صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 53

موضوع: قلبی از آتش-قلبی از تاریکی(نوشته شده توسط Black Scorpion )

  1. قلبی از آتش-قلبی از تاریکی(نوشته شده توسط Black Scorpion )

    #1
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    433
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    سلام دوستان.این داستان مربوط به نوب سایبوت و اسکورپیون هستش که فصل به فصل براتون میزارم.خودم نوشتمش و هنوز تموم نشده.امیدوارم خوشتون بیاد.


    کشتمش...بالاخره انتقام خودم رو گرفتم...کسی که همه چیزم رو ازم گرفته بود...تنها موندم اما احساس خوبی دارم...میدونی من کی هستم؟
    اسکورپیون...میخوام داستان زندگیمو برات بگم.پس گوش کن

    فصل اول : شیرای ریو
    داستان بر میگرده به چندین سال پیش.زمانی که جوانی بودم به اسم هانزو و در قبیله ی شیرای ریو زندگی میکردم.روستای سر سبز و زیبایی که همیشه آب و هوای خوبی داشت و مردم خیلی مهربونی توش زندگی میکردن.مرد های قبیله ی ما شجاع و جنگجو بودن و من توی جنگاوری همیشه زبونزد بودم.چند سالی بود که با دختر مورد علاقه ام ازدواج کرده بودم و یک پسر داشتم که به زیبایی مادرش بود.زندگی زیبا بود و لذت بخش تا اینکه یک روز صبح 2 نفر از افراد قبیله اومدن و گفتن عده ای نینجای قاتل و مزدور نزدیکی دهکده کمپ زدن و قصد حمله ی شبونه دارند.به سرعت لباس های جنگم رو تنم کردم و با همون دو نفر به سمت اونا راه اوفتادیم تا بعد از بررسی دشمن نابودشون کنیم.احساس بدی داشتم.احساس می کردم خطری ما رو تهدید میکنه.هرچی نزدیک تر میشدیم من بیشتر اضطراب میگرفتم.حواسمو جمع کردم و با دقت به صدای های اطراف گوش میکردم و کوچکترین حرکت ها رو زیر نظر داشتم.احساس میکردم یه جای کار میلنگه.صدای بیرون کشیدن خنجر از غلاف اومد سریع برگشتم دیدم یکی از افرادم داره با خنجر سمتم میاد.با سرعت تمام و با استفاده از نیروی حمله ی خودش خنجر رو به سمت خودش برگردوندم و تو شکمش فرو کردم.نفر بعدی سمتم دوید تا کار نا تموم رو تموم کنه اما اونم به جهنم واصل کردم.مطمئن بودم توطئه ای تو کاره.چرا 2 تا از بهترین دوستام قصد جونم رو کرده بودن؟باید با سرعت برمیگشتم سمت قبیله اما چون کار ما نینجا ها مخفی شدنه اسب با خودمون نداشتیم.دویدم به سمت خونه..بازم احساس میکردم زیر نظرم.از سرعتم کم کردم.صدای شکستن چند شاخه به گوشم خورد.برگشتم و داد زدم هرکسی هستی بیا بیرون و مثل مرد بجنگ.از پشت درخت ها کسی اومد بیرون که اصلا انتظارش رو نداشتم.مخوف ترین قاتل از قبیله ی لین کویی... سابزیرو.فهمیدم لین کویی پشت ماجراس.پرسیدم چی میخوای؟چرا منو تعقیب میکنی؟گفت میخوام به آرزوی چند ساله ی خودم برسم و قبیله ی شما رو با خاک یکسان کنم.اما اول باید تورو از سر راهم بر دارم.با هم درگیر شدیم.سابزیرو علاوه بر تکنیک و قدرت بالا از نیروی ماوراء طبیعی استفاده میکرد که میتونست گرمای هر چیزی رو بگیره و اونو به یخ تبدیل کنه.جنگ سختی بود و من به شدت کتک میخوردم.مقاومت بی فایده بود.امیدی نداشتم.آخرین زورم رو جمع کردم . یک فن بدل روش اجرا کردم و نقش زمین شد.بی حرکت روی زمین افتاده بود.فکرم رفت پیش خانواده ام.بدون اینکه کارش رو تموم کنم دویدم سمت خونه.بوی چوب سوخته توی فضا پیچیده بود.وقتی رسیدم خشکم زد.همه چیز داشت تو آتیش میسوخت مردم مرده بودن.جسد چند نینجا هم روی زمین بود.دویدم سمت خونه.در رو باز کردم.زن و بچه ام به طرز وحشتناکی کشته شده بودن و بدنشون یخ زده بود.میشد ترس قبل از مرگ رو تو چشماشون دید.کار سابزیرو بود.روی زانو هام نشستم.اشک تو چشمام جمع شده بود و فکر انتقام تو سرم بود.ناگهان سوزشی تو سینه ام احساس کردم.قلبم سوخت.برگشتم.سابزیرو پشتم بود.قلبم از سرما می سوخت.بی حس بودم و کاری نمیتونستم بکنم.گفتم میکشمت.انتقام خانواده و قبیله ام رو میگیرم.خندید.کم کم جون داشت از بدنم خارج میشد.افتادم رو زمین......اون روز من به طرز وحشتناکی کشته شدم و قبیله ی شیرای ریو برای همیشه با خاک یکسان شد

    پایان فصل اول


    فصل دوم:زندگی جهنمی
    چشم هام رو باز کردم.روی زمین دراز کشیده بودم.خیلی گرم بود.اینجا کجاست؟هوا تاریک بود.به سختی نشستم.همه جا پر بود از مواد مذاب.صداهای وحشتناکی به گوش میرسید.فریاد های از روی زجر و شکنجه.صدای غرشی که نمیدونستم متعلق به چه موجودیه!روی یک تخته سنگ بودم که روی مواد مذاب شناور بود.تا چشم کار میکرد مواد مذاب بود.با خودم فکر کردم پس این صدا ها از کجا میاد! تازه یادم اومد چه بلایی سرم اومده.فکر کنم تو جهنم باشم....فکر انتقام سابزیرو و خانواده ام از ذهنم بیرون نمیرفت.اما من مرده بودم و کاری از دستم بر نمیومد.فقط میتونستم منتظر بمونم تا تکه سنگ منو با خودش ببره تا شاید به جایی برسه.نمیدونم شاید یک هفته شاید یک ماه روی تخته سنگ شناور بودم.وقت تو جهنم خیلی دیر میگزره.به شیرای ریو فکر میکردم و فقط به انتقام فکر میکردم.نمیدونستم به کجا میرم.دیگه صدایی ناله و نعره نمیومد.هوا تاریک بود و قرمزی مواد مذاب تو چشم میزد.بعد مدتی تکه سنگ به خشکی رسید.جایی که دیگه مواد مذاب نبود.سریع رفتم توی خشکی.تقریبا 2 ماه میشد روی تخته سنگ بودم.البته شاید فکر میکردم 2 ماه گزشته.خوب شد تو جهنم گرسنگی معنی نداره.کمی توی تاریکی راه رفتم و یه نور کم سو از دور دیدم.گفتم شاید مواد مذابه اما بهتره برم و مطمئن بشم.هر چی نزدیک تر میشدم نور واضح تر میشد.کم کم یک ساختمان بلند ساخته شده از سنگ های سیاه رو به روی من ظاهر شد که نور قرمزی از پنجره های انگشت شمارش بیرون میزد.روی نمای ساختمان موجودات وحشتناکی از جنس سنگ دیده میشد.من تا به حال ساختمانی به این بلندی و ترسناکی ندیده بودم.نزدیک شدم.صدای خورد شدن از زیر پام شنیدم.زمین پر بود از استخوان های پوسید ی انسان.زمین لرزید و موجودی رو به روی من ظاهر شد.من از ترس به زمین میخکوب شدم.موجودی به بزرگی فیل و شبیه سگ.با سه سر و دندان هایی شبیه شیر بود.پنجه های بزرگ و قوی که راحت میتونسن منو 2 شقه کنه.یه لحظه فکر کردم باید فرار کنم.تو یه لحظه با سرعت شروع به فرار کردم اما فایده نداشت.طی چند ثانیه به من رسید و منو به زمین کوبید.پنجه هاش رو روی سینه ی من گزاشت.حسابی ترسیده بودم.به سمتی نگاه کرد و با عجله به سمت مخالف فرار کرد و تو تاریکی نا پدید شد.از دور مردی قد بلند به من نزدیک میشد.اون موجود عجیب از این مرد میترسید؟مرد نزدیکتر شد و رنگ پریده ای داشت.چشماش درشت و سیاه بودند و خال درشتی روی پیشانیش بود.نزدیک که رسید صدا زد: هانزو...گفتم منو از کجا میشناسی؟ گفت میدونم کینه ی بزرگی تو دلت داری و انتقام رو تو چشمات میبینم.میدونم چه درد بزرگی رو تو دلت داری.اسم من کوانچی هستش.جادوگر دنیای زیرین.میونم کاری کنم که به دنیای بالا برگردی و انتقام خودت رو بگیری اما به شرطی که همیشه به فرمان من باشی.باورم نمیشد که به این زودی بتونم انتقام خودم رو بگیرم.بدون هیچ سوالی قبول کردم.کوانچی گفت روح تو برای من میشه و من در عوض به تو قدرتی میدم که تا حالا کسی نداشته...کافیه با یه قطره از خونت پایین این برگه رو امضا کنی.چاقو رو از دستش گرفتم و نوک انگشتم رو بریدم و یک قطره خون از انگشتم روی کاغذ چکید.لبخندی زد و گفت:روی زانو هات بشین.دستش رو روی سرم گزاشت و شروع کرد به گفتن کلمات عجیب و نا مفهوم.کم کم احساس سوزش از داخل بدنم شروع شد.درد بیشتر میشد و من فریاد میزدم.غیر قابل تحمل بود.از بدنم دود بلند میشد و من میسوختم.اینقدر سوختم و فریاد زدم تا دیگه گوشتی به تنم نبود.به دستهام نگاه کردم.به جز اسکلت چیزی نبود.کل بدنم اسکلت بود.اسکلتها هم شعله ور شدن و سوختن و کم کم روی اونها رو مواد مذاب میگرفت.کم کم به حالت طبیعی برگشتم.گوشت داشتم اما از جنس مذاب.تنها صورتم بودکه هنوز استخوانی بود.احساس خوبی داشتم.قدرت رو حس میکردم.جادوگر لباسی زرد ونقابی مشکی به من داد و گفت : به جهنم خوش اومدی اسکورپیون.بهتره شروع به تمرین کنی تا با قدرت های جدید خودت بیشتر آشنا بشی.دستم رو گرفت و تو یک لحظه دیدم جای دیگه ای هستم.تکه کوچکی خشکی وسط مواد مذاب.جمجمه های بیشمار که روی هم چیده شده بودن و اجسادی که پوسیده بودن.مردمی که در حال شکنجه شدن روی نیزه ها بودن.صحنه های وحشتناکی بود اما من دیگه هیچ حسی نداشتم.انگار قلبی تو سینم نبود.شروع به تمرین کردم تا با توانایی های جدیدم آشنا بشم.میتونستم نا پدید بشم و جای دیگه ای ظاهر بشم.زنجیری داشتم که بلند بود و سر نیزه ای به سرش وصل بود و میشد هر کسی رو باهاش غافلگیر کرد و به سمت خودم کشوند.تمرین کردم.تمرین کردم.بیشتر تمرین کردم.مدتی بعد جادوگر اومد و گفت حالا وقته انتقال رسیده.تورنمت بزرگی روی زمین در حال انجامه که سابزیرو هم توش شرکت داره.دستش رو روی سینه ام گزاشت و گفت : از این لحظه میتونی بین جهنم و زمین رفت و آمد کنی.فقط کافیه به هر جا که دلت میخواد اونجا باشی فکر کنی.به شیرای ریو فکر کردم.در یک لحظه خودم رو توی قبیله دیدم.همه چی سوخته بود و با خاکستر یکی شده بود.نور.....بعد مدتها نور رو میدیدم.چقدر دلم برای خونم تنگ شده بود.نباید وقت رو تلف میکردم.به جزیره فکر کردم و خودم رو تو یک جنگل دیدم.به سمت تورنومنت قدم میزدم.مصمم و پر از حس انتقام

    پایان فصل دوم


    ویرایش توسط Black Scorpion : 04-24-2012 در ساعت 11:08 PM

  2. 45 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    (-scorpion-) (12-17-2014),*scorpion* (03-07-2015),*SHAO KAHN* (06-19-2013),a.m.297 (02-21-2016),Angry bird (06-07-2014),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),CONNOR KENWAY (05-16-2012),dark (08-17-2012),DARK GAIA (09-11-2015),Dark Noob (11-05-2014),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Fantom Ninja (01-12-2015),Farshad Grayson (07-04-2015),HNafisi (06-08-2014),Holy Ninja (12-17-2014),javadali2626 (06-21-2015),kamranfisher (08-11-2013),KILER SCORPION (10-26-2013),Legend Of Darkness (05-04-2015),love day (06-13-2016),mahyar_ach (04-17-2016),mansoor_salimi (07-21-2012),mkliukang (06-06-2014),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),noob210 (08-30-2016),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),RATED (06-06-2014),Rejected Emperor (05-15-2012),scorpionxl (05-26-2017),SUB_SCORPION (05-13-2012),T A R O K H (05-02-2014),the darkness (05-15-2012),The Great HEZAR (08-25-2014),The JokeR (06-21-2015),VAHID.K.R (06-06-2014),zero vii (06-21-2015),Zotac_MHz (08-04-2015)

  3. #11
    ERMACboggg آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    نوشته ها
    785
    علاقه مند به
    ermac
    محل سکونت
    Soul Chamber
    تشکر
    2,070
    تشکر شده 3,412 بار در 900 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    6
    حالت من
    Badjens
    تگ شده
    6 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    روز اولی که اومدم امکاسنتر ......یه راس رفتم سراغ داستان محمد
    .
    .
    .
    خداوکیلی تا الان رو دست داستانش ندیدم .............واقعا عالی بود

    هنوزم داستانشو دارم تو سیستم

  4. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید ERMACboggg از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-06-2014),DaniDante (06-07-2014),E R M A C (06-08-2014),mkliukang (06-06-2014),The Great HEZAR (06-06-2014),The JokeR (06-21-2015)

  5. #12
    RATED آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    322
    علاقه مند به
    scorpion
    محل سکونت
    NetheRRleaM (همون تهرانه :/)
    سن
    18
    تشکر
    325
    تشکر شده 792 بار در 273 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    6
    حالت من
    Khoonsard
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    ته فیکشنه بهترین داستانی بود که خونده بودم.............اونموقع اسمت دیوید هیو بود.....

    ​​
    Every Moment Is Another Chance
    _─═हईEMINƎMईह═─​_

    Rated R
    فن فیکشن Rated R با حضور برخی از کاربران سایت توسط من و GHOST



  6. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید RATED از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-06-2014),E R M A C (06-08-2014),Farshad Grayson (07-05-2015)

  7. #13
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    433
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط Holy Ninja [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    محمد جان داستانت عالیه اما برای بهتر شدن داستانت از عکس هم استفاده کن.

    البته بعضی وقت ها هم خوبه شاگرد چیزی به استادش در داستان نویسی کمک کنه.
    من اون موقع بعد از خوندن داستانت تصمیم گرفته بودم داستان بنویسم که دوتاش کامل شد سومیش فعلا تعطیل کردم تا داستان چهارم یعنی داستان خودمو بنویسم.
    در سه داستان قبلی من اول داستان می نوشتم و بعدش عکس هاشو آماده میکردم اما در این داستان اسرار دو برادر اول عکس ها رو درست می کنم و بعدش طبق عکس ها داستان درست می کنم.

    داستانت واقعا عالیه شده.اگه خواستی بگو عکس های داستانتو آماده کنم.

    فعالیت های من در داستان نویسی :*

    1 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    2 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    3 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    4 -[فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و سخن آخر .....

    این نکته رو هم به تو و تمامی کاربران اعلام کنم اگه ترمور و اسموک در نسخه بعدی بازی حضور داشته باشند داستان این دو نیز در سری جدید داستانشون ادامه خواهد یافت

    خوشحال میشم اگر چنتا عکس قشنگ براش ردیف کنی





    نوشته اصلی توسط RATED [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    ته فیکشنه بهترین داستانی بود که خونده بودم.............اونموقع اسمت دیوید هیو بود.....

    چاکریم


    نوشته اصلی توسط ERMACboggg [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    روز اولی که اومدم امکاسنتر ......یه راس رفتم سراغ داستان محمد
    .
    .
    .
    خداوکیلی تا الان رو دست داستانش ندیدم .............واقعا عالی بود

    هنوزم داستانشو دارم تو سیستم


    چاکریم

  8. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    AS-SCORPION (06-06-2014),DaniDante (06-06-2014),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (06-07-2014),mkliukang (06-07-2014),T A R O K H (06-07-2014)

  9. #14
    اخراج شده
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    نوشته ها
    50
    علاقه مند به
    kabal
    تشکر
    4
    تشکر شده 62 بار در 28 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستانت خیلی زیبا بود ولی یه ]dc می گم ناراحت نشو . داستانت رو از سریال mortal kombat legacy گرفتی ؟

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید lord cyrax از ایشان تشکر کرده است:

    Black Scorpion (06-07-2014)

  11. #15
    The Great HEZAR آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    1,385
    علاقه مند به
    raiden
    محل سکونت
    chaosRealm
    تشکر
    2,493
    تشکر شده 4,777 بار در 1,426 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    56
    حالت من
    Moteajeb
    تگ شده
    12 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    ویترین مدال ها

    نوشته اصلی توسط lord cyrax [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داستانت خیلی زیبا بود ولی یه ]dc می گم ناراحت نشو . داستانت رو از سریال mortal kombat legacy گرفتی ؟
    والا legacy از ایشون گرفته
    قبل از اومدن لگاسی ایشون این داستان فوقالعاده رو نوشته

  12. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید The Great HEZAR از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-07-2014),E R M A C (06-07-2014),Kung Lao (06-07-2014),mkliukang (06-07-2014),The JokeR (06-21-2015)

  13. #16
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    433
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط The Great HEZAR [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    والا legacy از ایشون گرفته
    قبل از اومدن لگاسی ایشون این داستان فوقالعاده رو نوشته

    نه والا از روی چیزی ننوشتم این داستان رو.این داستانو فکر کنم 2 سال و خورده ای پیش نوشتم

  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    DaniDante (06-07-2014),E R M A C (06-07-2014),EMPEROR (06-07-2014),T A R O K H (06-07-2014),VAHID.K.R (06-07-2014)

  15. #17
    DaniDante آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    نوشته ها
    168
    علاقه مند به
    rain
    تشکر
    296
    تشکر شده 456 بار در 144 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داستان خیلی قشنگی بود واقعا ارزش خوندن داره و نکته خیلی جالب اینجاس که وقتی داستان رو میخوندم انگار تما صحنه های داستان جلو چشم آدم میاد واقعا کارت عالی هست به دوستان پپیشنهاد میکنم اگر کسی هنوز این داستانو نخونده بخونه که فوق الاده قشنگه...
    با تشکر فراوان از Black Scorpion

  16. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید DaniDante از ایشان تشکر کرده است:

    Black Scorpion (06-07-2014)

  17. #18
    Kung Lao آواتار ها مدیر کل
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    1,411
    علاقه مند به
    kung-lao
    محل سکونت
    Kashan city
    سن
    23
    تشکر
    749
    تشکر شده 7,382 بار در 1,442 ارسال
    حالت من
    Azkhodrazi
    تگ شده
    26 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نوشته اصلی توسط lord cyrax [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    داستانت خیلی زیبا بود ولی یه ]dc می گم ناراحت نشو . داستانت رو از سریال mortal kombat legacy گرفتی ؟
    MK Legacy همون فصل اولیش ماه ها بعد از این داستان اومد

    این داستان برمیگرده به دو سه سال پیش ، ایشون بیش از دو ساله که مدیر بازنشسته بودن !

    دیگه اگه legacy کپی زده باشه از ما خبر نداریم :دی


    ~>Contact Us<~
    Steam ~> AmirCoder [PLX AMIR]a
    Yahoo ~> Aier [at] yahoo [dot] com
    FB ~> FaceBook.com/General.AmiR
    Zone-HC ~> GENERALL.AMIR




  18. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Kung Lao از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-08-2014),E R M A C (06-07-2014),Farshad Grayson (07-05-2015),T A R O K H (06-07-2014),VAHID.K.R (06-07-2014)

  19. #19
    VAHID.K.R آواتار ها کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    نوشته ها
    468
    علاقه مند به
    sub-zero
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    25
    تشکر
    1,711
    تشکر شده 1,039 بار در 415 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    حالت من
    Ashegh
    تگ شده
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    یادمه اون وقتا مثه بچه آدم میومدم این داستان رو میخوندم و میرفتم !!!
    یادش بخیر

    Black Scorpion اومدی خاطره ها رو زنده کردی !!! دمت گرم !!!!!!!!!


    کشتن 11 بات اکسپرت در کانتر
    http://www.aparat.com/v/4r0Oq

    سری سنگین ز ما داری - دلی شاد با رقیبانم / خوری می با رقیبان و - کنی سر در گریبانم / نگویی جانم افسون شد - نبینی مست و بی جانم / ندیدم جز تو من زیبا - ندیدی من چه حیرانم / که چشمم وقف ساقی باد - که من مست می آنم / دو چشمت جام پر می و - منم مستم بدینسانم / تو میبینی دلم تنگ است - تو میبینی که گریانم / امان از شوری بخت و - امان از سردیت جانم .
    شاعر : وحید کریمی رامشه VAHID.K.R

  20. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید VAHID.K.R از ایشان تشکر کرده است:

    Black Scorpion (06-08-2014)

  21. #20
    DaniDante آواتار ها کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    نوشته ها
    168
    علاقه مند به
    rain
    تشکر
    296
    تشکر شده 456 بار در 144 ارسال
    حالت من
    Mashghool
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    داداش یه پیشنهاد دارم دوست داشتی عملیش کن به نظرم اگر این داستان رو به صورت یک پی دی اف یا پاورپوینت در بیاری خیلی خیلی جالب میشه و هر کس که دوست داره میتونو اونو تو حافظه کامپیوترش نگه داری کنه البته این فقط یه پیشنهاده.

    No Rain No Gain

  22. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید DaniDante از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-08-2014),VAHID.K.R (06-07-2014)

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین