صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 36

موضوع: Jack roth 2: end of heroes

  1. Jack roth 2: end of heroes

    #1
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود دوستان.
    همونطور که قول داده بودم فصل دوم فن فیکشن jack roth رو گذاشتم ایشالا خوشتون بیاد.

    1
    دنیایی که میشناختیم دیگه وجود نداره.اون نابود شد.به دست پدرم تسخیر شد.حالا دیگه فرقی بین جهنم و زمین وجود نداره.زمین پر شده از هزارجور شیطان و جونورای دیگه و انسان ها مجبورن ازشون فرار کنن.بعضی ها که اسلحه و مهمات دارن از خودشون دفاع میکنن.اما فقط این نیست.خیلی از تبهکارای دنیا بخاطر حفظ جونشون برای ترایگان کار میکنن.برای پدرم برده جمع میکنن یا میکشن.ولی بدتر از اون،خیلی از قهرمان ها هم تحت کنترل پدرم دراومدن.واندروومن،استارفا ر،سوپرمن،بتگرل(کاساندرا کین)،گرین لنترن،فایراستورم و...
    اونا آدمای زیادی کشتن،قهرمانای زیادی کشتن.من،بتمن،ریون،فلش،نای وینگ،رابین...چند هفته باهاشون جنگیدیم.به مرور زمان از هم جدا شدیم بعضیامون حتی تو شهرای دیگه رفتن.نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای بقیه افتاد.من دو ماه بود که از تیم جدا شده بودم.من زخمی بودم،نزدیک بود بمیرم.به یه کلیسا پناه بردم.بیهوش شدم.وقتی بهوش اومدم دیدم روی یکی از صندلی های کلیسام.زخمام بسته شده.کشیشی که اونجا بود کمکم کرده بود.از کشیش بابت کمکش تشکر کردم.خواستم برم تا بقیه تیم رو پیدا کنم.اون کشیش اصرار داشت که نرم بیرون.ولی رفتم.همینکه پامو از در گداشتم بیرون چهارتا اونی افتادن دنبالم.فرار کردم و اونا هم دنبالم میومدن.بعد ده دقیقه فرار یه جا قایم شدم و گمم کردن.درد زخمام خیلی بیشتر شده بود.جلومو نگاه کردم.باورم نمیشد هنوز زنده باشه.لباس جدید پوشیده بود و با شمشیر جدیدش داشت شیطانایی که میریختن رو سرش رو میکشت.سه خیابون باهام فاصله داشت(قدرت دید جک بالاست).بلند شدم و سمتش دویدم ولی همینکه از یه خیابون رد شدم سوپرمن و استارفایر داشتن از اونطرف رد میشد.برگشتم عقب و قایم شدم.اونا تو شهر گشت میزدن و آدما رو یا میکشتن یا برای پدرم میبردن.منتظر شدم تا از اونجا برن.وقتی رفتن دیدم دیمین اونجا نیست.دوجا رو میشناختم که میتونست اونجا باشه.اچل رفتم به عمارت وین.باورم نمیشد اونجا برادرامو ببینم.خونه به شهربازی اونا تبدیل شده بود.بدون اینکه بفهمن اونجام در رفتم.به پایگاه برگشتم.دو ماه بود که اونجا نبودم.رسیدم اونجا.هنوز سرجاش بود.رفتم داخل و از رمزم استفاده کردم.هنوز کار میکرد.رفتم تو اتاق اصلی.همه وسایلا سرجاش بود ولی کسی اونجا نبود.تو اتاق چرخیدم تا اینکه صدای بروس رو شنیدم.بهم گفت : خوش برگشتی جک!


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-07-2018),Kenshi fatality (09-06-2018),MKXsubzero (03-10-2018),REPTILE IN ZATERA (09-17-2018),scorpionxl (03-08-2018),You s (05-29-2018)

  3. #2
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۲
    -خوش برگشتی جک.
    این صدای بروس بود.صداش خیلی شکسته میزد.برگشتم سمتش.خیلی ناامید به نظر میومد.گفتم : چه خبر؟حالا دیدی چی شد؟نتیجه دنبال انتقام نبودن؟
    -بعد از مدت ها این اولین چیزیه که میخوای بگی؟
    -چی بگم؟این تویی که باعثش شدی.تو باعث شدی این همه مدت تیم از هم دور شه.حالا میبینی وقتی جنایتکارا زنده بمونن آدمای زیادی میمیرن؟همه تبهکارا واسه پردم کار میکنن و اگه کشته بودیشون وضعمون یکم بهتر بود.
    داد زد : آره.آره حق با تو بود.همیشه حق با تو بود.با جیسون هم بود.من فقط بیست سال دور خودم چرخیدم.
    پوزخند زدم و بلند گفتم : شنیدی آلفرد؟بروس اعتراف کرد...
    بروس گفت : آلفرد مرده.
    -چی؟
    -اون مرده.برادر دیلاقت اونو کشت.سوال خوبی پرسیده بودی.اگه یه روز یکی از قربانیا یکی از عزیزام باشه چطور میتونم خودمو ببخشم؟حالا هم نتیجه ش شد این.
    -متاسفم.اما حالا بهت احتیاج دارم.باید هرکی رو که میتونیم پیدا کنیم تا جلوی پدرم رو بگیریم.
    -نمیتونم.نمیشه جلوشو گرفت.
    -حداقل میتونیم سعیمونو بکنیم بهتر از اینه که با ترس زندگی کنیم.
    -تو درست میگی ولی من دیگه نمیتونم به کارم ادامه بدم.
    به لباسش که روی زمین بود اشاره کرد.آسیب دیده بود.گفت : اگه این لباس نمیتونه جلوی مردن مردمو بگیره پس اصلا نباید پوشده شه.این چیزی بود که خودت بهم گفتی.
    -ببین درسته که کارات درست نبوده ولی تسلیم شدن از همشون بدتره...اه لعنتی این پندهارو تو باید بهم بدی نه من.ببین کارت به کجا رسیده؟
    -متاسفم.
    -اه.همیشه یه عوضی بازی درمیاری.بقیه کجان؟
    -نمیدونم.فقط بری اینجاست.تو اتاقشه.
    رفت تو آشپز خونه و برای خودش ودکا ریخت.باورم نمیشد کارش به الکل کشیده شده باشه.رفتم دم اتاق بری .در زدم.درو باز کرد.چیزی که دیدم خیلی منو ترسوند.صورتش ترکیده بود.اون قیافه باحال تبدیل شده بود به قیافه جونا هکس البته صدبرابر بدتر.با سردی سلام کرد.معلوم بود اونم بدجور شکسته شده.رفت تو اتاق و سر میزش نشست.داشت روی یه چیزی کار میکرد.بهش گفتم که میخوام تیمو دور هم جمع کنم.گفت : میدونی منم یه زمان با تمام وجودم علیه ترایگان جنگیدم.ولی به قیمت صورتم،چشمام،جو،والی و آیریس تموم شد.
    -متاسفم رفیق.ولی نباید اجازه بدیم ترایگان برنده در بیاد.کمکم کن.
    -نمیدونم.
    از بری ناامید شدم.از خودم هم ناامید شدم.رفتم تو اتاقم.روی تخت ریچل خوابیدم و به سقف نگاه میکردم.حالا دیگه باید چیکار میکردم؟منم به بروس و بری ملحق میشدم تسلیم میشدم؟
    دیگه داشتم برای همیشه ناامید میشدم که بری درو باز کرد.اما ایندفه با لباس خفن جدیدش.بهم گفت : آماده ای تا دهن پدرتو با هر تهدیدی سرویس کنیم؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-09-2018),MKXsubzero (03-10-2018),scorpionxl (03-09-2018)

  5. #3
    scorpionxl آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    233
    علاقه مند به
    deathstroke
    محل سکونت
    زیر اسمون خشم روی زمین درد ندرلم
    تشکر
    529
    تشکر شده 199 بار در 150 ارسال
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خوبه ولی یک نکته مگه فلش زخماش زود خوب نمیشد دیدم توی انیمیشن فلش پوبنت این مرق جزقاله شده بود بازم خوب شد صورتش چطوری خوب نشده؟؟؟
    ولی عالیه سایونارا



    You can judge For your self We are not just to the ravenous beast
    به تاپیک من سر بزنید لطفا داستانی متفاوت
    http://forum.mkcenter.ir/showthread.php?t=8048

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید scorpionxl از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (03-09-2018)

  7. #4
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    به همون دلیلی که فلش ساویتاری صورتش خوب نشد.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    scorpionxl (03-10-2018),thomas (03-10-2018)

  9. #5
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۳
    خوشحال شدم گفتم : بریم دهن بابامو سرویس کنیم.
    رفتیم تو اتاق اصلی.
    بروس تو آشپز خونه نشسته بود و دوتا بطری کوچیک آبجو رو تموم کرده بود و داشت سومیش رو میخورد.بری به بروس گفت : بروس هنوز دیر *نشده.میتونی کمکمون کنی.حتی اگه موفق نشیم فرصت انتقام گرفتن داریم.
    گفت : موفق باشین.
    و بطری سومش هم تموم کرد.دیگه از بروس قطع امید کردیم.رفتیم سوار آسانسور شدیم.همینطور که داشتیم میرفتیم بالا به بری گفتم : چه بلایی سرت اومد؟
    گفت : با استارفایر درگیر بودم.با لیزر زد تو صورتم.چشمام کور شد.کل پوست صورتم از بین رفت ولی حداقل با قدرت بهبود سریعم،پوستم تا یه حدی ترمیم شد.اما به حالت اول برنگشت.۶۰٪ چشمام رو از دست دادم و با دوتا لنز مخصوص میتونم تا یه حدی ببینم.
    آسانسور رسید بالا و سمت در خروجی حرکت میکردیم گفتم : بقیه چی شدن؟
    گفت : دیک و دیمین باهم تو شهر بودن نمیدونم کجان.خواهرت هم گفت میره یه جایی کمک بگیره و تاحالا برنگشته.
    نگران شدم و گفتم : پس اول میریم دنبال اون.
    -باشه تو رئیسی...اِ...خدایا تو با این لباس ترکیده میخوای بیای دهن باباتو سرویس کنیم؟
    -تو فکر بهتری داری؟میخوای با همون شلوار لی و کاپشنم بیام؟
    -منظورم این نبود.من یه لباس جدید واسه تیم درست کردم وایسا تا برگردم.
    برگشت تو پایگاه و سی ثانیه بعد برگشت و یه انگشتر انداخت تو دستم.گرفتمش،نگاش کردم و گفتم : این لباس جدیدمه؟
    -آره.لباست توشه.
    -چجوری کردیش تو حلقه؟
    -یجورایی ترکیب لباس هولوگرافیک(اگه درست گفته باشم)و میکرو تکنولوژی و...اصن ولش کن این لباس داغونو دربیار،حلقه رو بذار تو انگشتت بزن رو دکمه ش لباسه خودش تنت میشه.(به صورت دیجیتالی)
    همین کارو کردم.لباس تنم شد.دقیقا شبیه لباس قبلیم بود.فقط رنگش عوض شده بود و شنلش هم برداشته شده بود.
    بهش گفتم : اینکه هنوز همون لباسه؟و چرا انقدر بدرنگه؟
    -آره ولی قابلیت های جدید داره.ایندفه با کایتش میتونی پرواز کنی،زره رو هم ارتقا دادم،یه grapple gun کوچیک هم تو مچ ها کار گذاشتم.
    (از زبون دیمین)
    تاحالا ۵۶ تا شیطانو کشتم.هنوزم داره بهش اضافه میشه.با وجود این همه جونوری که محاصرم کردن نمیتونم برگردم به پایگاه.همه دوستام رو هم گم کردم.رد لنترن و آتروسیتوس رو دیدم که مشغول گشت زنی ان.یه جا قایم شدم و منتظر موندم رد شن.واقعا چه اتفاقی واسه قهرمانا افتاد؟خیلیاشون واسه ترایگان کار میکنن بعضیاشونم کشته شدن.باید هرجوری شده چند نفرو پیدا کنم که کمکم کنن.خیابونا پر از شیطانای زمینی و پرنده ست.بی چاره آدمایی که بدست شیطانا خورده میشن.بعضیا هم بدست پارادیمون ها شکار میشن.آدما یا دارن فرار میکنن و قایم میشن یا کشته میشن یا اونایی که اسلحه دارن مقاومت میکنن.منتظر موندم تا موقعیتم واسه فرار درست شه.سریع دویدم ولی همینکه پامو توی خیابون گذاشتم یه چیزی با سرعت زد بهم و چند متر پرتم کرد عقب.به خودم که اومدم دیدم اون واندروومنه(تحت کنترله).شمشیرش رو زیر چونه م گذاشت و گفت : تو باهام میای.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-14-2018),scorpionxl (03-14-2018)

  11. #6
    I.MJP آواتار ها Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    نوشته ها
    69
    علاقه مند به
    sonya
    محل سکونت
    Chaosrealm
    تشکر
    252
    تشکر شده 257 بار در 77 ارسال
    حالت من
    Khejalati
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالیه، از اول که دنبال کردم داستان کشش خوبی داره، منتظر ادامه و قسمت های بعدی هستم

  12. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید I.MJP از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (03-16-2018)

  13. #7
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۴
    Damian
    گیر واندروومن افتاده بودم.نمیتونستم خودمو خلاص کنم.اگه حرکتی میکردم منو میکشت.با سپرش زد تو سرم و بیهوشم کرد.با ضربه شلاق بیدار شدم و داد زدم.دیدم توی یه زیر زمینم و دستامو با زنجیر به دوتا ستون بستن.کسی که منو با شلاق زد،برادر چندش ریون بود.بهم گفت : من میشناسمت.تو همونی هستی که با شمشیر زدی تو صورتم.اونم از پشت.فک میکردم تو مرام شماها از پشت حمله کردن وجود نداره.
    دوباره شلاق منو زد و داد زدم.بهم گفت : تو چرا انقدر سوسولی؟جک هیچوقت صداش بالا نمیرفت.
    Jack
    من و بری چند کیلومتر از پایگاه دور شدیم.گفتم : اول میریم ریچل رو پیدا کنیم.
    -چجوری آخه.ما که نمیدونم اون کجاست.اصلا بدونیم هم نمیتونیم بریم پیشش.
    -چرا میشه.میتونم پیداش کنم.اما برای اینکه برم پیشش بستکی به مکانش داره.
    دوباره مثل قبل سعی کردم باهاش ارتباط تلپاتی برقرار کنم.موفق شدم پیداش کنم.اون توی خرابه های آزارات بود.فقط تونستم بفهمم که اونجاست.به بری گفتم : کسی رو سراغ داری که بتونه تلپورت کنه؟
    گفت : آره ولی دعا کن نمرده باشه یا تحت کنترل بابات نباشه یا اصلا سرجاش باشه.
    تو همین لحظه یه پارادیمون اومد سمتمون ولی بری با سرعت محوش کرد.
    گفتم : خببب.بریم سراغ این یارو؟
    گفت : هر وقت آماده بودی.
    سریع منو گرفت و با سرعت دوید.بعد پنج دقیقه وایساد.ظاهرا توی یه شهر دیگه بودم ولی کل دنیا به یه خرابه تبدیل شده بود.واسه همین تشخیص شهرها خیلی سخت بود.گفتم : اینجا کجاست؟
    گفت : جامپ سیتی.اون یارویی که میخوایمش احتمالا اینجاست.
    یه دختر بچه پشت سرمون گفت : فلش؟تو واقعا فلشی؟
    گفت : آره خودمم.تو اینجا چیکار میکنی؟پدر مادرت کجان؟
    اون دختر گفت : با من بیاین.
    و شروع کرد به دویدن.ما هم دنبالش رفتیم.وارد یه حیاط پشتی شدیم.اونجا پنج تا مسلح بودن و تا مارو دیدن با امیدواری گفتن : قهرمانا.قهرمانا برگشتن.
    رفتیم نزدیک تر و گفتیم : شما اینجا تنهایید؟
    یکیشون گفت با ما بیاین.
    یکیشون یه آجر روی دیوار رو فشار داد و یه در مخفی از زمین باز شد.یه آسانسور روبه رومون بود.سوارش شدیم و رفتیم پایین.گفتم :داریم کجا میریم؟
    اون دختر بچه گفت : میریم پیش بقیه.
    آسانسور به زیر زمین رسید.باورم نمیشد چی داشتم میدیدم.یه عالمه آدم آواره زیر زمین تمدن درست کرده بودن.رفتیم جلوتر و دیدیم که واقعا زیر زمین یه شهر ساختن.فاضلاب ها رو خراب کرده بود و سیستم برق راه انداخته بودن.صدای یه مرد دیگه رو شنیدم : باورم نمیشه چی میبینم؟
    منو بری برگشتیم سمتش.اون مرد سایبورگی رو دیدم.گفت :*بری؟خودتی واقعا؟
    بری رفت و سایبورگ رو بغل کرد و گفت : مرد باورم نمیشه دوباره میبینمت.
    سایبورگ اومد سمت من و گفت : ما همدیگرو دیدیم؟
    گفتم : نه.راستش من برادر کوچیکتر ریون هستم.
    -جدی؟تو یه زمانی نمیخواستی بکشیش؟
    -نه...ای خدا...تون داستان دیگه تموم شد.
    -خب به هرحال،از جایی که درست کردم خوشتون میاد؟
    بری گفت : تو انیجا رو ساختی؟
    سایبورگ گفت : آره.یه مکان برای امنیت مردم درست کردم.تا دفاع کنن.
    Bruce
    هرچی شراب و آبجو و زهرماری تو پایگاه بود رو تموم کرده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.فقط خودم رو بخاطر سیاست های مسخرم سرزنش میکردم.همونایی که سعی میکردم جلوی جنایت هاشونو بگیرم،شدن حاکمای جهان.جوکر،دث استروک،اسکرکرو،راس الگول و...همه بخاطر منافعشون برای اون شیطان کار میکنن.مردم رو الکی میکشن و تفریح میکنن.من هم که مثل یه بازنده بدبخت یه گوشه نشستم.شاید باز هم حق با جک بود.تسلیم شدن بدتر از همه کار هامه.دیگه بسه.دیگه نمیخوام یه گوشه بشینم و مشروب بخورم.باید یکاری بکنم.بلند شدم و سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه پایین.وارد بخش لباس ها شدم و لباس جدیدم رو از دستگاه درآوردم.
    بتمن باید برگرده.اما با ظاهر جدید.


    خوب دوستان!نظرتون درباره این قسمت چیه؟



    ۴
    Damian
    گیر واندروومن افتاده بودم.نمیتونستم خودمو خلاص کنم.اگه حرکتی میکردم منو میکشت.با سپرش زد تو سرم و بیهوشم کرد.با ضربه شلاق بیدار شدم و داد زدم.دیدم توی یه زیر زمینم و دستامو با زنجیر به دوتا ستون بستن.کسی که منو با شلاق زد،برادر چندش ریون بود.بهم گفت : من میشناسمت.تو همونی هستی که با شمشیر زدی تو صورتم.اونم از پشت.فک میکردم تو مرام شماها از پشت حمله کردن وجود نداره.
    دوباره شلاق منو زد و داد زدم.بهم گفت : تو چرا انقدر سوسولی؟جک هیچوقت صداش بالا نمیرفت.
    Jack
    من و بری چند کیلومتر از پایگاه دور شدیم.گفتم : اول میریم ریچل رو پیدا کنیم.
    -چجوری آخه.ما که نمیدونم اون کجاست.اصلا بدونیم هم نمیتونیم بریم پیشش.
    -چرا میشه.میتونم پیداش کنم.اما برای اینکه برم پیشش بستکی به مکانش داره.
    دوباره مثل قبل سعی کردم باهاش ارتباط تلپاتی برقرار کنم.موفق شدم پیداش کنم.اون توی خرابه های آزارات بود.فقط تونستم بفهمم که اونجاست.به بری گفتم : کسی رو سراغ داری که بتونه تلپورت کنه؟
    گفت : آره ولی دعا کن نمرده باشه یا تحت کنترل بابات نباشه یا اصلا سرجاش باشه.
    تو همین لحظه یه پارادیمون اومد سمتمون ولی بری با سرعت محوش کرد.
    گفتم : خببب.بریم سراغ این یارو؟
    گفت : هر وقت آماده بودی.
    سریع منو گرفت و با سرعت دوید.بعد پنج دقیقه وایساد.ظاهرا توی یه شهر دیگه بودم ولی کل دنیا به یه خرابه تبدیل شده بود.واسه همین تشخیص شهرها خیلی سخت بود.گفتم : اینجا کجاست؟
    گفت : جامپ سیتی.اون یارویی که میخوایمش احتمالا اینجاست.
    یه دختر بچه پشت سرمون گفت : فلش؟تو واقعا فلشی؟
    گفت : آره خودمم.تو اینجا چیکار میکنی؟پدر مادرت کجان؟
    اون دختر گفت : با من بیاین.
    و شروع کرد به دویدن.ما هم دنبالش رفتیم.وارد یه حیاط پشتی شدیم.اونجا پنج تا مسلح بودن و تا مارو دیدن با امیدواری گفتن : قهرمانا.قهرمانا برگشتن.
    رفتیم نزدیک تر و گفتیم : شما اینجا تنهایید؟
    یکیشون گفت با ما بیاین.
    یکیشون یه آجر روی دیوار رو فشار داد و یه در مخفی از زمین باز شد.یه آسانسور روبه رومون بود.سوارش شدیم و رفتیم پایین.گفتم :داریم کجا میریم؟
    اون دختر بچه گفت : میریم پیش بقیه.
    آسانسور به زیر زمین رسید.باورم نمیشد چی داشتم میدیدم.یه عالمه آدم آواره زیر زمین تمدن درست کرده بودن.رفتیم جلوتر و دیدیم که واقعا زیر زمین یه شهر ساختن.فاضلاب ها رو خراب کرده بود و سیستم برق راه انداخته بودن.صدای یه مرد دیگه رو شنیدم : باورم نمیشه چی میبینم؟
    منو بری برگشتیم سمتش.اون مرد سایبورگی رو دیدم.گفت :*بری؟خودتی واقعا؟
    بری رفت و سایبورگ رو بغل کرد و گفت : مرد باورم نمیشه دوباره میبینمت.
    سایبورگ اومد سمت من و گفت : ما همدیگرو دیدیم؟
    گفتم : نه.راستش من برادر کوچیکتر ریون هستم.
    -جدی؟تو یه زمانی نمیخواستی بکشیش؟
    -نه...ای خدا...تون داستان دیگه تموم شد.
    -خب به هرحال،از جایی که درست کردم خوشتون میاد؟
    بری گفت : تو انیجا رو ساختی؟
    سایبورگ گفت : آره.یه مکان برای امنیت مردم درست کردم.تا دفاع کنن.
    Bruce
    هرچی شراب و آبجو و زهرماری تو پایگاه بود رو تموم کرده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.فقط خودم رو بخاطر سیاست های مسخرم سرزنش میکردم.همونایی که سعی میکردم جلوی جنایت هاشونو بگیرم،شدن حاکمای جهان.جوکر،دث استروک،اسکرکرو،راس الگول و...همه بخاطر منافعشون برای اون شیطان کار میکنن.مردم رو الکی میکشن و تفریح میکنن.من هم که مثل یه بازنده بدبخت یه گوشه نشستم.شاید باز هم حق با جک بود.تسلیم شدن بدتر از همه کار هامه.دیگه بسه.دیگه نمیخوام یه گوشه بشینم و مشروب بخورم.باید یکاری بکنم.بلند شدم و سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه پایین.وارد بخش لباس ها شدم و لباس جدیدم رو از دستگاه درآوردم.
    بتمن باید برگرده.اما با ظاهر جدید.


    خوب دوستان!نظرتون درباره این قسمت چیه؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  14. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-26-2018),scorpionxl (03-26-2018),thomas (04-04-2018)

  15. #8
    Dark Noob آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    نوشته ها
    779
    علاقه مند به
    erronblack
    محل سکونت
    Hell
    سن
    18
    تشکر
    3,980
    تشکر شده 2,406 بار در 822 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    13
    حالت من
    Ashegh
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عالی عالی
    تازه داره هیجانی میشه
    فقط زودتر بذار قسمتا رو:/
    چه آشوبیه:/
    ......

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Dark Noob از ایشان تشکر کرده است:

    haghy (03-26-2018)

  17. #9
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ۵
    Jack
    به سایبورگ گفتم : داریم یه تیم درست میکنیم تا دهن بابامو سرویس کنیم.تو هستی؟
    سایبورگ گفت : راستش سه تایی کافی نیستیم.
    بری گفت : فقط ما سه تا نیستیم.ریون هم هست؛و هر کس دیگه ای که بتونیم پیداش کنیم.
    سایبورگ : خب ریون کجاست؟
    گفتم : واسه همینه که اومدیم اینجا.بهت احتیاج داریم تا بتونی ما رو به دنیای من تلپورت کنی.خواهرم اونجاست.
    سایبورگ : خبببب!بریم تو کارش.
    وارد خیابون شدیم.یه دفه چنتای شیطان عجیب غریب اومدن سمتمون.تاحالا اونارو ندیده بودم.سه نفری فرار کردیم.سایبورگ و بری موقع فرار به اون جونورا ضربه میزدن اما من نمیتونستم کاری بکنم.به بری گفتم : این لباس سلاحی،چیزی نداره؟
    گفت : نه.پول نداشتیم واست اسلحه بذاریم.تازه اسلحه سازمون مرده.(منظورش لوشس فاکسه)
    بعد دو دقیقه اون جونورا از پا دراومدن.وایسادیم تا نفس تازه کنیم.گفتم : اینا دیگه چی بودن؟
    بری گفت : اینا حیوونای آتلانتیسی ن.بعد از اینکه بلک مانتا، آکوامنو کشت آتلانتیسو تحت سلطه خودش درآورد.خیلی از آتلانتیسی ها و آمازونی ها تو دنیا دارن گشت میزنن...خیله خوب ویک...بهتره بریم به دنیایی که جک داره دربارش حرف میزنه.
    سایبورگ : بسیارخب،ما قراره به آزارات بریم درسته؟من فقط برای یبار تلپورت کردن انرژی دارم.
    گفتم : عیب نداره.بقیه راه رو با ریون برمیگردیم.
    سایبورگ با اسلحه ش روبه جلو شلیک کرد و یه پورتال روبه آزارات درست شد.واردش شدیم.آزارات یکم تغییر کرده بود.با اینکه هنوز یه خرابه بود ولی یه سری ساخت و سازها توش انجام شده بود.نقابم رو درآوردم.به بری و سایبورگ گفتم : من از اینطرف میرم شمام از اونور برید ببینید ریون رو پیدا میکنین یانه؟
    پنج نفر که شنل آزاراتی تنشون بود من رو دیدن.با تعجب گفتم : شماها آزاراتی هستین؟فکر میکردم مرده باشین.
    یکیشون به بقیه گفت : من این حر...ده رو میشناسم.این نکبت،برادر اون جادوگرِ هرزه ست.
    این که اون یارو بهم گفت حر...ده برام مهم نبود ولی این که به خواهرم گفت هرزه اعصابمو خورد کرد.رفتم سمتشون.میخواستم با دست خالی بکشمشون.گفتم : هیچکس حق نداره به خواهر من توهین کنه بیشرفا.
    (من الان مسافرتم.نمیتونم عکس بسازم و بذارم)
    رفتم سمتشون و یکیشون رو با مشت زدم.با لگد زدم تو کمر سمت چپی،سمت راستی میخواست منو با خنجر بزنه ولی جاخالی دادم و *دستشو شکستم.پشت سریش رو با لگد زدم و پرتش کردم عقب.همون سمت چپی از پشت با خنجر منو زد ولی خنجر نتونست از لباسم عبور کنه.برگشتم و با آرنج دماغشو شکستم.اما تون پشت سری با کنده زد تو سرم و بیهوش شدم.وقتی بیدار شدم دیدم دو نفر دستامو گرفتن و دارن منو روی زمین میکشن و میبرن.خیلی گیج بودم و نتونستم خودمو خلاص کنم.یه نفر در یه قفسو باز کرد و اون دو نفر منو انداختن تو قفس و درو بستن.یکیشون گفت : حالا بشین اینجا و با خواهر فاحشه ت بپوس.
    و رفت.دویدم سمت قفس،میله هارو گرفتم و داد زدم : نمیتونین منو اینجا نگه دارین.آشغالا بیارینم بیرون.
    ولی همونطور که انتظار داشتم،خندیدن و رفتن.صدای یه نفرو ته قفس شنیدم که گفت : جک؟
    این صدای ریچل بود.قبل اینکه چیزی بگم،با سرعت زیاد برگشتم و دویدم سمتش و محکم بغلش کردم و بوسیدمش.اون هم منو محکم تر بغل کرد.منو چند بار پشت سرهم بوسید و نوازشم کرد.با بغض گفتم : دلم برات تنگ شده بود خواهر.
    اما اون سریع گریه کرد و گفت : منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم.
    از بغلش دراومدم.صورتش رو*دیدم.پر از کبودی و جای کتک بود.روی صورتش دست کشیدم و گفتم :*اونا با صورت خوشگلت چیکار کردن؟
    دستمو گرفت و درحالی که نوازشش میکرد گفت : نترس.خوب میشم.
    گفتم : تو اینجا چیکار میکنی؟
    گفت : داستانش خیلی درازه.برای تجدید قوا اومده بودم اینجا.اما دیدم هنوز هم آزاراتی های دیگه ای هم هستن.اونا منو اینجا زندانی کردن چون فکر میکنن برای پدرم کار میکنم.این قفس ها باعث میشه نتونم از قدرتم استفاده کنم.تو چطوری اومدی اینجا؟
    گفتم : من با بری و سایبورگ اومدم اینجا.احتمالا میتونن نجاتمون بدن.
    گفت : نه.خودتم میتونی اینکارو بکنی.یادته چه قولی بهت داده بودم؟
    دستش رو توی لباسش برد و یه الماس درآورد و گفت : حالا میتونی قدرتات رو پس بگیری.


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید haghy از ایشان تشکر کرده اند:

    Dark Noob (03-27-2018),scorpionxl (03-27-2018)

  19. #10
    haghy آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    نوشته ها
    223
    علاقه مند به
    raven
    محل سکونت
    اهواز
    سن
    17
    تشکر
    841
    تشکر شده 559 بار در 257 ارسال
    حالت من
    Akhmoo
    تگ شده
    2 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    خب دوستان یه سوال از همتون دارم.خواهشا همه جواب بدین(هرچند دونفر بیشتر نیستین)
    میدونین چرا برای لباس جدید بتمن از لباس فلشپوینت استفاده کردم؟


    با قدرت زیاد ، مسئولیت زیاد هم به همراهش میاد

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین