صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 38 از 38

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),Kenshi fatality (09-06-2018),MKXsubzero (03-10-2018),REPTILE IN ZATERA (09-17-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #31
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام دوستان.خواستم عذرخواهی کنم از اینکه معطلتون گذاشتم.این چندوقتی که تو فوروم نبودم بخاطر این بود که اینترنت نداشتم.الان هم دارم میرم مسافرت و کامپیوترم دم دستم نیست تا بتونم داستان رو براتون بذارم.ممکنه یک هفته طول بکشه.شرمنده تونم


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-18-2018),scorpionxl (07-16-2018),You s (07-16-2018)

  5. #32
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان من با قسمت جدید برگشتم.ببخشید این همه طول کشید.بنده اومدم کرج و برام یه کار جور شده واسه همین حالا حالاها برنمیگردم.الانم با موبایل داستانو نوشتم.سعی میکنم زیاد بینشون فاصله نذارم.اینم قسمت جدید.ببخشید اگه کوتاهه.

    ۱۴
    ریچل بالاخره جواب دیمین رو داد.دیمین بدجور ذوق زده شده بود.انگار که تو بانک ۲ ملیون دلار برده باشه.ریچل هم همونقدر خوشحال بود.داشتن بهم دیگه نگاه میکردن و ظاهرا میخواستن یه چیزی بگن.رفتم جلو و خواستم بهشون بگم : بیاین بریم دیگه.بعدنم میشه از این حرفا زد.
    ولی قبل از اینکه دهنمو باز کنم دیک از پورتال برگشت و گفت : کجا موندین پس؟بیاین بریم.
    و برگشت.ریچل چیزی نگفت و*ارد پورتال شد اما دیمین اعصابش بهم ریخت.با خودم گفتم حالا اگه بره اونور دعوا راه میندازه.باهم از پورتال رد شدیم.الان تو کانادا بودیم.البته فرقی با بقیه جاها نداشت.واندروومن گفت : فکر نکنید اینجا کارمون آسون تره.اونایی که میتونن پرواز کنن معمولا میان اینجا.اسپیدسترها همیشه میان و گشت میزنن.
    بروس گفت : اسپیدستر؟تو میدونی بری کجاست؟ردیاب لباسش کار نمیکنه.
    واندروومن گفت : تا اونجایی که یادمه اونو بردن به قصر مانتا.
    گفتم : قصر مانتا؟مگه اون قصرم داره؟
    واندروومن : آره.اون آکوامن رو توی دوئل شکست داد و صاحب آتلانتیس شد.
    بروس گفت : خیله خب.دوباره مثل قبل تو شهر پخش شید و منتظر بمونید تا بقیه خودشونو نشون بدن.من و ریون میریم سراغ سوپرمن.
    Batman
    من از پورتالی که ریون باز کرده بود ماشین رو آوردم به تورنتو.سوار شدیم و رفتیم به مرکز شهر.از ماشین سیگنالی فرستادم که باعث میشد شیطانها گیج بشن و سوپرمن هم قطعا متوجه این میشد.از ریون خواستم پیاده شه.منتظر موندیم تا کلارک خودش رو نشون بده*.ساعت حدود ۱ شب بود.به ریون گفتم : تا بهت نگفتم نیا جلو.میتونی دوباره مارو به پایگاه ببری؟
    ریون گفت : آره.همینکه کارمون تموم شد باید برگردیم.نه غذا خوردیم نه خوابیدیم.
    دو دقیقه صبر کردیم و خبری نشد.اون معمولا زودتر خودش رو نشون میداد.دو دقیقه دیگه صبر کردیم و اون با سرعت روبه روم فرود اومد.سه متر باهام فاصله داشت.داشت به سمتم قدم برمیداشت و من هم سمت اون قدم برمیداشتم.گفتم : بعد از مدت ها از دیدنم خوشحال نشدی کلارک؟
    اون گفت : من وقتی خوشحال میشم که جسد بی ارزشتونو تحویل ترایگان بدم.
    اومد جلو روبه روی هم ایستادیم.گفتم : این زندگی بود که میخواستی؟این زندگی بود که لوئیس میخواست داشته باشی؟
    کلارک گفت : لوئیس فقط یه زن احمق احساساتی بود.اون هم مث بقیه شماها ارزش زندگی رو* نداشت.
    آماده شد تا منو بزنه ولی یه صدا توجهش رو جلب کرد.اون صدای مسلح شدن نارنجک بود که تو دستم گرفته بودم و آماده بودم تا ضامنش رو بکشم.کلارک گفت : یه نارنجک خورشید سرخ؟
    -تا قدرتت رو کم کنه.باید این مسخره بازیو تموم کنی.باید به خودت بیای.قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
    -تو اینکارو نمیکنی...
    نذاشتم حرفش تموم شه و ضامن رو کشیدم و سریع پریدم عقب.نارنجک منفجر شد و انرژیش رو پخش کرد.با عصبانیت گفت : همتونو زیر خاک میبرم.
    گفتم : واسه همینه که میخوام جلوتو بگیرم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  6. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-18-2018),Kenshi fatality (08-02-2018),You s (07-28-2018)

  7. #33
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان شرمنده که به روال همیشه معطل ولتون کردم ولی خبر جدید دارم.امشب دارم برمیگردم خونه و از فردا شروع به نوشتن میکنم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    Dark Noob (09-18-2018)

  9. #34
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    15
    BATMAN
    با سوپرمن درگیر شدم.نارنجک خورشید سرخ قدرتش رو خیلی کم کرده بود ولی بازم ضربه های خیلی قوی داشت.اون از هر فرصتی استفاده میکرد تا منو با لیزر بزنه ولی من هردفه جاخالی میدادم.سوپرمن منو کوبید روی زمین و آماده شد تا با لیزر منو بزنه اما ریون با قدرتش اونو پرت کرد عقب.اون کوبیده شد توی دیوار و حواسش پرت شد.این بهترین فرصت بود.رفتم جلو و با ضربه های سریع بیهوشش کردم.اون زیاد بیوش نمیموند واسه همین یه دستبند کریپتونایتی بهش زدم.به ریون گفتم : زودباش الان وقتشه که مغزشو درست کنی.
    ریون اومد جلو و دستاش رو روی سوپرمن گذاشت و سعی کرد تا اونو به حالت اول برگردونه.من بالای سرش وایسادم و نگاه میکردم.یک دقیقه گذشت و یدفه یه گلوله خورد تو سرم.نقابم جلوی گلوله رو گرفت ولی دردش رو حس کردم.مثل این بود انگار که واقعا تو سرم رفته و از اون طرف دراومده باشه.ریون حواسش پرت شد ولی بهش گفتم : تو به کارت ادامه بده.
    یه نگاه به دور و اطراف انداختم و اسلید رو روی سقف یکی از ساختمون های کوتاه دیدم.سریع اسلحش رو مسلح کرد تا یه گلوله دیگه بزنه ولی بهش یه بمب پرت کردم و مجبور شد تا از اونجا بپره پایین.شمشیرش رو درآورد و بهم حمله کرد.شمشیرش رو سمت سرم آورد و من با دست شمشیرش رو گرفتم.بهش گفتم : تو چطور ویلسون؟اون آشغال قرمز چی به تو داده؟
    گفت : هر چیزی که تاحالا تو عمرم خواستمو بهم داد.
    با لگد دورش کردم و با آرنج کوبیدم توی سرش و نقابش شکست.ایندفه هر دوتا چشمش رو داشت.اومد سمتم و شمشیرش رو سمتم آورد.جاخالی دادم ولی همون لحظه اسلحش رو درآورد و بهم شلیک کرد.لباسم آسیب دید اما هدف دومش صورتم بود.خواستم جاخالی بدم ولی یدفه یه لیزر خود به دستش و از بازو قطع شد.همونطور که دستش رو گرفته بود زدم تو سرش و بیهوشش کردم.برگشتم و دیدم که سوپرمن درست شده.
    THE FLASH
    من و تاون توی خیابون کناری وایساده بودیم و دیدیم که چه اتفاقی افتاد.تاون گفت : لعنتی!ویلسون رو به فنا دادن سوپرمن رو هم ازمون گرفتن.خیله خب بری!ما رو ببر به گذشته تا این گند رو درست کنیم.
    من باید همونطور که قرار گذاشته بودم،به گذشته میرفتم و جلوی اتفاق افتادن این رو میگرفتم.من باید وارد چاله زمان میشدم و تاون هم باید دنبالم میومد تا مطمئن شه کار احمقانه ای نمیکنم.
    من مجبور شدم بدوم و یه پورتال زمانی باز کنم.من توی چاله زمان میدویدم و تاون هم دنبالم میومد.من به گذشته رفتم.سوپرمن رو پیدا کردم و ازش خواستم تا سراغ بتمن نره.بعدشم به زمان حال برگشتیم.سوپرمن دوباره طرف ترایگان بود و دث استروک هم سرجای خودش.من مهره پیروزیمون رو به دشمن برگردوندم.من مجبور بودم اینکار رو بکنم وگرنه آرتور و کیتلین کشته میشدن.اما تا کی میخواستم تو کار دوستام اختلال ایجاد کنم؟باید یه نقشه برای خلاص شدن از دست این اسپیدسترها میکشیدم.
    RAVEN
    ما سوپرمن رو سمت خودمون آوردیم و شانس پیروزیمون رو 70 درصد بیشتر کردیم و...صبر کن ببینم!الان چه اتفاقی افتاد؟ما که با سوپرمن نجنگیدیم پس چه اتفاقی افتاد؟!چرا ما دوباره تو مرکز شهر هستیم؟آها درسته ما به کانادا اومدیم.خدایا داشتم به چی فکر میکردم.بتمن داشت دوباره تقسیممون میکرد تا توی شهر پخش شیم.بتمن گفت : خیله خب.به گروه های سه نفره تقسیم میشیم.سوپرمن هرجور شده خودشو نشون میده پس سعی کنید تو دید باشید.
    من،نایتوینگ و سایبورگ یه گروه شدیم.جک،ردهود و دیمین یه گروه.بتمن،ددشات و واندروومن هم یه گروه شدن.هر گروه توی یه بخش از شهر رفتن و سعی میکردن به یه شکلی افراد پدرم رو بکشونن سمت خودشون.
    من و دیک و ویکتور به جنوب شهر رفتیم.شیطان هایی که توی شهر پخش بودن برامون مشکل ساز میشدن ولی ویکتور راحت میتونست اونا رو از سر راه برداره.ویکتور یه سیگنال توی شهر فرستاد تا یک از نوکرهای پدرم متوجه بشه و بیاد سمتمون.منتظر موندیم ولی کسی نیومد.سعی کردیم با حرف زدن وقت بگذرونیم ولی بازهم هیچکس نیومد.
    JACK
    من و ردهود و رابین به مرکز شهر رفتیم.دیمین یه دستگاه کوچیک رو روی زمین گذاشت و روشنش کرد.ردهود گفت : این چیه؟
    دیمین گفت : یه دستگاهه که یه جور سیگنال عصبی درست میکنه.نوچه ها اینو حس میکنن و سمتش میان.
    تقریبا نیم ساعت منتظر موندیم ولی حتی یه پارادیمون هم از کنارمون رد نشد.تصمیم گرفتیم وقتمونو با صحبت بگذرونیم.ردهود به من گفت : خب تو برادر کوچیگتر ریونی؟
    گفتم : آره.
    -اسمت جک بود درسته؟
    -آره.
    -جک رات آره.
    -آرهههه.
    -تو احیانا با تیم رات نسبت نداری؟
    -نمیشناسمش.
    (همین الان نکته رو بگم : تیم رات بازیگر ابامینیشن تو فیلم هالک 2008 بود و اتفاقا یه پسر هم داره که اسمش جکه)
    همینطوری به چرت و پرت گفتن ادامه دادیم تا اینکه سوپرمن رو دیدیم که داره از بالا سرمون رد میشه.به بقیه گفتم : اوناهاش اون بالاست.
    کلی فریاد زدیم تا توجه ش رو جلب کنیم.اما عین خیالش نبود.جیسون گفت : الان درستش میکنم.
    اسلحه ش رو درآورد و به سوپرمن شلیک کرد.سوپرمن ایستاد.بهمون نگاه کرد.با خودمون گفتیم الان میاد و پارمون میکنه.اما هیچکار نکرد و راهش رو ادامه داد.دیمین گفت : یعنی چی؟چرا کاری نکرد؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  10. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-18-2018),Kenshi fatality (09-01-2018),scorsub (09-18-2018),You s (08-22-2018)

  11. #35
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    16
    JACK
    دیمین گفت : یعنی چی؟چرا هیچکار نکرد؟
    من گفتم : این اصلا عادی نیست باید یه کلکی سوار کرده باشن.شاید بهتر باشه به بتمن بگیم.
    ردهود گفت : خودم بهش میگم.
    بیسیمش رو روشن کرد و جریان رو به بتمن گفت.من برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم سوپرمن داره با عصبانیت شدید و با سرعت زیاد سمت ما پرواز میکنه.بی اختیار داد زدم بخوابید رو زمین!
    جیسون و دیمین تا خواستن به خودشون بیان سوپرمن منو زد و پرتم کرد روی یه ساختمون خرابه.
    BATMAN
    جیسون داشت درباره سوپرمن باهام صحبت میکرد تا اینکه صدای جک از پشت بیسیم اومد : بخوابید رو زمین.
    گفتم : چی شده؟
    جیسون گفت : چیزی نشده فقط سوپرمن برگشت و جک رو پرت کرد یجایی.احتمالا میکشتش.
    گفتم : خیله خب الان میایم اونجا و...اوه لعنتی!
    قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم به آسمون نگاه کردم و دیدم پنج تا ردلنترن،استارفایر
    بالای سرمون ایستادن.دث استروک روی پشت بوم مارو هدف گرفته بود و زوم،ریورس فلش و گرید از گوشه دارن نزدیک میشن.گفتم : فعلا ما خودمون اینجا درگیریم.
    اونا داشتن نزدیک تر میومدن ولی کاری نمیکردن.ما بی هوا حمله کردیم.جنگ خیلی سختی بوجود آوردیم.معلوم بود که پیروز نمیشیم.بدون هیچ فکری.بدون هیچ نقشه ای پریدیم وسط و مبارزه کردیم.آخرش هم شکست خوردیم و دستگیرمون کردن.
    THE FLASH
    من کلی فکر کردم تا اینکه یه راه عالی واسه خلاص شدن از دست اپیدسترها پیدا کردم.اما این فقط برای یه نفرشون کافی بود اما همینم خوبه.رفتم به مقر اسپیدسترها و اولین نفری که دیدم ساویتار بود.بهش گفتم : ما باید به گذشته بریم.یه مشکل بوجود اومده.
    گفت : چه مشکلی؟
    گفتم : فکر میکردم تو بدونی.مثلا تو آینده ی منی.
    -نه.من آینده تو بودم.من الان یه تایم لاین کاملا متفاوتم.
    -خیله خب.ما جردن رو از دست دادیم.سوپرمن هم ازمون گرفتن.استارفایر کشته شد.
    -لعنتیا.بهترین افرادمونو گرفتن.خیله خب بریم.
    من و اون شروع به دویدن کردیم و وارد چاله زمان شدیم.الان بهترین فرصت برای خلاص شدن از دستش بود.سریع بهش تنه زدم و به دیواره های زمانی کوبیدمش.همونطور که به دویدن ادامه میدادیم من سعی میکردم اونو به یه زمان ناشناخته پرتش کنم و اون هم مقاومت میکرد.اون خودشو خلاص کرد و منو به یه طرف دیگه کوبید.گفت : میدونستم میخوای یه گندی بزنی.ما اصلا به اصلاحات زمانیت احتیاج نداریم.بدون تو کمتر ضرر میکنیم.
    چیزی نمونده بود من به یه زمان دیگه پرت شم.اما سریع خودمو کشیدم کنار و اون تعادلش رو از دست داد و سریع از چاله پرت شد.خدا میدونست به چه زمانی پرت میشه.ولی مهم نبود.اون دیگه نمیتونه
    برگرده.من راهی رو که اومده بودم رو برگشتم و به زمان حال اومدم.حالا نوبت زولومونه.
    JACKIE
    سوپرمن منو به یه ساختمون خرابه پرت کرد.رفت و درست بالای سرم ایستاد.مشتش رو سمت من و گرفت و مستقیم سمت من اومد.قبل از اینکه بهم برسه غلت زدم کنار و سوپرمن سقف رو سوراخ کرد و رفت پایین.اما بقیه سقف خراب شد و من هم افتادم.سوپرمن جلوم ایستاد و میخواست با لیزر منو بزنه.بدن اون نفوذ ناپذیر بود ولی میشه راحت وارد ذهنش شد.قبل از اینکه لیزرش رو بزنه قسمت درد کشیدن مغزش رو فعال کردم.از درد افتاد روی زمین.خیلی مقاومت میکرد و سعی میکرد بلند شه.ولی یدفه یه چیزی بهم زد و منو پرت کرد روی زمین تا خواستم برگردم و ببینم اون چی بود زد توی صورتم و بیهوش شدم.
    بیدار شدم و خودمو توی یه جای عجیب دیدم.جایی که ساختمون هاش همه مکعب مربعی بودن و ارتفاعشون 4 یا 5 متر میشد.هیچ پنجره یا دری نداشتن و فقط بلوک ساده بودن.ساختمون ها فقط پنج تا بود و توی یه ردیف بودن.اون ها سمت راستم بودن و سمت چپم خالی بود.اما از دور میشد شهر رو دید.سالم بود و چراغ هاش روشن بودن.پشت اون ساختمون های مکعبی کوچه پس کوچه هایی بودن که ساختمونای نرمال
    و نسبتا بلند داشتن.هوا تاریک و آسمون قرمز بود و رنگ سبزی توی آسمون بود که مثل گردباد با رنگ قرمز میچرخیدن.به خودم نگاه کردم.همون کاپشن و لباس های قبلیم تنم بود.روبه روم یه آپارتمان بود که عرضش تقریبا 10 متر میشد.از پنجره طبقه آخر ینفر رو دیدم.به نظر داشت بهم نگاه میکرد.تنها کسی بود که تو اون جهنم دیدم.یدفه در آپارتمان باز شد.واردش شدم و از پله ها بالا رفتم.هیچکوم از طبقه ها در نداشتن.بالاتر رفتم و توی طبقه آخر فقط یه در دیدم.در خود به خود برام باز شد.رفتم داخل و دیدم یه نفر شبیه خودم و با لباس های خودم رو صندلی نشسته.پوستش قرمز بود و چهارتا چشم زرد داشت.گفتم : شما؟
    با صدای شیطانیش گفت : منظورت از این سوال چیه؟خودت میدونی من کیم.
    گفتم : آره تو روی سگمی.خب پس احتمالا اینجا داخل مغزمه درسته؟من اینجا چیکار میکنم؟
    روی سگم گفت : من به این مذاکره صلح آمیز دعوتت کردم تا یه درخواستی بهت بدم.
    -چه درخواستی؟
    -درخواست تعویض؟
    -ببخشید؟یعنی چی تعویض؟
    -یعنی اینکه تو میای تو مغزت و من بجای تو کنترلتو میگیرم
    -میشه بپرسم چرا؟
    -تو میخوای باباتو متوقف کنی درسته؟تو قدرت کافی واسه اینکارو نداری.من میتونم کاری رو که میخوای تموم کنم.
    -آخرین باری که گذاشتم کارامو انجام بدی نتیجه خوبی نداشت.و دوما قدرت کافی واسه انجام کارمو دارم.
    -نه نداری.اگه داشتی هیچوقت از اون فانی ها درخواست کمک نمیکردی.
    -خب چرا فکر میکنی ضعف من باعث شده از اونا کمک بخوام.چه من کنترل داشته باشم چه تو،بدن من یه شکل کار میکنه.
    -نکته همینجاست.که تو بلد نیستی جطور از قابلیت های بدنت استفاده کنی.واسه همینه که من میخوام تعویض شیم.چون من همه کارکردهای تو رو بلدم.
    -مثلا...
    بلند شد.دستش رو بالا گرفت و گفت : مثلا
    این.
    از دستش رشته های زیادی خارج شد که دور هم پیچیدن و چنگال های بزرگ درست کردن.سیاه رنگ بودن و یکم رنگ قرمز توشون دیده میشد.دستش رو به حالت اول برگردوند و گفت : یا مثلا این.
    و بعد همون تیغه ها از بدنش خارج شدن.گفت : یا این یکی.
    دستش رو روبه عقب گرفت و یه سیاه چاله درست کرد که وسایل های اونجا رو توی خودش میکشید.بعد چاله رو بست و گفت : دیدی.من میتونم هرچیزی رو که بخوای برات فراهم کنم.قدرت،همه چیز،تو رو به قادر مطلق جهان تبدیل میکنم.پس بیا مذاکرات به خوبی و خوشی تموم شه و توافق نامه امضا کنیم.
    گفتم : نه.من هرچیزی که بخوام رو برای خودت فراهم میکنی.تو خودت رو قادر مطلق جهان میکنی.و قطع نامه همین حالا علیه ت صادر میشه.
    گفت : خیله خب.پس من هم با جنگ نظامی بهت مسلط میشم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  12. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-18-2018),hzdmc (09-03-2018),Kenshi fatality (09-01-2018),scorsub (09-18-2018),You s (09-01-2018)

  13. #36
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    قسمت 17
    روی شیطانیم بهم حمله کرد و باهم از پنجره پریدیم پایین.من روی زمین افتادم و قبل از اینکه به خودم بیام کتک خوردم.با تله کینزی اون رو پرت کردم عقب.همونطور که سعی میکردم بلند شم اون یه گروه شیطان رو از زیر زمین در آورد که همشون نیزه و شمشیر داشتن.گفتم : آها.پس منظورت از جنگ نظامی این بود؟
    سربازا به اشاره اون بهم حمله کردن.سربازهاشو با تله کینزی پرت کردم عقب و به خودش حمله کردم.پریدم و با مشت زدم تو صورتش و خواستم با اون یکی دستم بزنمش ولی دستمو گرفت و گفت : Impressive
    و با لگد پرتم کرد عقب.بلند شدم و تا خودمو جمع کردم یکی از اون سربازا شمشیرش رو تو شکمم فرو کرد.روی زانوهام افتادم.بقیه سربازها نیزه هاشون رو تو بدنم فرو کردن.روی شیطانیم اومد سمتم و گفت : میدونی جکی؟مجبور نبودیم کار رو به اینجا بکشونیم.میتونستی بدنت رو بدی به من و خودت اینجا برای خودت زندگی کنی.ولی حالا خودت رو به کشتن دادی و هیچی هم گیرت نیومد.
    به سربازاش اشاره کرد و گفت : تمومش کنین.
    همه اون سربازها رو با تله کینزی پرت کردم عقب و به خودش تنه زدم و پرتش کردم روی زمین.گفت : چی؟یعنی چی؟تو باید میمردی.
    گفتم : تو خیلی احمقی.اینجا مغز منه.اینجا من همه کارم نه تو.تویی که فکر میکنی داری بهم آسیب میزنی ولی من هیچیم نمیشه.
    خودمو خودش رو توی یه زندان تاریک تله پورت کردم.البته احتمالا زندان رو آوردم اونجا.مهم نبود چون من توی مغزم هرکاری میتونستم بکنم.از توی دیوار دوتا زنجیر بوجود آوردم و به دستاش زدم.چنتا زنجیر دیگه از چندجای دیگه دیوار درست کردم و کامل به دیوار قفلش کردم.بهش گفتم : الان تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دعا کنی زودتر برگردم چون هنوز باهات کار دارم.و دوما.از حالا به بعد اسمت نورمنه.
    رومو برگردوندم تا از زندانی که درست کردم خارج شم.تو همین موقع اون بهم گفت :
    از این اسم خوشم نمیاد.
    گفتم : خیلی بد شد چون از این به بعد اینطوری صدات میکنم.خداحافظ نورمن.
    داد زد : من نمیتونم بکشمت.ولی بلایی سرت میارم که خودت گلوی خودتو پاره کنی.میفهمی؟هرچیزی که برات اهمیت داره رو ازت میگیرم.اونوقته که فقط میشینی و تمام عمرت عزا میگیری.
    خندیدم و گفتم : درسته.این کاریه که میخوای بکنی.ولی اینا کاراییه که من میتونم همین حالا باهات بکنم.
    سه تا شکنجه گر رو توی سلول بوجود آوردم و تنهاش گذاشتم.اما من دارم چیکار میکنم؟منم دارم مثل پدرم میشم.هرکسی که ازش خوشم نمیاد روازبین میبرم.من میخوام نورمن رو عذاب بدم.اما چرا؟چون میخواست منو از سر راه برداره تا خودش منو کنترل کنه و هر کاری میخواد بکنه؟نه هیچکدومش بخاطر دنیا نبود.فقط بخاطر خودم بود.چون منو تهدید کرده بود.چون میخواست جلوی من قدرت نمایی کنه.یا اینکه...من ازش ترسیدم.میترسم از اینکه همه تهدیداتش رو عملی کنه.
    هیچکدومش دلیل موجهی نیست که بخوام شنکجه ش کنم.همین حالا هم صدای فریاد هاش رو از داخل سلول میشنوم.اصلا هم دلم براش نسوخته.دقیقا دارم مثل پدرم میشم.سعی کردم این افکار رو از خودم دور کنم تا بتونم دوباره بیدارشم.چشمام رو باز کردم و دیدم توی قصر پدرمم و با زنجیر به سقف بسته شدم.خود پدرم هم روبه روم روی صندلیش نشسته بود و خیلی خطرناک نگاهم میکرد.جیمز سمت راست و جیک سمت چپش ایستاده بودن.خوشحال به نظر میرسیدن.احتمالا از بلایی که قرار بود سرم بیاد خبر داشتن.پدر بلند شد و اومد سمتم.ایندفه خیلی بیشتر از قبل ازش میترسیدم.زنجیرام رو باز کرد و منو توی دستش گرفت.منو جلوی صورتش آورد و ظاهرا میخواست یه چیزی بگه.
    سعی کردم عادی باشم و نشون ندم که ازش ترسیدم.قبل از اینکه دهنشو باز کنه گفتم : سلام بابایی!دوباره خونتو به جوش آوردم؟
    داد زد : خفه شووووووووو؟
    اینبار واقعا خونه رو لرزوند.گفت : تو پسر من نیستی.
    منو پرت کرد ته تالار.یعنی 10 متر اونطرف تر.سمت من حرکت میکرد.با هر قدمش ساختمون میلرزید و هر موقع اینطوری بود یعنی واقعا عصبانیه.پاش رو روی من کوبید و گفت : پسر واقعی من اون تو زندانیه.تو،تو اونو زندانیش کردی و داری عذابش میدی.فقط واسه اینکه منو حرص بدی.
    گفتم : تو میتونی فکر کنی بخاطر این زندانیش کردم.حالا چی؟میخوای چیکار کنی؟بندازیم تو روغن داغ؟زیر ناخونام تیغ فرو کنی؟یا ببریم تو جکوزی آب جوش؟
    -مسخره بازی رو تموم کن.من الان ازت فقط یه کار میخوام.باید خود واقعیت رو آزاد کنی.
    از عصبانیت غرید و منو پرت کرد رو زمین.پاش رو کوبید رو کمرم.از درد فریاد
    زدم.گفت : تو باید روی واقعیت رو نشونم بدی.
    گفتم : اصلا راه نداره.نمیتونی مجبورم کنی.
    گفت : لازم نیست مجبورت کنم.خودم راضیت میکنم.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (09-18-2018),scorsub (09-18-2018),You s (09-18-2018)

  15. #37
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    232
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    18
    تشکر
    862
    تشکر شده 585 بار در 267 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    دوستان متاسفانه باید به عرضتون برسونم که


    این داستان دیگه ادامه پیدا نمیکنه.واقعا معذرت میخوام که علافتون کردم،وقتتون رو هدر دادم،عمرتون رو پای خوندن این تلف کردم و اینترنتتون رو خراب کردم.

    اما
    به این معنی نیست که کنسل میشه.چون بزودی نسخه ریمستر شده فصل اول رو براتون خواهم گذاشت و به دنباله اون این داستان به صورت remake قرار داده میشه.



    بازهم معذرت میخوام.منو ببخشین.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده است:

    scorpionxl (11-01-2018)

  17. #38
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    236
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    539
    تشکر شده 201 بار در 152 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط haghy [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    دوستان متاسفانه باید به عرضتون برسونم که


    این داستان دیگه ادامه پیدا نمیکنه.واقعا معذرت میخوام که علافتون کردم،وقتتون رو هدر دادم،عمرتون رو پای خوندن این تلف کردم و اینترنتتون رو خراب کردم.

    اما
    به این معنی نیست که کنسل میشه.چون بزودی نسخه ریمستر شده فصل اول رو براتون خواهم گذاشت و به دنباله اون این داستان به صورت remake قرار داده میشه.



    بازهم معذرت میخوام.منو ببخشین.
    چرا؟؟؟ راستی اون یکی فن فیکشنه بود اسکورپیون نوار«شرمنده میدونم اسمشو عوض کردی اسمشو خضور ذهن ندارم» نمیخوای فصل 2 ان را بنویسی من الات تا فصل 7 داستانم برنامه ریختم «عجب اینده نگر» بای



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  18. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (11-01-2018)

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234