صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 53

موضوع: قلبی از آتش-قلبی از تاریکی(نوشته شده توسط Black Scorpion )

  1. قلبی از آتش-قلبی از تاریکی(نوشته شده توسط Black Scorpion )

    #1
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    سلام دوستان.این داستان مربوط به نوب سایبوت و اسکورپیون هستش که فصل به فصل براتون میزارم.خودم نوشتمش و هنوز تموم نشده.امیدوارم خوشتون بیاد.


    کشتمش...بالاخره انتقام خودم رو گرفتم...کسی که همه چیزم رو ازم گرفته بود...تنها موندم اما احساس خوبی دارم...میدونی من کی هستم؟
    اسکورپیون...میخوام داستان زندگیمو برات بگم.پس گوش کن

    فصل اول : شیرای ریو
    داستان بر میگرده به چندین سال پیش.زمانی که جوانی بودم به اسم هانزو و در قبیله ی شیرای ریو زندگی میکردم.روستای سر سبز و زیبایی که همیشه آب و هوای خوبی داشت و مردم خیلی مهربونی توش زندگی میکردن.مرد های قبیله ی ما شجاع و جنگجو بودن و من توی جنگاوری همیشه زبونزد بودم.چند سالی بود که با دختر مورد علاقه ام ازدواج کرده بودم و یک پسر داشتم که به زیبایی مادرش بود.زندگی زیبا بود و لذت بخش تا اینکه یک روز صبح 2 نفر از افراد قبیله اومدن و گفتن عده ای نینجای قاتل و مزدور نزدیکی دهکده کمپ زدن و قصد حمله ی شبونه دارند.به سرعت لباس های جنگم رو تنم کردم و با همون دو نفر به سمت اونا راه اوفتادیم تا بعد از بررسی دشمن نابودشون کنیم.احساس بدی داشتم.احساس می کردم خطری ما رو تهدید میکنه.هرچی نزدیک تر میشدیم من بیشتر اضطراب میگرفتم.حواسمو جمع کردم و با دقت به صدای های اطراف گوش میکردم و کوچکترین حرکت ها رو زیر نظر داشتم.احساس میکردم یه جای کار میلنگه.صدای بیرون کشیدن خنجر از غلاف اومد سریع برگشتم دیدم یکی از افرادم داره با خنجر سمتم میاد.با سرعت تمام و با استفاده از نیروی حمله ی خودش خنجر رو به سمت خودش برگردوندم و تو شکمش فرو کردم.نفر بعدی سمتم دوید تا کار نا تموم رو تموم کنه اما اونم به جهنم واصل کردم.مطمئن بودم توطئه ای تو کاره.چرا 2 تا از بهترین دوستام قصد جونم رو کرده بودن؟باید با سرعت برمیگشتم سمت قبیله اما چون کار ما نینجا ها مخفی شدنه اسب با خودمون نداشتیم.دویدم به سمت خونه..بازم احساس میکردم زیر نظرم.از سرعتم کم کردم.صدای شکستن چند شاخه به گوشم خورد.برگشتم و داد زدم هرکسی هستی بیا بیرون و مثل مرد بجنگ.از پشت درخت ها کسی اومد بیرون که اصلا انتظارش رو نداشتم.مخوف ترین قاتل از قبیله ی لین کویی... سابزیرو.فهمیدم لین کویی پشت ماجراس.پرسیدم چی میخوای؟چرا منو تعقیب میکنی؟گفت میخوام به آرزوی چند ساله ی خودم برسم و قبیله ی شما رو با خاک یکسان کنم.اما اول باید تورو از سر راهم بر دارم.با هم درگیر شدیم.سابزیرو علاوه بر تکنیک و قدرت بالا از نیروی ماوراء طبیعی استفاده میکرد که میتونست گرمای هر چیزی رو بگیره و اونو به یخ تبدیل کنه.جنگ سختی بود و من به شدت کتک میخوردم.مقاومت بی فایده بود.امیدی نداشتم.آخرین زورم رو جمع کردم . یک فن بدل روش اجرا کردم و نقش زمین شد.بی حرکت روی زمین افتاده بود.فکرم رفت پیش خانواده ام.بدون اینکه کارش رو تموم کنم دویدم سمت خونه.بوی چوب سوخته توی فضا پیچیده بود.وقتی رسیدم خشکم زد.همه چیز داشت تو آتیش میسوخت مردم مرده بودن.جسد چند نینجا هم روی زمین بود.دویدم سمت خونه.در رو باز کردم.زن و بچه ام به طرز وحشتناکی کشته شده بودن و بدنشون یخ زده بود.میشد ترس قبل از مرگ رو تو چشماشون دید.کار سابزیرو بود.روی زانو هام نشستم.اشک تو چشمام جمع شده بود و فکر انتقام تو سرم بود.ناگهان سوزشی تو سینه ام احساس کردم.قلبم سوخت.برگشتم.سابزیرو پشتم بود.قلبم از سرما می سوخت.بی حس بودم و کاری نمیتونستم بکنم.گفتم میکشمت.انتقام خانواده و قبیله ام رو میگیرم.خندید.کم کم جون داشت از بدنم خارج میشد.افتادم رو زمین......اون روز من به طرز وحشتناکی کشته شدم و قبیله ی شیرای ریو برای همیشه با خاک یکسان شد

    پایان فصل اول


    فصل دوم:زندگی جهنمی
    چشم هام رو باز کردم.روی زمین دراز کشیده بودم.خیلی گرم بود.اینجا کجاست؟هوا تاریک بود.به سختی نشستم.همه جا پر بود از مواد مذاب.صداهای وحشتناکی به گوش میرسید.فریاد های از روی زجر و شکنجه.صدای غرشی که نمیدونستم متعلق به چه موجودیه!روی یک تخته سنگ بودم که روی مواد مذاب شناور بود.تا چشم کار میکرد مواد مذاب بود.با خودم فکر کردم پس این صدا ها از کجا میاد! تازه یادم اومد چه بلایی سرم اومده.فکر کنم تو جهنم باشم....فکر انتقام سابزیرو و خانواده ام از ذهنم بیرون نمیرفت.اما من مرده بودم و کاری از دستم بر نمیومد.فقط میتونستم منتظر بمونم تا تکه سنگ منو با خودش ببره تا شاید به جایی برسه.نمیدونم شاید یک هفته شاید یک ماه روی تخته سنگ شناور بودم.وقت تو جهنم خیلی دیر میگزره.به شیرای ریو فکر میکردم و فقط به انتقام فکر میکردم.نمیدونستم به کجا میرم.دیگه صدایی ناله و نعره نمیومد.هوا تاریک بود و قرمزی مواد مذاب تو چشم میزد.بعد مدتی تکه سنگ به خشکی رسید.جایی که دیگه مواد مذاب نبود.سریع رفتم توی خشکی.تقریبا 2 ماه میشد روی تخته سنگ بودم.البته شاید فکر میکردم 2 ماه گزشته.خوب شد تو جهنم گرسنگی معنی نداره.کمی توی تاریکی راه رفتم و یه نور کم سو از دور دیدم.گفتم شاید مواد مذابه اما بهتره برم و مطمئن بشم.هر چی نزدیک تر میشدم نور واضح تر میشد.کم کم یک ساختمان بلند ساخته شده از سنگ های سیاه رو به روی من ظاهر شد که نور قرمزی از پنجره های انگشت شمارش بیرون میزد.روی نمای ساختمان موجودات وحشتناکی از جنس سنگ دیده میشد.من تا به حال ساختمانی به این بلندی و ترسناکی ندیده بودم.نزدیک شدم.صدای خورد شدن از زیر پام شنیدم.زمین پر بود از استخوان های پوسید ی انسان.زمین لرزید و موجودی رو به روی من ظاهر شد.من از ترس به زمین میخکوب شدم.موجودی به بزرگی فیل و شبیه سگ.با سه سر و دندان هایی شبیه شیر بود.پنجه های بزرگ و قوی که راحت میتونسن منو 2 شقه کنه.یه لحظه فکر کردم باید فرار کنم.تو یه لحظه با سرعت شروع به فرار کردم اما فایده نداشت.طی چند ثانیه به من رسید و منو به زمین کوبید.پنجه هاش رو روی سینه ی من گزاشت.حسابی ترسیده بودم.به سمتی نگاه کرد و با عجله به سمت مخالف فرار کرد و تو تاریکی نا پدید شد.از دور مردی قد بلند به من نزدیک میشد.اون موجود عجیب از این مرد میترسید؟مرد نزدیکتر شد و رنگ پریده ای داشت.چشماش درشت و سیاه بودند و خال درشتی روی پیشانیش بود.نزدیک که رسید صدا زد: هانزو...گفتم منو از کجا میشناسی؟ گفت میدونم کینه ی بزرگی تو دلت داری و انتقام رو تو چشمات میبینم.میدونم چه درد بزرگی رو تو دلت داری.اسم من کوانچی هستش.جادوگر دنیای زیرین.میونم کاری کنم که به دنیای بالا برگردی و انتقام خودت رو بگیری اما به شرطی که همیشه به فرمان من باشی.باورم نمیشد که به این زودی بتونم انتقام خودم رو بگیرم.بدون هیچ سوالی قبول کردم.کوانچی گفت روح تو برای من میشه و من در عوض به تو قدرتی میدم که تا حالا کسی نداشته...کافیه با یه قطره از خونت پایین این برگه رو امضا کنی.چاقو رو از دستش گرفتم و نوک انگشتم رو بریدم و یک قطره خون از انگشتم روی کاغذ چکید.لبخندی زد و گفت:روی زانو هات بشین.دستش رو روی سرم گزاشت و شروع کرد به گفتن کلمات عجیب و نا مفهوم.کم کم احساس سوزش از داخل بدنم شروع شد.درد بیشتر میشد و من فریاد میزدم.غیر قابل تحمل بود.از بدنم دود بلند میشد و من میسوختم.اینقدر سوختم و فریاد زدم تا دیگه گوشتی به تنم نبود.به دستهام نگاه کردم.به جز اسکلت چیزی نبود.کل بدنم اسکلت بود.اسکلتها هم شعله ور شدن و سوختن و کم کم روی اونها رو مواد مذاب میگرفت.کم کم به حالت طبیعی برگشتم.گوشت داشتم اما از جنس مذاب.تنها صورتم بودکه هنوز استخوانی بود.احساس خوبی داشتم.قدرت رو حس میکردم.جادوگر لباسی زرد ونقابی مشکی به من داد و گفت : به جهنم خوش اومدی اسکورپیون.بهتره شروع به تمرین کنی تا با قدرت های جدید خودت بیشتر آشنا بشی.دستم رو گرفت و تو یک لحظه دیدم جای دیگه ای هستم.تکه کوچکی خشکی وسط مواد مذاب.جمجمه های بیشمار که روی هم چیده شده بودن و اجسادی که پوسیده بودن.مردمی که در حال شکنجه شدن روی نیزه ها بودن.صحنه های وحشتناکی بود اما من دیگه هیچ حسی نداشتم.انگار قلبی تو سینم نبود.شروع به تمرین کردم تا با توانایی های جدیدم آشنا بشم.میتونستم نا پدید بشم و جای دیگه ای ظاهر بشم.زنجیری داشتم که بلند بود و سر نیزه ای به سرش وصل بود و میشد هر کسی رو باهاش غافلگیر کرد و به سمت خودم کشوند.تمرین کردم.تمرین کردم.بیشتر تمرین کردم.مدتی بعد جادوگر اومد و گفت حالا وقته انتقال رسیده.تورنمت بزرگی روی زمین در حال انجامه که سابزیرو هم توش شرکت داره.دستش رو روی سینه ام گزاشت و گفت : از این لحظه میتونی بین جهنم و زمین رفت و آمد کنی.فقط کافیه به هر جا که دلت میخواد اونجا باشی فکر کنی.به شیرای ریو فکر کردم.در یک لحظه خودم رو توی قبیله دیدم.همه چی سوخته بود و با خاکستر یکی شده بود.نور.....بعد مدتها نور رو میدیدم.چقدر دلم برای خونم تنگ شده بود.نباید وقت رو تلف میکردم.به جزیره فکر کردم و خودم رو تو یک جنگل دیدم.به سمت تورنومنت قدم میزدم.مصمم و پر از حس انتقام

    پایان فصل دوم


    ویرایش توسط Black Scorpion : 04-24-2012 در ساعت 11:08 PM

  2. 45 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    (-scorpion-) (12-17-2014),*scorpion* (03-07-2015),*SHAO KAHN* (06-19-2013),a.m.297 (02-21-2016),Angry bird (06-07-2014),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),CONNOR KENWAY (05-16-2012),dark (08-17-2012),DARK GAIA (09-11-2015),Dark Noob (11-05-2014),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Fantom Ninja (01-12-2015),Farshad Grayson (07-04-2015),HNafisi (06-08-2014),Holy Ninja (12-17-2014),javadali2626 (06-21-2015),kamranfisher (08-11-2013),KILER SCORPION (10-26-2013),Legend Of Darkness (05-04-2015),love day (06-13-2016),mahyar_ach (04-17-2016),mansoor_salimi (07-21-2012),mkliukang (06-06-2014),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),noob210 (08-30-2016),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),RATED (06-06-2014),Rejected Emperor (05-15-2012),scorpionxl (05-26-2017),SUB_SCORPION (05-13-2012),T A R O K H (05-02-2014),the darkness (05-15-2012),The Great HEZAR (08-25-2014),The JokeR (06-21-2015),VAHID.K.R (06-06-2014),zero vii (06-21-2015),Zotac_MHz (08-04-2015)

  3. #2
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل سوم: پر از انتقام
    به نزدیکی محل مسابقه رسیدم چند نگهبان جلوی من رو گرفتن خواستم کارشونو تموم کنم اما تصمیم گرفتم تمام انرژی خودم رو برای مسابقه نگه دارم.گفتم به شانگ تسونگ بگید من مبارز کوانچی هستم و میخوام تو تورنومنت شرکت کنم.مردی جلوی ما ظاهر شد که سن زیادی داشت قد متوسط و با ریش و مو هایی سفید و بلند. گفت برای چی میخوای تو مسابقه شرکت کنی گفتم من رو کوانچی فرستاده و میخوام انتقام خودم رو از سابزیرو بگیرم. گفت میتونی تو مسابقه شرکت کنی اما باید مرحله به مرحله جلو بری تا بتونی با سابزیرو مبارزه کنی. قبول کردم و با هم به سمت محل برگزاری مسابقات حرکت کردیم.زمین بسیار بزرگی بود که در گوشه ای از جزیره ساخته شده بود .عده ی زیادی اونجا جمع شده بودند تا مسابقات را تماشا کنند.مبارزان عجیبی دور هم جمع شده بودند تا با هم رقابت کنند.مردی شبیه مارمولک و مردی دیگر با دستهایی پر از تیغ و دندان های عجیب . مبارزانی از شائولین و مرد مرموزی که کلاه حصیری به سر داشت.به یه گوشه رفتم تا مسابقه ی اول رو تماشا کنم.پسری ریز اندام و چالاک به نام لیوکانگ با مرد مارمولکی که اسمش رپتایل بود.مسابقه ی زیبایی بود اما لیوکانگ به راحتی رپتایل رو شکست داد اما از کشتن اون خودداری کرد.مسابقه ی بعد بین مردی بود که کلاهی داشت با لبه های تیز به نام کونگ لا ئو با همان مرد تیغ دار به نام باراکا.کونگ لائو زیرمشت و لگد و تیغ های تیز دست باراکا خونی شده بود و کتک میخورد و هیچ امدیدی به پیروزیش نداشت اما با یک حرکت زیبا و ناگهانی با کلاهش سر باراکا را از تنش جدا کرد و مسابقه را برنده شد.شانگ تسونگ مسابقه ی بعدی را اعلام کرد سابزیرو و کینو.خون تو رگهام به جوش اومد اما باید منتظر میشدم تا در مسابقه انتقام خودم رو بگیرم.سابزیرو با ظرافت تمام کار مرد ریشو را تمام کرد و او را به مجسمه ای از یخ تبدیل کرد.شانگ تسونگ ایستاد و گفت مسابقه ی بعدی اسکورپیون و گورو.من باید اول با گورو میجنگیدم تا بتونم با سابزیرو مبارزه کنم.به میدون مسابقه رفتم اما گورو اونجا نبود.زمین لرزید.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.موجودی زشت با 4 دست که هیکلش 2برابر من بود.من مصمم بودم .باید این مسابقه رو برنده میشدم .با خشونت و سرعت تمام شروع کردم به جنگیدن و با ضربات سنگین حریفم رو میزدم اما انگار ضربات من هیچ اثری روی گورو نداشت .خیلی قوی بود .مبارزه ی سختی بود .چند مشت به صورتم زد .دستش خیلی سنگین بود .گیج شده بودم .باید از قابلیت های جدیدم استفاده میکردم تا بتونم شکستش بدم .چند بار خودم رو پشت سرش ظاهر کردم و از پشت به سرش ضربه زدم و فرار کردم.کمی گیج شد .در یک فرصت مناسب زنجیر رو به دور گردنش پیچوندم و تا جایی که زور داشتم کشیدم.هنوز جون داشت و مقاومت میکرد .با تمام قدرت دستم رو از پشت توی قفسه ی سینش فرو کردم و قلبش رو بیرون کشیدم...تموم شد حالا نوبت انتقام بود.شانگ تسونگ از روی صندلیش بلند شد و گفت مبارزه ی بعدی اسکورپیون و سابزیرو....
    پایان فصل سوم



    فصل چهارم : تسویه حساب
    بالاخره وقت انتقام رسیده بود.تو دلم پر از خشم و نفرت بود و دلهره زیادی داشتم.سابزیرو وارد میدون شد.جلوش ظاهر شدم و گفتم:حالا وقت اینه که تاوان گناهاتو پس بدی.انتقام خانواده و قبیله ام رو ازت میگیرم.جا خورده بود و انگار نمیدونست راجب چی حرف میزنم.گفت من نمیدونم راجب چی حرف میزنی.گفتم تو شیرای ریو رو به آتیش کشیدی.من بند بند وجودتو میسوزونم.گفت من ربطی به شیرای ریو ندارم.گفتم حرف زدن بسه.آماده ی مرگ شو.جادوگر ایستاد و فریاد زد آماده باشید و شروع مسابقه رو اعلام کرد.با سرعت بهش نزدیک شدم و چندتا مشت سنگین به سمتش پرتاب کردم.جا خالی داد و با لقد منو به سمت عقب پرت کرد.پاشدم و دوباره حمله کردم.ضربات منو دفع میکرد و بدلش رو میزد و من کتک میخوردم.با لقد سابزیرو دوباره روی زمین افتادم.پر از خشم و انتقام بودم.یا حرفهای استادم توی قبیله ی شیرای ریو افتادم.همیشه تاکید میکرد هیچوقت از روی خشم مبارزه نکنید.وقتی عصبانی هستید فکر میکنید که میتونید حریف رو شکست بدید و بدونید این فقط یه فکره نه حقیقت.باید تمرکز میکردم.پاشدم و به سمتش حمله کردم.باید تک تک حرکاتشو میخوندم.باید از قدرتهام استفاده میکردم.چنتا مشت توی صورتش خوابوندم و ضرباتشو با دستام دفع کردم.چنتا گلوله ی یخی به سمتم پرت کرد و من جا خالی دادم.گلوله بعدی به سمتم میومد و راهی برای فرار نداشتم.دستام رو جلو گرفتم و تمرکز کردم.از دست هام آتیش بلند شد و گلواه ی یخی آب شد.ساب زیرو خیلی جا خورد.زنجیر خودم رو به سمتش پرتاب کردم و سابزیرو رو به سمت خودم کشیدم.چنتا مشت به صورت و گیجگاهش زدم تا کمی گیج بشه.با دستام به دور گردنش زنجیر رو پیچوندم.باید کار رو تموم میکردم.اما نه.باید زجر بکشه.دستام رو به بدنش زدم و به جهنم فکر کردم.باهم توی جهنم ظاهر شدیم.روی زمین پرتش کردم و ازش دور شدم.ایستاد و با وحشت به اطراف نگاه کرد.میتونستم ترس رو توی چشماش ببینم ولذت میبردم.یاد صحنه ای افتادم که پسرم و همسرم یخ زده بودند و میشد ترس قبل مرگ روی توی چشمای معصومشون دید.دویدم سمتش و چند تا مشت به سمتش روونه کردم و کتکش زدم.میخواست دفاع کنه اما ترس نمیزاشت تمرکز کنه.دیگه اون نینجای مخوف لین کویی نبود.روی زمین انداختمش و داد زدم:تو باید تاوان کاراتو بدی.تو پسر و همسر منو کشتی.تو قبیله ی منو با خاک یکی کردی.حالا وقتشه بمیری.به سختی ایستاد و گفت تو از من چی میخوای؟من با شیرای ریو کاری نداشتم و ندارم.من نبود.من نمیدونم کی قبیلیه ی تورو داغون کرده.داشت دروغ میگفت.بد بخت ملعون.گفتم به گناهات اعتراف کن و مثل یک مرد بمیر.گفت من نبودم.داشتم منفجر میشدم از خشم.خونم به جوش اومده بود.تا حالا اینقدر آششفته نبودم.از دستهام شعله بلند میشد...باید میسوخت...آره باید میسوزوندمش.نقابمو در آوردم.تا جمجه ی منو دید زبونش بند اومد.داشت برای جونش التماس میکرد و من لذت میبردم.از چشمام شعله بیرون میزد و تصمیمو گرفتم.شعله ی بزرگی از دهنم بیرون اومد و سابزیرو رو به آتیش کشیدم.داشت میسوخت و فریاد میزد.چقدر انتقام شیرینه.سابزیرو سوخت و استخوان هاش روی زمین به جا موند.یه تیکه از لباسشو برداشتم تا همراهم داشته باشم که یادگار این انتقام شیرین باشه.جمجمشو توی دستم گرفت و به محل مسابقه برگشتم.جمعیت منتظر بود تا ببینه کی برمیگرده.وقتی منو دیدن همگی خشکشون زده بود.یه مبارزه تازه وارد سابزیرو رو کشته بود.جمجمه رو ول کردم تا روی زمین پودر بشه.میون بهت جمعیت از زمین بیرون اومدم.آروم شده بودم.قدم میزدم و به لحظه ای که سابزیرو داشت جون میداد فکر میکردم و لذت میبردم.به جهنم برگشتم اما نمیدونستم این بازی تازه شروع شده.....
    پایان فصل چهارم
    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-31-2012 در ساعت 02:02 PM

  4. 23 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),kamranfisher (08-11-2013),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),T A R O K H (05-02-2014),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  5. #3
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل پنجم:نور و تاریکی
    خیلی خوشحال بودم.بالاخره انتقام خودم رو گرفته بودم.برگشتم پیش کوانچی.گفتم من انتقام خودم رو گرفتم.سابزیرو مرده.حالا همونطوری که قول دادی منو به حالت قبلی برگردون و دوباره زنده کن.گفت تو با خونت قرارداد رو امضا کردی و نخوندی که برای برگشتن به حالت اولت باید من هم راضی باشم.حالا نوبت خواسته ی منه....گفتم چی میخوای؟من چه کاری باید برات انجام بدم؟گفت من آتورلد رو میخوام.این آرزو ای که من سالهاست تو سرم دارم.تو قویترین جنگجویی هستی که من احضار کردم.برای به وجود آوردن تو سال هاست که تلاش میکردم.گفتم تو که منو تازه شناختی؟گفت بله اما تو اولین اسکورپیون نیستی که درست کردم.تو اولین اسکورپیون هستی که بهت اجازه دادم از جهنم خارج بشی.تو میتونی.تو باید امپرور شائو کان رو بکشی و قلبش رو برام بیاری.اونوقت هرچیزی از من بخوای برات انجام میدم.میتونی مشاورم بشی تو اداره ی آتورلد یا اگر هم خواستی به حالت اولت بر گردونمت و بهت زندگی دوباره میدم.گفتم امپرور خیلی قدرتمنده و من تنها نمیتونم از پسش بر بیام.گفتم من اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم؟نمیدونم آتلورلد کجاست....گفت برات یه خبر خوب دارم.یه همکار قدرتمند که میتونه کمکت کنه.با هم از پسش بر میاید.گفتم اون کیه؟گفت به پشتت نگاه کن.نگاه کردم کسی نبود گفتم کسی پشت سرم نبود...گفت او ارباب سایه هاست... دوباره ببین.دوباره برگشتم.یه مرد سیاهپوش با کلاه شنلی پشتم بود.صورتش تاریک بود.چشماش سیاه بود.سردی رو تو وجودش احساس کردم.گفت من نوب سایبوت هستم.کوانچی گفت این متحد جدیدته.شما با هم تیم خوبی میشید....آتش و تاریکی...دو تضاد ولی قدرتمند...شما باهم میتونید از پس امپرور بر بیاید.گفتم خوب حالا از کجا شروع کنیم؟کوانچی گفت اول باید آموزش ببینه.اونم مثل تو تازه متولده و نیاز به تمرین داره...نوب سایبوت رو به محل تمرینت ببر و باهاش تمرین کن...دستش رو گرفتم و با هم تو محل تمرینم حاضر شدیم.ازش پرسیدم:
    تو چرا قبول کردی و با کوانچی معامله کردی؟تو چرا مردی و به جهنم اومدی؟گفت من چیزی یادم نیست از زمان قبل مرگم هیچ چیزی به خاطر نمیارم.فقط یادمه تو جهنم داشتم عذاب میکشیدم و شکنجه میشدم و کوانچی اومد و به من پیشنهاد داد که اگر قرادادشو امضا کنم و کاری که میخواد براش انجام بدم منو دوباره به زندگی برمیگردونه. من هم قبول کردم تا از عذاب راحت بشم.گفتم تو هم با خونت معامله کردی؟گفت آره منم با یه قطره خونم معامله کردم....گفتم بعد از اینکه کارمون رو تموم کردیم چی میخوای از کوانچی گفت نمیدونم.همون برگشتن به زندگی خوبه.....با هم شروع به تمرین کردیم...تکنیک خوبی داشت و برام خیلی آشنا بود اما نمیدونم کجا این تکنیک رو دیده بودم.هرچی فکر میکردم به خاطر نمی آوردم...نوب سایبوت هم مثل من قابلیت های خاص خودش رو داشت.میتونست با سایه ی خودش اجسام رو جا به جا کنه و ضربه بزنه....میتونست از زمین دریچه ای به دنیایی تاریکی باز کنه که چیزی جز خلا نبود و دشمن رو نابود میکرد.ازش خوشم اومد.میتونستیم با هم از پس همه بر بیایم.هفته ها میگذشت و ما در حال تمرین بودیم.دو موجود جهنمی که نیاز به آب و غذا نداشتن.فقط تمرین تمرین و تمرین......حسابی خودمون رو آماده کردیم و کم کم وقتش بود که به آتورلد بریم و با ماجرا هایی برخورد کنیم که هیچ چیزی راجبشون نمیدونستیم.اما دلمون به همدیگه گرم بود.نوب و اسکورپیون...
    نوب-اسکور
    پایان فصل پنجم


    فصل ششم: آغاز راه
    برای رفتن به آتورلد و شکست امپرور شائوکان باید راهی پیدا میکردیم.کوانچی توی دنیای آتورلد نیرویی نداشت و مثل یک آدم معمولی بود.بعد از تمام شدن مسابقات مورتال کامبت که هر 500 سال برگزار میشد راه دیگه برای رویارویی با امپرور شائوکان نداشتیم. آتورلد فقط یک پیروزی دیگه لازم داشت تا بتونه زمین رو تسخیر کنه اما برنده ی این دوره ارت رلم(زمین) بود.باید به زمین میرفتیم و با اونها متحد میشدیم و از فرصت استفاه میکردیم.باید به دنبال رایدن خدای رعد که کار محافظت از زمین رو بر عهده داشت میگشتیم.یاد تورنومنت اوفتادم.رایدن در کنار مرد کلاهی و پسری ایستاده بود که جنگجوی معبد شائولین بودند. دست نوب سایبوت رو گرفتم و با هم روی ارت رلم (زمین) و نزدیک معبد شائولین ظاهر شدیم.معبد بسیار بزرگی بود و پر از کاهنان و جنگجویان قوی.با نوب به سمت در ورودی راه اوفتادیم.به در ورودی رسیدیم.چند نگهبان قوی و درشت هیکل از در ورودی محافظت میکردند.جلوی ما رو گرفتند و گفتند.شما کی هستید و اینجا چیکار میکنید؟نوب گفت: ما با رایدن خدای رعد کار داریم اما نمیدونستیم کجا میشه پیداش کرد.اومدیم اینجا تا شاید لیوکانگ ما رو راهنمایی بکنه.یکی از نگبانان گفت از اینجا برید.کسی به جز کاهنان و افراد شائولین اجازه ی وارد شدن ندارند.نوب گفت ما از این در رد میشیم چه با اجازه ی شما چه بدون اون.نگهبانان به سمت من و نوب حمله کردن .نوب چاله ی سیاهی روی زمین باز کرد و موجودی سیاه که به خود نوب شبیه بود از زمین بیرون اومد و یکی از نگهبانان رو گرفت و اون رو با خودش به سمت چاله ی تاریکی میکشوندونگهبان فریاد میزد تا اینه کامل به داخل چاله ی سیاه رفت و چاله بسته شد.من هم شعله ای جهنمی روی زمین به وجود آوردم و یکی دیگه از نگهبانان رو در چند ثانیه به خاکستر تبدیل کردم..نگهبانان از ترس سر جای خود ایستادند.به تعداد محافظین اضافه میشد اما جرات حمله به ما رو نداشتن.نگاهی به نوب کردم و گفتم کاش بدون خونریزی میشد وارد شد اما چاره ای نیست.باید همشونو نابود کنیم.با هم به سمت نگهبانا حمله کردیم که یهو فریادی شنیدیم که صبر کنید.برگشتیم.لیوکانگ و پشت سرمون دیدم که سریع به سمت ما نزدیک میشد.پرسد شما کی هستید؟اینجا چیکار دارید؟چرا به معبد حمله کردید؟تا چشمش به من افتاد گفت:تو؟؟؟تو همونی هستی که تو مسابقات مورتال کامبت شرکت کردی؟تو سابزیرو رو کشتی؟گفتم آره خودمم.گفت :اگه توضیح قابل قبولی ندید که چرا با محافظان درگیر شدید جفتتونو میفرستم به جهنم.تو دلم گفتم : احمق نمیدونه ما زاده ی جهنم هستیم.اما باید باهاش راه میومدم تا رایدن رو ببینم.نوب از حرف لیوکانگ عصبانی شد و خواست حمله کنه که دستش رو گرفتم و گفتم:کوتاه بیا.من حلش میکنم.برای رسیدن به هدفمون باید صبر داشته باشی.به لیوکانگ گفتم:ما برای همکاری با مبارزان زمینی اینجا اومدیم تا با کمک شما انتقام خودمون رو از امپرور بگیریم.گفت شما کی هستید و از کجا اومدید؟نوب گفت ما مبارزانی گمنام هستیم .امپرور خانواده ی ما رو به قتل رسونده.ما هم به دنبال انتقام هستیم.از حرف نوب خوشم اومد.خوب داستانی سر هم کرد.لیو گفت : باشه اما باید با رایدن صحبت کنید.گفتم ما هم برای همین منظور اینجا اومدیم اما نگهبانان به ما اجازه ی دیدن تو رو ندادن.لیو گفت من داخل معبد نبودم و برای تمرکز و یوگا به جنگل رفته بودم.اشکالی نداره.بیاید با هم به داخل معبد بریم.لیو جلو جلو راه میرفت و ما پشتش میرفتیم.نوب گفت اسم سابزیرو به نظرم آشنا میاد اما چیز دقیقی یادم نمیاد.شاید وقتی زنده بودم باهاش ملاقات کردم.گفتم: نمیدونم اما داستان انتقامم ازش خیلی مفصله.بعدا برا تعریف میکنم.به سمت تالاری رفتیم و وارد شدیم.رایدن اونجا بود و داشت در معبد دعا میکرد.مردی نسبتا بلند قد که هاله ای از نور رعد اطرافش بود و چشماش میدرخشید.لیو گفت لرد رایدن این دو نفر میخوان با ما متحد بشن و میگن از شائوکان کینه به دل دارن و قصد انتقام دارن.رایدن بلد شد و نگاهی به ما کرد و گفت:قیافه ی شما به انسان نمیخوره.از کجا اومدید؟گند کار داشت در میومد و نمیتونستیم حقیقت رو ازش پنهون کنیم..گفتم.ما مبارزانی زمینی بودیم.امپرور قبیله ی ما رو نابود کرد و ما رو کشت.ما در جهنم دوباره زاده شدیم و برای انتقام برگشتیم.رایدن پرسید:کی شمارو دوباره به زندگی برگردونده؟نوب گفت جادوگر دنیای زیرین کوانچی...رایدن گفت:چطور میتونم به شما اعتماد کنم؟شاید شما قصد خیانت به ما رو داشته باشید.باهم روی زمین زانو زدیم و دست روی زمین گزاشتیم و گفتیم:ما فقط مبازرانی هستیم که دنبال انتقامیم و برای اتحاد با شما اینجا اومدیم.رایدن پرسید:خوب حالا که مورتال کامبت به پایان رسیده و ما پیروز شدیم.تا 500 سال بعد هم مبارزه ای در کار نیست.الکی تا اینجا اومدید.گفتم : راهی نیست که بتونیم به آتورلد بریم؟گفت:اگر هم باشه من کمکتون نخواهم کرد.نا امید شدیم.به سمت در خروجی معبد راه اوفتادیم.هوا تاریک بود..تو فکر بودک که چه کاره دیگه ای یتونیم بکنیم؟ناگهان صدای انفجار شدیدی اومد و در معبد منفجر شد و باز شد. شانگ تسونگ جلوی در ایستاده بود.رایدن به صورت رعد جلوی شانگ تسونگ ظاهر شد و گفت:به چه جرائتی اینجا اومدی؟جادوگر گفت:امپرور درخواست مبارزهای دیگه کرده اما توی آتورلد.امپرور گفته اگه موافقت کنید و برنده بشید دیگه به زمین کاری ندارم.اما اگه ببازید یا موافقت نکنید به زمین حمله میکنم و اونو نابود میکنم.رایدن گفت:ما توافق کرده بودیم.مسابقات هر 500 سال یکبار انجام میشه.اون نمیتونه خلاف این عمل کنه.شانگ تسونگ گفت:امپرور خیلی قدرتمند شده و دیگه به الدار گاد ها نیازی نداره و از اونا نمیترسه.رایدن گفت بزار کمی فکر کنم تا فردا جوابتو میدم.شانگ تسونگ توسط پورتال(دروازه ای از دنیای زمین به دنیای آتورلد)به آتورلد رفت.رایدن گفت:امپرور چطور جرائت میکنه؟الدار گاد ها نمیزارن.باید باهاشون صحبت کنم.لیو گفت لرد رایدن بد نیست به این 2 مبارز فرصتی بدیم تا بمونن شاید تونستن کمکمون کنن.رایدن سمت ما اومد و گفت:شما اینجا باشید تا من برگردم.باید با الدار گاد ها صحبت کنم.ناگهان رعد و برقی زد و از جلوی چشم ما نا پدید شد...
    پایان فصل ششم

    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-31-2012 در ساعت 02:04 PM

  6. 21 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  7. #4
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل هفتم : اتحاد
    رایدن بعد چند ساعت دوباره و گفت:الدار گاد ها هیچ اهمیتی به زمین نمیدن و ما تنها موندیم.باید تورنونمت رو قبول کنیم تا شانسی برای پیروزی داشته باشه.اگه امپرور با لشکر تارکاتان ها(موجوداتی شبیه باراکا) و موجودات غول پیکرش وارد زمین بشن هیچ راهی برای پیروزی نداریم.باید دوباره دوستان خودمون رو دور هم جمع کنیم و به تورنومنت بریم.من میرم تا جکس و کیتانا و جانی کیج و سونیا و کونگ لائو رو بیارم.همینجا صبر کنید...و دوباره مانند رعد غیب شد.نوب گفت:این بهترین فرصته.به محض رسیدن به آتورلد از گروه جدا میشیم و به امپرور حمله میکنیم.گفتم:به نظر من این کار اشتباهه.ما باید با اینا بمونیم تا توی تورنومنت از تعداد مبارز های آتورلد کم کنیم تا راحت تر بتونیم جون امپرور رو بگیریم.نوب گفت:آره نظر خوبیه.لیو از دور به ما نزدیک شد.ناگهان رایدن دوباره ظاهر شد و 5 نفر همراهش بودند.دختری زیبا و خوش هیکل که اسمش کیتانا بود و شاهزاده ی ادینا که دختر خونده ی امپرور بود ولی از پدرش جدا شده بود و به ما پیوسته بود.یک مرد قوی هیکل و یک زن که هر دو لباس عجیبی به تن داشتن (جکس و سونیا)مرد کلاهی که تو مسابقه قبلی دیده بودمش و پسری خوش هیکل با عینکی عجیب و خال کوبی اسمش روی سینش.رایدن گفت:دوستان اسکورپیون رو که قبلا توی تورنومنت دیدید(من نیشخندی زدم) و نوب سایبوت متحد جدیدش که باهم برای کمک به ما اومدن.نوب گفت :از آشنایی با شما خوشحالم مخصوصا شما خانم زیبا(کیتانا)...پیش خودم گتم ای نامرد!!!اونها هم با ما خوش و بشی کردند و رایدن گفت:دوستان یادتون باشه این تورنومنت خیلی از قبلی سخت تره چون ما توی آتورلد هستیم و من اکثر قدرت هام رو توی آتورلد از دست میدم...ناگهان خودمون رو توی جای عجیبی دیدیم.کویری بزرگ با هوایی عجیب سرخ رنگ.آسمون سرخ بود و ابر های قرمز تو هوا بودند.باد شدیدی می وزید.رایدن گفت.اینجا صحرای آتورلده.هینجا صبر کنید تا من برگردم.مواظب اطراف باشید و دوباره غیب شد.چند ساعتی نشسته بودیم و حرف میزدیم.نگهان صدای زوزه ای اومد و حیوانی عجیب و درشت هیکل از دور ظاهر شد.به بزرگی یک شیر و دندان های بزرگ و چشمانی سرخ.حیوان شروع به دویدن به سمت ما کرد.نوب سریع بلند شد و مثل مایعی مشکی رنگ و غلیظ به روی زمین ریخت...تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.همه ی دوستانمون به سمت عقب رفتن و از دیدن ان صحنه جا خوردن.مایع سیاه روی زمین به سمت حیوان حرکت کرد و وقتی که بهش رسید دو نفر که جفتشون شبیه نوب بودن از زمین بیرون اومدن و حیوان رو به راحتی به زیر زمین کشیدن.صدای زوزه ی شدیدی اومد.صدای زجر کشیدن...سایه دوباره نزدیک شد و نوب بیرون اومد و استخوان حیوان توی دستاش بود.به کیتانا نگاهی کرد و نیشخندی زد و استخوان رو به زمین انداخت.کشیدمش کنار و گفتم:یادت نره ما برای چی اومدیم اینجا.نوب گفت:نترس من یادمه.خواستم یکم تحت تاثیر قرار بدمشون تا بدونن ما کی هستیم.رایدن برگشت و لاشه ی حیوان رو دید.گفت این کار کی بوده؟نوب گفت من کشتمش.رایدن با تعجب نگاهی به قد و هیکل نوب سایبوت انداخت و سپس به لاشه که 3 برابر نوب بود و بعد گفت:دوستان من با امپرور صحبت کردم.مسابقات شروع میشه.باید به سمت محل برگزاریش بریم.ناگهان در تالاری بزرگ ظاهر شدیم.زمین بزرگی برای تورنومنت در وسط بود و افراد زیادی دور زمین.همشون یه جورایی عجیب بودن.مردی با هاله ی سبز و معلق در هوا.شانگ تسونگ.غولی با چهار دست که خیلی شبیه گورو بود اما رنگ پوستش مثل پلنگ بود.زنی با چهار دست و قد بلند.دختری بسیار خوش اندام با لباس بنفش که چشماش به رنگ قرمز بود و شباهت کمی به کیتانا داشت.یک رباط قرمز رنگ.مردی با بدنی نیمه از انسان و نیمه از اسب که چهار تا پا داشت و 2 تا دست و دمی دراز.زنی میانسال با لباس بنفش و موهایی سفید و بلند که در کنار مردی بسیار قد بلند و قوی هیکل که نتقابی از جمجمه به صورت داشت.اون امپرور بود.نوب گفت:خودشه.میبینیش؟گفت آره.عجله نکن به موقع کارشو تموم میکنیم.شانگ تسونگ اومد و گفت:8 مبارز از سمت ما با 8 مبارز از سمت شما با میجنگن و برنده رو مشخص میکنن اگر مساوی شد امپرور با رایدن مبارزه میکنه.رایدن قبول کرد و جادوگر کنار امپرور ایستاد و فریاد زد:مسابقه ی اول:ملینا و کیتانا....کیتانا گفت:این دختره قاطی شده ی من و نژاد تارکاتان ها هستش که شانگ تسونگ درستش کرده.باید از شرش راحت بشیم و وارد زمین شد.ملینا ماسکش رو برداشت و صورت زشتش نمایان شد.دندون هایی تیز و بلند.به کیتانا نیشخندی زد و ماسکش رو روی صورتش زد.امپرور فریاد زد شروع کنید.جنگ شروع شد.ملینا دوتا ملیه ی سه شاخه از لباسش در آورد و به سمت کیتانا پرت کرد و کیتانا بلا فاصله با باد بزن هاش مسیر اونهارو عوض کرد و نیشخندی به ملینا زد.ملینا عصبانی شد و به سمت کیتانا حمله کرد.نبرد زیبایی بود.اصلا فکر نمیکردم یه دختر این چنین به مبارزه مسلط باشه.ملینا هم همینطور.زد خورد شدیدی بود و صورتشون خونی شده بود.ملینا نقابشو برداشت و به سمت گردن کیتانا حمله کرد اما کیتانا جا خالی داد و با باد بزنش از پشت زخم عمیقی پشت بدن ملینا ایجاد کرد.ملینا دوباره حمله کرد اما کیتانا خیلی تیز و سریع بود و دوباره جاخالی داد و ایدفعه گردن ملینا رو از بدنش جدا کرد.بدن بیجون ملینا کنار سرش روی زمین افتاد.شائو از سر جاش بلند شد و از خشم مشتی به صندلیش زد.مسابقه ی اول به نفع ما تموم شده بود.خوشحال به سمت ما برگشت و بچه ها ذورشو رو گرفتن.شانگ تسونگ دوباره فریاد زد:مسابقه ی بعد:نوب سایبوت و سکتور...
    پایان فصل هفتم
    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-30-2012 در ساعت 04:12 PM

  8. 22 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),AmirKiller (10-16-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  9. #5
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل هشتم:قسمت اول :نبرد در آتورلد
    نوب سایبوت وارد زمین مسابقه شد.روبات قرمز رنگ که اسمش سکتور بود هم وارد زمین شد.رایدن گفت:سکتور مثل ما انسان بود اما لینکویی اونو تبدیل به سایبرگ کرد تا هم قدرتش بیشتر بشه هم فرانبرداریش.امیدوارم نوب بتونه از پش بر بیاد.گفتم:نگران نوب نباش.اون خیلی قوی و ورزیدس.امپرور بلند شد و ایستاد و فریاد زد:شروع کنید.نوب دوباره به صورت مایع غلیظی روی زمین ریخت و به رنگ تیره تر دوباره ایستاد.سکتور شروع به حمله کرد . نبرد شروع شد.نوب چنتا مشت به سمت صورتش روانه کرد اما سکتور خیلی سریع بود. و جا خالی میداد.بعد از چند باز جا خالی دادن مشت محکمی به صورت نوب زد و نوب گیج شد.با چندین مشت محکم نوب رو روی زمین انداخت و خندید و گفت همین؟اینه مبارزتون؟نوب دوباره ایستاد و سعی کرد سکتور رو بزنه اما فایده نداشت.سکتور خیلی فرز بود و نوب فقط چنتا مشت و لقد تونست به صورتش بزنه.گروه خیلی نگران نوب بود.اینجوری که معلوم بود نوب مبارزه رو میبازه.سکتور دوباره نوب رو به زمین زد و نوب بی حال بود.اومد بالای سرش و گفت:تو باید بسوزی بد بخت و بعد از دستش مشعلی بیرون اومد و نوب رو به آتش کشید.نوب سوخت و روی زمین جون میداد.من باورم نمیشد.سکتور پشت به جسد نوب کرد که داشت میسوخت و به امپرور تعظیم کرد.امپرور لبخند شرورانه ای زد.بدن نوب دوباره به حالت مایه برگشت و نوب از زمین بلند شد و در حالی که سکتور پشت بهش ایستاده بود به سمتش پرید و در هوا تبدیل به مایع غلیظ شد و از سوراخی که پشت بدن سکتور بود وارد بدنش شد و تمام بدن سکتور رو گرفت.سکتور فریاد میزد و شروع به لرزیدن کرد و چند جرقه از بدنش پیرون پرید و خاموش شد.مایع غلیظ دوباره روی زمین ریخت و نوب از اون برخاست.همه سر جاشون خشکشون زده بود و همه جا ساکت بود.نوب بلند داد زد:شما ها فکر کردید من به این راحتی میمیرم؟با این رباط مسخرتون.حفره ای به خلا باز کرد و بدن رباط به درونش کشیده شد.ما همه از خوشحالی داد زدیم و امپرور دوباره به هم ریخت.نوب به سمت ما اومد و گفت:مثل اینکه یادتون رفته من با سایه ی خودم همکارم؟؟؟برای اینکه بتونم راحت سکتور رو از پا در بیارم باید از پشت بهش میرسیدم.بغلش کردم و خیالم راحت شد.توی این چند وقت ما به هم عادت کرده بودیم.امپرور خیلی عصبی بود.جاوگر دوباره ایستاد و فریاد زد:مبارزه ی بعدی:جکس و شیوا...جکس خودش رو گرم کرد و وارد زمین شد.همون زن 4 دست و قد بلند وارد زمین شد.عجب غولی بود.به نوب گفتم امیدوارم جکس هم موفق بشه.مسابقه با اعلام امپرور شروع شد.جکس بکسور حرفه ای بود.بهش امید داشتم.جکس با گارد بسته جلوی شیوا ایستاده بود و منتظر فرصت میگشت تا به صورت ضربه بزنه.اما قم قدش خیلی کوتاه تر بود و هم شیوا 4 تا دست داشت.چندین ضربه به سمت صورتش پرتاب کر اما گارد شیوا خیلی بسته بود(4 تا دست داشت).شیوا تو یک فرصت با دو دستش دستهای جکس رو گرفت و با دو دست دیگه شروع به ضربه زدن به صورت جکس کرد.چند ضربه به گیج گاه جکس خورد و گیج شد.صورتش خونی بود.جکس به سختی خودش رو از دست شیوا رها کرد و عقب رفت اما خیلی گیج بود.شیوا به سمتش دوید و جکس با جا خالی تونست چنتا ضربه به شکمش وارد کنه.شیوا دوباره حمله کرد و جکس رو گرفت.با دو دست اونو از پشت گرفته بود و با دو دست دیگه از عقب تو سرش ضربه میزد.جکس بیهوش رو زمین افتاد.شیوا اون رو بلند کرد و به سمت امپرور رفت.درحالی که جکس رو در بغل داشت روی زمین زانو زد و گفت:امپرور این قربانی برای شماست.امپرور ایستاد و دستش رو به سمت اونا دراز کرد و روح جکس رو از بدنش بیرون کشید.خنده ای کرد و گفت:بیشتر.بازم یشتر میخوام.آفرین شیوا.مسابقه به نفع اونا تموم شد و جکس بیچاره مرد.جسد جکس رو برداشتیم به کنار گزاشتیم.سونیا خیلی بهم ریخته بود.خدا کنه مسابقه ی بعدی من باشم.جادوگر دوباره فریاد زد:مسابقه ی بعد:سونیا بلید و کینتارو....من واقعا عصبانی شدم.آخه یه دختر چطور میتونه ازپس یه غول بی شاخ و دم بر بیاد؟به نوب گفتم من میرم وسط یکم شلوغی کنم تو هم برو اطراف رو بگرد و یه سر و گوشی آب بده.نوب یواشکی از سمت عقب رفت و من جلوی امپرور ظاهر شدم و گفتم:این عادلانه نیست.من اعتراض دارم.من میخوام با کینتارو بجنگم.امپرور خندید و گفت فرقی برای کینتارو نداره.در هر صورت اون برندس.گفتم:پس بزار من باهاش بجنگم.امپرور قبول کرد و رفتم تو زمین.کینتارو وارد شد.یه غول خیلی بزرگ که فکر کنم از فک و فامیل های گورو بود که کشته بودمش.بهش گفتم:گورو رو من کشتم.تو هم به اون میپیوندی.امپرور تعجب کرد.نمیدونست من گورو رو به جهنم فرستادم.کینتارو عصبانی شد و به سمتم حمله کرد.اونم 4 تا دست داشت و من باید حواسم رو جمع میکردم تا مثل جکس بلا سرم نیاد.از زیر دستاش جا خالی میدادم و منتظر فرصت مناسبی بودم.بالاخره تو یه فرصت ضربه ای به 00 های کینتارو زدم و دور شدم.کینتارو داد زد و نشست روی زمین.از پشت سر چنتا ضربه بهش زدم و بازم دور شدم.بلند شد و عصبانی بود.با اسپیر خود که زنجیر بهش وصل بود به دورش چرخیدم تا اونم مثل گورو به جهنم بفرستم اما با دستاش زنجیر رو پاره کرد.خیلی قوی بود.ازش دور واستادم.گفت:خیال کردی به این راحتی میمیرم؟بلند شد و دوباره به سمتم دوید.ای بار نتونستم در برم و گیرش افتادم.چنتا ضربه ی کاری بهم زد و من یادمه که سرم داشت گیج میرفت.من رو روی زمین انداخت و گفت.بمیر بدبخت.من ایستادم و کینتارو از دهانش آتش بیرون اومد و بدن من رو آتش زد.دستام رو بالا گرفتم و گفتم....هووووم بوی خونه میاد.جهنم.....تنم میسوخت.داد زدم من زادهی جهنمم تو میخوای من رو با چیزی که ازش ساخته شدم بسوزونی؟کینتارو ایستاده بود و مثل بقیه نگاه میکرد.دستام رو جلوی صورتم آوردم و تمرکز کردم.خیلی بیحال بودم.اتش از توی بدنم به داخل کشیده شد و خاموش شد.گفتم حالا بچش چیزی رو که حقته....ماسکم رو در آوردم و کینتارو رو به آتیش کشیدم.کینتارو برای خاموش کردن خودش تقلا میکرد اما آتش جهنم خاموش نمیشه.منم بیهوش شدم و روی زمین افتادم.چیزی یادم نمیاد فقط یادمه که به هوش اومدم و رایدن بالا سرم بود.گفتم چی شد؟من چند وقته بیهوشم؟گفت بعد از کشتن کینتارو تو بیهوش شدی و الان دو ساعتی میشه که بیهوشی.گفتم مسابقه چی؟گفت:سونیا و کونگ لائو متاسفانه از ارمک و موتارو شکست خوردن و کشته شدن.جانی کیج هم سیندل رو شکست داد.الان ما 4 به 3 جلو هستیم و لیوکانگ هم با شانگ تسونگ مبارزه میکنه.بلند شدم و نشستم.گفتم نوب کجاس؟گفت نمیدونم کجا غیبش زده.گفتم نگران نباش همین دورو براس.نوب هنوز نیومده بود.خیلی دیر کرده بود.ایستادم.لیو داشت با شانگ تسونگ مبارزه میکرد
    پایان فصل هشتم قسمت اول


    فصل هشتم:قسمت دوم:نبرد در آتورلد
    نبرد بین لیوکانگ و شانگ تسونگ بود.اگه ما برنده میشدیم تورنومنت رو برده بودیم و اگه میباختیم نبرد بین رایدن و امپرور برنده رو مشخص میکرد.نوب برگشت.گفت:خوشحالم که سالم میبینمت.گفتم کجا بودی اینهمه وقت؟چرا اینقدر طولش دادی؟چیزی دستگیرت شد؟گفت:سرکی تو قصر کشیدم و اطاق امپرور رو چک کردم.توی اطاقش چند تا پرتال مخفی داره!!! گفتم : پس اگه بتونیم تو اطاقش گیرش بندازیم میتونیم کارشو تموم کنیم.خارج از آتورلد نیروش کمتره.نوب پرسید:از تورنومنت چه خبر؟گفتم:متاسفانه کونگ لائو و سونیا شکست خوردن.الان هم لیو داره با جادوگر میجنگه.لیو داشت با ظرافت و قشنگی تمام جادوگر رو میزد و جادوهای شانگ تسونگ کاری از پیش نمیبرد.لیو مسابقه رو میبرد.جادوگر روی زمین افتاده بود و لیو به سمتش رفت تا کارش رو تموم کنه.صورت جادوگر خونی بود.شانگ تسونگ تو یه لحظه بدن لیو رو لمس کرد و خودش رو به شکل لیوکانگ در آورد تا از قدرت خود لیو علیه خودش استفاده کنه.لیو کمی عقب رفت و جا خورد.شانگ تسونگ که شبیه لیو شده بود بلند شد و گفت:حالا با نیروی خودت تورو از پا در میارم.دوباره با هم درگیر شدن و ما لیو رو گم کرده بودیم و نمیدونستیم لیوکانگ اصلی کدومه!!!به شدت همدیگرو میزدن و مبارزه ی زیبایی بود که یهو یکیشون از پشت سر حریف رو غافلگیر کرد دستش رو توی قفسه سینه اون یکی کرد و قلبشو بیرون کشید.همه ساکت مونده بودن و معلوم نبود کدوم گروه برنده شده.لیو به سمت ما اومد و ما خوشحال شدیم که مبارز ما برند شده که ناگهان تبدیل به شانگ تسونگ شد و لبخند شیطانی زد.لیوکانگ هم مرده بود.همه مات و مبهوت مونده بودیم.حالا 4-4 مساوی بودیم و باید امپرور و رایدن با هم میجنگیدن.از گروه مبارزان ما کیتانا و من و نوب و جانی مونده بودیم و از گروه آتورلد شیوا و ارمک و موتارو و شانگ تسونگ...امپرور بلند شد و گفت مسابقه ی نهایی چند ساعت دیگه بین من و رایدن انجام میشه.تمام مبارزان آتورلدی زمین رو ترک کردن و به سمت قصر امپرور رفتن.رایدن گفت:توی آتورلد نیروی من خیلی کمه و من شانسی مقابل امپرور ندارم.به نوب گفتم حالا وقتشه که امپرور رو توی اطاقش گیر بندازیم و کارمون رو تموم کنیم.به رایدن گفتم:من و نوب میتونیم از پسش بر بیایم و نقشه ای داریم اما شما باید کمکمون کنید.تو با کیتانا و کیج به در ورودی قصر برید و اونجا کمی شلوغی به راه بندازید تا توجه نگهبانا جلب بشه و من و نوب بتونیم به اطاق امپرور بریم.به نوب گفتم:راه های ورودی رو بلدی؟گفت:راهشو یاد گرفتم نگران نباش.گفتم راهی که نگهبان داشته باشه فایده نداره.ریسکش بالاس.نباید لو بریم وگرنه کارمون تمومه.کیتانا گفت: مثلا من پرنسس اینجا بودم!!! من یک راه مخفی بلدم که امپرور برای مواقع اضطراری از اطاق خودش به بیرون قصر درست کرده و فقط چند نفر از اون خبر دارن.باید به پشت قصر برید.یک درخت خیلی بزرگ اونجاس که زیرش یک در ورودی مخفی داره و میتونید از اونجا وارد بشید.دالان های زیادی توی این راه وجود داره که به هر کدوم که رسیدید به سمت چپ برید.در ورودی از پشت کتابخونه وارد اتاق میشه.ما به سمت در مخفی به راه افتادیم و بقیه به سمت در ورودی تا نقشه ی خودمون رو عملی کنیم.به نزدیکی درخت بزرگ رسیدیم.درختی بسیار بزرگ و وحشتناک بود.نوب به سمت درخت رفت که یهو درخت بیدار شد و با شاخه های خودش نوب رو گرفت.نوب به مایع تبدیل شد و روی زمین ریخت و من هم با دستهای خودم آتش جهنم رو به جون درخت کشیدم. اطراف درخت رو جستجو کردیم و در مخفی رو پیدا کردیم.واردش شدیم و طبق گفته ی کیتانا به پشت در کتابخونه رسیدیم.به نوب گفتم قبل از اینکه وارد بشیم باید مطمئن بشیم امپرور تو اتاق نیست.نوب دوباره به شکل مایه سیاه رنگ در اومد و از زیر در مخفی رد شد و در رو باز کرد و گفت:بیا کسی تو اتاق نیست.سریع به داخل اتاق رفتیم و مخفی شدیم.چند دقیقه بعد امپرور به داخل اتاق اومد.با خودش حرف میزد.میگفت:تا وقتی اینا اینجا معطل هستن باید ما به ارترلم حمله کنیم.درسته.همین کارو میکنم.به سمت پرتال رفت و اونو به سمت زمین باز کرد تا بررسی بکنه.بهترین وقت بود.سریع از کمین گاهم بیرون اومد و به سمت امپرور پریدم.نوب هم به من پیوست و در حالی که پرتال به سمت زمین باز باز با هم به داخلش پرت شدیم.امپرور از زمین بلند شد و ایستاد و گفت:شما کثافتا....شما ها چی کار میکنید؟گفتم بهترین چیزی که میشد نبرد با تو توی خارج از آتورلد بود.حالا وقتشه بمیری...نوب گفت:کارت تمومه.با کشتنت هم زمین رو نجات میدیم هم به خواستمون میرسیم.امپرور ایستاد و پتکش رو تو دستاش ظاهر کرد.من و نوب هم کنار هم مقابلش استادیم و نبرد نهایی شروع شد....
    پایان فصل هشتم
    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-31-2012 در ساعت 02:07 PM

  10. 23 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),a.m.297 (02-21-2016),AmirKiller (10-16-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),mkliukang (06-06-2014),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  11. #6
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل نهم:نبرد با امپرور
    حالا رو زمین بودیم و نبرد با امپرور آسونتر بود.من و نوب با هم مقابل امپرور ایستاده بودیم.به طرفش حمله کردیم و ضربات سنگینی به امپرور وارد کردیم.هنوز هم خیلی قوی بود و تمام ضربات ما رو با دستهاش دفع کرد.دستاش خیلی قوی بودن.من و نو یه سر و گردن ازش کوتاه تر بودیم.به نوب اشاره کردم و نوب به زیر زمین رفت و از پشت شائو رو گرفت و من سریع زنجیر خودم رو به سمت امپرور پرت کردم و به دور بدنش پیچیدم.چکش امپرور به زمین افتاد و من و نوب شروع به زدن امپرور کردیم.امپرور فریادی زد و زنجیر هارو پاره کرد.عجب غولی بود!!!یک ضربه به صورت نوب زد و نوب پرت شد و روی زمین افتاد.حسابی گیج شده بود و نمیتونست از جاش بلند بشه.اگه منم ضربه میخوردم کارم تموم بود.از چنتا از ضرباتش فرار کردم و عقب رفتم.امپرور چکش خودش رو برداشت و به سمت نوب رفت.اون رو بالا برد تا نوب رو له کنه.وقتی چکش داشت به نوب میرسید نوب تبدیل به مایه ی سیاه شد و توی زمین رفت.امپرور فریاد زد:بد بخت ترسو کجا در میری؟رو به من کرد و به سمتم دوید.چنتا ضربه ی اونو دفع کردم اما یکی از مشتاش توی صورتم خورد.گیج شدم...زمین و زمون دور سرم میچرخید.الکی نبود بهش میگفتن امپرور. با چکشش ضربه ای به پشتم زد و من پرتاب شدم.برای چند لحظه بی هوش بودم و وقتی به هوش اومدم دیدم نوب داره به سمت امپرور حمله میکنه.منم سریع بلند شدم و خودم رو تلپورت کردم به پشت امپرور و ضربه ای زدم و دوباره به سمت عقب تلپورت کردم.فکر خوبی بود.به نوب گفتم:شنیدم با سایت رابطت خوبه!!!!منظورمو گرفت و دوباره ریخت روی زمین و رفت توی زمین.من پشت سر هم خودم رو پشت امپرور ظاهر میکردم و ضربه میزدم و وقتی امپرور میخواست برگرده و دفاع کنه نوب از زمین در میومد و چند ضربه بهش میزد.بعد چند دقیقه امپرور گیج شده بود و زخمی.روی تنش پر بود از زخم های قلاب اسپیر من(قلاب سر زنجیر اسکورپیون).فرصت رو مناسب دیدم و گفتم:نوب برو کنار میخوام اینم کباب کنم....ماسکم رو در آوردم و شعله ای توی چشام جرقه زد و آتش بیرون اومد و آتش تن امپرور رو سوزوند....امپرور داشت میسوخت که دیدم نوب به سمت من میدوه.پرید به سمت رو شروع کرد به زدن من.گفتم"دیوانه شدی؟همینجوری داشت منو میزد و من واقعا دردم میگرفت.دستش رو گرفتم گفتم چته؟من اسکورپیونم.روی زمین ریخت و از پشت منو گرفت و دوباره منو زد.منم اعصاب خورد شده بود و زخمی بودم و اثر چکش امپرور هنوز روی بدنم مونده بود.چند ضربه خوردم و روی زمین افتادم.نوب گفتم.حالا یادم اومد.اون صورت شعله ورت همه چیرو به یادم آورد.من سابزیرو بود.تمام خاطراتم برگشت.تو منو کشتی.منو آتیش زدی.یادته؟من باورم نمیشد.گفتم این امکان نداره....تو؟؟؟؟بیهان؟(یادم اومد که نوب تو صحنه ای که کینتارو رو آتش زدم غایب بود و من رو ندیده بود)...گفت آره خود خود بیهان.تو من بی دلیل کشتی...یادته؟من بهت التماس کردم سر کاری که نکردم...گفتم تو خانواده ی منو کشته بودی.باید میمردی.گفت :من هیچوقت به خانوادت کاری نداشتم.لین کویی به خانواده ی اهدافش کاری نداره.تو قانون مارو میدونی.گفتم من خودم دیدمت.توی جنگل.جنگیدیدم.توی خونواده ی منو کشتی.من دیدمت.زن و بچه ام یخ زده بودن.گفت من نبودم.....با خودم فکر کردم.یه فکری از ذهنم گذشت که کل بدنم یخ کرد.یعنی همه ی اینا نقشه بود؟نقشه ای که من و نوب برده باشیم و برای رسیدن به اهداف ازمون استفاده بشه؟گفتم:نوب صبر کن.من میدونم کار کاره کیه.کوانچی منو تو جهنم پیدا کرد و تبدیل کرد.گفت من اولین اسکورپیون نیستم اما اولینم که از جهنم بیرون میره.بعدش تورو کشتم و تو شدی همکارم.تو بهترین نینجای لین کویی بودی.اون تورو هم به وسیله ی من به بردگی خودش در آورد.اون بوده که خانواده ی منو کشته.اون خودش رو جای تو جا زده.ما به بازی گرفته شدیم...امپرور روی زمین افتاده بود و جون میداد.رفتم بالای سرش.نفس آخر رو کشید و تموم....دست انداختم و مدالی که به گردنش بود رو کندم.نوب هم اومد.خیلی داغون بودیم.دست نوب رو گرفتم و گفتم:کسی که این کار رو کرده تاوانشو پس میده.از خشم مدال رو تو دستم خورد کردم.یهو نور روشنی ازمدال امپرور بیرون اومد.تو بدنم احساس داغی میکردم.نوب بیهوش شد و من هم بعد اون روی زمین افتادم.یکی صدام میکرد.بابا...بابا بیدار شو...بلند شدم.زنم و بچم بالای سرم بودن.توی شیرای ریو بودم.همه چی سر جاش بود.ایستادم و زن و بچه ام بغل کردم.اشک از چشمام پایین می ریخت.گفتن شما ها زنده اید؟گفت:نه بابایی.توی هم اومدی پیش ما.گفتم:یعنی منم مردم؟گفت آره بابایی.گفتم من نمیدونستم این یه تله هستش.ببخشید تنهاتون گزاشتم.منو ببخشید.من خیلی بد بودم.پسرم گفت بابا دوست دارم.....دوباره احساس سوزش کردم.دستهام رو دیدم.داشت محو میشد.گفتم چی شد.من چرا دارم اینجوری میشم؟یهو به هوش اومدم و رایدن رو بالای سرم دیدم.گفت اسکورپیون پاشو.گفتم من مردم؟گفت:داشتی میمردی.نوب هم همینطور.نیروی مدال امپرور زیاد بود اما چون تو و نوب باهم بودید بین شما پخش شده.شانس آوردید من اومدم.گفتم دیگه زمین نجات پیدا کرد.بلند شدم.نوب روی زمین بود.گیج بود.جانی و کیتانا هم اونجا بودن.رایدن گفت:ما به دروازه ی قصر رفتیم و داشتیم با محافظ ها میجنگیدیم که صدای بلندی اومد و زمین لرزید.تمام محافظ ها مردن و افتادن روی زمین.فهمیدم امپرور مرده.سریع به اتاقش رفتم و دیدم پورتال هنوز بازه و شما روی زمین هستید.اومدم و شما هارو نجات دادم.اگه چند دقیقه دیرتر رسیده بودم میمردید.اما حالا که زنده هستید نیروی امپرور بین شما تقسیم شده و شما خیلی قدرتمند تر شدید.به شما تبریک میگم.کارتون عالی بود.گفتم:من و نوب یه حساب قدیمی با کوانچی داریم.باید به حسابش برسیم.به نوب گفتم باید بریم و کار رو تموم کنیم.نوب گفت:اون خودش این نیرو رو به ما داده.شاید نتونیم کارش رو تموم کنیم.من یه فکر خوبی دارم.باید کسی با ما باشه که اگه نتونستیم کارش رو تموم کنیم کمکمون کنه.گفتم ما نیروی امپرور رو داریم.نترس.گفت کار از محکم کاری عیب نمیکنه.گفتم نظری داری؟گفت من یه برادر داشتم که از من کوچیکتر بود و خودم بهش آموزش میدادم.اون هم مثل من اسم کدش سابزیرو بود.باید بریم پیشش.گفتم کجاست؟گفت تو معبد لین کویی.رایدن و کیتانا و جانی رو بغل کردیم و خداحافظی کردیم..دست نوب رو گرفتم و نزدیکی لین کویی توی جنگل ظاهر شدیم.....
    پایان فصل نهم
    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-30-2012 در ساعت 04:13 PM

  12. 23 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),AmirKiller (10-16-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),mkliukang (06-06-2014),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  13. #7
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    فصل دهم:لین کویی(نسخه ی تصحیح شده ی لین کویی)
    توی جنگل زنده* بودیم.جایی که در اعماق اون لین کویی بود.صدای های عجیبی از جنگل میومد و درخت ها هم توی جنگل زنده بودند.جای وحشتناکی بود و لین کویی برای همین توی این جنگل بود.به نوب گفتم:حالا چیکار کنیم؟بریم در بزنیم؟؟؟؟گفت نه.باید صبر کنیم تا سابزیرو بیاد بیرون.لین کویی جای جالبی نیست مخصوصا برای افراد غریبه.توی جنگل منتظر بودیم تا شاید سابزیرو بیاد بیرون.به نوب گفتم بهتره بشینیم و کامل سنگها مونو وا بکنیم.نباید بین ما ناراحتی باشه.نوب گفت:چی میخوای بگی؟گفتم:من فکر میکردم تو خانواده ی منو کشتی.خودت رو بزار جای من.ما با هم دشمن بودیم.اگه منو می دیدی که خانوادت رو کشتم اصلا فکر میکردی شاید من نبودم و کس دیگه ای خودش رو به شکل من در آورده؟گفت نه.اما من به تو میگفتم که من نبودم.چرا گوش نکردی؟چرا من رو سوزوندی؟گفتم:من فکر میکردم به خاطر جونت داری التماس میکنی.من خانواده ی خودم و جونم رو از دست دادم و تو هم جونت رو.باید متحد بمونیم و تمومش کنیم.گفت:خیالت راحت باشه من فکر انتقام نیستم.با هم مشغول حرف زدن بودیم و در لین کویی رو میپاییدیم که از شانس ما سابزیرو زد بیرون.نوب گفت بلند شو بریم باهاش حرف بزنیم.به سمتش رفتیم.نزدیک شدیم.سابزیرو داد زد:اسکورپیون؟؟؟؟دنبالت میگشتم خودت اومدی اینجا.تو برادر بزرگ منو کشتی حالا باید بمیری.نوب گفت:کوای لینگ صبر کن.من بیهان هستم.کوای لینگ خندید و گفت:تو؟؟؟برادر من مرده.آماده ی مرگ باشید.جفتتون رو میکشم.نوب گفت صبر کن.رازی هست که فقط من و تو میدونیم.اگر بگمش قبول میکنی؟سابزیرو گفت:کدوم راز؟بگو ببینم.نوب گفت:وقتی خیلی بچه بودیم پدر و مادر ما کشته شدن و ما رو دزدیدن و برای تعلیم به لین کویی آوردن.تو یادت نمیاد چون نوزاد بودی.ما آخرین بازمانده از نسلی بودیم که قدرت کنترل یخ رو داشت.وقتی بزرگتر شدی و من هم به درجه ی نینجا رسیده بودم.یک روز تمام ماجرا رو برات تعریف کردم و بهت گفتم تمام مهارت هام رو بهت یاد میدم تا از استادمون که خانواده ی ما رو کشته بود انتقام بگیریم.حالا باورت شد؟کوای لینگ نا باورانه گفت:بیهان تو چرا این شکلی شدی؟نوب تمام ماجرا رو برای کوای لینگ تعریف کرد و گفت چرا دنبالش اومدیم.کوای لینگ گفت پس قبلش کار استاد رو یک سره کنیم و برای همیشه از اینجا بریم.گفتم:توی لین کویی؟؟؟؟گفت:توی نبرد اخیر سر آتورلد که به ابنجا حمله کرده بودن ما خیلی کشته دادیم و الان هم چند تا از قویترین ها توی لین کویی نیستن.گفتم:نبرد آتورلد دیگه تمام شده.من و نوب کار امپرورو رو تموم کردیم.کوای لینگ گفت:جدی؟چجوری؟نوب گفت:من و اسکورپیون تیم کاملی هستیم.برادرت رو هم دست کم نگیر.حالا با تو کاملتر میشیم....نزدیک های صبح بود و گرگ و میش.به سابزیرو و نوب گفتم باید بدون سر و صدا کار رو تموم کنیم.سابزیرو گفت کنار در صبر کنید.ما مخفی شدیم و سابزیرو در زد و اسم کد رو گفت و در براش باز شد.رفت تو.صدای باد شمشیر پیچید تو فضا.خون پاشید رو زمین.ما هم رفتیم تو.گفت استاد این وقت صبح بعد از نرمش یوگا کار میکنه.به سمت اتاقش رفتیم.خیلی آروم و مخفی مثل سه شبح نینجا.2 تا نگهبان دم در اتاق استاد بودن.گفتم بزارید آتیششون بزنم.نوب گفت خوب صر و صدا میکنن همه میفهمن.سابزیرو کار خودته.سابزیرو 2 تکه یخ به سمت سر نگهبانا پرتاب کرد و در جا سرشون یخ زد.بعد من و نوب پریدیم سمتشون و سرشون رو از تنشون جدا کردیم.عجب گروهی شده بودیم.در رو باز کردیم و وارد اتاق شدیم.استاد خیلی آروم نشسته بود.سابزیرو رو دید و پرسید:اینا کی هستن که با خودت به لین کویی آوردی؟سابزیرو گفت:این مرد سیاهپوش بیهان هستش.بعد از مرگ توسط جادوگر به این شکل در اومده.چشمان استاد از تعجب گرد شد.سابزیرو ادامه داد این یکی هم اسکورپیون هستش.مثل نوب....سابزیرو ادامه داد استاد ما میدونیم که شما پدر و مادر ما رو کشتید تا ما رو بدست بیارید.به خاطر زحمتی که در تعلیم ما کشیدید قول میدم مرگ بدون دردی داشته باشید.ما باید انتقام پدر و مادرمون رو بگیریم.استاد چشمانش پر اشک شد.گفت:میدونستم چنین روزی میرسه.بیهان و کوای لینگ من واقعا پشیمونم و میدونم کاری که در جوانی برای به دست آوردن شما کردم چغدر وحشیانه بوده.من امادگی مرگ رو دارم.من سزاوارش هستم.تمومش کنید.وقتی من رو کشتید در صندوقچه براتون نامه ای گزاشتم.کوای لینگ تو بخونش.من اماده ام.سابزیرو پا شد و شمشیر یخی خودش رو در آورد.استاد سرش رو روی زمین گزاشت.سابزیرو شمشیر رو بالا برد.نوب بدون حرفی خیره شده بود و تو فکر بود.قطره اشکی از چشم سابزیرو روی سر استاد چکید.استاد گفت:پسر گریه نکن.من به تو یاد دادم که تو سخت ترین مواقع از پس مشکلات بر بیای.تمومش گن.سابزیرو دستاش میلرزید.شمشیر رو پایین آورد و گفت:نمیتونم....نمیتونم....نوب اشاره کرد که شمشیر رو غلاف کن.سابزیرو دست رو شونه ی استاد گزاشت و گفت:از خونت گزشتیم.خیلی وقت بود فکر انتقام تو سرمون بود اما حالا که وقتش رسیده نمیتونم تمومش کنم.استاد گفت:من واقعا شرمنده ام.بلند شد و از اتاق بیرون رفت.نوی گفت:برو در صندوق رو باز کن.ببین چی توی صندوق هستش؟سابزیرو صندوق رو آورد و درش رو باز کرد.طوماری توش بود.نقشه ای بود و در باره ی مدالی بود که از جد بزرگ سابزیرو مونده بود و از چند نسل قبل از بیهان و کوای لینگ به سرقت رفته بود.قدرت این مدال وقتی که یک سابزیرو به گردن آویزونش کنه بسیار زیاده.گفتم:ما بعد از کشتن امپرور نیروی اون رو گرفتیم.بهتره قبل از رفتن به جهنم تو هم نیروی خودت رو زیاد کنی.حالا کجاست این مدال؟سابزیرو گفت:اینجا نوشته بعد از جنگل زنده کوهی هست که اونجاست و اژدهایی از قدرت اون استفاده میکنه و کوه رو در تسخیر خودش داره.به سمت در رفتیم.سابزیرو گفت:انتقام شیرینه اما بخشش شیرین تره.نوب تایید کرد.گفتم:بریم که سابزیرو هم تقویت بشه تا کوانچی رو راحت بترکونبم.....
    پایان فصل دهم

    *living forest


    فصل یازدهم: اژدهای یخی
    از جنگل خارج شدیم و به کوهستان رسیدیم.کوهستان پر بود از برف و یخ و به طور عجیبی سرد بود.علت سرد بودنش وجود اژدهایی بود که مدال سابزیرو رو در اختیار داشت.طبق افسانه ها این اژدها پیر بود و چون نمیتونست از دهانش آتش خارج کنه چند نفر رو اجیر کرده بود تا مدال سابزیر رو بدزدن تا بتونه به جاش از یخ استفاده کنه و بعد از بدست اوردن مدال همشون رو به تکه ای از یخ تبدیل کرده بود.به نوب گفتم باید با فکر به جنگش بریم.نباید باهاش درگیر بشیم.خیلی قدرتمنده.هیکلش بزرگه و نمیتونیم راحت از پسش بر بیایم.سابزیرو گفت:فکری داری؟گفتم:یه فکر خوب.شب رو همین جا استراحت میکنیم و صبح کارش رو تموم میکنیم.آتش کوچکی درست کردم.نوب به خنده گفت:برای کی داری آتیش درست میکنی؟سابزیرو که از یخه.من و تو هم که جهنمی هستیم و دوبار نمیمیریم.گفتم:طبق عادت این کار رو کردم.نشستم روی یه تخته سنگ.دلم گرفته بود.یاد قدیما افتادم.یاد اون روزهایی که با خانواده ام زندگی خوبی داشتیم.هفته ای یکبار با پسرم به جنگل میرفتیم و کمپ میزدیم و آتیش درست میکردیم.پسرم آرزوی اینو داشت که یه روزی بزرگ بشه و مثل من جنگجوی ماهری بشه.نوب دستش رو روی شونم گزاشت و گفت:ناراحت نباش.چیزی که رفته بر نمیگرده.وقتی انتقام خودمون رو از کوانچی گرفتیم سبک تر میشیم.سابزیرو که گرم بودن رابطه ی من و نوب رو میدید با تعجب گفت:بیهان وقتی زنده بود به جز من که برادرش بودم با کسی گرم نمیگرفت.عجیبه که بعد از مرگ و بدون روح شدن با تو گرم گرفته که قاتلشی!!!!گفتم:ما باهم راه طولانی و سختی رو طی کردیم و چون بازیچه ی دست کوان چی شدیم و هدف یکسانی داریم با هم گرم شدیم.صبح شد و ما بسمت اژدها راه افتادیم.توی راه نقشه ی خودم رو به نوب و سابزیرو گفتم.به نزدیکی اژدها رسیدیم.من و سابزیرو مخفی شدیم.نوب نزدیک رفت وداد زد:ای اژدهای بزرگ و قدرتمند.من برای تو پیشکشی آوردم و درخواستی از تو دارم.اژدها بیدار شد و نزدیک شد.به بلندی چند زرافه بود و هیکل خیلی بزرگی داشت.خیلی زشت بود و معلوم بود سنش زیاده.ما میدونستیم این اژدها زیاده خواهه و حریص.اژدها گفت چی داری؟نوب گفت:مدالی همراه من هستش که قدرت آتش رو برات میاره و میتونی مثل بقیه ی اژدها ها از قدرت آتش استفاده کنی و تکه سگی رو به اژدها نشون داد.اژدها گفت:در عوض از من چی میخوای؟نوب گفت:میخوام مدال یخی رو به من بدی.اژدها مدال رو که دور گردنش بود نمایان کرد و گفت:نزدیک بیا.نوب به سمتش رفت.اژدها گفت:2 تا سوال دارم که باید جواب بدی.اول اینکه چرا وقتی مدال آتش رو داری خودت ازش برای به دست وردن مدال یخی استفاده نکردی؟نوب گفت:من ضعیف تر از اونم که قدرت این مدال رو تحمل کنم.اگه به گردنم آویزون کنم از قدرت زیادش تلف میشم.اژدها گفت:مدال یخ هم همون قدرت رو داره.اون رو برای چی میخوای.نوب گفت:من در گزشته یک سابزیرو بودم و مدال یخ من رو نمیکشه.اژدها نعره ی بلندی زد و گفت:ای احمق تو پیش خودت فکر نکردی که من به راحتی تورو میکشم و هر دو مدال رو به دست میارم؟ و بلافاصله از دهانش به سمت نوب یخ پرت کرد.نوب که خودش زیر زمین بود و سایه ی خودش رو بای خودش جا زده بود قبل از یخ زدن مدال رو یه زمین انداخت تا اژدها برای گرفت مدال کاری به بدن یخ زده ی اون نداشته باشه تا نقشه لو نره و بعد به یخ تبدیل شد.اژدها ی حریص به سمت مدال رفت و اون رو برداشت.به سابزیرو گفتم آماده باش نوبت تو رسیده.اژدها مدالش رو در آورد تا تکه سنگی که بجای مدال جا زده بودیم رو به گردنش بندازه.بدون مدال هیچ قدرتی نداشت و الان بهترین وقت بود.سابزیرو سریع به سمتش رفت و اژدها خواست به سمتش آتش پرت کنه که فهمید عجب حقه ای خورده.سابزیرو چند گلوله ی یخ به سمت اژدها پرتاب کرد تو و حرکت اژدها کند شد.من هم سریع به سمت مدال اسپیر(قلاب) خودم رو پرتاب کردم و اون رو از دست اژدها قاپیدم.مدال تو دستام بود و اژدها بدون قدرت جلوی ما.خواست فرار کنه که مدال رو به سمت سبزیرو انداختم.سریع به گردنش انداخت و نور سفیدی از مدال خارج شد و به بدن سابزیرو رفت.سابزیرو چند تکه ی یخ به سمت اژهای در حال فرار پرتاب کرد و اژدها در جا یخ زد.نوب از زمین در اومد و به سایه خودش که یخ زده بود نگاه کرد.با آتش یخ رو آب کردم و سایه به بدن نوب برگشت.سابزیرو نزدیک شد و گفت:عجب قدرتی!!!همون چند تکه یخی که به سمتش پرتاب کردم و فقط کمی اژدها رو کند کرد با قدرت مدال اون رو کاملا به یخ تبدیل کرد.گفتم:حالا دیگه قدرتمون تکمیله.دستاشون رو گرفتم و گفتم:آماده باشید.پلکی زدم و ما توی جهنم بودیم.اماده برای انتقام آخر...
    پایان فصل یازدهم
    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-31-2012 در ساعت 02:15 PM

  14. 27 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),a.m.297 (02-21-2016),AmirKiller (10-16-2013),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),dark (08-17-2012),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Fantom Ninja (01-17-2015),Holy Ninja (06-06-2014),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),mkliukang (06-06-2014),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),noobandskorpion (05-25-2015),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (06-08-2014),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014)

  15. #8
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    انتقام از کوانچی قسمت اول
    من و نوب و سابزیرو توی دنیای زیرین بودیم.جای که من و نوب متولد شدیم.سابزیرو برای اولین بار بود که به این دنیا اومده بود.از چشماش معلوم بود تعجب کرده.گفتم:نگران نباش من اینجارو خوب بلدم.باید به سمت همون ساختمان وحشتناک میرفتیم که برای بار اول کوانچی رو اونجا دیدم.به سمت ساختمان حرکت کردیم.به نوب گفتم:کوانچی یک نگهبان بزرگ داره که باید اول اون رو بکشیم.(قسمت دوم داستان).باید خیلی مراقب باشید.من شنیدم اون موجود قدرت خیلی زیادی داره.باید غافلگیرش کنیم.نوب گفت:نقشه ای داری؟گفتم:اون نمیدونه ما برای چی اینجا هستیم.کوانچی هم همینطور.باید سابزیرو رو مخفی کنیم و بریم پیش اون موجود وحشی.سرش رو گرم کنیم تا سابزیرو از پشت سر و به آرومی اون رو به یخ تبدیل کنه.اگر باهاش درگیر بشیم خیلی خطرناکه.به نزدیکی ساختمان رسیدیم.سابزیرو رو مخفی کریم و به سمت لونه ی اون موجود کریح رفتیم.داخل شدم و دیدم که حیوان داره به من نگاه میکنه.سمتش رفتم و با دست اشاره کردم تا سرش رو پایین بیاره.سرش رو نوازش کردم و از لونه بیرون آوردمش.به نوب گفتم باید سرگرمش کنیم تا حواسش پرت بشه.با نوب شروع کردیم به نوازش کردنش.سابزیرو از پشت نزدیک شد.حالا باید با قدرتی که از مدال گرفته بود موجود رو به یخ تبدیل میکرد.تکه یخ بزرگی به سمت حیوان پرتاب کرد و حیوان یخ زد و سر جاش خشکش زد.به نوب گفتم این از این.الا بریم سر وقت کوانچی.یخ ترک خورد.گفتم:گرمای جهنم داره به ضرر ما کار میکنه.باید تا یخ نشکسته بکشیمش.یهو یخ شکست و حیوان رم کرده به سمت ما دوید.جیغ های بلندی میکشید و کاملا وحشی شده بود.به سمت سابزیرو حمله کرد و با شاخش ضربه ی محکمی به سابزیرو زد.سابزیرو به گوشه ای پرت شد و به سمت ما اومد.به نوب نگاه کردم و گفتم:به ...... رفتیم.نوب سریع ریخت روی زمین و من تنها موندم.عجب غولی بود.چه جوری از پسش بر بیام؟باید از قدرت هام هوشمندانه استفاده میکردم.خودم رو پشتش ظاهر کردم(تلپورت) و زنجیرم رو دور گردنش پیچیدم تا هم بهش فشار بیارم و هم بتونم اونجا بمونم و پایین نیوفتم.زنجیر رو میکشیدم و فریاد میزدم:سابزیرو پاهاش رو بچسبون به زمین.نوب زود کارش رو تموم کن.سابزیرو زخمی شده بود.به سختی ایستاد و با آخرین قدرتش پاهای حیوان رو با یخ به زمین چسبوند.دیدم که کوانچی از بالای برجش ما رو نگاه میکنه .نوب از زمین بیرون اومد و به سمت من دوید.دهان حیوان باز بود و نعره میزد.نوب به سمت صورت حیوان شیرجه زد و تو هوا تبدیل به مایع شد و داخل دهان حیوان رفت.من زنجیررو ول کردم و پایین پریدم .حیوان فریادهای بلندی میزد و خودش رو به صخره ها میکوبوند.یهو قفسه ی سینش شکافت و نوب اومد بیرون.موجود بی جون روی زمین افتاد و قلبش دست نوب بود.داد زدم سابزیرو و به سمتش دویدیم.روی زمین افتاد بود.شاخ اون موجود کار خودش رو کرده بود و شکم سابزیرو رو دریده بود.سابزیرو نفسهای آخرش رو میکشید.نوب سر سابزیرو رو توی بغلش گرفته بود.اشک توی چشمای سیاهش جم شده بود.باورم نمیشد داره گریه میکنه.سابزیرو گفت:بیهان خوشهالم که کنار تو جنگیدم و میمیرم.افتخار بزرگی بود.باید به راهتون ادامه بدید و کارش رو تموم کنید.نوب گفت:نه من نمیخوام دوباره از دستت بدم.تو نباید بمیری.مقاومت کن........سابزیرو تموم کرد.نوب داد زد:کوانچی میکشمت.صداش از خشم میلرزید.کوانچی از بالای برج دستاش رو رو به آسمون کرد و وردی خوند.زمین شکافت و اسکلت هایی از جنس مذاب بیرون اومدن.خندیدم و داد زدم:منو از چیزی که ازش زاده شدم میترسونی؟با نوب به سمتشون دویدیم و یکی بعد از دیگری اسکلت ها رو نابود کردیم.چند دقیقه ای طول کشید.خودم رو بالای برج ظاهر کردم(تلپورت) اما کوانچی اونجا نبود.بالای سر سابزیرو ظاهر شدم و مدال رو به آرومی از گردنش در آوردم.جلوی نوب ظاهر شدم و گفتم:تو هم زمانی سابزیرو بودی پس این گردنبند به کارت میاد.گردنبند رو به گردنش انداختم.نوری از بدن سابزیرو بیرون اومد و داخل بدن نوب رفت.گفتم:کوانچی رو عذاب میدیم و بعد میکشیم.از در برج وارد شدیم و شروع کردیم به گشتن برج.طبقه ی زیر زمین برج بودیم که در بزرگی توجه مارو جلب کرد.در باز نمیشد و قفل بود.به زور در رو شکستیم و وارد شدیم. از زیر زمین به تونلی تاریک راه داشت.دستم رو بلند کردم و از دستم شعله بلند شد.نور همه جا رو روشن کرد.به داخل تونل رفتیم.کوانچی باید از اینجا فرار کرده باشه.تونل نسبتا طولانیی بود.از در آخر تونل خارج شدیم.سابزیرو اونجا ایستاده بودم.گفت:من کجام؟من مردم؟نوب به سمتش دوید تا بغلش کنه.جلوی نوب رو گرفتم و داد زدم.این سابزیرو نیست.این کوانچیه!!!سابزیرو تغییر قیافه داد و به کوانچی تبدیل شد.گفتم:تو که برادرشی اشتباه کردی اونوقت از من انتظار داشتی اون موقع که منو کشت بفهمم کوانچیه؟به سمت کوانچی دویدیم.کوانچی گفت:دو به یک؟بزذل ها.گفتم:ما کل ماجرا رو میدونیم.تو باید تقاص پس بدی...نوب گفت:آماده ی مردن باش جادوگر کثیف.کوانچی وردی خوند و تبدیل شد به 2 تا کوانچی و گفت:حالا برابر شدیم!شما دیگه برای من بی استفاده هستید..وقتشه که نابودتون کنم. من به سمت یکیشون رفتم و نوب به سمت یکی دیگه........

    انتقام از کوانچی-قسمت دوم
    من به سمت کوانچی و نوب به سمت بدل کوانچی دویدیم.کوانچی خندید و گفت با نیرویی که من خودم بهتون دادم نمیتونید من رو از بین ببرید.گفتم تو با ما قراردادی رو امضا کردی که خون ما روش ریخته.ما به قولمون عمل کردیم و تو نمیتونی این قدرت رو از ما پس بگیری.کوانچی گفت من با قرارداد کاری ندارم.من قدرتمندم و هر کاری بخوام میکنم.از شما استفادمو کردمو حالا برام فایده ای ندارید.دستش رو به سمت گرفت و بدلش هم دستش رو به طرف نوب.سر جامون خشکمون زده بود.احساس همون سوزشی رو میکردم که وقتی داشتم به اسکورپیون تبدیل میشدم داشتم.نوب هم مثل من بود.قدرت داشت از بدنم خارج میشد.کاری از دستم بر نمی اومد.نوب هم تسلیم شده بود.تمام خاطرات از جلوی چشمام داشت رد میشد.زمانی که زنده بودم و زمانی که به مخوفترین نینجا تبدیل شه بودم.بچم رو دیدم.زندگی بر باد رفتمو دیدم.خشم شدیدی من رو گرفته بود.از ته دل داد زدم:من امپرور رو کشتم.حالا قدرت اونو دارم.نوب ما قدرت امپرور رو داریم.ما نباید بمیریم.بدنم آتیش گرفت.داد بلندی زدم و.....
    (این قسمت از داستان از زبان نوب)
    اسکورپیون منفجر شد و بدنش رو زمین متلاشی شد.من ترسیده بودم.روی زمین زانو زده بودم و کوانچی میخندید.بدل کوانچی برگشت به بدنش و یکی شدن.گفت:حالا نوبت تو که بمیری.اما میخوام تورو آروم آروم بکشم.با دستاش من رو از زمین بلند کرد.من کاملا بی حس بودم اما متوجه اطرافم بودم.کوانچی من رو به شدت به زمین میکوبید و دوباره بلند میکرد.رمقی برام نمونده بود.صدای نعره ی بلندی به گوشم رسید و همه جا لرزید.کوانچی من رو به یه گوشه پرت کرد.اونم متعجب شده بود.معلوم نبود صدای نعره و زجه از کجا میاد.تکه های بدن متلاشی شده ی اسکورپیون که در حال سوختن بود به سمت هم دیگه روی زمین جاری شدن.صدای نعره تموم نمیشد و داشت گوشم رو کر میکرد.تکه های بدن اسکورپیون به هم چسبیدن و موجودی ازش بلند شد که وحشتناک بود.موجودی که جمجمه ای آتشین داشت و بقیه بدنش مواد مذابی بودن که شعله میکشیدن و لباسی به تن نداشت.صدای نعره ساکت شد.کوانچی از تعجب سر جاش واستاده بود.موجود با صدای کلفت و وحشتناکی گفت:ما اسکورپیونیم.هزاران اسکورپیون.خدای جهنم.کسی نمیتونه ما رو از بین ببره....کوانچی نزدیک بود غالب تهی کنه...
    (داستان از نگاه اسکورپیون)
    نوب ما قدرت امپرور رو داریم.بدنم آتیش گرفت.داد بلندی زدم و.....

    من مرده بودم؟دوباره؟توی جهنم بودم؟پا شدم و نشستم.چیزی که میدیدم باورم نمیشد.اطرافم پر بود از اسکورپیون.همونایی بودن که کوانچی قبل از من ساخته بود اما به درجه ای نرسیده بودن که حتی از جهنم خارج بشن و توسط کوانچی کشته شده بودن.بلند شدم و داد زدم:من کسی هستم که امپرور رو کشتم.من بر خلاف شما از جهنم خارج شدم.نزدیکم بیاید.من قدرت مدال امپرور رو دارم.ما باید با هم یکی بشیم.ما باید انتقام بگیریم.همه به سمت من دویدن و نعره میزدند.به داخل بدنم میپردیند.خشم تو چشم تک تک اونها نمایان بود و هر کدوم که با من یکی میشدن در یک لحظه تمام رنج و عذابی که کشیدن رو به من منتقل میکردن و من هم از درد فریاد میزدم.....
    .......
    بدنم دوباره تشکیل شده بود اما این دفعه تنها نبودم.هزاران اسکورپیون با من بودن.داد زدم کوانچی تو مردی.کوانچی از ترس سفید شده بود و میخواست فرار کنه اما از آتش براش قفس بزرگی ساختم و توش حبس شد.از شدت گرما نمیتونست به میله های آتشین قفس نزدیک بشه.به سمت نوب رفتم وکمکش کردم بلند بشه.نوب با تعجب گفت:تو چیکار کردی با خودت؟قضیه رو براش تعریف کردم و گفتم:می خوام به بدترین حالت ممکن کار رو تموم کنیم.بلند شو.به سمت کوانچی رفتیم.کوانچی فهمیده بود چی به سرم اومده.از ترس التماس میکرد.گفت:بیا یه معامله بکنیم.من شما دوتا رو به همراه کسایی که کشتم دوباره برمیگردونم و قول میدم کاری باهاتون نداشته باشم.گفتم:تو مردی جادوگر کثیف.از بدنم آتش فوران میکرد.داد زدم:انتقام مال منه و جهنم به لرزه در اومد.کوانچی رو با آخرین توانم به آتیش کشیدم.داشت میسوخت.گفتم:نوب تا تموم نکرده جرش بده...نوب با سایش که از زمین در اومد کوانچی رو از وسط به دو قسمت تقسیم کردن و صدای فریاد کوانچی به من لذت میداد....
    کشتمش...بالاخره انتقام خودم رو گرفتم...کسی که همه چیزم رو ازم گرفته بود...تنها موندم اما احساس خوبی دارم...میدونی من کی هستم؟
    اسکورپیون
    پایان


    ویرایش توسط Black Scorpion : 03-31-2012 در ساعت 02:13 PM

  16. 36 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    *SHAO KAHN* (06-19-2013),AmiRDarkness (05-24-2013),AmirKiller (10-16-2013),ArashNew (06-06-2014),Ares (02-20-2013),Bi-Han (05-13-2012),DaniDante (06-06-2014),dark (08-17-2012),DARK GAIA (09-30-2012),Dark Noob (11-05-2014),Deadking (06-07-2013),DFSHINNOK7 (05-26-2013),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (05-15-2012),Fantom Ninja (01-17-2015),GHOST (07-19-2013),HNafisi (02-27-2015),Holy Ninja (06-06-2014),kamranfisher (08-11-2013),Legend Of Darkness (05-04-2015),mansoor_salimi (07-21-2012),MS (03-31-2012),nj.subzero (05-14-2012),Noob__Smoke (07-30-2015),noooob (12-01-2012),Onaga (06-11-2013),Raiden2012 (05-14-2012),Rejected Emperor (05-15-2012),scorpion110 (07-28-2012),scorpion622 (09-18-2012),SUB_SCORPION (05-13-2012),T A R O K H (08-22-2013),the darkness (05-15-2012),The JokeR (07-03-2015),VAHID.K.R (06-06-2014),Zotac_MHz (08-04-2015)

  17. #9
    Black Scorpion آواتار ها Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    707
    علاقه مند به
    scorpion
    سن
    29
    تشکر
    440
    تشکر شده 1,932 بار در 662 ارسال
    تگ شده
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    وای خدا یادش بخیر چه داستانی نوشته بودم.خودم دوباره خوندمش کلی خاطره برام زنده شد

  18. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید Black Scorpion از ایشان تشکر کرده اند:

    + Show/Hide list of the thanked

    AmirKiller (06-06-2014),AS-SCORPION (06-06-2014),Dark Noob (11-05-2014),DFSHINNOK7 (06-06-2014),E R M A C (06-08-2014),EMPEROR (06-06-2014),Holy Ninja (06-06-2014),Legend Of Darkness (05-04-2015),Noob__Smoke (07-30-2015),T A R O K H (06-06-2014),The Great HEZAR (06-06-2014),VAHID.K.R (06-06-2014)

  19. #10
    Holy Ninja آواتار ها Holy Ninja
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    2,555
    علاقه مند به
    tremor
    محل سکونت
    Guilan Realm
    سن
    25
    تشکر
    3,257
    تشکر شده 9,901 بار در 2,500 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5
    حالت من
    Mehraboon
    تگ شده
    32 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    محمد جان داستانت عالیه اما برای بهتر شدن داستانت از عکس هم استفاده کن.

    البته بعضی وقت ها هم خوبه شاگرد چیزی به استادش در داستان نویسی کمک کنه.
    من اون موقع بعد از خوندن داستانت تصمیم گرفته بودم داستان بنویسم که دوتاش کامل شد سومیش فعلا تعطیل کردم تا داستان چهارم یعنی داستان خودمو بنویسم.
    در سه داستان قبلی من اول داستان می نوشتم و بعدش عکس هاشو آماده میکردم اما در این داستان اسرار دو برادر اول عکس ها رو درست می کنم و بعدش طبق عکس ها داستان درست می کنم.

    داستانت واقعا عالیه شده.اگه خواستی بگو عکس های داستانتو آماده کنم.

    فعالیت های من در داستان نویسی :*

    1 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    2 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    3 - [فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    4 -[فقط اعضاء انجمن قادر به مشاهده لینک ها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    و سخن آخر .....

    این نکته رو هم به تو و تمامی کاربران اعلام کنم اگه ترمور و اسموک در نسخه بعدی بازی حضور داشته باشند داستان این دو نیز در سری جدید داستانشون ادامه خواهد یافت


    I am Holy Ninja , Grandmaster of the Lin Kuei

    آدرس کانال تلگرام سایت : Telegram.me/MKCenter_Official[/CENTER]

    فصل دوم داستان


    برای مشارکت در ساخت فصل دوم داستانی به ما بپیوندید

    ارتباط با نینجای مقدس در تلگرام : HolyNinja@



  20. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Holy Ninja از ایشان تشکر کرده اند:

    Black Scorpion (06-06-2014),E R M A C (06-08-2014),Legend Of Darkness (05-04-2015),T A R O K H (06-07-2014)

صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین