صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 33 از 33

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),MKXsubzero (03-10-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #31
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام دوستان.خواستم عذرخواهی کنم از اینکه معطلتون گذاشتم.این چندوقتی که تو فوروم نبودم بخاطر این بود که اینترنت نداشتم.الان هم دارم میرم مسافرت و کامپیوترم دم دستم نیست تا بتونم داستان رو براتون بذارم.ممکنه یک هفته طول بکشه.شرمنده تونم


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (07-16-2018),You s (07-16-2018)

  5. #32
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان من با قسمت جدید برگشتم.ببخشید این همه طول کشید.بنده اومدم کرج و برام یه کار جور شده واسه همین حالا حالاها برنمیگردم.الانم با موبایل داستانو نوشتم.سعی میکنم زیاد بینشون فاصله نذارم.اینم قسمت جدید.ببخشید اگه کوتاهه.

    ۱۴
    ریچل بالاخره جواب دیمین رو داد.دیمین بدجور ذوق زده شده بود.انگار که تو بانک ۲ ملیون دلار برده باشه.ریچل هم همونقدر خوشحال بود.داشتن بهم دیگه نگاه میکردن و ظاهرا میخواستن یه چیزی بگن.رفتم جلو و خواستم بهشون بگم : بیاین بریم دیگه.بعدنم میشه از این حرفا زد.
    ولی قبل از اینکه دهنمو باز کنم دیک از پورتال برگشت و گفت : کجا موندین پس؟بیاین بریم.
    و برگشت.ریچل چیزی نگفت و*ارد پورتال شد اما دیمین اعصابش بهم ریخت.با خودم گفتم حالا اگه بره اونور دعوا راه میندازه.باهم از پورتال رد شدیم.الان تو کانادا بودیم.البته فرقی با بقیه جاها نداشت.واندروومن گفت : فکر نکنید اینجا کارمون آسون تره.اونایی که میتونن پرواز کنن معمولا میان اینجا.اسپیدسترها همیشه میان و گشت میزنن.
    بروس گفت : اسپیدستر؟تو میدونی بری کجاست؟ردیاب لباسش کار نمیکنه.
    واندروومن گفت : تا اونجایی که یادمه اونو بردن به قصر مانتا.
    گفتم : قصر مانتا؟مگه اون قصرم داره؟
    واندروومن : آره.اون آکوامن رو توی دوئل شکست داد و صاحب آتلانتیس شد.
    بروس گفت : خیله خب.دوباره مثل قبل تو شهر پخش شید و منتظر بمونید تا بقیه خودشونو نشون بدن.من و ریون میریم سراغ سوپرمن.
    Batman
    من از پورتالی که ریون باز کرده بود ماشین رو آوردم به تورنتو.سوار شدیم و رفتیم به مرکز شهر.از ماشین سیگنالی فرستادم که باعث میشد شیطانها گیج بشن و سوپرمن هم قطعا متوجه این میشد.از ریون خواستم پیاده شه.منتظر موندیم تا کلارک خودش رو نشون بده*.ساعت حدود ۱ شب بود.به ریون گفتم : تا بهت نگفتم نیا جلو.میتونی دوباره مارو به پایگاه ببری؟
    ریون گفت : آره.همینکه کارمون تموم شد باید برگردیم.نه غذا خوردیم نه خوابیدیم.
    دو دقیقه صبر کردیم و خبری نشد.اون معمولا زودتر خودش رو نشون میداد.دو دقیقه دیگه صبر کردیم و اون با سرعت روبه روم فرود اومد.سه متر باهام فاصله داشت.داشت به سمتم قدم برمیداشت و من هم سمت اون قدم برمیداشتم.گفتم : بعد از مدت ها از دیدنم خوشحال نشدی کلارک؟
    اون گفت : من وقتی خوشحال میشم که جسد بی ارزشتونو تحویل ترایگان بدم.
    اومد جلو روبه روی هم ایستادیم.گفتم : این زندگی بود که میخواستی؟این زندگی بود که لوئیس میخواست داشته باشی؟
    کلارک گفت : لوئیس فقط یه زن احمق احساساتی بود.اون هم مث بقیه شماها ارزش زندگی رو* نداشت.
    آماده شد تا منو بزنه ولی یه صدا توجهش رو جلب کرد.اون صدای مسلح شدن نارنجک بود که تو دستم گرفته بودم و آماده بودم تا ضامنش رو بکشم.کلارک گفت : یه نارنجک خورشید سرخ؟
    -تا قدرتت رو کم کنه.باید این مسخره بازیو تموم کنی.باید به خودت بیای.قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
    -تو اینکارو نمیکنی...
    نذاشتم حرفش تموم شه و ضامن رو کشیدم و سریع پریدم عقب.نارنجک منفجر شد و انرژیش رو پخش کرد.با عصبانیت گفت : همتونو زیر خاک میبرم.
    گفتم : واسه همینه که میخوام جلوتو بگیرم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Kenshi fatality (08-02-2018),You s (07-28-2018)

  7. #33
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    210
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    799
    تشکر شده 510 بار در 239 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان شرمنده که به روال همیشه معطل ولتون کردم ولی خبر جدید دارم.امشب دارم برمیگردم خونه و از فردا شروع به نوشتن میکنم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234