خیلی چیزای نو دیگه آره؟
    از جام پاشدم و بهش حمله کردم.میخواست منو با تله کینزی پرت کنه.ولی اینکاراش دیگه تکراری شده بود و قدرتشو خنثی کردم.بهش تنه زدم و انداختمش زمین.یقه شو گرفتم و تا تونستم با مشت زدمش اما یه نفر از پشت منو گفت و پرتم کرد عقب.اون جیمز بود و با جیک فرار کرد.ریچل و بروس از پله ها اومدن بالا.بروس کمکم کرد بلند شم.بهش گفتم : تو از کجا اومدی؟
    گفت : دیمین موقعیتشو برام فرستاد.اومدم اینجا دنبالش و اون برادر دیلاقت هم دیدم.
    ریچل گفت : من نمیتونم پیداش کنم.
    بروس یه نگاه به کامپیوتر مچیش کرد و گفت : من هنوز موقعیتشو دارم.از همینجاست.باید همینجا دنبالش بگردیم.فکر کنم بدونم کجاست.
    مارو برد به یکی دیگه از تالارهای خونش.یه پیانو اونجا بود.سه تا از کلیدهای اونو زد.کتابخونه روبه رو چرخید و یه راه مخفی باز شد.رفتیم داخل و سوار یه آسانسور شدیم.آسانسور رفت پایین و وقتی کامل اومد پایین به غارخفاش رسیدیم.گفتم : پس اینجا غار معروفته آره؟
    یکم جلو تر رفتیم و دیمین رو دیدیم که داشت زخمش رو با یه باند کهنه میبست.تا منو دید گفت : دمت گرم واقعا.همینطوری رفیقاتو ول میکنی میری؟
    گفتم : حالا که اینجام.چه اتفاقی افتاد؟
    گفت : زخمی شدم.نتونستم باهاشون بجنگم فرار کردم و قبل از اینکه بفهمن اومدم اینجا.خوشبختانه اون احمقا راه مخفی اینجا رو پیدا نکردن.
    بروس گفت : خب آماده باشید تا بقیه تیم رو پیدا کنیم.باید بریم انگلستان.
    FLASH
    من زیر آب بودم.تو قصر سابق آرتور که حالا ماله بلک مانتاست.اونجا آب نبود و میتونستم نفس بکشم.من رو با زنجیر به ستون های سالن بسته بودن و یه وسیله کنترل قدرت ابرانسانی رو به گردنم بسته بودن و نمیتونستم کاری کنم.
    (فلش بک به زمانی که...)
    سریع به ریورس فلش تنه زدم و اونو با خودم بردم.بعد از چندصد متر اونو پرت کردم روی زمین.با مشت زدم تو صورتش و گفتم : تو چطوری اینجایی؟چطور اینجایی؟
    هیچجور نمیتونم باور کنم بعد از اون همه پارادوکس زمانی که بوجود اومده هنوز هم زنده باشه.گفت : یعنی واقعا وجود من برات باعث تعجب شده؟ پس اون چی؟
    یدفه ینفر با لگد زد تو پهلوم و منو انداخت اون طرف و اون...زوم بود.خیلی عجیب بود.اون باید الان بلک فلش باشه و تو اسپید فورس گیر افتاده باشه.گفتم : زولومون؟تو دیگه نه.تو باید تو اسپید فورس باشی.
    یه صدای دیگه گفت : واقعا؟
    برگشتم سمت اون صدا و...ساویتارو دیدم اما بدون اون لباس زرهی.گفتم : نه.نه.نه تو دیگه اصلا نباید وجود خارجی داشته باشی.
    بهش حمله کردم اما تاون منو گرفت و زوم با سرعت تو شکم مشت زد و بعد زد تو صورتم.افتادم زمین و نمیتونستم بلند شم.تاون گفت : حق با توئه بری.من به صورت منطقی نباید وجود داشته باشم.
    ساویتار : با وجود اتفاقایی که تو این سال ها افتاد هیچ کدوممون نباید وجود داشته باشیم.اصلا هیچکس نباید ما رو یادش بیاد.
    زوم : اما جادو چیز عجیبیه مگه نه؟
    تاون : درسته به لطف اون شیطون قرمز ما همه جا تو همه زمان ها هستیم.
    ساویتار : الانم هیچ کاری نمیتونی بکنی.فقط باید فرار کنی.
    حق با اونا بود.من فقط باید فرار میکردم.بلند شدم و آماده دویدن شدم.زوم گفت : Run Barry!Run!



    11
    به ریچل گفتم : نه.من قرار نیست زیاد این لباسو بپوشم.فکر نکنم اسم بخوام.
    بهم گفت : ولی به نظر باید حتما یه اسم داشته باشی.فکر کنم crow واست مناسب باشه.
    -crow و ریون که هردوشون یکین.و دوما اسم crow برداشته شده.
    -خب به نظرم crow اسم مردونه تریه.
    -صبر کن ببینم...دیمین هنوز تو خونه بروس درگیره.باید بریم اونجا.
    ریون من و خودش رو به خونه بروس تلپورت کرد.ولی همینکه اونجا ظاهر شدیم جیمز خودشو به ریچل کوبید و از پنجر پرت شدن بیرون.من خواستم برم سراغش ولی ده بیستا اونی(oni)محاصرم کردن.
    RAVEN
    منو جیمز از پنجره پرت شدیم بیرون و افتادیم زمین.من ازش فاصله گرفتم و عقب وایسادم.بلند شد و بهم گفت : دوباره سلام خواهر کوچولو.
    گفتم : برای بار آخر بهت میگم.من بزرگترم.با وین چیکار کردی؟
    جیمز خندید و گفت : تو دوست پسرتو با فامیلش صدا میکنی؟
    -اگه همین الان نگی کجاست میکشمت.
    -وای چه خطرناک.نشونم بده چی داری.
    بهم حمله کرد ولی یدفه بروس بهش تنه زد و از شیشه کناری پرت شدن تو زیرزمین.اصلا نفهمیدم چی شد و ندیدم بروس از کجا اومد.
    BATMAN
    با تمام قدرت به اون کوچولوی حر...ده تنه زدم و پرت شدیم تو زیرزمین.قبل از اینکه بخواد از جاش بلند شه سرش رو گرفتم و کوبیدمش رو زمین.سرشو بالا گرفت و یه عکس از آلفرد که از خیلی وقت پیش داشتمش رو نشونش دادم.بهش گفتم : اینو یادت میاد؟
    خندید و گفت : آره.هیچوقت یادم نمیره چجوری کشتمش.
    اعصابمو خورد کرد.میخواستم گردنشو بشکنم ولی اون پرید و منو کوبید توی سقف.وقتی افتادم زمین منو با قدرتش برد بالا و پرتم کرد تو دیوار.ریون از پنجره پرید پایین و اونو با توپ انرژیش زد.بهش گفتم : برو سراغ برادرت.خودم به این میرسم.
    اما به حرفم گوش نکرد و اون عوضی رو به دیوار چسبوند.بهش گفت : الان میفهمی من چی دارم.
    اون پسر اول بهش میخندید.اما ریون عصبانی بود و دستشو مشت کرد و فشار بیشتری به اون کثافت وارد کرد.دردهاش شروع شد و داد میکشید.فریاد زد : تمومش کن.بسه.
    ریون با صدای شیطانیش گفت : آخرین باریه که بهت میگم.با دیمین چیکار کردی؟
    اما اتفاقی که انتظارشو داشتم افتاد.اون آشغال انرژیشو جمع کرد و به ریون پرتش کرد.من سریع ریونو گرفتم و خودمو سپرش کردم.هردمون پرت شدیم عقب وقتی برگشتیم اون رفته بود.
    JACK
    من با اونی ها درگیر بودم تا اینکه جیک بی هوا منو با لگد زد و اونی ها رو فرستاد تا برن.نقابم از صورتم افتاد.کلاهمو برداشتم و رومو سمت جیک کردم.با حالت تمسخر گفت : لباس نو پوشیدی؟موهاتم کوتاه کردی؟(نگفته بودم جک تو فصل قبلی موهاشو کوتاه کرد؟)مبارکه.مبارکه.زندگی نو،ظاهر نو،اخلاق نو و خیلی چیزای نو دیگه آره؟
    از جام پاشدم و بهش حمله کردم.میخواست منو با تله کینزی پرت کنه.ولی اینکاراش دیگه تکراری شده بود و قدرتشو خنثی کردم.بهش تنه زدم و انداختمش زمین.یقه شو گرفتم و تا تونستم با مشت زدمش اما یه نفر از پشت منو گفت و پرتم کرد عقب.اون جیمز بود و با جیک فرار کرد.ریچل و بروس از پله ها اومدن بالا.بروس کمکم کرد بلند شم.بهش گفتم : تو از کجا اومدی؟
    گفت : دیمین موقعیتشو برام فرستاد.اومدم اینجا دنبالش و اون برادر دیلاقت هم دیدم.
    ریچل گفت : من نمیتونم پیداش کنم.
    بروس یه نگاه به کامپیوتر مچیش کرد و گفت : من هنوز موقعیتشو دارم.از همینجاست.باید همینجا دنبالش بگردیم.فکر کنم بدونم کجاست.
    مارو برد به یکی دیگه از تالارهای خونش.یه پیانو اونجا بود.سه تا از کلیدهای اونو زد.کتابخونه روبه رو چرخید و یه راه مخفی باز شد.رفتیم داخل و سوار یه آسانسور شدیم.آسانسور رفت پایین و وقتی کامل اومد پایین به غارخفاش رسیدیم.گفتم : پس اینجا غار معروفته آره؟
    یکم جلو تر رفتیم و دیمین رو دیدیم که داشت زخمش رو با یه باند کهنه میبست.تا منو دید گفت : دمت گرم واقعا.همینطوری رفیقاتو ول میکنی میری؟
    گفتم : حالا که اینجام.چه اتفاقی افتاد؟
    گفت : زخمی شدم.نتونستم باهاشون بجنگم فرار کردم و قبل از اینکه بفهمن اومدم اینجا.خوشبختانه اون احمقا راه مخفی اینجا رو پیدا نکردن.
    بروس گفت : خب آماده باشید تا بقیه تیم رو پیدا کنیم.باید بریم انگلستان.
    FLASH
    من زیر آب بودم.تو قصر سابق آرتور که حالا ماله بلک مانتاست.اونجا آب نبود و میتونستم نفس بکشم.من رو با زنجیر به ستون های سالن بسته بودن و یه وسیله کنترل قدرت ابرانسانی رو به گردنم بسته بودن و نمیتونستم کاری کنم.
    (فلش بک به زمانی که...)
    سریع به ریورس فلش تنه زدم و اونو با خودم بردم.بعد از چندصد متر اونو پرت کردم روی زمین.با مشت زدم تو صورتش و گفتم : تو چطوری اینجایی؟چطور اینجایی؟
    هیچجور نمیتونم باور کنم بعد از اون همه پارادوکس زمانی که بوجود اومده هنوز هم زنده باشه.گفت : یعنی واقعا وجود من برات باعث تعجب شده؟ پس اون چی؟
    یدفه ینفر با لگد زد تو پهلوم و منو انداخت اون طرف و اون...زوم بود.خیلی عجیب بود.اون باید الان بلک فلش باشه و تو اسپید فورس گیر افتاده باشه.گفتم : زولومون؟تو دیگه نه.تو باید تو اسپید فورس باشی.
    یه صدای دیگه گفت : واقعا؟
    برگشتم سمت اون صدا و...ساویتارو دیدم اما بدون اون لباس زرهی.گفتم : نه.نه.نه تو دیگه اصلا نباید وجود خارجی داشته باشی.
    بهش حمله کردم اما تاون منو گرفت و زوم با سرعت تو شکم مشت زد و بعد زد تو صورتم.افتادم زمین و نمیتونستم بلند شم.تاون گفت : حق با توئه بری.من به صورت منطقی نباید وجود داشته باشم.
    ساویتار : با وجود اتفاقایی که تو این سال ها افتاد هیچ کدوممون نباید وجود داشته باشیم.اصلا هیچکس نباید ما رو یادش بیاد.
    زوم : اما جادو چیز عجیبیه مگه نه؟
    تاون : درسته به لطف اون شیطون قرمز ما همه جا تو همه زمان ها هستیم.
    ساویتار : الانم هیچ کاری نمیتونی بکنی.فقط باید فرار کنی.
    حق با اونا بود.من فقط باید فرار میکردم.بلند شدم و آماده دویدن شدم.زوم گفت : Run Barry!Run!



    راستی دوستان نظرتونو درباره لباس جدید جک بهم بگید.انتخاب اون لباس کار درستی بود یا نه؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    You s (07-01-2018)

  13. #26
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    12
    FLASH
    دویدم و سعی کردم با تمام سرعت ازشون دورشم.هر سه تای اونا دنبالم افتادن.طبق معمول اونا از من سریع تر بودن.میخواستم اجازه بدم تا نزدیکم شن و بعد بهشون ضربه بزنم.اولین نفری که تونست بهم برسه زولومون بود.سریع دستمو سمت صورتش پرت کردم ولی جاخالی داد و با مشت زد تو سرم و خوردم زمین.ساویتار و ریورس فلش اومدن نزدیک تا منو بزنن ولی من سریع تر بلند شدم و هردوشون رو زدم.اما حواسم رو از زوم پرت کردم.اون هم از فرصت استفاده کرد و منو با صاعقه زد.پرت شدم رو زمین.خواستم دوباره بلند شم ولی ساویتار با سرعت چنتا مشت زد تو صورتم و بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم که توی آبم و چنتا سرباز آتلانتیسی دارن منو میبرن تو عمق.نقابم قابلیت تنفس زیر آب رو داشت پس در این مورد نگرانی نبود.نگرانی اصلیم کاری بود که میخواستن باهام بکنن.اونا یه گردنبند کنترل قدرت ابرانسانی رو به گردنم بسته بودن و نمیتونستم فرار کنم.بعد چند دقیقه به قصر رسیدیم.اونا منو به اتاق پادشاهی بردن.دستامو با زنجیر به دوتا ستون بستن و نقابم رو درآوردن.تو اون اتاق آب نبود و اکسیژنش توسط یه دستگاه تامین میشد.
    (زمان حال)
    بلک مانتا روی صندلی شاهیش روبه روم نشسته بود و نیزه ای که یه زمانی مال آکوامن بود رو تو دستش داشت.اومد نزدیک و گفت : میدونی چرا اینجایی؟
    گفتم : نمیدونم.لابد پتانسیل خوبی برای خدمت به اون یارو...چی بود اسمش؟...ترایگوووون دارم.
    گفت : دقیقا.تو نقش خیلی مهمی برای رسیدن موفقیت های ترایگان داری.فکر کنم بدونی چی ازت میخوایم.سرعتت رو.ما ازت میخوایم هر موقع که دیدی نقشه های ترایگان داره خراب میشه به عقب برگردی و جلوشو بگیری.اینطوری ترایگان صرفه جویی خیلی زیادی تو مصرف قدرتهاش میکنه.
    پوزخند زدم و گفت : چرا اینکارا رو نمیگید اون سه تا انجام بدن؟
    بهم خندید و گفت : وای وای آقای آلن.چرا متوجه نیستی؟تنها دلیل وجود تاون،زولومون و نسخه شرور تو فقط جادوئه.جادو دلیل وجود اوناست و این باعث میشه محدودیت هایی داشته باشن.و متاسفانه سفرهای زمانی هم جزئ اوناست.تو تنها اسپیدستری هستی که تو این دنیا به صورت طبیعی و منطقی وجود داری.
    گفتم : گیریم که حرفات درست.چی باعث شده فکر کنی من اینکارا رو انجام میدم؟
    بلندتر خندید و گفت : همون دلیلی که باعث میشه هر قهرمانی خریت کنه.
    تو اتاق اون سه تا پرده وجود داشت.پرده اولی کنار رفت و با کمال تعجب آکوامن رو دیدم که به زنجیر بسته شده و بیهوشه.گفتم : آرتور؟؟!!؟؟!!اون زندست؟
    و بعد پرده دومی کنار رفت و تو اون یکی...کیلرفراست بسته شده بود.گفت : اگه این کارا رو نکنی دوستای قدیمیت آرتور کوری و کیتلین اسنو رو میکشیم.احتمالا میخوای بدونی پشت پرده سومی کیو قایم کردیم.نترس دیگه کسی نیست.میدونی خودمم نمیخواستم کار به اینجا بکشه ولی از بدبختی بخاطر اسپیدفورس زیاد توی بدنت ترایگان نمیتونه تورو تحت کنترل بگیره.
    این کلمه منو تو فکر فرو برد.اسپیدفورس زیاد.اسپیدفورس زیاد.درسته این دلیلیه که صورت و چشمام خوب نشدن.بدن من سرعت کافی برای درمانشون رو نداشته.اگه بتونم سرعت زوم و تاون و ساویتارو بگیرم میتونم درمان شم.البته شاید سرعت یکیشون برام کافی باشه.اما دوباره یادم افتاد که دوستام هنوز گروگان هستن.ولی نمیتونستم جون دونفر رو فدای جهان کنم.باید یه نقشه میکشیدم.آخر سر گفتم : قبوله.
    CYBORG
    من و بقیه تیم منتظر بتمن و رابین و ریون و اون برادر کوچولوش بودیم.تو این مدت کلی از اون جونورای جهنمی بهمون حمله کردن.اما فقط این نبود آمازونی های زیادی برای نجات ملکشون سراغمون اومدن.به سختی مقاومت کردیم و من هم دعا میکردم تا واندروومن به این زودی ها بهوش نیاد.با چشم روباتیم تونستم ماشین بتمن رو ببینم که داره میاد سمتمون.
    JACK
    بتمن داشت با سرعت زیاد رانندگی میکرد تا به بقیه تیم برسیم.میتونستم بقیه رو ببینم که با آمازونی ها درگیرن.من روی صندلی شاگرد نشسته بودم.ریچل روی عقب ترین صندلی مشغول درست کردن ذهن واندروومن بود.شاید اگه واندروومن به حالت اولش برگرده بقیه آمازونی ها هم با ما همراه بشن.دیمین روی صندلی جلوی ریچل نشسته بود و داشت بهش نگاه میکرد.(راستش بنده تو این داستان بتموبیل رو یکم ارتقا دادم.این ماشین یکم بزرگتر شده و موشک و تیربار و این چیزا بهش وصله.و مهمتر از همه این ماشین برای 9 نفر جا داره.پس دیگه نمیشه بهش گفت بتموبیل.درواقع یجور bat-van هستش)دیمن بدجور به خواهرم زل زده بود.میدونستم جریان چیه.میتونستم تو ذهنش ببینم.و احساسی که ازش حس میکردم اضطراب و یجورایی عشق هم بود.بهش گفت : دیمین!تو فکر هرکاری که هستی فعلا قیدشو بزن.
    اون حرفامو نمیشنید.دهنشو باز کرد و به ریچل گفت : ریون؟!میدونی...
    اون حرفاشو بریده بریده میزد.گفتم : دیمین!بیخیال.
    بازم گوش نکرد و گفت : ریون من...من.
    دوباره گفتم : دیمین!الان وقت خوبی نیست.
    ریچل هم حواسش به اون بود و هم به واندررومن.دیمین گفت : من ازت خو...
    بازم نتونست حرفشو بزنه.گفتم : دیمین!الان که حساب کتاب کردم میبینم حتی تو سن مناسبی هم نیستی.(این دیگه شوخی بود)
    اون بازم سعی کرد حرف بزنه.گفتم : دیمین!
    دوباره خواست حرف بزنه.بازم گفتم : دیمین!
    ریچل دیگه داشت کلافه میشد.ایندفه نذاشتم دیمین دهنشو باز کنه و گفتم : دیمین تو رو خدا...
    ایندفه روشو سمت من کردو گفت : خفه شو جک.
    دوباره روشو سمت ریچل کردو یه نفس گفت : من دوستت دارم!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (07-05-2018),scorpionxl (07-07-2018),You s (07-05-2018)

  15. #27
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    238
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    563
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ده خو سریع قسمت بعدیو بزار ببینیم مثل فیلم هندیا ریون میزنه تو گوشش یا میگه منم همین طور و

    داستان خیلی خوب بود ممنون



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (07-07-2018)

  17. #28
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    868
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    13
    JACK
    دیمین آخر کرمشو ریخت.آخر حرف دلشو به ریچل زد و ظاهرا منتظر بود تا ریچل هم یچیزی بهش بگه.اما اون فقط سر تکون داد و به کارش ادامه داد.من نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده.میتونستم حسی که دیمین پیدا کرده بود رو بخونم.حس ضایگی شدید و عصبانیت و اگه به خنده ادامه میدادم دعوا راه مینداخت.بهش گفتم : دیدی؟گفتم وقت خوبی نیست.
    اینو گفتم و سعی کردم نخندم.خواستم توی شیشه رو نگاه کنم که یدفه بروس زد رو ترمز و کوبیده شدم تو شیشه.دیگه حواسم نبود بقیه چشون شد.از شیشه بیرونو نگاه کردم و دیدم به میدون جنگ آمازونی ها و تیممون رسیدیم.نشستم سرجام و به بروس گفتم : چه غلطی میکنی؟
    بهم محل نذاشت و عقبو نگاه کرد.گفت : اوضاع چطور پیش میره؟تموم شد؟
    ریچل گفت : خب نزدیک همه چیزوخراب کنی ولی خوشبختانه تونستم درستش کنم.
    بروس : من میرم بیرون.سعی کن بهوشش بیاری.
    از ماشین رفت بیرون و همراه بقیه شد.دیمین هم هنوز تو فکر بود.به ریچل گفت : ریون؟تو نمیخوای چیزی بگی؟حرفم ناراحتت کرد؟
    ریچل هنوز مشغول کارش بود و گفت : ببین بعدا حرف میزنیم الان موقعش نیست.
    دیمین بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه از ماشین رفت بیرون.من رفتم صندلی عقبتر که نزدیک ریچل شم.بهش گفتم : واقعا چی بهش میگفتی؟
    ریچل گفت : همین الان به اون گفتم الان وقتش نیست.
    گفتم : بسه آدم بخاطر یه کلمه این همه طفره نمیره.واقعا چی بهش میگفتی؟
    جوابی نداد.گفتم : بگو دیگه.
    از بی حوصلگی آه کشید گفت : آره دوستش دارم.خوب شد؟
    -آهاه!!!میدونستم.ولی یه موقعیتی پیدا کن جوابشو بده.فکر کنم وقتی جوابشو ندادی خیلی حالش گرفته شد.
    -اوهوم.باشه میگم.
    یکی دو ثانیه بعد چشمای واندروومن باز شد.من و ریچل محض احتیاط رفتیم رو صندلی جلو و منتظر بودیم ببینیم چی میشه؟اون ازجاش بلند شد و دوروبرشو نگاه کرد و چشمش به ما افتاد.به ریچل گفت : ریون؟تو اینجا چی کار میکنی؟چرا من اینجام؟چی شده؟و اون پسره کیه؟
    زدم رو شونه ریچل و گفتم : موفق شدی.
    ROBIN
    من مشغول مبارزه با آمازونی ها بودم.همه ما فقط دفاع میکردیم.نمیتونستیم بکشیمشون.من همونطور که مشغول مبارزه بودم به ریون فکر میکردم.میترسیدم ازم خوشش نیاد.من پنج سال منتظر یه فرصت بودم تا بهش حرفمو بگم و اگه واقعا اون ازم خوشش نیومده...سعی میکردم افکار منفی رو از ذهنم بکنم بیرون.تا اینکه واندروومن از ماشین بیرون اومد و گفت : آمازون ها!صبر کنید.صبر کنید.
    آمازونی ها ایستادن.واندروومن گفت : از حالا به بعد این گروه کوچیگ جز متحدهای ما هستن.ما دیگه با اونا نمیجنگیم.
    یکی از اونا گفت : ولی ملکه.اونا دشمن های ترایگان هستن.
    -درسته هستن.ما هم هستیم.ما تمام مدت طرف اشتباه رو انتخاب کرده بودیم.ببینید ترایگان با دنیا چیکار کرده.این اون چیزی بود که میخواستیم؟اون شیطان ذهن مارو معیوب کرده ولی میتونیم جلوشو بگیریم.ممکنه حرفمو قبول نکنید چون هنوز تحت کنترل اون هستید ولی اعتقاد شما به ملکه تونه نه یه شیطان که تنها هدفش خرابیه.
    تا دو ثانیه سکوت بود.ولی یدفه همه آمازونها سلاحاشون رو بردن بالا و حرف ملکه شون رو با فریاد تایید کردن.گریسون به یکی از اونا گفت : الان دوستیم؟
    اما اون جوابشو نداد و به داد زدن ادامه داد.
    BATMAN
    دایانا اومد سمتم و گفت : خب!برنامه چیه قهرمان؟
    گفتم : از افرادت میخوام تا مزاحم های آتلانتیسی و مزدورها رو از سر راه بردارید.اما به کمک خودت احتیاج داریم تا بقیه دوستامون رو پیدا کنیم.
    دایانا گفت : هر کمکی که خواستی رو من حساب کن ولی...باورم نمیشه منم یکی از این قربانی ها بودم.
    دیک بهم گفت : حالا بعدش چیکار کنیم؟
    گفتم : اول آمریکا رو پاکسازی میکنیم و بعد به اروپا میریم.
    JACK
    بتمن از واندروومن آدرس آدمای ترایگان رو پرسید.خوشبختانه حافظه دوران دیوونگیشون از دست نمیره.برنامه این بود که به کانادا بریم تا سوپرمن و دث استروک رو پیدا کنیم.ریچل یه پورتال روبه اونجا باز کرد.همه مون بجز آمازونی ها سمت پورتال رفتیم.من و ریچل و دیمین ته ایستاده بودیم و آخرین کسایی بودیم که وارد پورتال میشدن.در گوش ریچل گفتم : زود باش تا نرفته داخل بهش بگو.
    سرشو تکون داد که حرفمو تایید کنه.همه افراد تیم وارد پورتال شدن و قبل از اینکه دیمین بره داخل،ریچل دستشو گرفت و گفت : صبر کن...خواستم بگم که...منم همینطور!
    و در آخر

    امیدوارم xl رو کامل به آرزوش رسونده باشم باشم.
    نظرتون رو هم بنویسید.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (07-09-2018),You s (07-08-2018)

  19. #29
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    238
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    563
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    جای اینو میزاشتی بهتر بود اما داستان خوبه ادامه بده



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (07-09-2018)

  21. #30
    thomas آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    نوشته ها
    227
    علاقه مند به
    smoke
    محل سکونت
    شيراز
    تشکر
    144
    تشکر شده 264 بار در 174 ارسال
    حالت من
    Kesel
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    چند تا تز شخصیت های مثبت داستان رو بکش تا داستان جذاب شه! حداقل یه نفر فداکاری کنه یا بکشنش ! یا یه اتفاق غم انگیز بیفته

    !!!!!toasty

  22. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید thomas از ایشان تشکر کرده اند:

    haghy (07-10-2018),scorpionxl (07-09-2018)

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین